04/09/2009

خیالش رفت به سمت و سوی یک دوست قدیمی؛ ... می خواستم بهش زنگ بزنم، اما پشیمون شدم گلی، او دیگه زن خوشبختی ست، گویا دیگه قرار نیست چیزی تو زندگی اش تغییر کنه، موقعیت مالی عالی و شغلی بهتر از اون، همسری خوب و بچه هایی شیرین. اگه زندگی خوبی نداشت بهش زنگ می زدم، اما حالا که همه چیز داره، چه زنگ زدنی؟ اون حالش خوبه. چه حال و احوالی. باهات شرط می بندم که دیگه به ماها فکر نمی کنه، شاید اون هم دوست داره با خوش بختی اش تنها بمونه، ... این ها رو گفت و گل دستش را پر پر کرد

01/09/2009

این همه خستگی برای چیست؟ به خاطر خواب های نصفه و نیمه شبانه ست؛ می دانم. خوابی که پیوسته نیست، دوساعت اول، دوساعت دوم و شاید یک دوساعته سوم. هشت ساعت خواب به شش ساعت آن هم بریده بریده. کنار هم اگر بگذارمشان به یک ناکجا آباد ختم می شوند؛ دخترک کوچک است. سه سال و دوماه. تمام دنیایش خانه است. من، پدر و مادر بزرگش که برای یک سفر چند ماهه به این جا آمده است، او یک ماه دیگر بر می گردد و شهری که نصفه و نیمه می شناسدش، سگ کوچک همسایه عزیزمان " چارلی"، مدرسه ای که روبروی خانه است و رویای دخترک است و قرار است بیست روز دیگر به مدرسه برود، نام و محبت دو دوست دیگرم که مادرش از زور خستگی نمی تواند حتی هر ده روز هم یک مکالمه تلفنی کوتاه با آن ها داشته باشد و خاطرات کوچک و کمرنگی که مربوط به سفر ایران اوست. او ورجه ورجه می کند و من خودم را از خروسخوان صبح هل می دهم تا نیمه های شب، تا دل شب، به پهنای همه وسعتی که قلبم را محصور کرده است و گوشه خلوتی به یادمان همه روزها و شب هایی که چه بی رحمانه از کنارم پر کشیدند و رفته اند؛ صبح نزدیک است و باران می بارد و ستاره های زیبای آسمان امشب خوابیده اند
-------------------------------------------------------------------
آمده بود به من کمک کند یا من به او کمک کنم؟ خوشحالم که توانستم جوابی به همه تحقیر های گذشته بدهم. پاسخی به خود. حالا فقط عکس العملش یک لبخند است. لبخندی که چشم به تو ندارد. چشم ها سوی دیگر را می نگرند

17/08/2009


باد می وزد
بگو آواز بخوانند
در آبادی های دور خبر پیچیده است
خروسخوان صبح
کسی از راه می رسد
می خندد و می گریاند
امشب اگر بگذرد
شانه هایم را به باد تکیه می دهم
من اما، می خندانم و می گریانم
آن کس از راه می رسد
آن که تبر دارد
و
کتاب
و
صنوبران را طوفان می شکند
و
چشم پروانه ها را صاعقه کور خواهد کرد
بگو کسی آمده است

12/08/2009

شعر دیگران

نخودی و مترسک

محو تماشا شده بود مترسک
قفل دلش وا شده بود مترسک
تو چشماش از خوشی اشک نشسته بود
شیشه ی بغضش تو گلو شکسته بود
آخ که چقدر دلش می خواست بد نباشه
خوب باشه
می خواست همون پارچه باشه
چوب باشه
می خواست فقط پارچه باشه
نو باشه گل دار باشه
برای بچه های ده لباس باشه
کت باشه
شلوار باشه
درخت پر برگ و جوونه باشه
رو شاخه های سبزش همیشه لونه باشه
آخ که چقدر دلش می خواست بد نباشه
خوب باشه

11/08/2009



روزها بسان برق و باد می گذرد. یک سال شد دو سال و دو سال شد سه سال و پنج سال شد ده سال و ده سال شد سیزده سال؛ روزها و شب های زیادی از پی هم آمدند. دلبندک بزرگ شد و جوان، جوانی از سرم گذشت و میان سالی همنشین روزها و شب هایم شد ، سیزده سال بیشتر می شود؟ بیشتر از چهارده و پانزده و بیست حتی؟ من دیگر پیر می شوم اما باکی نیست، قلب عاشقم بر وجودم فرمانروایی خواهد کرد

تولدت مبارک

07/08/2009

نمی تونی بهم بگی دلواپس بچه های ایران نباشم چون تو شهر فرنگ زندگی می کنم
نمی تونی بهم بگی بی خیال کاشی کاری های نابود شده، رودهای خشک شده، درخت های کهن سر بریده، نباشم و خوب زندگی کنم و شاد باشم چون تو انگلیس زندگی می کنم
منو به اسم ایرانی می شناسند همه
خون ایرانی تو رگ هامه
خاطرات ایران، گیلان، تهران، مثل یه بغض همیشه همراهمه
بهار و تابستون و پائیز و زمستونم این جا، همیشه یک رنگه
دلشادم به یاد شادی دوست ها و همسایه ها و عزیزانم
این اجازه رو به خودت نده تا منو سرزنش کنی که همیشه حسرت زده ام

نمی تونی. این حق رو نداری . بی انصافی اگه حکم به توبیخم بدی
تو را با ساده اندیشی ات تنها می گذارم

02/08/2009






عکس ها: آرش دژاکام

فرقه بین خاطره خوب و بد، چه خوبه که از خودمون خاطره خوب بجا بگذاریم تا این که از ما به بدی یاد کنند، نگذاریم هیچ باد سردی ما رو بلرزونه و هیچ طوفانی ما رو از جا بر کنه، استوار بمونیم مثل بید، مثل سرو و اقاقیا تا هر چه زشتی در ما به زیبایی بدل شه، ایران من زنده بمون، من مسافر همیشه وفادار به تو، به یاد بزرگی تو قد می کشم

30/07/2009

تابستان کوچک ما


همه خوابیدند و من فرصت کوچکی برای خودم پیدا کردم. ساعت یک و بیست دقیقه صبحه. این روزها بارون زیاد می باره، انگار نه انگار که تابستونه! پرستوهای زیر شیروونی بلاتکلیفند. نمی دونند به جنوب برن یا بمونن تو شمال. در حیاط رو که باز می کنم سردی هوا به صورتم سیلی می زنه، این قدر بارون اومده که رنگ چمن های حیاط به سپیدی می زنند، انگار آسمون یه مهتابی بالا سرشون روشن کرده اما به آسمون که نگاه می کنم از ماه و ستاره ها خبری نیست و انبوهی از ابرهای فشرده و سیاه همدیگر را هل می دهند و به زیبایی می رقصند ومی خندند. به قول مادرم هوا رنگ و بوی زمستون داره، پنداری یه جایی برف سنگینی اومده باشه و باد تراشه هاشو آورده باشه این طرف ها. مادرم، مسافر ایران، از گرمای تهران عاجز و از سرمای این جا مبهوت. چله تابستون و سرمای زمستونی؟ وقتی بارون میاد دست و پام بسته می شه و با نیکی خونه نشین می شم و وقتی هم بارون نیاد حوصله ام از بی بارونی سر میاد . آسمون نمی دونه به کدوم ساز ما آدم ها برقصه! ببخشید همه آدم ها نه، من! برم شوفاژها رو روشن کنم

25/07/2009

...
شاملوی روشنفکر از روشنفکری گفت و به آن عمل کرد: روشنفکری حرفه نيست. آرمان روشنفکر لزوما" آرمانی انسانی ست. خطی است که روشنفکران مردمی را در اين سو قرار می‌دهد و روشنفکران خودفروخته يا کرايه‌ای را در آن سو

بیاد زنده یاد شاملو، به این بهانه ماندگار، مقاله مسعود نقره کار را این جا ...

09/07/2009

*
همیشه تماشا می کرد و لب فرو می بست. در کدامین خانه منزل داری ای شرف انسانی. ای ناب ترین کلام جان. همیشه نگاه می کرد و لب فرو می بست. تلاش او برای بدست آوردن همه زندگی بی ثمر بود. همیشه لب فرو می بست. توان گریز از حسرت نا داشته ها در او نبود چرا که همیشه نگاه می کرد و لب فرو می بست
*
یکی به من بگوید از کدام جوانه می توان پرسید خاک ، یک خاک خوب کجاست؟ می توان روی آن خاک یک خانه ساخت با یک حیاط کوچک که بلبلی هر روز صبح بر سقف آن بخواند
*
شب می آید بی آن که صبحی باز خواست شود
*
کوچه های شهرم بوی نان تازه می دهند. شهر من، شهر تو، شهر ما، شهر همه ما که در آن زندگی می کنیم و همه آن ها که کوله بار سفر یک روز ببستند و رفتند و من نمی دانم از کدامین خاک بر خاسته ام که همه مرا در خود دفن کرده است

01/07/2009

یک روز می آید از پس این روزهای لخت و سنگین که شب، زوزه گرگ ها و روباهان دشت جنون را به کام سپیدی آسمان بریزد
یک روز می آید از پس این روزهای لخت و سنگین که دخترک، شاد و بی پروا ترانه دوستی و آزادی را از چادر سیاه شب بر بگیرد و گل واژه های بیرق طلایی را به دامان طبیعت بپاشد
روز ما، آن روز روشن
روز ما، آن روز آبی
روز ما، آن روز بستری بر زورق کامرانی
روز ما، آن روز آفتابی

21/06/2009

مرا بی تو سببی نیست
براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل
ستاره باران کدام جوابی به آفتاب
از دریچه تاریک
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی است
که آزادی را به لبان برآماسیده گل سرخی
پرتاپ می کند
ورنه این ستاره بازی حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی
و دلت کبوتر آشتی ست
در خون تپیده به بام تلخ
با این همه چه بالا
چه بلند. پرواز می کنی

زنده یاد شاملو

17/06/2009



بیاد مردم سرزمینم
باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه


قلبم این روز ها بد جور درد می کند. حال و روز خوبی ندارم. می خواهم فریاد بزنم اما نمی توانم. بغض عجیبی در گلویم مانده و مرا می سوزاند. آغاز نمودن هر چیزی در ابتدا مشکل است اما به محض آغاز شدن آسان می شود. هر آغازی قیمتی دارد، گاه بسیار گزاف و گاه بسیار ارزان است. این روز ها جنس حرف هایم را نمی شناسم. گاهی برای خودم نیز سخت می شوم. جنس حرف های من با جنس اشک های تو متفاوت است. شرح این همه حرف های نا گفته که در سینه ام مانده از من بر نمی آید. در این سوی دنیا نه غم نان را دارم و چک های پاس نشده و تاریخ دار را تا در مقابل هر کس سر تعظیم فرود بیاورم و بر این باور ساختگی باشم که ولو این که سر فرود می آورم اما نو اندیشم و روشن فکر و نه غم کنار گذاشته شدن و عقب ماندن از همکاران را که به هر قیمتی شده در پی این باشم که از آن ها پیشی بگیرم که من این جا مدت هاست که با همه غم ها از نان گرفته تا نژاد و قبیله و مرام دست و پنجه نرم می کنم اما خوشحالم که به جای تو نیستم. هنرمندی تو تا زمانی کارساز بود که مانند اربابانت قدرت شنیدن کلام حق را از دست دادی. عمرت همان زمان بسر رسید. عمر همه محبت ها و دوستی های خاله خرسه ای که تنها می شد رد پای آن را در قصه ها یافت. جنس من نه آن قدر شفاف و بلوری بود تا بتوانی از من عبور کنی و نه آنقدر مخدوش و کدر که بتوانی چرک هایم را از من بگیری. عمر هر کس و هر چیزی سرانجام روزی تمام می شود. عمر تو نیز در میان بازوان من که به زعم تو همیشه ضعیف و فرومایه بود تمام شده است. مهم بودن هر حادثه زمانی تجلی پیدا می کند که قوت آن هرگز از بین نرود. قوت نیز زمانی به اوج می رسد که بی تردید و به سرعت به پیش برود. ارتباطاتی که با پول ورزی شکل می گیرد و غروری کاذب آن هم تحت پرچم بیان و ترویج فرهنگی غلط، وجودت را گرفته و نمی دانی کدامین خدا را بنده هستی
این روز ها قلبم درد می کند. می توانم ضربان قلبم را تک تک بشمارم. یک، دو، سه، ... قدم بر می دارم. سر گیجه می گیرم. خون بالا می آورم. اشک تو را نمی فهمم اما اشک من از سر تنهایی نیست. اشک من از سر بی مصرفی ست. جدا مانده از قافله؛ راه گم کرده؛ دویدن های پیاپی؛ فراموش کاری؛ ناظر جنگ های سرد بدون موضع و تلقی این باور به خودم که جامعه پذیرم.خوش به حال زمین که امروز با بارش آسمان خنک شد. اما من چه؟ آسمان آسمان باران هم قادر نیست زخم این بغض بر گلو نشسته و داغ این عزا که بر قلبم نشسته است را ذره ای بزداید