28/06/2007


از ایران برگشتم، چند روز طول کشید تا تونستم مابین اتمسفر زندگی در ایران و اینجا تفاوت بدم، نه اینکه فکر کنید خیلی در ایران بهم بد گذشت، اما وقتی وارد فضای فرودگاه منچستر شدم باران ریز بهاری و سبزی درختهای آن بدور از هر چه پنهان کاری و دورویی این نوید رو بهم داد که حالا اینجا می تونم آزادانه نفس بکشم از همه دوستانم که برام کامنت گذاشتند ممنونم، خصوصا دوستان عزیزم در ایران، حبیب، باران، نرگس و... من هم بیاد شما بودم، اما نگهداری از نیکی کوچک فرصتی برای آرامش و فراغت ذهن نداد، نرگسم بهت زنگ زدم اما گوشی را برنداشتی، هم موبایل و هم خونه، بارانم برای تو هم زنگ زدم و برات پیغام گذاشتم اما جوابی نگرفتم، حبیب عزیز از تو هم که شماره ای نداشتم، اردیبهشت ماه، چهل و هشت ساعت لاهیجان( سوستان) بودم، به زادگاهم نرفتم، مهرش را در قلبم پنهان کرد دو ماه سریع تر از آن که فکر می کردم گذشت خصوصا سه هفته آخر، چند جا باید می رفتم که نرفتم، انتشار کتابم و جواب گرفتن از ناشر نیمه کاره ماند و همینطور چند کار اداری، به سراغ بعضی از کارها هم نرفتم، ایرانی که من فبل از این می شناختم با تصویر کنونی زمین تا آسمان فرق داشت نمی خوام نک و
نا ل کنم
می خوام هر چیزی رو که دیدم تو سینه ام ثبت کنم تا مگر به مرور زمان پوسیده و ازبین برود
وشته شده در 18 May 2007ساعت 6:6 توسط فروغ
GetBC(41);
3 نظر


دوستان عزیزم
صدای پای بهار می آید
فرا رسیدن نوروز را تبریک عرض می کنم و برای همه شما که در سال گذشته همراه و همدل من بودید سالی پر از شادی و تندرستی آرزو می کنم... قلب تان همواره سبز و بهاری باد
گل باشید





گویا وبلاگ من در ایران فیلتر شده، از سفر ایران برگشتم باید چاره ای برای رفع این مشکل پیدا کنم اما اگر نتونستم حلش کنم شاید از این خانه بروم، در این صورت به چهارمین خانه وبلاگی ام اسباب کشی خواهم کرد
لحظه ها می شکنند
در عبور سایه تو
...
می روم
چمدانم را بردارم
نوشته شده در 13 Mar 2007ساعت 15:25 توسط فروغ
GetBC(40);
36 نظر


تقدیم به باران زیبا وجودی که برایم خیلی عزیز است



بلند بالا بود با چهره ای تکیده و آفتاب سوخته ، با چتری کوتاه قهوه ای رنگی که زیر روسری سیاه رنگش تاب می خورد. مصمم و مقتدر نشان می داد. کلاس کار درمانی پسرکش تمام شده و آمده بود تا او را تحویل بگیرد، چشمان پسرکش بسیار زیبا بود، درشت و سیاه با مژه هایی بلند و برگشته، وقتی آمد کنارم بوی عطرش مستم کرد، چیزی گفت که نفهمیدم و بعد از آن نیز
خودش را به من چسبانده بود و در مقابل مادر حالت تدافعی به خود گرفته بود، دستش را گرفتم و او ومادرش را تا در ورودی بهزیستی همراهی کردم
شهرزاد بعد از آن شد وجود گرم و عزیزی که مانندش را در بین دوستانم سراغ نداشتم. صرع پسرکش فرهاد روزانه هایش را به دنبال خود می کشید. بیش فعالی غریب و تشنج های پی در پی او امان شهرزاد را بریده بود؛ هنوز فریاد های تحکم آمیز شهرزاد در آن خانه اعیانی یوسف آباد درگوشم زنگ می زند و خشم و قهر او را نسبت به زندگی و سرنوشت و مرد همراهش به تصویر می کشد
زمستان بود و گل های زنبق و نرگس دست های من به علامت دلتنگی داخل گلدان سفید روی میز زمزمه مهر آمیز پری سیمایی را زیر لب داشت که وجودش آمیخته به عشق و تنفر بود
چند سال بعد از خانه خاطره های من رفت و من دیگر موفق به دیدن او نشدم
اکنون سال هاست که تنها دورادور و در خیالم دست هایش را می فشارم و یادش با احساسم اوج می گیرد
تمامی شهرزاد مهربانیست و خیال فرهاد کوچک من که مطمئنم اکنون جوان برومندی شده گاه گاه می آید و و مانند شبنم صبح گاهان به روی گل برگ خاطره هایم می نشیند

+ نوشته شده در 6 Mar 2007ساعت 15:11 توسط فروغ
GetBC(38);
9 نظر


سعادت، وقتی شنید مسافر ایرانم اشک درچشمانش حلقه بست، روی از من برگرداند و به بیرون از پنجره چشم دوخت؛ هوا هنوز روشن بود، دست های ماه در آسمان تاب می خورد، کمی آن طرف تر خورشید زانو به زانوی ماه نشسته بود، لبخند ابرها تماشایی بود؛ دستم را به نشانه همدلی گذاشتم روی شانه اش، می لرزید، نفهمیدم صدای باران پشت شیشه بود یا شکستن بلور دشت سینه اش
*
وقت آمدن، مادر پشت سرم ایستاده بود، روی پله ها، پرهای گل یاس داخل جام آب دستش چرخ می خورد، بغضش را پنهان کرده و می گفت : گریه پشت سر مسافرشگون نداره
مادرم نمی دانست دلتنگی مکافات دارد و من نمی دانستم سعادت دلش برای دیدن وطن پر پر می زند
+ نوشته شده در 28 Feb 2007ساعت 11:38 توسط فروغ
GetBC(36);
13 نظر

امروز روز تولدم است، من بیست و پنج بهمن ماه سال هزار و سیصد چهل و پنج حوالی ساعت یازده یک شب برفی در حاشیه یکی از شهرهای دریای خزر چشم به جهان گشودم، هر زمان گذشته را به یاد می آورم در کوچه باغ هایش گم می شوم، پدرم جوان بود ومادرم نیز، کوچک تر از خواهر و برادرم بودم، تصویر تنها همدم کودکی ام روی چهره مادر قفل شده است، پدر همیشه در سفر بود و کار و کار؛ احساس خانه کودکی و باغ بزرگ و زیبایش هنوز آنقدر قویست که گاهگاه دست مرا
می گیرد وبا خود به شهر شمالی می برد؛
درختان تبریزی انتهای باغ و عروسک بازی های من زیر آنها، درخت سیب گلابش که تابستان ها با صدای به هم خوردن برگ های مینیاتوری آن که از سمت دریا می وزید به خواب نیمروزی می رفتم، درخت آلوچه کنار آشیانه مرغ و اردک ها و سیب ترش و گلابی وهلو، بوته های توت فرنگی و خیار، گربه خردلی رنگ من که وقتی از مدرسه به خانه باز می گشتم با شنیدن بسته شدن صدای در حیاط چرتش پاره می شد و با اشتیاق و میو میو کنان از روی دیوار و بوته بزرگ گل اطلسی روبروی در حیاط به سمت من می آمد
کودکی گذشت اما خاطرات آن چون زمردی در ذهنم می درخشد
هر سال از پی هم آمد و رفت، من بزرگ شدم، مدرسه تمام شد و شوق دانشگاه شد تمام زندگی ام
بعد از آن قدم به جاده ناهموار زندگی ام گذاشتم، سال ها نفس زنان می دویدم، بی فایده بود، آن جاده را پایانی نبود، ایستادم تا خستگی را از خود دور کنم، شوق رهایی جادویم کرد، از قفس فرار کردم، آزادی، عشق را به من هدیه داد و سر انجام، کوچ شد پایان همه نا مرادی ها
نوشته شده در 14 Feb 2007ساعت 1:8 توسط فروغ
GetBC(32);
15 نظر

سنگ لاجورد آویز گردن خود را در مشتش فشرد و نگاهی به نوزاد کنار دست خود انداخت، به خودش نهیب زد؛ می خوام چیکار؟ سه تا پسر دارم مث شاخ شمشاد، دختر آخرش باید بره زیر دست مردم، مث خودم
هنوز جای سیلی های شب گذشته شوهر رنگرز بی کارش می سوخت آن هم به گناه نه ماه نگاهداری از نطفه زن و مردی که هرگز ندیده بود شان به قرار ماهی پانصد هزار تومان در بطن خود
*
هر آن ممکن بود در چوبی قهوه ای رنگ روبرو باز شود و دستی نوزاد را از آن جا ببرد
دست و پا و چشمان سبز و پوست سفید نوزاد هیچ شباهتی به چهره آفتاب سوخته گلرخ نداشت، نه ماه و چهار روز و بیست و سه ساعت او را همراه خود داشت، بسان نفس، در این مدت هر بار که جنین تکان می خورد در لذتی مسحور کننده غرق می شد اما بلافاصله به خودش می آمد و می گفت
" مال من نیست، پولش را گرفته ام"
*
هنگامی که دست های زن واسطه که تمام عمر فقط پول شمرده بودند بی هیچ حرفی به دور پتوی آبی رنگ قلاب دوزی شده نوزاد گره خورد، نگاه گلرخ عاجزانه روی موهای ابریشمین نوزاد لغزید و می خواست بگوید اجازه دهند تا یک بار دیگر او را ببیند اما لال شده بود، چه نگاهی؟ گلرخ هر ماه پولش را گرفته بود، کرایه حمل نوزاد را؛ خیال پرداخت بدهی ها و پیش پرداخت اجارهً آپارتمان دوخوابه و خرید چک دومیلیونی برگشتی شوهر با گریه کوتاه و بریده نوزاد به پرواز در آمد و ناپدید شد، کاش حداقل اسم دخترک را پرسیده بود
*
لاجورد گردنبندش دردستش چرخ می خورد، داغ شده بود، نگاهی به آن انداخت، تنها چیزی که در تمام طول بارداری همراه او و دخترک بود، دخترک او، لاجورد
نوشته شده در 2 Feb 2007ساعت 5:3 توسط فروغ
GetBC(31);
35 نظر

به سالمندان نقاشی یاد می دادم. از میان آن ها بیش تر از همه لوئیس علاقه نشان می داد، سفارش کشیدن یک تابلو از آسمان را داده بود، می خواست آسمان را در اتاقش داشته باشد، هنگام کشیدن تابلو کنارم می نشست و به حرکت دست هایم خیره می شد، فرزندی نداشت و بعد از مرگ سگش در خانه سالمندان زندگی می کرد
قلم مو در دستم بود و داشتم آبی آسمان را می کشیدم که ناگهان گفت او را به کنار پنجره ببرم، صندلی چرخدار او را به سمت پنجره هل دادم، گفت پنجره را باز کنم، همین کار را کردم؛ چیزی زیر لب زمزمه کرد، نفهمیدم، تنها صدای بال بالی شنیدم، رنگ سبز چشم هایش در میان پرتو خیره کننده خورشید کم کم محو می شد، به خیالم چرت می زد، سرش که خم شد روی شانه اش گفتم خوابش برد، هنوز نیمی از آبی آسمان تابلویش باقی مانده بود، او را به حال خود رها کردم و رفتم تا بقیه تابلو را بکشم؛
لوئیس خوابش نبرده بود، او مرده بود و من نمی دانستم


+ نوشته شده در 24 Jan 2007ساعت 11:35 توسط فروغ
GetBC(30);
36 نظر





دیروز در منچستر باد چنان اسبی وحشی شیهه می کشید، باران تند و تیز می بارید و دست سرد طوفان به دست سرنوشت نگون بختانی گره خورده بود که دیگر هرگز به خانه بازنگشتند؛
اما من نمی دانستم که فرزندی از روی دلتنگی مروارید های غلتان چشمانش را به روی گونه های عنابی رنگش می فشاند تا شاید یک بار دیگر طعم بوسه گرم پدر را حس کند
و من اما نمی دانستم در آن لحظه که دل خوش گرمای لذت بخش خانه بودم پیرمردی
دیوانه وار خاطرات خود را مرور می کند
و من اما نمی دانستم این باد، این باد غول آسای نا مروت کودکی را برای همیشه از دیدن مادر خوانده خود محروم خواهد کرد

عکس ها از سایت BBC


+ نوشته شده در 19 Jan 2007ساعت 16:17 توسط فروغ
GetBC(29);
14 نظر

وقتی خورد به شیشهً اتاق وافتاد روی سنگ ریزه های پائین پنجره آپارتمان، باران بند آمده بود، اول فکر کردم ازطبقات بالا چیزی افتاده که به طور حتم متعلق به من نیست، همان طور که ایستاده بودم به بیرون از پنجره نگاه کردم، پر سفیدی در هوا معلق بود، سرم را خم کردم، کبوتری به پشت روی سنگ ریزه ها افتاده بود؛ رفتم بیرون و خودم را به او رساندم، تکان
نمی خورد، کنارش نشستم، خون غلیظی داخل منقارش جمع شده بود و مقداری از آن روی سنگ ریزه ها ریخته بود، او را به آرامی بلند کردم اما گردن زیبایش شل شد و افتاد روی
سینه اش، یکی از چشم هایش باز بود و دیگری بسته، او را در آغوش گرفتم، جانی در بدن نداشت، تنها کاری که از دستم بر آمد این بود که زیر درختی کهن و سبز خاکش کنم
*
سه روز بعد از این ماجرا مادرم از پشت تلفن، خبر کوچ "درنا" را به من داد؛ سه روز پیش در قفس باز مانده و سبز قبای من رفته بود، شوکه شده بودم، او نمی توانست بپرد، از زمانی که جوجه ای بیش نبود، پرهای زرد و جوان و دم بلند فیروزه ای کشیدهً خود را به محض بلند شدن می جوید و می انداخت؛
مادرم همه جا دنبال او گشته بود اما او را پیدا نکرده بود، درنای من غیبش زده بود. او را دلداری دادم و گوشی را گذاشتم اما تا چند روز بعد هر وقت یاد طوطی باهوشم می افتادم گریه ام می گرفت. درنا هفت سال مهمان اتاقم بود، در قفس او از روز اولی که وارد خانه ما شد باز بود، به او عادت پیدا کرده بودم، مهربان بود و هر روز صبح شیپور بیدار باش من برای رفتن به اداره بود، یاد گرفته بود با حرکت سر سلام بگوید و بسیاری از کلمات و حتی اسمم را به زبان می آورد، می رقصید و سرفه و عطسه می کرد، میو میو می کرد و صدای هاپ هاپ سگ همسایه را در می آورد، عاشق شکلات و هندوانه و دانه های سرخ انار بود، ازاین که آسمان را نداشت دلتنگ بودم، همیشه به مادرم می گفتم بالاخره یه روز درنا رو می برم تو جنگل های سرخه حصار و لویزان ولش می کنم اما او پری برای پرواز نداشت و می ترسیدم خوراک جانواران دیگر شود
*
هیچ کس به من نگفت درنا یک بار برای همیشه پرواز کرد جز همان پرنده ای که پشت ساختمان خاکش کردم
*
بیش ازهفت ماه است که ما آن آپارتمان پر خاطره را ترک کردیم و در جایی دیگر زندگی
می کنیم اما هر بار به طوراتفاقی از کنار خانه قبلی می گذرم طوری به درخت کهن سال پشت ساختمان نگاه می کنم که انگار به درنا سلام می کنم
*
+ نوشته شده در 17 Jan 2007ساعت 2:58 توسط فروغ
GetBC(28);
6 نظر


27/06/2007


برای حمید رضا سلیمانی که حس غریب پست اخیر او "نقطه" به جانم نشست
از لحظه ای که احساس مان اوج می گیرد بی خبریم، دو سالگی، سه سالگی، چهار، پنج، شش...، جان تشنه مان از زمانی که کودکی بیش نیستیم دل خون احساس مان است، با همین هوا بزرگ می شویم، در هر سنی با شرایط جاری آن سن، کودکی ، نوجوانی، جوانی، میان سالی؛ آدم هایی که با انگیزه یا بدون دلیل رخی نشان می دهند، ما را تحت تاًثیر قرار می دهند، به حس مان رنگ تازه ای می دهند، گاه تیره، گاه روشن؛
یا می مانند یا می روند و از میان این همه اندکی به جا می مانند
اما همه آن ها که می روند روزی بوده اند
و ما مرور می کنیم همه آن ها را که رفته اند؛
لذت دوچرخه سواری بعد از ظهر داغ تابستان در کوچه
پوست کندن گردو زیر درخت بید مجنون
شستن آفت های موذی از لابلای هلوهای درشت و آب دار قرمز باغ کودکی
دویدن بی دلیل از روی شرم نگاه آن که دوستش داشتی
مهربانی مشمئز کننده بزرگ ترها
ناآرامی های مکرر کودک دلبند در عصرهای خاموش زمستان
بغض شکسته زن همسایه درسکوت شب
دختر عاشقی که تشنه به خون جاری روزها و شب های توست
خشم قبیح مردی که به پیراهن سپید عروسی ات قسم خورده بود
دست های یخ زده تو در جیب خالی همکلاسی، زیر نیمکت کلاس
یک فریب ساده در ظهر پنج شنبه
رهایی
همه آنها را که پشت سر گذاشته ایم آموزگاران ماهری بودند و ما آزمون خود را در تقابل و تضاد بین خود و اطراف مان پس داده ایم، همه آنها را که روزی بی قرارشان بودیم و دلبسته، به خاطره ای بدل نموده و گاه از مهر و یا کین شان در جان مان انتظار را آفریدیم
وما همگی آفریدگاران کودک انتظاریم
کاش خبری، پیغامی، ولو یک کلمه

+ نوشته شده در 11 Jan 2007ساعت 6:14 توسط فروغ
GetBC(26);
15 نظر

سال نو میلادی بر همگان مبارک
Wishing you all the very best in new year


+ نوشته شده در 31 Dec 2006ساعت 21:56 توسط فروغ
GetBC(23);
17 نظر


به دعوت باران نازنین ، راوی عزیز و نخستین وب خوبم من هم بازی، اگر چه نمی دانم چرا نامش را یلدایی گذاشته اند
این هم از پنج ناگفته من
*
کلاس سوم دبستان بودم که در یکی از امتحانات ریاضی ثلث نمره تک گرفتم، دروغ چرا! سر از حساب و معادله و احتمالات در نمی آوردم، هنوز هم، بگذریم، خلاصه این که از ترس مادرم صبح زود قبل از این که کسی بیدار شود کارد نه چندان تیز آشپزخانه را برداشتم و رفتم به حیاط پشت خانه ، رو به خورشید و کنار شمعدانی ها دراز کشیدم و چند بار تلاش کردم تا کارد را به داخل قفسه سینه خود فرو کنم، می خواستم خودکشی کنم اما نتوانستم. بیشتر از آنکه از مرگ وحشت کنم از سرما به خود می لرزیدم، بدین ترتیب از خودکشی صرف نظر کردم و تا به امروز این موضوع را هیچ کدام از اعضای خانواده نمی دانند
*
حیوانات را دوست دارم به غیر از حشرات و خزندگان و همین طور گوشت خواران، شاید علت دوست نداشتن خزندگان و گوشت خواران ترس از حمله آن ها باشد، اما به شدت به پرندگان عشق می ورزم
*
بی نظمی در انجام برنامه های روزانه مضطربم می کند و ترجیح می دهم اگر میهمانی قرار است به خانه ام بیاید حتما از روز قبل بدانم، شلوغی و به هم ریختگی خانه خلقم را تنگ می کند درست مانند مادرم
*
به راحتی بی وفایان نسبت به خود و باری به هر جهت ها را فراموش می کنم حتی اگر دوست شان داشته باشم
*
خواب بسیار سبکی دارم و به کوچکترین صدا از جا می پرم. در ضمن از تاریکی هم می ترسم
***
بیشتر از پنج اعترافیه شد، ببخشید؛ حالا پنچ نفر را به این بازی دعوت می کنم:
حمیدرضا، حبیب، نرگس ، طاهر و هنی.امیدوارم حوصله ای برای بازی کردن پیدا کنید
کاش می تونستم بیشتر از پنج نفر را دعوت کنم، اصلاً مگر حکم و قرار دادی وضع شده ، هر کسی دوست داره بیاد بازی، باران جان، راوی جان، ببخشید من بازی رو بهم زدم

+ نوشته شده در 27

اگر مانند دیگرانی که از آن سوی دریای مانش به این سو آمده بودند اقامت خود را گرفته بود زندگی اش تغییر می کرد. آخرین ماه بهار بود و شاخه ً لخت درختان پر شده بودند از برگهای سبز و زرد نو رسته، بهار انگلیس او را بیاد شهر عشق می انداخت با بوی بهار نارنج هایش و شکوفه های صورتی و سپید درختان میوهً کوچه باغ هایش، شهری که سال ها قبل آن را ترک کرده بود
*
چقدر روزها و شبها آمده و اوهام و خیالات او را به تاراج برده بودند، دریغ از دوست دختری، محبوبی شاید؛ یک مرتبه دل بستهً دختری انگلیسی شده و بعد از مدتی از او درخواست ازدواج کرده بود، ابتدا دختر به او خندیده بود و به شوخی گرفته و بعد که سماجت بی دلیل او را دیده بود عصبانی شده و او را از خود رانده بود
*
در ذهن خسته اش تنها مادری فرتوت نشسته بود و دو خواهر و یک پدر بازنشسته؛ چقدر مادر به پایش نشسته بود و اشک ریخته بود تا کنار آنها بماند؛ دیگر نمی توانست برگردد، بر می گشت و چه می گفت؟ می گفت تمام این مدت زبان انگلیسی خوانده تا کار بهتری پیدا کند اما پیدا نکرده و حتی نمی تواند آنطور که باید احساساتش را به زبان بیگانه بیان کند؟
چقدر برای یادگیری زبان تلاش کرده بود و روزها و شبها با خودش حرف زده بود و لغت یاد گرفته بود! مهندس شیمی بود، مدرک خود را از یکی از دانشگاه های معتبر ایران گرفته بود اما نتوانسته بود کار دلخواهش را در انگلیس پیدا کند
مدتی از سر بی پولی در یک پیتزا فروشی مشغول به کار شده بود، یاد گرفته بود چطور خمیر درست کند و کف سینی های پیتزا را چرب کند، خمیر وزن کند و پهن کند، به او گفته بودند این مرحله مهم ترین مراحل پخت یک پیتزا است و شل یا سفت شدن پیتزا به همین مرحله مربوط است اما آنجا هم نتوانسته بود دوام بیاورد
*
از وقتی به این خانه آمده بود روحیه اش بهتر شده بود اما این زن مسن انگلیسی هم زیاد حال او را خوب
نمی کرد؛ از جا بلند شد، به آینه کوچک روی میز نگاهی انداخت، موهای سفید کنار شقیقه دوباره پیدایشان شده بود، باید موهایش را رنگ می کرد، ناگهان در اتاق نیمه باز شد و گربهً یک چشم زن
صاحب خانه سلانه سلانه قدم به داخل اتاق گذاشت، از گربه خوشش نمی آمد، او را بدون حرف طوری که زن نشنود از اتاقش بیرون راند، در همین حین صدای زن او را بخود آورد، از اتاقش بیرون آمد و از روی پله ها زن را آمادهً بیرون رفتن دید، یادش رفته بود، شنبه بود، قرار بود با هم بروند بیرون
با عجله به اتاقش برگشت و لباس پوشید و رفت پائین، زن اسباب گردش را آماده کرده بود، یاد مادرش افتاد، روزهای سیزده بدر و بخچه و پتو و ظرف آب وهندوانه تگری و توپ فوتبالش
زن به او گفت نامه دارد و چون فکر کرده بود که او خواب است خودش نامه را از پستچی گرفته است، تشکر کرد و نامه را از زن گرفت و با عجله نگاهی به آن انداخت، نامه از وزارت خارجه بود، دیدن این نوع نامه ها دلش را هری می ریخت پائین! روی نزدیک ترین کاناپه نشست و پاکت را باز کرد و سرگرم خواندن شد، گربه آمد و خودش را به او مالید و کنارش روی کاناپه نشست، ممنوعیت کار! اجازهً کارش را گرفته بودند
*
نمی خواست برگردد، هوای مرطوب و بارانی انگلیس را دوست داشت و آرامش اسرار گونه اش را
می خواست روزهای میان سالی خود را مخفیانه در گاراژی سیاه و قدیمی که بتازگی مشغول به کار شده بود سپری کند و مدرک مهندسی شیمی خود را در صندوق خانهً مغز خود دفن کرده و روزهای تعطیل با زن مسن صاحب خانه به گردش رفته و هر شب با صدای بلبلان و خرخر گربه یک چشم به خواب برود

+ نوشته شده در 24 Dec 2006ساعت 23:29 توسط فروغ
GetBC(21);
15 نظر