هوای تازه و خنکای نسیم چله تابستان همه یاد تو را به همراه داره، باران هم که می باره یاد تو م ی اف ت م، یاد آن شبی که دو ساعت زیر باران راه رفتیم و وقتی برگشتیم خیس خیس بودیم، تو بودی و من تنها نبودم، تو بودی و من شاد بودم، تو بودی و من ساعت ها و شبانه ها را نمی شمردم، حالا کشان کشان یاد توام، جاهایی که با هم رفتیم وبرام خاطره شد، تو بایستی می رفتی و من بایستی می موندم. این جا میون این همه سبزی و زیبایی، بین این همه هوای تازه و درخت ها و پرنده های شاد و آسمون آبی، من می مونم م ع ل ق در هوا. نه زمین دارم، نه ه وا! من همه چیز دارم، می دانم. من همه چیز دارم، یک خواهر خ وب و زی ب ا هم دارم که وقتی یاد حرفاش می افتم اول بغض و بعد اشک میاد و خنده کجایی خنده... خنده.... بخند
31/07/2011
01/07/2011
تابستانه سوم
ماه قشنگ جولای 2011 من، دور از ایران
....................
چقدر خوبه منتظر دیدن خواهری باشی که سه ساله ندیدیش و دلت براش تنگ شده باشه، برای خودش، علائقش، دغدغه هاش، کنار هم
چند صباحی زندگی کردن! قدم زدن و خندیدن و حرف زدن و نشستن و چای خوردن و نگاه کردن هم ، نازنین خواهرم فردا داره میاد پیشم و من چقدر خوشبختم! از خوش حالی زیر پوستم نمی گنجم، امروز حال عجیبی دارم، تو دلم کله قند داره آب می شه، خواهر بزرگم برام یه دنیا عزیزه اگر چه اون فقط منو داره، یه خواهر کوچک
............
مسافر ایران دارم، خواهرم، مشتی از خاک ایران و بردار و برام بیار
ایرانم من مثل درخت ها ایستاده ام
مال من باش و نذار ستاره ها
مثل فانوس های مرده بد بشن
...
.....
27/06/2011
24/06/2011
تابستانه نخست
بچه که بودم وقتی می افتادم خجالت می کشیدم و فکر می کردم همه دیدند که افتادم؛ بچه که بودم، پررویی را بی ادبی می دونستم اما امروز فکر کردم کاش مادرم منو کمی پررو بار می آورد تا من هم رو داری رو به بچه ام یاد بدم، آخر مادرم که رودار نبود تا ازش این خصیصه رو به ارث ببرم! امروز فهمیدم که بچه بودن و تو دنیای بچگی مدیریت کردن از احساسات و عواطف خود، کار آسانی نیست، امروز فهمیدم که چقدر راحت می توانند آدم های پررو از همان کودکی اعتماد به نفس ما را بگیرند و باعث شوند تا نزد خودمان کوچک و خوار شمرده شویم و احساس ضعف کنیم
از دور می دیدمشون، اولش تحمل کرد، لبخند زد و سپس حتی خندید، اما رفته رفته فشار پی در پی آرنج هم کلاسی اش که به پهلوی او می خورد چشم هایش را خیس کرد و چقدر مغرورانه اولش اشک هاشو تند تند پاک می کرد تا کسی نبینه اما گویا فشار بغضش سنگین بود که ناگهان اشکش را سرازیر کرد و دیگر نتوانست به مسابقه ورزشی ادامه بده، هم کلاسی اش در دور نخست بازی ها اول شده بود و به نیکی فخر فروخته بود! نمی دانم بایستی متعجب شد یا مباهات که یک کودک پنج ساله چگونه می تواند این گونه احساسات ظریف و نازک دیگری را جریحه دار کند
هنوز بعد از گذشت چهار ساعت که از مدرسه نیکی برگشتم یک بغض بد به گلوم چنگ زده، همیشه و از همون لحظه دلم پیش بزرگ هائیه که درد و رنج بچه هاشونو از نزدیک لمس و حس می کنند و یه بغض، یه بغض کهنه و کشنده همیشه باهاشونه
21/06/2011
بهاریه پانزدهم
مظلومان تا ابد مظلوم باقی نمیمانند و اگر انرژی آنها از طريق بیخشونتی آزاد نشود، به خشونت روی میآورند، اين تهديد
نيست، يک حقيقت تاريخی است
لوتر کینگ
___________
18/06/2011
بهاریه چهاردهم
برای گل مریم خانه فرجام
...............
...............
دوری از باغ شمالی بود و دلتنگی من و انس با گل، گیاه، باغ و طبیعت یا مهربانی های ذاتی مادر "مینا" و حس حضور شادمانه خود مینا و یا هم که نه، کوچ غریبانه مان به تهران و زندگی در یک آپارتمان، نمی دانم کدامشان بود که مرا می کشاند به باغ خانه پدری مینا تا خودم را دوباره اما این بار در جنب و جوش نوجوانی و در حصار پیرامون حس و غریزه باز یابم.باغ خانه پدری مینا در شکوفایی بهارهایی که انگار برای من نمی خواست بمیرد رنگ دیگری به روحم می داد، بعد از تعطیل شدن مدرسه هم تقریبن همیشه تا غروب خورشید با هم بودیم. خواهرکش "مریم"، مرا هنوز بیاد دارد، خواهرکی با موهای خرمایی صاف که گاهی توی صورتش می ریخت و زبر و زرنگ بود و اجازه نداشت زیاد دور و بر مینا بپلکد، دخترکی که بعد ها جوان شد و جوان تر و حالا از شهامت از دست رفته یا بدست آمده من حرف می زند! تصویری که از نوجوانی من در خاطر عزیزش باقی است، دختری با چشمان روشن و آرام، گاه پر خروش که همیشه لبخندی به لب داشتم و خودم یادم نیست، من، اما گل های سپید و یاس خانه شان را و میز و صندلی های فلزی سفید رنگ با پشتی های آبی رنگش را یادم است، همان طور که بی بی اش را یادم است، هنگامی که روی ایوان خانه، حمام آفتاب می گرفت و من چقدر صورت گرد و آن عینک قاب مشکی اش با آن چارقد سفید تمیز و آن لهجه سبزواری اش را دوست داشتم و در این رفت و آمدهای گاه و بی گاهم اگر توتی، شکلاتی یا کشمشی به من می داد قند دلم بیشتر آب می شد.سال ها بعد که شنیدم خانه قدیمی را خراب کردند و چند واحد آپارتمان ساختند، دلم گرفت و روزی که رفتم به دیدن شان، خانه شان برایم غریب تر از هر آشنایی بود! درخت ها، بوته زارها، گل ها و گربه های جورواجور و همین طور پیچک های درخت انگور که مادر مهربان و خوش برخوردشان مرتب با برگ آن ها دلمه می پخت دیگر نبودند تا جانم را نوازش دهند...چند سال بعد من از فرجام و ایران کوچ کردم
حالا از آن همه جذابیت، تنها یاد عزیزش در خاطرم مانده
16/06/2011
14/06/2011
بهاریه دوازدهم
وقتی که دور می شوم و به سفر عادت می کنم و به لالایی باد و آواز باران و نورافشانی خورشید گوش می سپارم، انگاری که مادرم دو گهواره برایم تدارک دیده بود، یکی در وطن و یکی دور از مام و وطن، هنگامی که یک همسایه که فرسنگ ها از من دور بوده و حالا چون دانه های زنجیر به من متصل شده مرا در آغوش می گیرد و بهترین یادگاری های خود را به من می دهد تا بعد از او از آن ها نگاهداری کنم احساس غرور به من دست می دهد، دو جعبه موزیکال که یکی مربوط می شود به سی سال قبل که از شوهر متوفی به یادگار مانده برای من و دیگری ازمادرش که چند روز قبل از مرگش به او رسیده بود به نیکی، دخترم، مرا به اوج انسانیت خواهی و نوع دوستی می برد. من آن ها را به قلبم خواهم نشاند وچون جانم از آن ها محافظت خواهم کرد و هرگز این موهبت را از یاد نخواهم برد و سعی می کنم به فرزندم بیاموزم که عشق ورزی جزئی از زندگی ماست که نباید آن را فراموش کند
31/05/2011
24/05/2011
17/05/2011
بهاریه نهم
پدر همیشه می خواست به یک سفر برود
ساک سیاه بزرگش در کمد آماده بود
گاهی لباس های پشمی و گرم را از داخل آن بیرون می آورد و می پوشید
شاید روز سفر امروز نباشد
مادر همیشه دلواپس و توی فکر بود
غمگین بود لاله
وقتی نمی توانست سکوت مرگ بار خانه را بشکند
پدر همیشه خواب بود
تنها پچ پچ های لاله غبار هوای بی کسی را می تکاند
زنگ تلفن
می رود لاله
سفر بی بهانه
خسته از دیوار
مادر بی خدا حافظی
رو بر می گرداند
...
هنگامی که پدر به سفر ابدی رفت
خانه را فروخت مادر
بعد از آن کلید خانه را در آب انداخت
لاله
...
حال نگون بخت
و
خسته تر از هنگام تولد
گویا در بن بست تاریک
زهدان یک زن
فریاد می زند
منم لاله
دختر مردی که همیشه می خواست برود
16/05/2011
بهاریه هشتم
یک روز آمد از پس روزهای بی شمار که دست باد تمام مهر مرا به تو به یغما برد، می دانم؛ بعد از آن هر سال بهاران، هنگامی که برگ های کوچک درختان نارون، با آهنگ خوش نواز باد، عاشقانه، می رقصند، تو را، احساس می کنم، اگر چه حس تلخی باشد اما به جانم نشسته است؛
11/05/2011
Subscribe to:
Posts (Atom)






