05/03/2016

روزهای آخر

دلم برای سالی که گذشت تنگ می شود
بهار و تابستان
پاییز و زمستانش


21/02/2016

نیما یوشیج


تو را من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری  یا نه
من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم


نیما یوشیج
زمستان 1336

21/01/2016

گذشته

گذشته، آدم ها و برخی وقایع آن مانند فیلم های آرشیو شده در ذهنم باقی مانده اند. گاهی یکی از فیلم ها را از آرشیو مغزم بیرون می کشم و آن را می بینم. وقتی به تصویر بعضی از رخدادها و آدم هایی که در دوره های مختلف عمرم کنارم بوده اند یا مقابلم، فکر می کنم می بینم که بعضی هایشان چقدر کهنه شده اند. حرف هایشان، اعمال شان، همه کاغذی شده اند. خوشحالم. می توانم مانند کاغذی آن ها را تا کنم و بگذارم داخل جیبم و بروم 





25/12/2015

کریسمس مبارک

Merry Christmas
Be sure to take some time out of your busy life to enjoy the magic of the holidays of this season!


04/11/2015

خارگل


هر از گاهی آشتی می کنم با نگاهش

نگاه خار گل سرخ

______________________



29/10/2015

بی آواز



انسان ها در چشم یکدیگر فراموش نمی شوند، کنار گذاشته می شوند


22/10/2015

دمیان ... هرمان هسه

ما شخصیت خود را خیلی محدود می نماییم، فقط چیزهایی را به او نسبت می دهیم که خود ما انفراداً تمیز می دهیم و آن را به منزلهً اصل استثنایی تلقی می کنیم؛ اما هر کدام ازما کائنات را در بر داریم، به طوری که بدن ما تمام درجات تحول را از خود به وجود می آورد. حتی از ماهی گرفته تا خیلی بالاتر از آن. همچنین در روح ما هم آن چه را که در روح انسانیت حیات داشته است، زندگانی را از سر می گیرد. تمام خدایان، تمام اهریمنانی که روزی مورد پرستش بودند، چه به وسیله یونانی ها، چه چینی ها یا کفار و بت پرستان، همه آن ها در وجود ماهست. همه در همان جاست. در تحت شکل امکانات، امیال و وسایل بروز می کند

______________

از داستان پرنده در تلاش رهایی خود از تخم است
نویسنده : هرمان هسه
ترجمه: خسرو رضایی


20/10/2015

باستانی

 خلاصه ات که می کنم
گربه ای می شوی رها شده بر دیواره ای بلند
که هول افتادن لاغرت می کند

ملوسک باستانی ام
تو بوی گربه نمی دادی
یادا، یادا، اهتزاز پلنگانت
بر بام چهار سوق دنیا

مرثیه ی روزمرگی هایم رها شده بر دیواره ی بلند زمان
آن جست و خیز چابک
بر چینه های کوتاه- یادت هست؟

شعر از محمد علی بهمنی


19/10/2015

نیما

...
عالیه، نسیمی که موهایت را تکان می دهد، صدای
من است
بارها از تو می گذرد و تو او را نخواهی شناخت
چقدر قشنگ است
تبسم تو
چقدر گرم است
صدای تو
وقتی میان دهانت می غلتد
...
اشعار از نیما یوشیج



12/10/2015

برگریزان پاییز


هر پاییز فصل برگریزان مردمانی شد که پاییز سال بعد دیگر نبودند؛ بر روی هر درختی که جوانه زدند مبارک شان باشد
چنان من که روزی کنارشان بودم و دیگر نیستم. باد، این باد سرد و نابهنگام پاییزی مرا نیز چنان آن ها، با خود برد