حقیقتی تلخ تر از اشک و بغض مادر نیست
27/09/2017
24/09/2017
23/09/2017
اول مهر
وقتی فکر میکنم امشب و فردا در قلب میلیونها دختران و پسران سرزمین مادریام به مناسبت بازگشایی مدارس، چه هیجانی نهفته، در پوست خود نمی گنجم. دوست داشتم در ایران و شاهد رفتن بچهها به مدرسه بودم. کاش بودم. کاش در ایران در چنین روزی در مقام یک معلم بودم. یک مدیر یا یک ناظم بودم. نخستین سالی است که در روز اول مهر، چنین پر شورم . یاد خودم افتادم
فردا صبح با موهای شانه کرده و مرتبم، لباس مدرسهام را می پوشم و با پاهای کودکیام به مدرسه میروم
من هم هیجان و ترس رفتن به مدرسه را دارم
انگار بزرگ نشدم
انگار هنوز هم یک کلاس اولی هستم
07/09/2017
02/09/2017
01/09/2017
25/08/2017
یکی از مادربزرگهای من
نامش نسا بود. نسا خانم. بلند قد، چهارشانه و قوی هیکل. ماه پیشانی، چشمان درشت قهوهای با گیسوان بلند جوگندمی که می بافت و دو طرف صورتش آویزان میکرد. بیشتر اوقات پیراهن چین دار آبی سورمهای ساده یا گلدار بتن داشت. محکم حرف میزد. مهربان بود و اکثر وقتها میخندید. مادربزرگم شیرینی خانگیهای خوشمزهای میپخت. عیدها که میشد خانه بزرگ بلند ایواندار او پر میشد از عطر نانهای کدو، برنجی و گردویی. مادر بزرگم با همه ابهتش، یک روز نابینا شد. یک روز زمین گیر شد و یک روز خسته از زندگی. این یک روزهایی که به اندازه ده سال طول کشید. ده سال طول کشید تا نابینا شود. ده سال طول کشید تا زمینگیر شود و ده سال طول کشید تا سرانجام تصمیم بگیرد از این دنیا برود و بار سفر ببندد
16/08/2017
من
می توان کوه بود بر شانه های زمین
می توان باد بود در آغوش درختان
زمینی باشم تا باران بر شانه هایم ببارد
و
درخت باشم تا باد میان دستانم برقصد
Subscribe to:
Posts (Atom)










