17/04/2008

مرد پشت پنجره


از کنار پنجره اش می گذرم، باران می‌‌‌‌‌بارد، چترش صورتی است، رنگش را دوست دارم، چشمان آبی اش را از پشت پنجره می‌بینم، مانند دو گوی درخشان می مانند. نامش را نمی دانم، قوز کرده راه می رود، گویا تنها زندگی می‌کند، مطمئنم خانه مرتبی ندارد، از آن خانه هایی که وقتی وارد می شوی پایت ممکن است به سطل آشغال وسط اتاق بخورد و یا حوله حمام و کف گیر و ماهی تابه و کفش ها را روی میز وسط اتاق ببینی. سایهٔ من گفت: باید ازش ترسید. گفتم: باید؟ چرا باید؟ سایه دوباره تکرار کرد: از اون انگلیسی های خطرناکه؛ شاید هم آدم بکشه. گفتم: نه، شاید از خارجی ها خوشش نیاد اما محاله آدم بکشه
هر بار می روم کتابخانه از مقابل پنجره اش می گذرم؛ یک پنجره سفید که اطراف آن با پیچک های زرد و سبز پوشانده شده است؛ در حیاط خانه اش علف های هرز از سر و کول هم بالا رفته اند، تک درخت میان باغچه، هر بهار گل های شیپوری شکل بنفش رنگ را به هدیه می آورد. نمی دانم نامش چیست؟
چه فرقی می‌کند نامش چه باشد؟ آن روز ناگهان در کتابخانه او را دیدم، برای اولین بار بود که رو در رو شده بودیم، پشت سرم ایستاده بود و به من خیره شده بود؛ از چترش آب می چکید، نگاهی به بیرون انداختم، هوا آفتابی بود، گفتم: چترتان کتاب‌هایم را خیس کرد؛
گفت: چتر من خیس نیست؛
اما چترش خیس بود؛
سایهٔ من از پشت دستم را کشید و گفت: من می ترسم، بیا بریم؛
دوست داشتم باز بمانم و با او حرف بزنم. مسحور آبی چشمانش شده بودم. عذر خواهی کرد و رفت پشت یکی از میزها نشست و سرگرم خواندن روزنامه شد. تمام راه را به او فکر می کردم. هنگام برگشت به خانه، از کنار خانه اش گذشتم. با تعجب دیدم پشت پنجره ایستاده است؛
سایه گفت: برادر دو قلو دارد؛
خودش بود. او برادر دو قلو نداشت. مدتی بود او را می شناختم. خودش بود، اما وقتی از کتابخانه بیرون آمده بودم او هنوز نشسته بود و سرگرم خواندن بود؛ تنها مسیر کتابخانه به خانه او کوچه ای بود که من بدون درنگ از آن راه آمده بودم. اگر از کتابخانه بیرون آمده بود باید از مقابل من می گذشت و من حتما او را می دیدم؛
سایه گفت: او در کتابخانه است؛
اما من مطمئن بودم کسی که پشت پنجره ایستاده است خودش است. رنگ چشمان آبی اش از پشت پنجره سفید شده بود؛

10/04/2008

صیادی

آرزوی زن همان روز تمام شد؛ مانند آرزوی صید یک صیاد. صیاد ماهری نبود اما صید خود را خیلی طول کشید تا فراموش کرد؛
برای بدست آوردن دوباره زن، تلاشی نکرده بود صید؛ این بار زن، صیادی را فراموش کرده بود و بد جوری صید شده بود، خودش انتخاب کرده بود، رفته بود تا شکار شود، شیرین و لذیذ بود. خودش را تکه تکه کرد و خورد، روی آتش کباب شد و گوشت تنش سوخت؛
زمستان بود. پنج شنبه روزی سرد. خورشید در پشت کوهی از مه و غبار محلی پیدا و پنهان می شد. اتاق سرد بود. دیوارها سیمانی بودند، هیچ وسیله گرمایی نبود. واق واق سگ های شکاری از بیرون به گوش می رسید. چکمه های سیاه زن کنار در جفت شده و دهن کجی می کردند. پتوی کهنه و رنگ و رو رفته سبز یشمی با گل های سفید و آبی اصلا تمیز نبود، پر از مو بود. موهای بلند سیاه زنی روی آن دیده می شد، یکی از موها را با دستش کشید، بلند و سیاه بود، عق زد؛ اثری ازشکار های گذشته این اتاق. دیده بودید تا حالا کسی خودش را صید کند؟ ابله وار دوست بدارد، کرکس وار بوسیده شود و با خودش بگوید دوست داشتن یعنی همین؛
کجا و در کدام کتاب به او چنین یاد داده بودند؟ آدم ها ی اطرافش همیشه خمیازه می کشیدند. اخمو بودند. نمی خندیدند. انگار بدنیا آمده بودند تا به او توپ بیایند و تشر بزنند. به او بگویند نمی فهمد و خر است. هیچ وقت با ملایمت با او صحبت نشده بود، هیچ گاه مادری نداشت تا او را در آغوش بگیرد. بازیگر خوبی هم نبود. نمی توانست کسی را رنگ کند. عوضش تا می توانستند او را رنگ کردند. نارنجی. صورتی. سیاه؛
زیر سیگاری را از زیر میزی چوبی و قدیمی بیرون کشید و سیگاری روشن کرد. سرمای اتاق. شعله فندک. آتش سیگار. موقتی بود. زود تمام شد. آتشش زود فروکش کرد. سریع رنگ باخت. هیچ لذتی نبرد. دل شوره آمیخته با ترس وجودش را ناگهان از بیخ و بن بر کند. می خواست زود خلاص شود. دمپایی پاره و بزرگ قهوه ای بیرون در را پوشید و لخ لخ کنان به سمت دستشویی رفت، عو عوی سگ ها، دندان های آن ها، نگاهشان نکرد، سرش را انداخت پایین. اگر سرش را می بریدند کسی خبر دار نمی شد، جنازه اش را هم چند روز بعد پیدا می کردند، اما کسی او را نکشت. آب سرد بود، آفتابه سوراخ بود، کثافت زد بالا، ساده لوحانه عاشق شده بود؛
مثل تفاله دورش انداختند. وقیحانه بود. ماه رمضان تمام شده بود. همه روزه ها را گرفته بود. صیغه ای چند ساعته؛ دیگران بیشتر می فهمیدند. گول خورده بود. درست مانند یک دختر چهارده ساله فریبش داده بودند؛
تا شب چند بار زنگ زد. روزها و روزهای بعد نیز، اما مرد دیگر جوابش را نمی داد. خودش را حسابی باخته بود. روی زمین بند نبود. احساس نا خوشایند فریب به صورتش سیلی می زد؛
فلکه آریا شهر، خاموش و بی روح بود. امید وصلی واهی؛ صادقیه، بی مهری زمستان را به خاطرش می آورد. پیاده اش کرده بودند همان جا؛
از مرد، اثری باقی نمانده بود. تنها یک زخم بزرگ فریب، زن را از درون می سوزاند. خیلی طول کشید تا خودش را هضم کرد؛ شکاری که صید خودش شده بود؛

08/04/2008

مراسم تدفین محبت





چگونه می توانم همه روزهای خوبی را که با تو داشتم فراموش کنم؟ قلب تو با من نیست؛ باید یک خط قرمز پررنگ روی همه آن خوبی ها بکشم و خودم را برای یک بار هم که شده خلاص کنم، هیچ کس نمی تواند به من در این راه کمک کند جز خود من. تو دیگر رفته ای، من در این دوری و این فاصله غریب، دور شدن تدریجی تو را هر گز نخواستم قبول کنم حتی برای لحظاتی. اما الان دیگر می دانم و یقین دارم که تو رفته ای و دیگر راه بازگشتی برای پدید آمدن تمام آن محبت های گذشته وجود ندارد. فاصله ها همه آن روزهای خوب و شاد و عمیق را بهم ریخت و نابود کرد و لعنت به فاصله که غریبانه به صورتم سیلی زد و من کبود و رسوا شدم و باز امیدوار به آمدن دوباره تو چشم به دور دست ها دوختم. روزهای بیاد ماندنی با تو بودن به خاطرم می آید و من پوسیده شدن همه آن روزها را می بینم، من نیز از نبودن تو عصبانی هستم و به اطرافیانت از دور نگاه می کنم که چه بی رحمانه همه حلقه ها را شکستند تا نباشم، تا محبت من نباشد. تو رفتی، او رفت، همه رفتند، اما من ماندم با حصاری از علائق دفن ناشدنی و بیاد ماندنی که روزها و ماه ها سوهان روحم شد و مرا خراشید و تراشید؛
این طبیعت زندگی ست، روزی همه آن هایی را که داشتیم از دست خواهیم داد و چیزهای تازه جای آن ها را خواهد گرفت، من نمی دانم چه اشتباهی کردم؟ اما همین قدر می دانم که اشتباهی هم اگر بوده فاصله ها نابود کننده هر حلقه این زنجیر بودند و من نتوانستم سدی باشم در مقابل سیل ویران کننده این محبت. هیچ منفعتی در کار نیست، در هم شکستم، چه دیگر با تو باشم وتو در کنارم، چه دیگر تو نباشی و من این همه فاصله را هر روز درو کنم. تو مدت هاست که رفته ای و من چه بزدلانه هنوز می خواهم تو را در میان کلماتم داشته باشم؛
لعنت به این هم بستگی خونی؛

26/03/2008

هفت آرزوی محال

...



از زهرا نوری عزیزم ممنونم که یه سوژه بهم معرفی کرد تا راجع به اون بنویسم. زهرا جان، از هفت آرزوی محال گفتی و هزاران آرزوی محال به ذهنم آمد و رفت. ممنونم که به ذهن خسته ام کمک کردی؛ هفت آرزوی محال من به ترتیب؛

نبودن هیچ فقیر و گرسنه ای در دنیا؛

حذف همه زندان ها و قفس های دنیا؛

دیدن دوباره پدرم. ( پدرم چند سال قبل از این دنیا سفر کرد و رفت. می دانم از محالات است که دوباره این جا و در بین مردمان و در خانه خودم او را ببینم و ازاو پذیرایی کنم، همیشه می گفت فروغ دست پختت خیلی خوشمزه است، یاد آخرین جوجه کبابی که با زعفران و آب لیمو برایش پختم به خیر، بعد که دکتر آمد گفت به هیچ عنوان نباید زعفران بخورد از خودم خیلی خجالت کشیدم. می خواستم خود شیرینی کنم تا دوباره پدرم از من تعریف کند و بتواند دو قاشق هم شده غذا بخورد)؛

پرواز با بالن به تنهایی و صعود به بالاترین ارتفاع ممکن؛

غواصی دراعماق دریاها و اقیانوس ها و دیدن یک پری دریایی؛

موتور سواری با سرعتی سرسام آور در یک جاده کوهستانی؛

زندگی کردن با حیوانات به صورت گروهی، جایی که هیچ انسانی نباشد، دوست شدن با آن ها و وارد شدن به دنیای واقعی شان؛

قلمت همواره سبز باد زهرا عزیز؛
...
، " داستان " بی
از علی اشرف درویشیان

15/03/2008

عیدتان مبارک



نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی بسمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد


...


هفت سین ما

________________





نوروزتان مبارک و امروز و هر روزتان بهاری باد؛
____________________________________________


چهار شنبه سوری مبارک. می بوسمت ایران من

___________________________________


امروز عصر می روم ماهی قرمز عید مان را بخرم، سنبل را از گل فروشی انگلیسی و سمنو را از فروشگاه ایرانی؛ باید بروم از مارکت شهر" بری" و برای سبزی پلو ماهی شب عید، ماهی سفید بخرم، باران می بارد، سال گذشته همین موقع می رفتم فرودگاه، پارسال هم همین موقع باران می بارید. مادرم بعد از چهار سال و نیم دیوارهای خانه را آذین بسته بود و منتظرم بود.امسال پشت تلفن بغض گلویش را فشرد و گفت: یادته با هم رفتیم ماهی روی سفره هفت سین و آجیل و شیرینی خریدیم؟ بغض گلویش را قورت داد و گفت: امسال رفتم، همه آنها را خریدم و تمامش بیاد تو بودم فروغ! کی دوباره تو را می بینم؟

یاد این ترانه پویا افتادم

سفر یه شعره، سفر یه قصه ست
سفر، رهایی از فصل غصه ست

با من سفر کن

دریا به دریا

ساحل به ساحل

تا اوج رویا

سفر عبور از مرز تکراره

هر جای تازه دنیایی داره

پرنده ای باش با بال پرواز

پر کن فضا را با شعر و آواز

کاشکی تو باشی همسفر من

تا بی نهایت بال و پر من

سفر همیشه همسفر می خواد

دل کندن از غم بال و پر می خواد

...

12/03/2008



تابستان کودکی ام خنک بود، گاهی با گرمایی شرجی که نسیمی ملایم نوازش وار روحم را خنک می کرد. جراحی، مسافرت ها، دریا و عصرانه های آن در کنار خاله و خاله زاده ها و دایی و دایی زاده ها، عروسک هایی که هیچ گاه نداشتم، آزادی های من، شکوفه های نارنج، گربه هایم، کوچه باریک و طولانی که به یک شاهراه ختم می شد: شاهراه نخستین عاشقی من، درختان تبریزی، شادی های کوچک من، جوجه های لطیف و کوچک بهاری و مرغک های بی پروای عاشق لجام گسیخته، عطر گل یاس و درخت انبه همسایه؛
کودکی من مانند یک حفره، گاه و بی گاه احساسم را می دزدد و در خود فرو می برد. آخ؛ چقدر آن روزها زیبا بودند، مانند ابرهای بهاری در پهنه آسمانی نیلگون با ترنم خاص باران شمالی؛
دوست دارم یک روز، تنها یک روز به آن روزها برگردم و در سایه درخت بزرگ نارنج باغ بنشینم و برای خودم گردنبندی از شکوفه های معطر آن درست کنم و به گردنم بیاویزم و مست و مدهوش رایحه آن به کوچه بروم و در حسادت های کوچک کودکانه ام بغلتم و کسی امر و نهی نکند، کنار رودخانه بنشینم و پاهای کوچک و لختم را در آب ببینم و با چشمان کوچکم ماهی های شناور دم سیاه خاکستری را تعقیب کنم و دور و برم را بپایم تا کسی خبر آزادی های کوچک و پنهان مرا به مادر نرساند؛
روزها در این جا، ساده و بی تکلف از کنار هم یکی پس از دیگری می گذرند، چشم به هم گذاشتم تابستان و پائیز آمدند و رفتند و اینک زمستانی دیگر را از سر می گذرانم، کو گردنبندهای خشک شده و گیلاس هایی که به جای گوشواره به گوش هایم می آویختم؟
دیشب چرا خواب تو را دیدم زندگی ام، دلم برایت تنگ شده است، سال هاست تو را ندیده ام؛ کو محرمی تا از او حال تو را بپرسم دردانهً جوانی من؟



10/03/2008

...
Maureen Cavanaugh



FRANCESCA LO RUSSO

...
نرده های خانه ات تو را از کوچه ها جدا می سازد
و من دیگر در زیر باران تند فروردین و در میان بادهای آذری ننشسته ام که بیایی و من بار دیگر نخواهم گفت: هلیا! گریز اصل زندگی ست
گریز از هر آن چه که اجبار را توجیه می کند
بیا بگریزیم
کلبه های چوبین،کنار دریا نشسته اند
و ما با مرغان سپید دریایی سخن خواهیم گفت
ما جاده های خلوت شب را خواهیم رفت
به آواز دور دست روستائیان گوش خواهیم داد
و به هر پرنده ی رهگذر سلام خواهیم گفت
از عابران نشان یک مهمانخانه ی متروک را خواهیم گرفت و آن ها هر چه بگویند ما نخواهیم شنید
....


شهر آواز نیست که رهگذری به یاد بیاورد، بخواند و بعد فراموش کند
هیچ کس شهری را بی دلیل نفرین نخواهد کرد
هیچکس را نخواهی یافت که راست بگوید که شهرم را نمی شناسم
انسان ، خاک را تقدیس می کند
انسان در خاک می روید چون گیاه و در خاک می میرد
هلیا! تو مرا از من جدا کردی. تو مرا از روییدن باز داشتی. تو هرگز نخواهی دانست که یک مرد در امتداد یازده سال راندگی چگونه باطل خواهد شد. حالیا تو با درخت ریشه سوخته یی که به باغ خویش باز می گردد چه می توانی گفت؟
در انتهای شب، گرگ ها سفر می کنند
...


آن‌چه هنوز تلخ‌ترین پوزخندِ مرا برمی‌انگیزد‌ "چیزی شدن" از دیدگاه آن‌هاست، آن‌ها که می‌خواهند ما را در قالب‌های فلزی خود جای بدهند. آن‌ها با اعدادِ کوچک به ما حمله می‌کنند. آن‌ها با صفر مطلق‌شان به جنگ با عمیق‌ترین و جاذب‌ترین رؤیاها می‌آیند و ما خردکننده‌گان جعبه‌های کوچک کفش هستیم

...

نادر ابراهیمی

09/03/2008

آسمان من از حیاط پشت خانه

پاسخ به سارا عزیز، که از متنی که در پایین همین پست گذاشتم ناراحت شده بود. راستی سارا جان از خودت پرسیدی واقعا چه نکته ای در متن من تو راآزارداد؟ اگر کمی فکر کنی می توانی دوباره به همان جملات برگردی و بخوانی شان؛

متن هایی که در وبلاگ می گذاریم از چند جنبه قابل بررسی هستند. گاهی تنها اطلاع رسانی موضوع برایمان مهم است و گاهی تاثیر جاری در موضوع علاوه بر اطلاع رسانی بدنبال کششی که ایجاد می کند موثر واقع می شود. موثر واقع شدن چه از جهت منفی و چه مثبت نشان بر موفقیت متن است؛


گذاشتن یک متن در یک وبلاگ شخصی، دال بر تائید همه جانبه آن نیست؛ شما می توانید به هر گونه فیلم و موزیک و خبر و رویداد مهم تاریخی، اجتماعی، سیاسی و غیره اشاره داشته باشید ضمن این که دلیل بر این نیست که آن رویداد را از تمام جوانب بررسی کرده اید و هیچ نقطه ابهامی در ذهنتان نیست پس مورد قضاوت قرار گرفتن از جانب خواننده کاملا بی مورد است؛
وقتی شخصی یا موضوعی در متن ها مهم شناخته می شود، آن را به کل جامعه و اشخاصی که در آن زندگی می کنند تعمیم ندهیم؛

به من می گویید چرا کانال ایران را گرفتم؟
رادیو و تلویزیون انگلستان به منظور پخش این گونه مستندات کانال مشخص یا به عبارت دیگر کانال ایرانی ندارد؛ به علاوه این که، ساخت مستندات اجتماعی، فرهنگی، دینی و غیره جزء چارت های اصلی بی بی سی است. برای من که یک ایرانی هستم فیلم هایی از این دست بسیار جذاب تر است تا اینکه وقتم را ساعت ها پای مستنداتی تلف کنم که دارای هیچ گونه ارزش اجتماعی نیستند و تنها از جنبه شخصی به آن ها پرداخت می شود؛


در این متن هیچ گونه مقایسه ای بین دو جنسیتی های ایران وانگلستان، صورت نگرفته است. پرداخت به این گونه موضوعات در توان من نیست چون مطالعه اندک در این زمینه( دوجنسیتی های انگلستان) برای نوشتن کافی نیست؛


این موضوع آن قدر عمق دارد که بتوان ساعاتی به آن فکر کرد، عصبانی نشوید، اگر می خواهید توهین کنید اما تحقیر نکنید، ما که در خارج از کشور زندگی می کنیم از شما جدا نیستیم. گاهی مهربانی کردن هم از یادمان می رود؛


بیان احساس آسیبی وارد نمی کند، تنها ممکن است آزار دهنده باشد؛ هنگامی که آزار دهنده شد، بعضی از ما به جای این که قدری تامل کنیم و به فکر فرو رویم برای حفظ آرامش مان، آهسته به راه خودمان ادامه می دهیم؛

یادمان نرود گاهی لازم است به جای قضاوت همدیگر، سکوت کنیم. قضاوت به عهده ما نیست؛

با سپاس فراوان


28/02/2008

Be Like Others


شبی که دوستم
هدیه مسج فرستاد که ساعت 9 شب، کانال دوم بی بی سی یک برنامه مستند در با

ره ایران دارد بعد از گذاشتن نیکی در تختش، ساعت 9:15 دقیقه کانال تلویزیون را روی بی بی سی 2 ثابت نگاه داشتم و با کنجکاوی سرگرم تماشای برنامه شدم. پخش فیلم های مستند در خصوص ایران و اوضاع و احوال اجتماعی آن تازگی نداشت اما این فیلم به گونه ای دیگر بود؛
مهر سرزمین مادری کماکان با روحم عجین شده بود وقتی خیابان های تهران را دیدم و زندگی افرادی که به جرم دوجنسیتی بودنشان، گوشه گوشه شهر پراکنده بودند. علی اصغر( نگار)، یکی از پسرهایی بود که تصمیم داشت در یکی از کلینیک های وابسته به بهزیستی عمل کند و تغییر جنسیت دهد؛
از این گونه بیماران، قبل از جراحی تست های لازم گرفته می شود و اگر جنسیت واقعی آن ها کاملا مشخص گردد به میل و خواسته خود تغییر نام داده و شناسنامه می گیرند ؛ علی اصغر هم نام خود را به نگار تغییر داده بود؛ او می گفت وقتی لباس زنانه می پوشم و بیرون می روم، به دفعات از من سوءاستفاده می شود و مورد آزار جنسی قرار می گیرم؛ زیرا رسما یک مرد هستم اما در حقیقت یک زن. او تمایل داشت تا تن به عمل جراحی بدهد تا تکلیفش روشن شود، به قولی یا مرد باید بود یا زن. مددکار بهزیستی به او می گفت این خود تو هستی که اجازه می دهی تا دیگران از تو سوءاستفاده کنند، اگر خودت نخواهی این اتفاق نخواهد افتاد؛
حالم دگرگون شد و بغضم را قورت دادم وقتی دیدم دکتر معالج او، قرار روز عمل را با او گذاشت و به هنگام خداحافظی به او گفت:"خداحافظ دخترم". آیا تاکنون کسی تا این حد مهربانانه او را "دخترم" خطاب کرده بود؟
با تمام این مشکلات و با وجود طرد شدن از سوی خانواده، علی اصغر( نگار)، تن به عمل داد. بعد از عمل جراحی هیچ کدام از اعضای خانواده علی اصغر( نگار) تمایلی به دیدار دوباره او نداشتند و او دیگر حتی حق ورود به روستایی که در آن جا متولد شده بود را نداشت، همه نگران آبروی خود بودند؛
اشک های او را تا آخر فیلم نمی بینیم، وقتی حرف می زد همیشه می خندید. یک سال بعد از عمل جراحی، او با تعدادی از زن های دوجنسیتی دیگر در خانه ای زندگی می کردند و از طریق خود فروشی امرار معاش می کردند. می گفت دیگر به روحم فکر نمی کنم. چون جسمم را در اختیار می گذارم و پول می گیرم. عشق برای من بی معناست. از همان زمان که خانواده ام مرا طرد کردند نتوانستم دیگر به عشق فکر کنم. به این جا که می رسد ناگهان با تمام ممانعت از گریه کردن، چهره اش را در آغوش دستان مردانه و زمختش پنهان می کند تا کسی اشکهایش را نبیند. زمانی خانواده او نگران آبروی خود بودند و اکنون هر روز که خورشید می تابد و هر شب که ماه آسمانی بر می آید نگار آبروی خود را از خریداران گم کرده آبرو، طلب می کند؛
پی نوشت: روایت من گزیده مختصری از زندگی نگار بود. باید خاطر نشان نمود که افراد بسیاری که تن به این گونه جراحی ها داده اند هم اکنون از داشتن یک خانواده خوشبخت و سالم بهره مندند و یا اگر تشکیل خانواده نداده اند زندگی سالمی را از سر می گذرانند؛
گزارش بخشی هایی از فیلم در سایت بی بی سی و بی بی سی فارسی
مصاحبه با طناز اسحاقیان کارگردان و تهیه کننده فیلم مانند دیگران باش
آشنایی با کارنامه هنری
طناز اسحاقیان

22/02/2008

ثبات فکری زمانی میسر خواهد بود که با آگاهی و شعور با موانع رو در رو گردیم؛
با اقتدار قدم برداشته و هراس نداشته باشیم و
اهداف دراز مدت و کوتاه مدت خود را همواره مد نظر داشته باشیم و دنبال کنیم؛
در این صورت است که می توانیم قابلیت هایمان را کشف کرده و شایستگی خود را به خود و دیگران نشان دهیم؛





13/02/2008

الیاس مرا دوست نداشت؟

اسماعیل همه بادکنک ها را باد کرده بود و لیلا نشسته بود میان آن ها وقتی یکی از بادکنک ها ترکید توی صورتش؛ تمام روز کتف دستت با تو گریه می کرد! چرا لیلا را زودتر از اتاق بیرون نیاوردی تا بادکنکی را نترکاند و اسماعیل تو را نزند؟ قیمت یک عدد بادکنک مگر چند است مهربانو؟ چطور می توانی سنگینی دست اسماعیل را تمام روز روی پشتت تحمل کنی وقتی او محکم، گره بزرگ بادکنک های باد شده رنگی را به چنگ گرفته است؟ باد، این باد شرقی سوز دارد. می سوزاند. انگشتان دست اسماعیل باد کرده است مه بانو. چرا دستکش هایش را نبافتی؟ دستش سنگین است؟
لیلا را بیاور کنار شبدرها. نگاه کن، شبنم ها را ببین که چگونه نشسته اند روی برگ برگ ها. با آن ها گریه می کند لیلا. شبدرها را نوازش داده است حریر مه شبانگاهی. اسماعیل هنوز برنگشته. فکر می کنی چند تا از بادکنک ها را فروخته باشد؟
زندگی می گذرد مه بانو. این را الیاس گفت. آخرین شبی که آمد در خانه مان، یادت است؟ تو لیلا را هفت ماهه آبستن بودی. آمده بود خدا حافظی. یک پیراهن پوشیده بود که رنگش سورمه ای بود با خط های آبی روشن راه راه. گفتم نگاهم کن الیاس. حسرت یک نگاه را به قلبم گذاشت و رفت. گفت نمی خواهد خاطره آخرین نگاهم را با خودش ببرد. چرا الیاس دیگر برنگشت خواهرکم؟
تبعید و زندان یا مرگ و زندگی، کدام یک نصیب آهنگ زندگی اش شد؟ وقتی الیاس رفت تا صبح گریه کردم و خروس خوان صبح بود که دویدم به سمت امامزاده. صورتم ورم کرده بود. تو آمدی و مرا به خانه آوردی. الیاس مرا دوست نداشت مه بانو؟ وقتی رفت، باد تند می وزید. آب هم اگر یک جا بماند بو می گیرد. لجن می شود. شکم اسماعیل خیلی ورم کرده است، یکی از این روزهاست که از پا بیندازدش. این را ابوالقاسم خان گفت، خودم با گوش هایم شنیدم که گفت اگر اجاره این ماهت را هم ندهی خودم می ترکانمت اسماعیل. اگر اسماعیل بیفتد با لیلا می روی تا همه بادکنک های نفروخته اسماعیل را بفروشی، مگرنه، بانو؟