17/02/2014

چشم، چشم، دو ابرو




چشم، چشم، دو ابرو 
دماغ و دهن، یک گردو
گوش، گوش، دو تا گوش
موهاش نشه فراموش
دست، دست، دو تا پا
انگشت ها، جوراب ها
ببین چقدر قشنگه
حیف که بدون رنگه
ببین چقدر قشنگه
حیف که بدون رنگه
________________

 بیاد زنده یاد، شادروان منصور کوشان


15/02/2014

گاهی دلم تنگ می شود


این جدا ماندن های بدون وقفه را دوست ندارم 
دلم شهرم را، کوچه ام، زادگاهم را می خواهد
دلم وطن می خواهد
مردمان خوبم را می خواهد
دوستانم، کتاب هایم، قصه هایم، کاغذ هایم
میزم، فنجان چایی ام، را می خواهد
دلم اندکی 
تنها اندکی تنگ است 

11/02/2014

وقتی بلبو مریض بود


"بلبو"، یکی از دو گربه همسایه مان،"مورین"، است. در یک ماه گذشته سه بار به دفعات همراه با مورین، او را به دامپزشکی بردم. تب می کرد و دل درد داشت. امروز که بعد از دو سه هفته رفتم تا به او و" تس"، گربه دیگر مورین، سری بزنم و حال شان را بپرسم، جا خوردم.
 بلبو که همیشه تا مرا می دید می آمد جلو و خودش را برایم لوس می کرد و از کنارم جم نمی خورد، این بار با دیدنم پا به فرار گذاشت و پشت مبلی پنهان شد. صدایش کردم اما ترسید و با عجله به سمت آشپزخانه دوید. روی مبل نشستم و باز او را صدا زدم، نیامد. چند ثانیه بعد آمد و دوباره وحشتزده، از کنارم  دوید و رفت گوشه دیگر اتاق ایستاد و زل زد به من. اخمش را می دیدم و نگاه تلخش را. دلم گرفت. مورین گفت بلبو فکر می کند که تو دوباره آمدی تا او را داخل قفسی بگذاری که از آن متنفر است و او را به دامپزشکی ببری. بلبو برعکس تس از رفتن به داخل جعبه ها و قفس و جاهای بسته خوشش نمی آمد.   
من به او بد کرده بودم. دیگر به من اعتماد نداشت. 
دلم گرفت و اشک در چشمانم حلقه بست. مورین متعجب شده بود چون همیشه می گفت بلبو هیچ کس را مانند تو دوست ندارد.
هنگام آمدن، تس، گربه دیگر را نوازشی کردم و صدای میوی کوتاه بلبو را شنیدم. صدا از پشت سرم بود. بلی خودش را پشت مبل پنهان کرده بود و به من نگاه می کرد.

 امیدوار شدم؛ شاید هنوز اندک دوست داشتنی باقی مانده بود اما من نمی دیدم.

03/02/2014

ریشه در خاک


نگاه  زیبای زنده یاد "فریددون مشیری"، به حس مهاجرت در شعر ریشه در خاکش


تو از این دشت خشک تشنه 
روزی کوچ خواهی کرد 
و 
اشک من تو را بدرود خواهد گفت
 نگاهت تلخ و افسرده است 
دلت را خار خار ناامیدی 
سخت آزرده است
غم این نابسامانی 
همه توش و توانت را 
ز تن برده است 
تو با خون و عرق
 این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی 
تو با دست تهی 
با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی 
تو را کوچیدن از این خاک 
دل بر کندن از جان است
ترا با برگ برگ این چمن
 پیوند پنهان است
ترا این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
ترا این خشکسالی های پی در پی
ترا از نیمه ره برگشتن یاران
ترا تزویر غمخواران 
زپا افکند
ترا هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش 
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش
خوش تر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود
و
اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است
خواهی رفت
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت
من این جا ریشه در خاکم
من این جا عاشق این خاک 
اگر آلوده یا پاکم
من این جا تا نفس باقیست می مانم
من از این جا چه می خواهم نمی دانم
 امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
من این جا باز در این دشت خشک  تشنه می رانم
من این جا روزی آخر، از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم
 من این جا روزی آخر، از ستیغ کوه چون خورشید، سرود فتح می خوانم
و می دانم تو روزی باز خواهی گشت


27/01/2014

البرز و نرگس


 نبود دو عنصر زیبای طبیعی که خاص ایران است اندازه غربت و دوری را در نظرم وسعت می دهد؛ یک ندیدن کوه البرز در
 زمستان ها و نبوئیدن گل نرگس شیراز

...
...

22/01/2014

تو و من





امید باطلی بودم که تو در سفر دوستی ات، از من، برای خود ساخته بودی

______________________

16/01/2014

آشکار شو


پنهان می کنی از من
پنهان می شوی از من
نهان شو ای غزل نا ننوشته
شفاف و زلال شو
ای همه پاکی ها
در من شو
با من شو
دور از من
نزدیک به من
آخر روزی پنهان می شوی در من

13/01/2014

من هم بی حوصله ام


چقدر روزها سریع می گذرند. مانند آدم ها که مدام تغییر می کنن، گاهی بی حوصله اند و گاهی کم حرف و گاهی شوخ و شنگ و   بذله گو. روزها هم گاهی پر رنگ و کم رنگند. این روزها آدم ها زیاد حرف همو نمی فهمند، ارتباط ها از هم گسیخته و سطحی شده، آدمها گاهی بی پروا سخن می گن و گاهی هم ترجیح می دن سکوت کنن و بعد پشت اون یکی آدمه صفحه بذارن. من از این جور آدم ها زیاد دیدم. هیشکی نیست بهشون بگه اگه حوصله ندارید همراه کسی بشید چرا خودتونو به زحمت می ندازید و دیگرانو بی خود سر کار میذارید. من این آدم ها رو دوست ندارم. زود میذارمشون کنار. از کنار گذاشتن آدمها ابایی نیست. کسی که حوصله مو یا با خساستش یا با نک و نالش و یا با دماغ سربالا بودنش، سر بیاره میذارمش کنار. می گم من هم که شدم مث بعضی ها؛ همون ها که حوصله ندارن!!!! و حرف کسی رو نمیفهمن

05/01/2014

اگر به خودم دروغ نمی گویم پس چرا خواب بلند عماد طالب زاده را گوش می دهم؟


از صبح باران می بارد. باران ریز و مداوم. باران را دوست دارم. سال های نخست که آمده بودم، با دیدن بارش باران، نطقم باز می شد و شعر گفتنم می گرفت؛ حالا که دیگر چند سال گذشته، هیجانی اندک هنگام دیدن بارش باران، احساس می کنم. شنیدن صدای شر شر باران و کوبش قطره های درشت آن به شیشه، عادی شده است. من به این بارش های گاه و بی گاه و مداوم عادت کرده ام. باید اعتراف کنم دلم برای آفتاب تنگ می شود. آرزوی بودن در یک هوای گرم و خشک با تابشی طولانی و بی وقفه 
را دارم. اگر چه این گونه تابش های خورشیدی در چله تابستان اش هم در این جا کمیاب است چه برسد به چله زمستان

 تعطیلات تمام شده است. دیگر شور و حال فرا رسیدن روز کریسمس و سال نو فروکش کرده است؛ کریسمس تمام شد و برو و بیای سال نو میلادی نیز برای انگلیسی های عزیز. شهر خالی دیروز، از فردا دوباره به حرکت و تکاپو خواهد افتاد. انگار تنها، این بچه های مدرسه و پدر و مادرهایشان هستند که به کوچه، خیابان های شهر رنگ می دهند و اسباب شلوغی و ترافیک را فراهم می کنند. پدر و مادرها، صبح ها بایسستی بچه ها را به مدرسه برسانند و عصرها آن ها را از معلم مربوطه تحویل بگیرند. (این جا  قبل از سن یازده سالگی و در مقطع ابتدایی و قبل از آن، حتما بایستی  پدر و مادرها بچه ها را به مدرسه رسانده و پس از ساعت تعطیلی از مدرسه  تحویل بگیرند). کاش در کشوری که ریشه دارم نیز این گونه بود؛ بچه ها سرگردان کوچه ها نبودند و از خطرات ناشی از آن هم در امان
فردا روز دیگری ست.  سبز و زنده باشند نو نهالان جهان


...
همیشه روزهایی که بارون میاد
توی خاطراتت قدم می زنم
 ازت دورم اما 
تو هر ثانیه تو فکر دیدنتم 
ازت دور موندم ایران من
به یک خواب رفتم خواب بلند
صدام کن که سمت تو راهی بشم
چشاتو روی اشتباهم ببند
...
  

01/01/2014

سال 2014


عکس ها رو دیشب از تلوزیون انداختم.  بی کیفیت اند. می دونم. جمعیت در لندن جمع شدند و آتش بازی های بعد از سال نو است






شاد باشید

31/12/2013

Happy New Year




در هیچ شرایطی این خانه را ترک نخواهم گفت مگر مرگ مرا از این جا دور کند. این خانه را همواره سبز نگاه خواهم داشت و چراغش همواره روشن خواهد بود. این جا راه عبور من است. راه عبور من به خانه برخی دوستانم، اگر چه تعدادی از آن ها راه 
 خانه خود را فراموش کرده و بعضی شان بار سفر بسته و رفته اند 
____________________

Happy New Year My Friends.
سال نو میلادی بر همه دوستانم مبارک و برای همه تان آرزوی شادی و برکت در سال جدید دارم

30/12/2013

ساعات آخرین سال


تعطیلات 
زمستان
دور از خانه
امیدوار

واپسین ساعات سال دوهزار و سیزده میلادی ست