02/07/2008

... فراموشی و عادت نمی شناسد


قفس او زیباست
رنگ دارد
مهربان است
قفس او چند پنجره دارد
جان پناه است
خورشید به آن می تابد و گرم است؛
زیر نور ماه، تکیه به کنج دیوار، می توان کتاب خواند
می توان روی میز خم شد و نامه نوشت، کسی اگر باشد؛
و یا
به آسمان و ابرها و کاج یک سالهً گوشهً باغچه، خیره شد و آواز خواند؛
غروب های بی روح بیرون از قفس
فراموشی و عادت نمی شناسد
دخترک اما
در گوشه این قفس، مدام خاطرات آزادی را از زیر خروار خروار خاک سوخته بیرون می کشد

27/06/2008

روزها مانند برق و باد گذشت و گلی و سوسن در کنار هم بزرگ شدند؛ در یکی از روزهای فصل تابستان، کنار بزرگ ترین درخت افرا "کوچک محله"، گلی، به میهمانی و شور آفرینی عاشقش، خود را به آغوش امن باد شمالی سپرد و در تمام سال های بعد نیزهر چه از تمشک های سیاه و آبدار "باغ افرا"، خورد، سیراب نشد؛ اما سوسن قد همه گل دسته های عالم برای خود اجر اخروی خرید و خرابه نشین وادی دوست شد؛هم بازی های دوران کودکی هم اکنون با هم غریبه اند، زندگی به هر کدام از آن ها، رنگی متفاوت از دیگری بخشیده است؛

21/06/2008


خیالم را می بری به سال های هفتاد، به دربند تا کمی باد بخورم، عصرهای بهار و پیچش و شیون
 باد لابلای برگ ها؛ به درکه که دوباره جون بگیرم، من همون جا کنار آبشار دو قلو می شینم و جم نمی خورم، هنوزم دلت می خواد تو همون "پس قلعه" یه کلبه ای داشتی و صبح تا شب ساز می زدی؟ من همیشه دستام سرد و یخ زده بود. چقدر شعرهای سهراب رو می خوندی، چقدر پرنده می خریدی و آزاد می کردی؟ سهره فروش دم در مسجد ارک یادته؟ هر روز که رد می شدیم می گفتی، یه پنجاه تومنی داری؟ سر راه، هر چی داشتی و نداشتی داده بودی به دو پاکت سیگار که تا شب دودشون کنی. قیمت آزاد کردن یه پرنده پنجاه تومن بود، می گفتم: " نگاه کن! تو آزادش کردی اما اون رفت رو یکی از کاج های کاخ گلستان نشست، خوب این پرنده فروشه که دوباره شکارشون می کنه"؛ می گفتی: " تو به این کارهاش کار نداشته باش، یه لحظه آزادی هم غنیمته؛ بعدشم این پرنده فروش هم باید یه لقمه نون بخوره یا نه"! تنها و بی پول بودی، می رفتی دم در خیاطی "آقا مراد" و هر چی شلوار واسه کوتاهی بود یه جا می گرفتی و می گذاشتی ترک موتور داداشت و می بردی خونه و تا شب می نشستی و همه رو کوتاه می کردی؛ داداشت مثل تو عاشق نبود وهمون روزها اومد این جا و الان تو یه کارخونه کار می کنه و با یه دختر لهستانی دوست شده و دارند با هم زندگی می کنند. واسه کوتاهی یه جفت پاچهً شلوار چقدر بهت می دادن؟ کمتر از پنجاه تومن، نه؟ بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. زیاد رفتی خونه این "غلامی"، می دونستی بهش مشکوکند، نمی دونستی؟ خدا چقدر بهت رحم کرد اون روز که ماًمورها ریختن تو خونه اش. زنش "گوهر" می گفت غلامی شده بود مثل موش آب کشیده. داشت تو حوض خفه می شد؛ از دست مامورها خودشو اون جا پنهون کرده بود، آخرش هم سر در نیاوردم واسه چی هر دوشنبه می رفتی اون جا. مطمئنم که به غیر از غلامی کس های دیگری هم اونجا بودن! حالا که امروز فهمیدم تو هم از ایران اومدی بیرون دل تو دلم نیست، تو دیگه چرا؟ می گفتی اگه یه روز" البرز" رو نبینی می میری! بزرگ شده نه؟ من عاشق موهای فرفری اش بودم. بدون تو چی کار می کنه؟ دلم شور افتاده. اون وقت ها می گفتی خوندن شعرای سهراب سرحالت میاره اما الان می دونم که خوندن مثنوی هم دردی ازت دوا نمی کنه. برادرت می گفت بد جوری سرفه می کنی، بهش گفتم: " نمی ری ببینیش"؟ گفت: " براش پول فرستادم". دوست دختر لهستانی اش می گفت داداشت شده شکل اسکناس. نمی تونم باهات حرف بزنم. مطمئنم تا باهام حرف بزنی جمله دومت اینه: ببینم تو هنوز کتاب متابی، چاپ نکردی"؟ منم بگم: "نه"، و تو بگی،"زیاد زحمت نکش تا آخر عمرتم چاپ نمی کنی"... و قاه قاه بخندی"؛ شوخی می کنی نه؟ کاش دیگه سرفه نکنی؛

16/06/2008




پرستوهایی که زیر شیروانی خانه مان آشیانه دارند در طول روز در ارتفاع بالاتری پرواز می کنند، آسمان که می رود رنگ بگیرد چهچهه را آغاز می کنند و سفیر کشان در ارتفاعی پایین تر، بدین سو و آن سو و بر فراز آشیانه شان می چرخند. هیاهوی آن ها برایم آشنا نیست، هیچ گاه این همه پرستو را یک جا و با هم، ندیده بودم. به نظر می رسد سال هاست در زیر شیروانی منزل مان آشیانه دارند و هرگز دست آدمیزادی به آن ها نرسیده است، کسی به سمت شان سنگ پرتاپ نکرده و تخم های جوجه هایشان را چاشنی ناشتایی شان نکرده، دندانی استخوان های ترد و ظریف شان را خرد نکرده و تیر کمانی سنگی را حواله جان کوچک شان نکرده و حتی گربه ها نیز به عنوان طعمه ای جانانه به آن ها نگاه نکرده اند؛ آن ها آزادند و بی پروایی شان در پرواز به من احساس خوش زنده بودن را هدیه می دهد؛

07/06/2008

بیاد روان شاد نادر ابراهیمی

دست خط نادرابراهیمی
-----------------------------------
مرگ چیز خوبی نیست، مرگ به همه حرکت های یک انسان پایان می دهد. یک توقف ابدی . مرگ مانند تولد، زیبا نیست. چه آرزویی می توان داشت وقتی خاطره ها تکه تکه می شوند؟ کودکی من، شبهای زمستان، خانه شمالی، کنار پدر، سریال آتش بدون دود، کومه های حصیری ترکمن ها، دلیرمردی ها، گلن اوجا،عشق و وسوسه و خشم شان که در خیالم نقش زندگی می آفریدند. سریال "هامی و کامی" با صدای "نوری"، مرا با خود به سفر می بردند ... و این اواخر واژه هایش که به من جان زندگی می داد و اکنون نیز... این همه به آسانی به چنگ نیامده است بلکه فراستی را می طلبد که بزرگوارانه به روند زندگی نگاه کرده است؛


...
هلیا از مرگ می ترسی؟ مرگ- که می نامد و آگاه نمی کند حتی پارساترین مدعیان پارسایی را
...
من که از درون دیوارهای مشبک، شب را دیده ام
و من که روح را چون بلور بر سنگ ترین سنگ های ستم کوبیده ام
من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام
من- باز آفریننده ی اندوه
هرگز ستایش گر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد؛
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، هلیا
آنچه ماندنی ست ورای من و توست؛
...
از کتاب
بار دیگر، شهری که دوست می داشتم
نادر ابراهیمی

02/06/2008





عقربه های ساعت خواب را نشانم می دهند
رقص شاخه های نازک بید آشفتگی های تو را؛
بال های خاکستری هواپیماها بال پرواز هیچ کبوتر اسیری، نخواهند شد؛
باران می بارید آن روز عصر که پیرزن صدایم زد؛
فریاد می زد و می گفت کبوترهای من نان ندارند
روی یکی از برگ های دفترش نوشته بود
یک روز دیگر گذشت
فردا دوباره خواهد آمد و فرداهای دیگر نیز
حتی اگر از آسمان سنگ ببارد
من نباشم
تو نباشی
و
کبوترهایم گرسنه باشن
د

18/05/2008


ماه آوریل در جاده
Manchester & Chester







همیشه قصه سر هم می کرد و تحویل مادرش می داد. نمره های تک تمامی نداشت، درس حساب، که حرفش را هم نزن، فارسی و دیکته اش بد نبود، اما تاریخ و جغرافی را هر چه می خواند فایده نداشت، حفظ می کرد اما چه حفظ کردنی، تا سرش را می گذاشت روی بالش یادش می رفت چه خوانده! گاهی وقت ها هم به هپروت می رفت و صعود می کرد به قله اورست یا سر از حمام فین کاشان در می آورد، اما تا دلت می خواست فوتبال، این توپ وامانده به قول مادرش چه جانوری بود که خیالش و خودش دست از سرش
بر نمی داشت، هر جا یک توپ می دید برق از چشم هایش می پرید، اگر به او می گفتند وظیفه تو این است که صبح تا شب توپ بزنی، شکایتی نداشت اما اگر به او می گفتند یک مسئله ساده حساب را حل کن، تبش می گرفت؛ آخرش هم نتوانست دیپلم بگیرد؛ سر از دوچرخه سازی اوستا فرات در آورد و ده سال آزگار همان جا ماند و کار کرد تا اوستا فرات مرد و ورثه هم مغازه را فروختند و فقط دویست هزار تومان گذاشتند کف دستش و خداحافظ؛
مدتی در به در کوچه خیابان بود تا این که توانست در یک رستوران کاری پیدا کند؛ مادرش حرص و جوش می خورد که پدر آمرزیده آخر پدرت آشپز بود یا مادرت که سر از آشپزخانه در آوردی؟ گوش نداد. سرانجام آرزوی مادرش برآورده شد و این بار از رستوران بیرونش کردند؛ گویا یک مرتبه حواسش نبود و به جای اضافه کردن نمک به بیست کیلو گوشت کبابی، جوش شیرین و پودر لباسشویی اضافه می کند، دیگر این تو بمیری از آن تو بمیری ها نبود، اگر بیرونش هم نمی کردند خودش باید دمش را می گذاشت روی کولش و فلنگ را می بست؛
مادرش دو پایش را کرده بود در یک کفش که باید زن بگیری. آخر کو پول؟ کو زن خوب؟ کو خانه؟ اصلا کو کار؟ کو گوش شنوا؟ مادرش می گفت: آرزو دارم. کدام آرزو مادر من؟ پس خودش چه؟ آرزو نداشت؟ اصلا آرزو سیری چند؟
تا این که روزی از روزها یکی از بچه های قدیمی نان و نمک خورده سر راهش سبز شد و زیر پایش نشست که بیا از این مملکت برویم. مادرش هر چه طلا داشت فروخت و به یک شرط پول های خود را به او داد تا پسرش با زن های مو طلایی عروسی نکند او هم قول داد و پول های نداشته اش را که با هزار قرض و قول جمع آوری کرده بود داد به یک آدم نا درست و او هم همه پول ها را بالا کشید و یک لیوان آب تگری هم خورد رویش. ای دل غافل؛
بعد از به آب دادن این دسته گل، مادر بیچاره با هزار آرزو به عالم ابدی سفر کرد. گشت و گشت و گشت قهرمان ما و برگشت سرخانه اول. مجبور شد خانه را که در اجاره شان بود به صاحب خانه پس بدهد و برود و در یک اتاق زندگی کند. شستن ماشین هم خودمانیم زیاد هم بد نبود، هم فال بود و هم تماشا؛ شب ها هم سیگار فروشی می کرد، خرجش در می آمد اما قلب صاحب مرده اش مثل یک قمری بال و پر شکسته مرتب داخل قفسه سینه اش بال بال می زد و داشت خفه اش می کرد؛
آرزو سیری چند مرد؟

10/05/2008



لاله مهر دارد، هیچ گاه عاشق نشد اما احساس دارد
عصرهای طولانی بهار "ورکوره"، شب پره های سمج، مارهای سیاه بی آزار، نسیم خنک کوهستانی، سنگ های صدفی چشمه "لوزان"، پیچ رودخانه شش عروسان، وقتی به دریا می ریزد؛
خانه ییلاقی؛ همان روز که پدرت تو را با خود به شهر برد لاله، برادر کوچکت تا غروب آن روز پا برهنه و لخت روی خاک های کوچه غلتید و گریه کرد تا این که به تشنج افتاد، غروب آن روز پدرت تنها باز گشت، بدون تو. بعد از آن روز، اهالی آن روستا، دیگر تو را ندیدند، هنوز برادر کوچکت جای قدم های خالی تو را با نگاه خود می کاود. جبر فقر بود یا لذت معیشتی نو که پدرت تو را فروخت؟ به چه بهایی؟ بعد از آن روز دیگر کسی تو را ندید. سی سال گذشته،‌ شاید هم بیشتر. عصرهای طولانی بهارهای زیبای "شیره دره" را بیاد داری؟ چتر مخمل مژه های سیاهت را جه طور؟ شاید هم در گذر تلخ زمانه و عمرت، همه کودکی ها و برادر کوچکت را در لابلای دیوار سخت و محکم مطبخ آن خانه اربابی به دار کشیدی نازنین. جوانی ات لاله؛ این دنیا چنان که می گویند کوچک نیست. این دنیا خیلی بزرگ است. کجا هستی؟ تو هیچ جا نیستی. لاله در خیال من است؛
...

17/04/2008

مرد پشت پنجره


از کنار پنجره اش می گذرم، باران می‌‌‌‌‌بارد، چترش صورتی است، رنگش را دوست دارم، چشمان آبی اش را از پشت پنجره می‌بینم، مانند دو گوی درخشان می مانند. نامش را نمی دانم، قوز کرده راه می رود، گویا تنها زندگی می‌کند، مطمئنم خانه مرتبی ندارد، از آن خانه هایی که وقتی وارد می شوی پایت ممکن است به سطل آشغال وسط اتاق بخورد و یا حوله حمام و کف گیر و ماهی تابه و کفش ها را روی میز وسط اتاق ببینی. سایهٔ من گفت: باید ازش ترسید. گفتم: باید؟ چرا باید؟ سایه دوباره تکرار کرد: از اون انگلیسی های خطرناکه؛ شاید هم آدم بکشه. گفتم: نه، شاید از خارجی ها خوشش نیاد اما محاله آدم بکشه
هر بار می روم کتابخانه از مقابل پنجره اش می گذرم؛ یک پنجره سفید که اطراف آن با پیچک های زرد و سبز پوشانده شده است؛ در حیاط خانه اش علف های هرز از سر و کول هم بالا رفته اند، تک درخت میان باغچه، هر بهار گل های شیپوری شکل بنفش رنگ را به هدیه می آورد. نمی دانم نامش چیست؟
چه فرقی می‌کند نامش چه باشد؟ آن روز ناگهان در کتابخانه او را دیدم، برای اولین بار بود که رو در رو شده بودیم، پشت سرم ایستاده بود و به من خیره شده بود؛ از چترش آب می چکید، نگاهی به بیرون انداختم، هوا آفتابی بود، گفتم: چترتان کتاب‌هایم را خیس کرد؛
گفت: چتر من خیس نیست؛
اما چترش خیس بود؛
سایهٔ من از پشت دستم را کشید و گفت: من می ترسم، بیا بریم؛
دوست داشتم باز بمانم و با او حرف بزنم. مسحور آبی چشمانش شده بودم. عذر خواهی کرد و رفت پشت یکی از میزها نشست و سرگرم خواندن روزنامه شد. تمام راه را به او فکر می کردم. هنگام برگشت به خانه، از کنار خانه اش گذشتم. با تعجب دیدم پشت پنجره ایستاده است؛
سایه گفت: برادر دو قلو دارد؛
خودش بود. او برادر دو قلو نداشت. مدتی بود او را می شناختم. خودش بود، اما وقتی از کتابخانه بیرون آمده بودم او هنوز نشسته بود و سرگرم خواندن بود؛ تنها مسیر کتابخانه به خانه او کوچه ای بود که من بدون درنگ از آن راه آمده بودم. اگر از کتابخانه بیرون آمده بود باید از مقابل من می گذشت و من حتما او را می دیدم؛
سایه گفت: او در کتابخانه است؛
اما من مطمئن بودم کسی که پشت پنجره ایستاده است خودش است. رنگ چشمان آبی اش از پشت پنجره سفید شده بود؛

10/04/2008

صیادی

آرزوی زن همان روز تمام شد؛ مانند آرزوی صید یک صیاد. صیاد ماهری نبود اما صید خود را خیلی طول کشید تا فراموش کرد؛
برای بدست آوردن دوباره زن، تلاشی نکرده بود صید؛ این بار زن، صیادی را فراموش کرده بود و بد جوری صید شده بود، خودش انتخاب کرده بود، رفته بود تا شکار شود، شیرین و لذیذ بود. خودش را تکه تکه کرد و خورد، روی آتش کباب شد و گوشت تنش سوخت؛
زمستان بود. پنج شنبه روزی سرد. خورشید در پشت کوهی از مه و غبار محلی پیدا و پنهان می شد. اتاق سرد بود. دیوارها سیمانی بودند، هیچ وسیله گرمایی نبود. واق واق سگ های شکاری از بیرون به گوش می رسید. چکمه های سیاه زن کنار در جفت شده و دهن کجی می کردند. پتوی کهنه و رنگ و رو رفته سبز یشمی با گل های سفید و آبی اصلا تمیز نبود، پر از مو بود. موهای بلند سیاه زنی روی آن دیده می شد، یکی از موها را با دستش کشید، بلند و سیاه بود، عق زد؛ اثری ازشکار های گذشته این اتاق. دیده بودید تا حالا کسی خودش را صید کند؟ ابله وار دوست بدارد، کرکس وار بوسیده شود و با خودش بگوید دوست داشتن یعنی همین؛
کجا و در کدام کتاب به او چنین یاد داده بودند؟ آدم ها ی اطرافش همیشه خمیازه می کشیدند. اخمو بودند. نمی خندیدند. انگار بدنیا آمده بودند تا به او توپ بیایند و تشر بزنند. به او بگویند نمی فهمد و خر است. هیچ وقت با ملایمت با او صحبت نشده بود، هیچ گاه مادری نداشت تا او را در آغوش بگیرد. بازیگر خوبی هم نبود. نمی توانست کسی را رنگ کند. عوضش تا می توانستند او را رنگ کردند. نارنجی. صورتی. سیاه؛
زیر سیگاری را از زیر میزی چوبی و قدیمی بیرون کشید و سیگاری روشن کرد. سرمای اتاق. شعله فندک. آتش سیگار. موقتی بود. زود تمام شد. آتشش زود فروکش کرد. سریع رنگ باخت. هیچ لذتی نبرد. دل شوره آمیخته با ترس وجودش را ناگهان از بیخ و بن بر کند. می خواست زود خلاص شود. دمپایی پاره و بزرگ قهوه ای بیرون در را پوشید و لخ لخ کنان به سمت دستشویی رفت، عو عوی سگ ها، دندان های آن ها، نگاهشان نکرد، سرش را انداخت پایین. اگر سرش را می بریدند کسی خبر دار نمی شد، جنازه اش را هم چند روز بعد پیدا می کردند، اما کسی او را نکشت. آب سرد بود، آفتابه سوراخ بود، کثافت زد بالا، ساده لوحانه عاشق شده بود؛
مثل تفاله دورش انداختند. وقیحانه بود. ماه رمضان تمام شده بود. همه روزه ها را گرفته بود. صیغه ای چند ساعته؛ دیگران بیشتر می فهمیدند. گول خورده بود. درست مانند یک دختر چهارده ساله فریبش داده بودند؛
تا شب چند بار زنگ زد. روزها و روزهای بعد نیز، اما مرد دیگر جوابش را نمی داد. خودش را حسابی باخته بود. روی زمین بند نبود. احساس نا خوشایند فریب به صورتش سیلی می زد؛
فلکه آریا شهر، خاموش و بی روح بود. امید وصلی واهی؛ صادقیه، بی مهری زمستان را به خاطرش می آورد. پیاده اش کرده بودند همان جا؛
از مرد، اثری باقی نمانده بود. تنها یک زخم بزرگ فریب، زن را از درون می سوزاند. خیلی طول کشید تا خودش را هضم کرد؛ شکاری که صید خودش شده بود؛

08/04/2008

مراسم تدفین محبت





چگونه می توانم همه روزهای خوبی را که با تو داشتم فراموش کنم؟ قلب تو با من نیست؛ باید یک خط قرمز پررنگ روی همه آن خوبی ها بکشم و خودم را برای یک بار هم که شده خلاص کنم، هیچ کس نمی تواند به من در این راه کمک کند جز خود من. تو دیگر رفته ای، من در این دوری و این فاصله غریب، دور شدن تدریجی تو را هر گز نخواستم قبول کنم حتی برای لحظاتی. اما الان دیگر می دانم و یقین دارم که تو رفته ای و دیگر راه بازگشتی برای پدید آمدن تمام آن محبت های گذشته وجود ندارد. فاصله ها همه آن روزهای خوب و شاد و عمیق را بهم ریخت و نابود کرد و لعنت به فاصله که غریبانه به صورتم سیلی زد و من کبود و رسوا شدم و باز امیدوار به آمدن دوباره تو چشم به دور دست ها دوختم. روزهای بیاد ماندنی با تو بودن به خاطرم می آید و من پوسیده شدن همه آن روزها را می بینم، من نیز از نبودن تو عصبانی هستم و به اطرافیانت از دور نگاه می کنم که چه بی رحمانه همه حلقه ها را شکستند تا نباشم، تا محبت من نباشد. تو رفتی، او رفت، همه رفتند، اما من ماندم با حصاری از علائق دفن ناشدنی و بیاد ماندنی که روزها و ماه ها سوهان روحم شد و مرا خراشید و تراشید؛
این طبیعت زندگی ست، روزی همه آن هایی را که داشتیم از دست خواهیم داد و چیزهای تازه جای آن ها را خواهد گرفت، من نمی دانم چه اشتباهی کردم؟ اما همین قدر می دانم که اشتباهی هم اگر بوده فاصله ها نابود کننده هر حلقه این زنجیر بودند و من نتوانستم سدی باشم در مقابل سیل ویران کننده این محبت. هیچ منفعتی در کار نیست، در هم شکستم، چه دیگر با تو باشم وتو در کنارم، چه دیگر تو نباشی و من این همه فاصله را هر روز درو کنم. تو مدت هاست که رفته ای و من چه بزدلانه هنوز می خواهم تو را در میان کلماتم داشته باشم؛
لعنت به این هم بستگی خونی؛