16/12/2009

انگلستان: قسمت سوم




انگلیسی ها پنج روز هفته کار می کنند و به طور معمول شنبه ها و یک شنبه ها تعطیل هستند؛ روزهای یک شنبه را یا به استراحت می پردازند و آن دسته که مذهبی هستند به کلیسا می روند، بعضی ها هم خرید رفتن را به کلیسا ترجیح می دهند و عده ای هم هر دو را با هم انجام می دهند، با وجود این که فروشگاه ها روزهای تعطیل به خصوص یک شنبه ها زودتر از روزهای معمول تعطیل می شوند، گروهی از مردم ابتدا به کلیسا می روند و سپس زمانی را هم به خرید کردن اختصاص می دهند. مسیحی ها معتقدند خیلی مهم است که هم دیگر را یک شنبه ها ببینند، به این ترتیب گوش سپردن به قرائت کتاب مقدس و شرکت درجشن های مذهبی را از هر گونه کاری در یکشنبه ها، واجب ترمی دانند. خیلی های دیگرهم معتقدند که بودن در کنار خانواده مهم تر از رفتن به کلیسا است؛ بر طبق آمار بدست آمده چهل و پنج در صد از مردم بریتانیا وقت آزاد خود را به تماشای تلویزیون می پردازند، بیست و چهار در صد از آن ها وقت خود را بیرون از خانه یا با دوستان می گذرانند و بیست و دو یا سه در صد آن ها به ورزش روی می آورند، شهرداری برای هر محله در شهرها، امکاناتی از این دست فراهم نموده از قبیل سالن های شنا وتنیس و وجود پارک هایی برای بازی فوتبال یا راگبی و تنیس و از این قبیل، ده درصد بقیه هم به کارهای دیگر روی می آورند مانند رفتن به پاپ های محل برای نوشیدن و گپی با دوستان، گوش دادن به رادیو یا موزیک، کتاب خواندن، سینما رفتن، باغبانی و کامپیوتر؛ در این بین تماشای تلویزیون بیشترین سرگرمی بریتانیایی ها است؛ هر شخص بیست وچهارساعت در هفته را به طور میانگین به تماشای تلویزیون اختصاص می دهد، اکثر خانه ها در انگلستان دو طبقه است و اتاق خواب ها در طبقه بالاست، هر خانه دارای حداقل یک تلویزیون است و اکثر خانه ها دو یا سه تلویزیون دارند، مردم بریتانیا به طور میانگین پانزده ساعت و پنجاه دقیقه در هفته را هم به رادیو گوش می دهند. دومین سرگرمی شان که خیلی جاافتاده است، رفتن به خانه دوستان و آشنایان است. خوردن غذاهای آماده و رفتن به رستوران و خرید پیتزا هم به شدت بین شان رایج است؛ خاطره ای از این دست، روزی در کالج یکی از بچه ها از معلم مان پرسید شما ازدواج کردید؟ او پاسخ داد: بله؛ هم کلاسی ام دوباره پرسید: معمولا چه غذاهایی درست می کنید؟ معلم مان این بار سریع جواب داد: من با یک مرد ازدواج کردم نه با آشپزخانه

11/12/2009

زبان اصلی و هماهنگ گروهی از میمون ها هنگام خطر یا گریه کردن ...

نزدیک تر شدن به فهم ریشه اصلی صدای انسان
و
اشتراک مابین الفاظ انسان نحستین و یک نوع میمون
اگر به دانستن آن علاقه مندید لینک بالا را مطالعه فرمائید

10/12/2009


از وقتی آقای ضرغامی ابلاغیه صادر فرمودند که خانم های مجری نباید از وسایل آرایشی استفاده کنند، آقایون مجری هم از این فرصت بهره برده ودیگه حموم نمی رن، مجری های آقا و خانم کانال های تلویزیونی ممالک دیگه از جمله اروپایی ها وامریکایی ها و عرب ها، هر روز، آراسته تر و زیبا تر و شیک تر از روز قبل ظاهر میشن اما هم وطن های ما هر روز که می گذره بد لباس تر و نا مرتب تر به چشم میان؛ حکمت چیست!؛

03/12/2009

Three proverbs and their meanings

سه ضرب المثل به انگلیسی



''When there is a will, there is a way.''
If we are determined to do something, we can do it.

---------------------------------------------------------------------
''Don't cross your bridges before you come to them.''
Don't worry about the problems before they arrived.

----------------------------------------------------------------------
''Soon learnt, soon forgotten.''
Something that is easy to learn is easy to forget.

02/12/2009

انگلستان قسمت دوم

ولز

انگلستان


اسکاتلند
__________________________________


UK؛( UNITED KINGDOM)
در شمال غربی اروپا قرار گرفته است و توسط "اقیانوس آتلانتیک" و "دریای سیاه" احاطه شده است و وسعت آن، دویست و چهل و چهار هزار و صد کیلومتر مربع می باشد که حدود نود و نه در صد آن را خشکی و بقیه را آب تشکیل می دهد و طول شمال تا جنوب آن هزار کیلومتر می باشد؛ کشور انگلستان در جنوب غربی اروپا قرار گرفته است و بخش جنوبی بریتانیای کبیر را تشکیل می دهد؛ کشورهای انگلستان، اسکاتلند و ولز، بریتانیای کبیر را تشکیل می دهند و انگلستان بزرگترین کشور بریتانیا است. پایتخت انگلستان: لندن؛ پایتخت اسکاتلند: ادین برو و پایتخت ولز: کاردیف است. کشور انگلستان صد و بیست کیلومتر از سطح آب فاصله دارد و نزدیک به هشتاد و چهار درصد جمعیت "یوکی" در انگلستان زندگی می کنند، بخش عظیم جنوب این کشور را زمین های مسطح و تپه ها و مزارع و شمال را بیشتر زمین های علفزار و بوته های کوچک و کوه ها تشکیل داده اند. جمعیت یوکی را در سال 2009 بین 61.1 تا 61.7 درصد تخمین زده اند؛ در این بین، حدود پنجاه و یک و دو دهم میلیون نفر جمعیت انگلیس را تشکیل می دهند. مسیحیت مذهب اصلی مردم انگلستان است و شخص اول کلیسای انگلستان "ملکه الیزابت" است . قانون آزادی انتخاب مذهب در این جا حاکم است، اگر چه انگلستان از یک تاریخچه مذهبی "کاتولیک" و "پروتستان" برخوردار است اما مردم به عقاید دیگری احترام می گذارند و مذاهبی از جمله اسلام و یهودی و مسیحی و بودائیسم و هندوئیسم و سیک ها و بهایی ها و زرتشتی ها دارای شبکه های تشکیلاتی وسیعی می باشند و از آزادی بیان و عمل برخوردارند
ادامه دارد
...

30/11/2009

آهنگ دلواپسی را این جا گوش کنید

Antonio Diaz Photography



از "تو" می نویسم. این روزها تا یادت می افتم بغض می آید و چشمانم پر می شود از اشک هایی که هرگز نمی ریزد. "تو"، اول و آخر دنیا بودی؛ کتاب ناخوانده ام، مشق نا نوشته ام، فیلم های ندیده ام، بیداری های شبانه ام، افسوس بی نهایتم، مهمانی های نرفته ام، دوست های گم شده ام، لطافت به یغما رفته ام، همه غرور من، اندیشه های بی ثمرم، آرزوهای دور و درازم، ناخوشی های مزمن من، دویدن های پی در پی ام، اشک های بی امانم وقتی از تو می گفتند، تا تو " تو " باشی و بمانی؛ بمانی تا هجده سالگی ام، در نموری آن خانه و دیوارهای سرد و سختش و عمق چشمان قهوه ای تو مدفون شود. سال هاست که از" ده آذرهفتاد و پنج" گذشته، می دانم، تمام این سال ها تنها به داشتن خبری از تو دلخوش داشتم،هر سال دیر می شود، دیرتر از سال قبل. من نیستم و تو نیستی. روزی که از کنارم رفتی و گرمی دست های کوچکت رفت، سال ها گذشته است. هیچ کس نمی داند بدون تو به من چه گذشت، نمی خواهم بدانی حتی، بی تو چه بر من گذشت. تو یادگاری هستی که مانند جواهری در قلبم مدفون شدی و دلتنگی ات هر روز قلبم را فشرده؛ اگر این قلب سالم باشد و بماند... چند سال دیگر طول خواهد کشید تا من تو را ببینم! درد سفر هم چنان با من است. این قلب می تواند بماند تا طپش های دیدار دوباره سالیان نیامده را به دوش بکشد! دلم برایت تنگ است، از وقتی رفتی دلم برایت تنگ است، اول ها دلتنگی ات مثل سنگ می کوبید به سینه ام اما حالا جاش کبود و سیاه شده و مثل یه چاه، دهن باز کرده



...

دوستان عزیز و خوبم منو ببخشید اگر با خوندن این متن ... این روزها حال زیاد خوشی ندارم



29/11/2009

قصه "گل و تگرگ، سیاوش قمیشی" را این جا گوش کنید

سال ها ندیده بودمش؛ شکسته شده بود؛ قوز کرده نشسته بود و داشت غذا می خورد
...
دیگه روشو ندارم برگردم. با چه رویی برگردم؟ اگه براشون پول می فرستادم شاید روشو داشتم اما الان با دست خالی کجا برم؟ این اقامت لعنتی هم نیومد که نیومد. همه یه جوابی گرفتن الا ما! اگه اقامتم می اومد می تونستم یه کاری دست و پا کنم، اما الان به هر دری می زنم می ترسم، می ترسم گیر بیفتم. خوب چی کار کنم؟ چقدر با حقوق بیکاری سر کنم؟ مدتیه یه ماشین خریدم باهاش کار کنم، دو ماهه خبری از کار نیست. چی بهشون بگم؟ حرفمو باور نمی کنن. وقتی اومدم پسرام کوچیک بودن. اول ها که اومده بودم بزرگه هفت سالش بود، براش شکلات و مداد رنگی می فرستادم، الان دیگه واسه خودش مردی شده. هفده سالشه، دیگه ماشین می خواد. موتور می خواد. کوچیکه که اصلا منو نمی شناسه. وقتی اومدم سه سالش بود؛ باهاش که حرف می زنم هیچ حسی بهم نداره. اول ها دلتنگی شون مثل سنگ می کوبید به سینه ام؛ حالا جاش کبود و سیاه شده و مثل یه چاه، دهن باز کرده. خسته شدم. هر سال از پی سال دیگه اومد و رفت، به خودم می گفتم امسال دیگه اقامتم میاد. نشون به این نشون که ده سال گذشت و نیومد که نیومد. باورت می شه ده ساله دربدراین کوچه خیابونام؟ این را گفت و بلند شد: مهمون من باشید. تشکر کردم. خداحافظی کرد و پالتوی سیاه از مد افتاده ای را که روی دسته صندلی مچاله شده بود پوشید و آهسته آهسته دور شد، تمام آن روز و فردا و فرداهایش، به قوز بزرگ پشتش فکر می کردم که چطور کمرشو خم کرده بود؛

23/11/2009























عکس های ماه نوامبر
برگرفته از سایت
BBC

21/11/2009

ترانه عاشفانه "امیر آرام" را این جا گوش کنیم

مائیم
من و تو مائیم
...
اگه روزی تو نباشی
بین ما راهی نباشه
نمی دونم کی می تونه
که برام مثل تو باشه
...
وقتی که پرنده ها از این دیار خسته می شن
می رن به شهر عاشقا
عاشق و دل بسته می شن
وقتی که شاپرک ها
پراشونو باز می کنن
خاطره ها زنده می شن
...
حالم همه ویران شود
در پرده ی طوفان شود...
موجی بر آید ناگهان
پیدا شود
...
...
...

20/11/2009

انگلستان. قسمت اول



London

بریتانیا

در حدود پانزده هزار سال قبل این جزیره سراسر پوشیده از یخ بود، بتدریج که هوای زمین رو به گرمی گذاشت، یخ ها آب شدند و این جزیره حدود هشت هزار سال قبل کشف و از هزاران سال پیش به "اروپا" ملحق شد. نخست، این رومی ها بودند که به این جزیره پا نهادند، حدود دو هزار سال قبل؛ به طوری که حدود چهارصد سال، "بریتانیا"، بخشی از پادشاهی روم بود اما چهار صد و ده سال بعد از "میلاد مسیح" بود که رومی ها بریتانیا را ترک کردند؛رومی ها بخش قابل توجه ای از چگونگی ساخت دارو و قانون ابتدایی و اجتماعی و ساختمان سازی و جاده سازی را در این جزیره به ودیعت نهادند، همین طورتعدادی از لغت های لاتین و رومی از همان زمان در زبان انگلیسی ماندگار شد و تاکنون ثابت ماند. مجموعه ای از مردمان انگلیسی و اسکاتلندی و ایرلندی و ولزی که به آن ها "کلتیک" گفته می شد ساکن این جزیره شدند، کلتیک ها سخت کار می کردند و بسیاری از آن ها در جنگجویی خبره بودند، تعدادی هم کشاورزان و کارگران قابلی بودند که آغاز به ساختن دهکده های کوچک و بزرگ و برج و باروهایی با دیوارهای عظیم و سنگین نمودند تا آن ها را در مقابل بیگانگان حفظ کند، همین طور شروع به ساخت ابزار و آلات فلزی کردند. آن زمان گروه "کلتس ها" مشهور به "گیلزها" بودند که در ایرلند زندگی می کردند؛
uk
هم اکنون فقط مجموع مردمانی که در انگلستان، اسکاتلند، ولز و ایرلند شمالی زندگی می کنند، یوکی را تشکیل می دهند و به آن دسته از مردمان که در یوکی زندگی می کنند بریتانیایی می گویند؛ به این ترتیب "ایرلند جنوبی" شامل بریتانیا نمی شود؛ جمعیت بریتانیا نیز مانند جمعیت کشورهای دیگر،آمیخته ای از فرهنگ های متفاوت است؛ لندن یکی از بزرگترین پایتخت های جهان است که مردمانش را تنها سفید پوستان اروپایی تشکیل نمی دهند، درحدود دویست و پنجاه زبان در لندن صحبت می شود، در نتیجه همه بریتانیایی ها سفید پوست یا مسیحی نیستند وجمعیت کثیری از نژادهای متفاوت را در بریتانیا مشاهده می کنیم که به زبان های مختلف صحبت می کنند؛
...
ادامه دارد

12/11/2009

دوم: تغییر

سال های اول دوری از ایران دلتنگیم، بی تاب دیدن آسمان ایرانیم، درست مثل من، نخستین بار که به ایران سفر کردم از آمدنم چهار سال و نیم می گذشت، وقتی خلبان هواپیما اعلام کرد که در آسمان ایران هستیم گریه ام گرفت، گویا سال ها از ایران دور بوده ام اما دومین بار که رفتم این اتفاق نیفتاد، من قوی تر شده بودم یا سنگ تر؟ احساسم تغییر کرده بود. دوستانی را که در سفر اول دربدرشان بودم ، اشتیاقی به دیدن شان در سفر دوم نداشتم، چون میزان علاقه از جانب دوستانم کم شده بود، به دو سه نفرشان که زنگ زده بودم و قرار بود به دیدنم بیایند، نیامده بودند، راه دور و ترافیک را بهانه قرار داده بودند، یکی از آن ها هم که زمانی بسیار عزیز بود و دلتنگم و ودلتنگش، در آخرین غروبی که در ایران بودم به دیدارم آمد. این شد که در سفر دوم مشتاق دیدار نبودم و اکثر اوقات به دلیل نگهداری از نیکی وقتم را در خانه سپری کردم. بعد از سال ها که در خارج کشور می مانیم به دوری عادت می کنیم. دوری برای ما دور از انتظار نیست، از بس آدم هایی را که می شناسیم کم می بینیم عادت می کنیم. شاید اگر در انگلیس زندگی نمی کردم این حس بسیار کم رنگ تر خودش را نشان می داد، در انگلیس روابط بسیار از هم گسیخته و سرد و بی روح است، ممکن است همسایه های خود را دو ماه به دوماه هم نبینیم، خصوصا در فصل زمستان و گاهی هم که می بینیم می خواهند خودشان را از اشتیاق بکشند، انگار که طاقت دوری ندارند اما می روند و دیگر پیدایشان نمی شود. این جا در خانه ها خیلی کم به روی عمه ها و خاله ها و دایی هاو عموها باز می شود، خیلی کم حتی به روی پدر و مادر و فرزند باز می شود، بچه ها وقتی بزرگ می شوند می روند پی زندگی و علائق خود، دولت از مردم به طور کامل حمایت می کند، به همه خانه می دهد و حقوق و امکانات اولیه؛ شاید اگر در یکی از کشورهای آسیایی یا عربی و یا حتی کشورهایی مانند ایتالیا یا اسپانیا زندگی می کردیم این احساس از خود گریزی بندرت پیش می آمد، سردی روابط این جا ما را خونسرد کرده است، عادت های انسان تابع شرایط اند و احساسات خود به خود، پس از مدتی ماندن در یک شرایط همسان، خود را با محیط سازگار و مکانیزه عمل می کنند؛ و ما با حضور این دست احساسات فکر می کنیم سنگ دل شده ایم، در حالی که اگر محیط آماده باشد ما به قولی فرنگ نشینان می توانیم ساعت ها پا به پای دوست هایمان اشک بریزیم یا بخندیم، اما از حق نگذریم درست گفته اند: از دل برود هر آن که از دیده برفت

احساس من چیست؟

11/11/2009

شمال، لقمان ادهمی، "ویدیو"

یادم نیست "زهرا "را اولین بار چه موقع و کجا دیدم. خجالتی بود، در عین حال همیشه می خندید. فامیل بودند. پدرش پسر عمه بابام بود. به بهانه بازی با من و اسباب بازی هایم زیاد به خانه ما می آمد. آخرش یکی از عروسک های زیبا و بزرگی را که داشتم به خودش دادم؛ مژه هایش را کنده بود و من دیگر موهای بلوند و بلندی که زبر و ژولیده شده بود را دوست نداشتم. هر وقت که به آن عروسک نگاه می کردم دوست داشتم دوباره مثل روز اول، نو وتمیز برگردد به داخل جعبه اش تا دوباره تازگی موها و پلاستیک بدنش را بو بکشم. زهرا، نمی دانم الان کجاست! به طور حتم ازدواج کرده و صاحب بچه یا بچه هایی شده، چیز زیادی دیگر از او نمی دونم . درس نمی خوند. مادرش به خاطر همین، یک بار کتکش زد و عمه بابام که زهرا، عزیز در دونه اش بود به هواداری از نوه، خودش را سپراو کرد اما سطل بزرگی را که مادر زهرا پرت کرده بود خورد پای چشم عمه بابام و همین کبودی عمیق پای چشم عمه جون، شد مصیبت و مردهای فامیل، دیگه نذاشتند مادر زهرا با آن ها رفت و آمد داشته باشد تا این سال های اخیر؛ همون مردهایی که مادر زهرا را به خاطر کتک زدن زهرا مورد شماتت قرار دادند، زن هایشان را گاهی سیلی زده و تحقیر می کردند و کتک خور نبودند. زهرا یکی از هم بازی های دوران بی دردی من بود؛ آیا همه درد من از نداشتن یک اتاق عروسک بود و این که چرا عروسک مو بلند بلوند من مژه ندارد؟