04/11/2015

خارگل


هر از گاهی آشتی می کنم با نگاهش

نگاه خار گل سرخ

______________________



29/10/2015

بی آواز



انسان ها در چشم یکدیگر فراموش نمی شوند، کنار گذاشته می شوند


22/10/2015

دمیان ... هرمان هسه

ما شخصیت خود را خیلی محدود می نماییم، فقط چیزهایی را به او نسبت می دهیم که خود ما انفراداً تمیز می دهیم و آن را به منزلهً اصل استثنایی تلقی می کنیم؛ اما هر کدام ازما کائنات را در بر داریم، به طوری که بدن ما تمام درجات تحول را از خود به وجود می آورد. حتی از ماهی گرفته تا خیلی بالاتر از آن. همچنین در روح ما هم آن چه را که در روح انسانیت حیات داشته است، زندگانی را از سر می گیرد. تمام خدایان، تمام اهریمنانی که روزی مورد پرستش بودند، چه به وسیله یونانی ها، چه چینی ها یا کفار و بت پرستان، همه آن ها در وجود ماهست. همه در همان جاست. در تحت شکل امکانات، امیال و وسایل بروز می کند

______________

از داستان پرنده در تلاش رهایی خود از تخم است
نویسنده : هرمان هسه
ترجمه: خسرو رضایی


20/10/2015

باستانی

 خلاصه ات که می کنم
گربه ای می شوی رها شده بر دیواره ای بلند
که هول افتادن لاغرت می کند

ملوسک باستانی ام
تو بوی گربه نمی دادی
یادا، یادا، اهتزاز پلنگانت
بر بام چهار سوق دنیا

مرثیه ی روزمرگی هایم رها شده بر دیواره ی بلند زمان
آن جست و خیز چابک
بر چینه های کوتاه- یادت هست؟

شعر از محمد علی بهمنی


19/10/2015

نیما

...
عالیه، نسیمی که موهایت را تکان می دهد، صدای
من است
بارها از تو می گذرد و تو او را نخواهی شناخت
چقدر قشنگ است
تبسم تو
چقدر گرم است
صدای تو
وقتی میان دهانت می غلتد
...
اشعار از نیما یوشیج



12/10/2015

برگریزان پاییز


هر پاییز فصل برگریزان مردمانی شد که پاییز سال بعد دیگر نبودند؛ بر روی هر درختی که جوانه زدند مبارک شان باشد
چنان من که روزی کنارشان بودم و دیگر نیستم. باد، این باد سرد و نابهنگام پاییزی مرا نیز چنان آن ها، با خود برد  

25/09/2015

هنوز ایران


ای پاییز، زردی ها و سرخک های درختان به کنار 
با نارنجی های شان 
در دلم غوغایی به راه انداختند
که هیچ اخگری را توان در افتادن با چشمان تو نیست


24/09/2015

ماه مهر


... تابستان با هزار رنگ و تماشا تموم شد
تابستان
تابستان
چقدر کم اومدم اینجا
چقدر نیومدم تا گرد و غبار خونه قدیمی رو پاک کنم 
*
چقدر بی سلیقه شدم
چقدر 
چقدر
 حالا پاییز اومد
ماه مهر و عشقم اومد
پاییز
ماه حسرت و آرزوم اومد
*
طبیعت مرا بنواز
بهت نیاز دارم
بیا
بیا
...

28/06/2015

تابستانه1

هوا بارانی است. تمام شب قبل، باران یک بند باریده است. صدای پرنده ها به گوش می رسد. آواز می خوانند. زیر باران. لابلای شاخه های درختان. می پرند و به دنبال آذوقه ای حتی ریز، مسافت های طولانی را طی می کنند و دوباره برمی گردند. گاهی تا دم دمای غروب هم پیدایشان نمی شود. سینه آبی و سینه سرخ با هم دوست شده اند؛  تا دوماه دیگر بزرگ تر می شوند و وقتی از سفر برگردم دیگر رفته اند. آه وقتی از سفر برگردم. هنوز از من می ترسند. کاش پرنده ای را مانند درنا، روی شانه خود داشتم. کاش می توانستم به عقب برگردم و با دست های خود به طوطی سبز قبای خود سیب و استخوانکی بدهم تا به چنگ بگیرد و قرچ قرچ کند و بخورد و نیمی از آن ها را هم بریزد روی زمین و بعد بی اعتنا سلانه سلانه برود داخل قفسش و بنشیند و چرت بزند
دلم برای همه درناهای این دنیا تنگ است. می خواهم برای ساعاتی بروم باغ گلستان، رادیو و ارک؛ بشینم روبروی همان پنجره قدیمی بلند چوبی مشرف به حیاط کوچک رادیوی دهه هفتاد عمرم. بهار باشد و ببارم با همه خوشرنگی برگ  برگ های سبز درختان کهنسال چنار روبرو و یکی یکی طوطی ها را با نگاهم دنبال کنم
باران اگر لحظه ای دست از سر این شهر بردارد، دلم به شوق تابستان از راه آمده،  کمی جا باز می کند و دلم بیشتر تنگ درناها خواهد شد

24/06/2015

کتاب


کتاب که زیاد بخوانیم، بهتر می توانیم با ناملایمات و طوفان های زندگی مواجه شویم

18/06/2015

واپسین روزهای خرداد 94

 اکنون خورشید از پس کوه های ایران رخ می تاباند
ماه در میان آسمان شهر فرنگی من رو به ستاره های شب لبخند می زند
و آه
این همه ستاره که اغوا گرانه چشمک می زنند
و 
من مانده ام منتظر  
تا انتهای سحر گاه ماهی که  به سوی یک بغل خورشیدک عاشق، پرواز خواهم کرد 

15/06/2015

بهار خداحافظ

خسته که می شوم می آیم این جا. در خانه را باز می کنم. پنجره ها را همین طور. سپس گرد و غبار می تکانم از سر و روی تنها اتاق خانه ام. چایی دم می کنم و کتابی باز می کنم. می نشینم کنار در خانه روبروی گل های آفتابگردان، منتظر تا چای دم بکشد. نسیم می وزد و رایحه دلنشین اقاقیاها را به مشامم می رساند. با یک چای تازه و یک کتاب و یک نسیم و گل های آفتابگردان من دوباره جان می گیرم