25/08/2017

یکی از مادربزرگ‌های من


نامش نسا بود. نسا خانم. بلند قد، چهارشانه و قوی هیکل. ماه پیشانی، چشمان درشت قهوه‌ای با گیسوان بلند جوگندمی که می بافت و دو طرف صورتش آویزان می‌کرد. بیشتر اوقات پیراهن چین دار آبی سورمه‌ای ساده یا گلدار بتن داشت. محکم حرف می‌زد. مهربان بود و اکثر وقت‌ها می‌خندید. مادربزرگم شیرینی خانگی‌های خوشمزه‌ای می‌پخت. عیدها که می‌شد خانه بزرگ بلند ایوان‌دار او پر می‌شد از عطر نان‌های کدو، برنجی و گردویی. مادر بزرگم با همه ابهتش، یک روز نابینا شد. یک روز زمین گیر شد و یک روز خسته از زندگی. این یک روزهایی که به اندازه ده سال طول کشید. ده سال طول کشید تا نابینا شود. ده سال طول کشید تا زمین‌گیر شود و ده سال طول کشید تا سرانجام تصمیم بگیرد از این دنیا برود و بار سفر ببندد


London 2017


These images are belong to me
London in summer 2017












(عکس های این پست متعلق به من است)

16/08/2017

Alice Munro / William Faulkner








Monet / Van_ Gogh



Claude_ Monet



Vincent_Willem_ Van_ Gogh



Vincent_Willem_ Van_ Gogh



من


می توان کوه بود بر شانه های زمین
می توان باد بود در آغوش درختان
زمینی باشم تا باران بر شانه هایم ببارد 
و 
درخت باشم تا باد میان دستانم برقصد

12/08/2017

بیاد او


کاش در این روزها که مادرم تنهاست و از بیرون رفتن محروم شده است، کنارش بودم. گاهی از خود می‌پرسم
این جا چکار می‌کنی فروغ؟ الان بایستی کنار مادرت باشی. در این جزیره دور زندگی می کنم و هر شب و روز بیاد مادرم رنج می‌برم. ماه من. مادرم
آنقدر دلش پر بود که یکساعت برایم حرف زد. من در همان حال انباری را تمیز می‌کردم. می‌گفت تلفن‌ات طولانی شد و من می‌گفتم حرف بزن مامان. می‌خواستم فقط صدایش را بشنوم
آخرش گفت: فروغ  گفتم: جان مامان. گفت: خوبی؟ تو حالت خوبه فروغ؟ با شنیدن این حرف گریه‌ام گرفت. گفتم آره مامان من خوبم.  دوباره گفتم: فقط دلم برات خیلی تنگ شده. برای بار دوم بود که می‌گفتم دلم برات تنگ شده. ولی باز هم نشنید و قلبم دوباره برای هزارمین بار فشرده شد

25/07/2017

خوب دیدن آدم‌ها



برای دیدن آدم‌ها نیازی نیست تا پول زیادی خرج کنیم با اندک مایه‌ای می‌توان پی به درونیات‌شان برد؛ آن اندک مایه چیزی نیست جز فکر  



برنده تو باش



داوری‌ام نکن. نیازی به داوری ندارد آدمی، اگر فکر کنی که به داوری‌ات نیازی است، نقطه ضعف خودت را نمایان ساختی. چیزی بدست نمیاری. ساده‌تر ببینی خیلی بهترست تا امورات کوچک زندگی را برای خودت بزرگ کنی. من خسته تر از تو هستم. تو درمانده تر از من. ببین، مساوی هستیم. نه برنده‌ایم نه بازنده. تو فکر کن بازنده منم؛ من هم فکر می کنم بازنده تویی. باز هم مساوی هستیم. من و تو همیشه هر وقت که هم را می بینیم با هم  بالا بلندی، بازی می کنیم. بی آنکه این میدان، پیروزی داشته باشد