23/12/2013
19/12/2013
11/12/2013
منظومه آوار آفتاب
از شب ريشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ريختم
بي پروا بودم : دريچه ام را به سنگ گشودم
مغاك جنبش را زيستم هشياري ام شب را نشكافت، روشني ام روشن نكرد من ترا زيستم، شتاب دور دست رها كردم، تا ريزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند بيداري ام سر بسته ماند : من خابگرد راه تماشا بودم و هميشه كسي از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هديه كرد و هميشه خوشه چيني از راهم گذشت ، و كنار من خوشه راز از دستش لغزيد و هميشه من ماندم و تاريك بزرگ ، من ماندم و همهمه آفتاب و از سفر آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام سايه تر شده ام وسايه وار بر لب روشني ايستاده ام شب مي شكافد ، لبخند مي شكفد، زمين بيدار مي شود صبح از سفال آسمان مي تراود و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود |
___________________________________
سهراب سپهری
06/12/2013
04/12/2013
03/12/2013
رفته از دست
پاییز به روزهای آخرین خود نزدیک می شود. روزهایم در پیچ و خم شب ها و روزهای این شهر ناملموس می گذرد. می خواستم مانند درختان ببالم. با شکوهت بگردانم، جلالم دهی، زینت زندگانی ات باشم. اما روزهایم را دراین شهر ناماًنوس گم کردم. با خیال تو هم در این سال ها، راه به جایی نبردم
_________________________________
چه بی باکانه، آن روز
تو را به تازیانه های زبان تلخم سپردم
نمی دانستم
روزی تو را از دست خواهم داد
چه ساده رفتی
چه ساده از تو گذشتم
19/11/2013
برای دفتری که هنوز باز است
محبوب هزار ساله من
کدام پاییز تو را ربود
هنگامی که بادها
نسیم خیال
تو را با خود می آوردند
و
خاطره خاطره هایت
هنوز در سلول چشمانم می
سوخت
*
سال ها باید می گذشت
زمستان ها یکی پس از
دیگری
تا برگ های
سوزنی کاجی که در باغچه خانه مادر بزرگ کاشتی
همواره سبز بماند
فروغ.ص.م
نوامبر 2013
12/11/2013
زرد، سرخ، آبی
زرد، سرخ، آبی
رنگ واژه های تو بودند
روی موهایم دست می کشیدی و گل برگ گل شمعدانی می گذاشتی میان دفتر خاطراتم
زرد، سرخ، آبی
پیراهن چین دار سبزم را "نفیسه"، دختر همسایه مان، به غارت چشمان خود برد وقتی دیگر نیامدی مهربان. مهربان دیروز
کوچه باریکی بود
کرم ها همهً سیب های گلاب کنار دیوار شمالی را خورده بودند
بن بست آن کوچه، خاطره های تو را ویران می کرد وقتی آخرین نفس های "وفا"، ریخت روی دامنم؛ آن روز، زیر درخت گردو
روی دیوار سیمانی کنار رودخانه پنجه خونین خشک شده "بهمن"، قلبم را هر روز می کاوید وقتی می رفتم تا برای مشق های ننوشته ام از بازار، مداد و پاکن بخرم
زرد، سرخ ، آبی
آفتاب شمالی دیگر گرمم نمی کرد وقتی تو نبودی در انبوه رهگذران دیروز
تو عبور کرده بودی
21/10/2013
15/10/2013
14/10/2013
امروز من رویایی نبود
امروز من
______________
امروز منچستر بارانی و سرد بود؛ با این که آنفولانزا گرفتم و تمام بدنم درد می کرد و تب داشتم باقالی پلو و گوشت پختم و لازانیا درست کردم، کیک هم پختم، خوشمزه تر از هر وقت دیگه شد. خانه را مرتب و تمیز کردم مانند همیشه
کوچک خانه را هم که از مدرسه می آوردم، خرید کردم
حالا هم که خوابیدم و می نویسم، سه تا مسکن خوردم و هنوز تب دارم
و اما
باران دیگر، بند آمده است
07/10/2013
نادر ابراهیمی
بگذار به شهری برگردم که نخستین خندیدن های شادمانه را به من آموخت
و
نخستین گریستن های کودکانه را
شهری که مرا به خویش می خواند
هم چنان که فانوس فروش دوره گرد، کودکان مشتاق را
...
باز می گردم، همیشه باز می گردم
مرا تصدیق کنی یا انکار
مرا سر آغازی بپنداری یا پایان
من در پایان پایان ها فرونمی روم
مرا بشنوی یا نه
مرا جستجو کنی یا نکنی
من مرد خداحافظی همیشگی نیستم
باز می گردم
همیشه باز می گردم
هلیا ، خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند
من روح جاری این خاکم
من روان دائم یک دوست داشتن هستم
_________________
زنده یاد نادر خان ابراهیمی
02/10/2013
باران
باران می بارد، با هر دانه باران حلزونی خیس می شود و خود را زیر برگ ها پنهان می کند
کاش پرنده می شدی
و
بر فراز سرم پرواز می کردی
می دانی ؟ همیشه این کرم ها نیستند که خوشمزه اند
Subscribe to:
Posts (Atom)




