24/06/2018

جهان خالی شد




جهان خالی شد از برق چشمانت
در حنجره بویناک پیرمردی فرتوت
. هنگامی که دهان به آری گشودم

مهدی اخوان ثالث



آه 
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می‌گفتم به او، باید چه می‌گفتم؟
گرچه خاموشی سرآغاز فراموشی‌ست
خامشی بهتر
گاه نیز آن بایدی پیوند کو می‌گفت،
خاموشی ست
چه بگویم؟
هیچ

...
بخشی از شعر پیوند‌ها و باغ‌ها
مهدی اخوان ثالث







22/06/2018

کودکی


کودکی همان پرچین خانه همسایه بود که بادهای سرد پاییزی رفته رفته پایه‌های آن را سست کرد و طوفان بلوغ آنرا شکست. یازده سالگی من. دوازده سالگی من. شور من. کوچه‌گردی‌های من. سرگردانی و دو دو زدن چشم‌هایم. 
ترس‌هایم. هوای دم‌کرده بعداز ظهر‌های شرجی. مارمولک‌های بزرگ حیاط. بنفشه‌های کوهی. یاس امین الدوله روی دیوار. سیب گلاب‌های قرمز کرم خورده روی درخت. باد. بادی که از سمت دریا می‌وزید. کرم‌های توی خاک. زندگی. کودکی من. نگاه مغرور و بی‌اعتنای هاله، دختر همسایه. روزگار بیتل‌ها. شلوارهای جین تنگ. پیراهن‌های مردانه. دگمه‌های باز. شلوارهای لی‌. لی. فوتبال. نگاه. پرسه زدن‌ها. خریدها. کودکی. کودکی. صد تکه هم شوم از یادم نمی‌رود. هزار تکه هم شوم ی نگاه‌ها در خاطرم می‌ماند. من صنوبری را یادم است که به دست تبر مردی بر زمین افتاد. گنجشکی را که هنگام پرواز به سنگ تیر کمان پسری افتاد میان کوچه. مورچه‌ای که در آب باغچه غرق شد. جوجه‌ای که زیر پایم له شد. حلزونی که از وسط دو نیم شد. شیر خوردن گربه‌ام با آن زبان کوچک سرخ‌اش. 

کودکی گنجینه‌ایست در نهادم. با من. همراه من


06/05/2018

وقتی می‌نویسم


وقتی می‌نویسم حال بهتری دارم. نوشتن مانند دوباره و حتی چند باره زندگی کردن است. انگار دوباره بدنیا می‌آیم و از نو می‌بینم و می‌شنوم و با افراد جدیدی ملاقات می‌کنم. نوشتن نیروی مضاعف به من می‌دهد تا با ناملایمات و تاملات روحی‌ 
که همواره و کم و بیش با انسان‌ها و از جمله خودم همراه است، کنار بیایم






16/03/2018

زندگی


زندگی غنی و دلپذیر است



منچستر


منچستر


اسپانیا

عکس ها متعلق به خودم است

06/02/2018

اخوان


دوست داشتن اخوان برمی‌گردد به بیست  سالگی من. چقدر سخت ست هضم حرف نیش داری که به آدم بزنند و بگویند 
حق نداری دوست داشته باشی. هنوز بعد از سالها مثل سنگ مانده روی گلویم، بلعیدن آن حرف
...
اخوان را همیشه دوست داشتم
زنده باد نامش
جاودانه  و گرامی باد یادش










19/12/2017

Christmas 2017 Manchester

سال‌های زندگی در منچستر یکی پس از دیگری مثل برق و باد گذشت. عمری را سپری کردم. نزدیک به پانزده سال ست که در این شهر مسکن دارم. دلم گاهی گرم زندگی شد و گاهی به تناوب دچار دلزدگی ام کرد. حالا که به عقب برمی‌گردم زندگی‌ام را در این جا، لایه لایه می‌بینم، مثل هزار لا. طوفان زدگی هایم را می گذارم به حساب تجربه‌هایی که خاص زندگی در اینجاست














17/11/2017

زلزله کرمانشاه و سرپل زهاب

  هر اتفاق خوش یا ناخوشی که تو ایران می‌افته، دور که باشی، دلت می‌خواد برگردی، بری؛ دوست داری تو خوشی‌ها کنارشون باشی، تو ناخوشی ها دل به دل‌ شون بدی؛ دور که باشی دست و پات انگار بسته است. نمی‌تونی 
بپری، صداشون می‌زنی اما تو گلو می مونه، به هیچ جا نمی رسه، پژواکش برمی گرده به خودت

عرض تسلیت دارم ، هموطنانم



27/10/2017

زندگی


زندگی هیچ وجه مجهولی ندارد. هر انسانی بیرون از دایره وجودی خود، تصور می‌کند دیگری طور دیگر می‌گذراند یا بسیار خوشبخت است در حالی که این واقعیت ندارد
همه یک جور زندگی می‌کنند؛ تنها حاکم مطلق، بینش و افکار است
چگونگی برخورد هر انسان با رویدادهای زندگی میزان خوشبختی او را تعیین می‌کند


23/09/2017

اول مهر

وقتی فکر می‌کنم امشب و فردا در قلب میلیونها دختران و پسران سرزمین مادری‌ام به مناسبت بازگشایی مدارس، چه  هیجانی نهفته، در پوست خود نمی گنجم. دوست داشتم در ایران و شاهد رفتن بچه‌ها به مدرسه بودم. کاش بودم. کاش در ایران در چنین روزی در مقام یک معلم بودم. یک مدیر یا یک ناظم بودم. نخستین سالی است که در روز اول مهر،  چنین پر  شورم . یاد خودم افتادم
فردا صبح با موهای شانه کرده و مرتبم، لباس مدرسه‌ام را می پوشم و با پاهای کودکی‌ام به مدرسه می‌روم

من هم هیجان و ترس رفتن به مدرسه را دارم
انگار بزرگ نشدم
انگار هنوز هم یک کلاس اولی هستم



07/09/2017

پاییز


ابرهای خاکستری و باران آسمان زندگی، مرا شوکه می سازند
نمی هراسم

از آن‌ها برای خود چتری خواهم ساخت 



04/09/2017

گذرگاه




برقص، ماه پیشانی
همواره در این دشت بی همتا راه نجاتی است 


رنگ ها




هنگامی که تو نمی درخشی من  ابری می‌شوم
پ پری






01/09/2017

طبیب



ماه من
همیشه سبز، می خواهمت

(این عکس متعلق به من است )

25/08/2017

یکی از مادربزرگ‌های من


نامش نسا بود. نسا خانم. بلند قد، چهارشانه و قوی هیکل. ماه پیشانی، چشمان درشت قهوه‌ای با گیسوان بلند جوگندمی که می بافت و دو طرف صورتش آویزان می‌کرد. بیشتر اوقات پیراهن چین دار آبی سورمه‌ای ساده یا گلدار بتن داشت. محکم حرف می‌زد. مهربان بود و اکثر وقت‌ها می‌خندید. مادربزرگم شیرینی خانگی‌های خوشمزه‌ای می‌پخت. عیدها که می‌شد خانه بزرگ بلند ایوان‌دار او پر می‌شد از عطر نان‌های کدو، برنجی و گردویی. مادر بزرگم با همه ابهتش، یک روز نابینا شد. یک روز زمین گیر شد و یک روز خسته از زندگی. این یک روزهایی که به اندازه ده سال طول کشید. ده سال طول کشید تا نابینا شود. ده سال طول کشید تا زمین‌گیر شود و ده سال طول کشید تا سرانجام تصمیم بگیرد از این دنیا برود و بار سفر ببندد


London 2017


These images are belong to me
London in summer 2017












(عکس های این پست متعلق به من است)

16/08/2017

Alice Munro / William Faulkner








Monet / Van_ Gogh



Claude_ Monet



Vincent_Willem_ Van_ Gogh



Vincent_Willem_ Van_ Gogh



من


می توان کوه بود بر شانه های زمین
می توان باد بود در آغوش درختان
زمینی باشم تا باران بر شانه هایم ببارد 
و 
درخت باشم تا باد میان دستانم برقصد

12/08/2017

بیاد او


کاش در این روزها که مادرم تنهاست و از بیرون رفتن محروم شده است، کنارش بودم. گاهی از خود می‌پرسم
این جا چکار می‌کنی فروغ؟ الان بایستی کنار مادرت باشی. در این جزیره دور زندگی می کنم و هر شب و روز بیاد مادرم رنج می‌برم. ماه من. مادرم
آنقدر دلش پر بود که یکساعت برایم حرف زد. من در همان حال انباری را تمیز می‌کردم. می‌گفت تلفن‌ات طولانی شد و من می‌گفتم حرف بزن مامان. می‌خواستم فقط صدایش را بشنوم
آخرش گفت: فروغ  گفتم: جان مامان. گفت: خوبی؟ تو حالت خوبه فروغ؟ با شنیدن این حرف گریه‌ام گرفت. گفتم آره مامان من خوبم.  دوباره گفتم: فقط دلم برات خیلی تنگ شده. برای بار دوم بود که می‌گفتم دلم برات تنگ شده. ولی باز هم نشنید و قلبم دوباره برای هزارمین بار فشرده شد

25/07/2017

خوب دیدن آدم‌ها



برای دیدن آدم‌ها نیازی نیست تا پول زیادی خرج کنیم با اندک مایه‌ای می‌توان پی به درونیات‌شان برد؛ آن اندک مایه چیزی نیست جز فکر  



برنده تو باش



داوری‌ام نکن. نیازی به داوری ندارد آدمی، اگر فکر کنی که به داوری‌ات نیازی است، نقطه ضعف خودت را نمایان ساختی. چیزی بدست نمیاری. ساده‌تر ببینی خیلی بهترست تا امورات کوچک زندگی را برای خودت بزرگ کنی. من خسته تر از تو هستم. تو درمانده تر از من. ببین، مساوی هستیم. نه برنده‌ایم نه بازنده. تو فکر کن بازنده منم؛ من هم فکر می کنم بازنده تویی. باز هم مساوی هستیم. من و تو همیشه هر وقت که هم را می بینیم با هم  بالا بلندی، بازی می کنیم. بی آنکه این میدان، پیروزی داشته باشد