13/01/2011

امروز و هر روز




یاد تمامی در گذشتگان پرواز 727 "ایران ایر"، گرامی باد. 


...
نم اشک
 زخم گلو
را
به سخره خواهد گرفت
در این هنگامه
که   
نشان خاطرت
بر قلب نشسته است

08/01/2011

چهره پنهان عشق، سیامک گلشیری



چهره پنهان عشق سیامک گلشیری، آدم های درمانده و مردد را که دچار سوء ظن و شک به محیط اطراف خود شده اند را به قلم می کشد و ماجرا به دور این محور می گردد. "پیام"، شخصیت اصلی داستان، صبح زود به صدای زنگ تلفن از خوابی سنگین بیدار می شود و این کسالت تا حدود کمتر از پنج ساعت که داستان خاتمه می یابد به حالت وحشتناک تری ادامه می یابد. نویسنده از همان پاراگراف های نخستین، رمز و راز گونه، سعی بر این دارد که خواننده را با خانه ای روبرو کند که قرار است اتفاقی در آن جا بیفتد. در تمام طول داستان سوءظن به چشم می خورد، شک پیام به "رعنا"،(همکلاسی که شاید نامزد او هم است، خواننده چیزی از چگونگی این ارتباط نمی داند جز حلقه ای که توسط پیام به زیر پرده پرت می شود)، شک او به "سهراب" و "گل مریم" زن و شوهر سرایدار مبنی بر نشان دادن کلید گاو صندوق به دزدها و به مهندس "شمس"، همکاری که چندی قبل او را از شرکت اخراج کرده بود و هم چنین شک دو مردی که به خانه وارد شده بودند به خود پیام و شک گل مریم به شوهرش و پدر و مادر او به دامادشان. در این قصه آدم ها در ذهن شان به آسانی به هم تهمت می زنند حتی اگر به زبان نیاورند، اجتماعی در قلب چند نفر! شاید در اصل سهراب هرگز به پسر صاحب خانه که روزگاری هم بازی او بود و وقتی پدر و مادرش از دنیا رفتند او همان جا ماند و سرایدار دوباره آن خانه اعیانی شد، خیانت نکرده است و شاید این همان چهره پنهان عشق است که در روند داستان به طور معمول دیده نمی شود. نویسنده حتی تلاش دارد تا این شک و بدبینی را از طریق افکار پیام به خواننده منتقل نماید و از این واقعیت، یک فضای معما گونه بسازد و دراین امر کاملا موفق بوده ست؛

در این داستان هیچ کس گویا راضی و خونسرد از ادامه کاری که در حال انجامش است نیست، رعنا، پشیمان از کرده خود، دلتنگ پیام به در خانه او می آید (البته قابل ذکر است که ما هیچ کجای داستان با واژه دلتنگی روبرو نمی شویم، تنها آن را درک می کنیم، نویسنده با کنش و واکنش مناسب قهرمان های داستانش مفهوم را به خواننده القا نموده است)، پیام، که در آخر قصه آسمان را سیاه می بیند، سهراب، که نمی دانیم کجاست، دزدانی که قطعا دستگیر خواهند شد، پدر و مادر گل مریم و خود گل مریم؛

چهره پنهان عشق، زندگی آدم هایی ست که در فضای بین خیر خواهی و بی اعتمادی غوطه ورند و یا دچار باورهای اشتباه و ابلهانه اند، به عنوان مثال، پیام به شکلی انسانی نامی از سهراب به عنوان مظنون به میان نمی آورد و در بخش پایانی داستان هم به رعنا چیزی نمی گوید، نه از اصل ماجرا و نه از سهراب و گل مریم و شاید هم حتی به مادرش هنگامی که از سفر استرالیا برگردد و با گاو صندوق خالی و کیف ربوده شده حاوی جواهراتش روبرو شود هم چیزی نگوید و اگر سهراب و گل مریم برنگردند سایه بدگمانی پیام به آن دو، تا آخر عمر همراهش خواهد بود اگر چه خواننده به روشنی نمی داند آیا گل مریم آن جا را ترک کرده است یا نه، نویسنده تنها به ذکر این که "در آپارتمان بسته بود"، اکتفا نموده است؛ به عبارتی سیامک گلشیری در کل و به عمد خواسته تا نتیجه گیری را به عهده خواننده داستان بگذارد و او را به فکر کردن در باره سرنوشت نهایی قهرمانان داستان وا دارد بلکه خواننده با مراجعه دوباره به کتاب پاسخ پرسش های خود را بیابد؛

02/01/2011

گل نرگس






زمستان ها در این شهر خالی از نرگس شیراز

تنها یاد عطرش با جانم می آمیزد؛

گوشه ای از کودکی ام

با نرگس های باران خوردهً  زیر تک درخت لیمو شیرین

باغ مادر بزرگ

گره خورده است؛

...

سال های دور

میدان هفت تیر

نرگس دست های تو

نوشداروی قبل از مرگ سهراب بود

و اکنون

نام تو

و باز

هنگامه عطر فشان نرگس های تو

...

یادت مانده که بهت می گفتم ساعت ها دوست دارم پشت ویترین گل فروشی ها بایستم و به سطل های فلزی بزرگ حاوی دسته های گل نرگس نگاه کنم... انبوه شان را دوست داشتم. امروز که عکس نرگس ها را دیدم، حال غریبی پیدا کردم، برگشتم به آن سال ها! زمستان ها، پیاده روی های چند ساعته، هوای سرد جوانی ام و گاهی که برف می زد مرا می برد تا جنون دشت نرگس؛
 آمدی نازنینم، امروز به خانه من آمدی، با نرگس و با یاد و خاطره آن روزهایمان، با خنده هایت، با شیرینی نگاهت و با طنز کلامت که همیشه از خنده روده برم می کردی و بیرون از خانه، بعضی ها که ازخنده بدشان می آمد چپ چپ نگاهمان می کردند، آخر جنس مان از نوع مونث بود و تفاوتی نداشت حتی اگر مادر بزرگ هم بودیم "خنده برای ما ممنوع" بود؛



31/12/2010

Happy New Year




با عرض تبریکات صمیمانه در آستانه سال نومیلادی
 بهاری شدن قلب های  زمستانی
آرزوی ماست

30/12/2010

 

می خواست بماند و ماندگاری را به قلبت هدیه دهد اما نتوانست. رفت. التماس نکن. راهی ندارد. رفته است. می خواهد آزاد باشد. نمی خواهد در قفس بماند. داوری نکن.  پیمان عشقی  که در روزگار جوانی با تو بست در فراز و نشیب این همه سال های تلخ و شیرین، شکست عزیز من. گریز او، تاوان بیماری تو و به قولی  جوانی به یغما رفته او بود،  کاش آدمی همیشه عاشق بماند،  پا برجا و با ثبات در راًی و نظر. چرا گاهی به تدریج علاقه و محبت آدم کم می شود؟ چطور می شود که زمانی عاشق  دل خسته کسی هستیم و روزی دیگر در پی تصاحب قلبی دیگر، چشم به آینده داریم؟ روزها که می گذرد برای هر کدام از ما رنگی دارد! برای یکی امروز خوب و برای دیگری بد است؛ کسی عروسی دارد و دیگری رخت عزا به تن دارد. کسی می خندد و دیگری می گرید. کسی متولد می شود  و دیگری فرزندی را به خاک می سپارد. آیا کسی می تواند در آن واحد، دو یا سه رویداد را یک جا در مغز خود تصویر سازی کند، تنها دو یا سه تابلو از زندگی را می گویم؟    

29/12/2010

برف و مهین

برف که میاد و زمستون ها گاهی یاد ''مهین"، می افتم. موهایش را هرگز رنگ نمی کرد، فلفل نمکی بود وهمیشه پشت سرش جمع می کرد، صورت سبزه ای داشت و راحت می شد حدس زد که پنجاه سال دارد، زیر چشم هاش همیشه گود افتاده و سیاه بود، بی حوصله نشون می داد و به طور معمول در میهمانی ها حرف نمی زد و فقط نگاه می کرد، یکی می گفت دچار افسردگی شده، دیگری می گفت این هوا همه رو مریض می کنه چه برسه به مهین که شوهرش هم سر پیری رفته زن گرفته، زن گرفته؟ وقتی برای اولین بار از زبون خودش شنیدم گریه ام گرفت و نشستم با خودش گریه کردم. هفت سال بود که در انگلستان بودند و موفق به گرفتن اقامت نشده بودند، می گفت به خاطر پسرشون، ایران را ترک کرده بودند تا موجبات پیشرفت او را فراهم کرده باشند اما از بد روزگار هم تنها پسرشون به خاطر بد خلقی های پدرش رفته بود به یکی از کشورهای اروپایی و در آن جا پناهنده شده بود. هر دو هفته که مهین می خواست بره اداره کار یابی وحقوق بیکاری بگیره، تا می رفت و بر می گشت گوشت تنش آب می شد، خجالت می کشید، می گفت پول مفت از دولت گرفتن در حد و شاًن او نبوده

زمستون دوسال قبل به ایران برگشت، برای همیشه رفت. کنار پنجره ایستادم و به آسمون و درخت های سیاه عریان نگاه می کنم و صداش تو گوشم می پیچه؛ دارم می رم، خونه که ندارم ، می رم خونه خواهرم، خیاطی بلدم، گلدوزی هم بلدم، بالاخره از گرسنگی که نمی میرم، ها؟ هر چی باشه از موندن در اینجا بهتره،مردم از تنهایی، خسته شدم از بس سیاه کار کردم، همش تن و بدنم می لرزه نکنه پلیس گیرم بندازه!، پوست انداختم این جا؛

.......................................................... 

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

هوشنگ ابتهاج



25/12/2010

میلاد عیسی بر همه پیروان حقیقی اش مبارک


 

...
مگرنه این که از جنگ و خشونت دوری کرد، هنگامی که او را به صلیب کشیدند در پی انتقام و خون خواهی بر نیامد، مگر نه این که محبت را ستون زندگانی دانست،  گناه کاران را بخشید و مجازات های همراه با اذیت و آزار های بدنی را بر آن ها تخفیف داد،  مگر نه اینکه مرا برای دوستی به خدا نزدیک خواست نه برای ترس از دوزخ و مجازات و خدا را به محبت به من؛

19/12/2010

17/12/2010

میون این همه دیوار که هر غمی خوندنی نیست

 گوش کنید، برای چند لحظه میتونیم فکر کنیم به پرنده هایی که آزاد نیستند تا پرواز کنند، سپس ناچاریم دوباره پروازکنیم ما که آزادیم و به روشنی، زمین و آسمان و هوا را نفس بکشیم

16/12/2010

برای محمد نوری زاد

امروز نوبت من است تا شیر بدوشم. باد می وزد و هوا سرد شده، چارقدم را دور سرم می پیچم و راه می افتم. می دانی دخترکان آن روزهای فیلمبرداری، نگاه تو را گم کرده اند؟ هنوز دلتنگ تواند، نه از پی شهرت و دیده شدن، نه، به خدا! بلکه تنها به خاطر خودت. خواهرکم دیروز سراغ تو را می گرفت! می گفت یادته اون آقاهه، موهای جوگندمی داشت وعینک می زد؟ یه روز صدامون کردند و گفتن یه فیلم می خوایم بسازیم دوست داریم شماها هم توش باشین، من و تو صنوبر و نجوا و بقیه رو به صف کردند، دستامونو می بردیم بالا و کف می زدیم؟ ... چقدر خوب بود. نگاهم در بیکرانگی دشت سیستان می دود ودر میان علفزار های تپه های اطراف قفل می شود وقتی یاد قدم های آرام و استوارت می افتم، ذوق نوشیدن شیر تازه را داشتی و ما دخترکان شیطان و بازیگوش به این احساس تو می خندیدیم؛ خواهرکم فریاد می زند،"مستان" همه شیر را تلف کردی! به خودم آمدم دیدم قطرات شیر از دستم می ریزه روی علفزار و صدای آقام تو گوشم می پیچه. می گن تو زندانه اون کارگردانه؛ بهار که بیاد تمام دشت سیستان گل خواهد داد و ما دوباره کنار هم می ایستیم و پایکوبی و رقص باد را خواهیم دید، مگرنه؟

14/12/2010

تبسم زیبایت و ملاحت چهره ات و صبوری و مهر لحن صدایت، تصویر دلنشینی از تو در ذهنم باقی گذاشته است. هنوز ازدواج نکرده بودی که با تو آشنا شدم. بعد از ازدواجت یک بار به خانه ات آمدم، تمام اجزای خانه خبر از سلیقه خوب تو می داد. اثاثیه خانه ات را با سلیقه چیده بودی و از همه چیز بوی تازگی می آمد، بوی زندگی. هنوز هم وقتی ماهی گوشت خواری را می بینم یاد ماهی گوشت خواری که در آکواریوم منزل داشتی می افتم و هنگامی که به محض رسیدن به خانه، خواستی تا تکه گوشتی را برای او بیندازی، پرید تا با دندان های بزرگ و تیزش، گوشت را از دستت بقاپد، جیغ کوتاهی کشیدی و زود در اکواریوم را گذاشتی! دیگر به خانه ات نیامدم و تو نیز یک بار آمدی. چقدر ساده می دیدی. چقدر خنده ات را دوست داشتم و آن چشم های درشت کشیده قهوه ای رنگت را؛ بعد دیگر تو را ندیدم، محل کارم تغییر کرد و رفتم؛ بعد از مدتی شنیدم تو هم از آن جا رفتی. اما وقتی که دیگر به خارج از کشور آمده بودم. نمی دانم چه موقع بچه دار شدی. من بایستی آن زمان درایران  می بودم. نازنینت بایستی یک سال و نیمه بوده که من ایران را ترک کردم، از خانه تو تا خانه من فاصله ای نبود اما آن قدر سرگرم دست و پنجه نرم کردن با دلقکان اطرافم بودم که گاهی دلخوشی های اندکی را هم که داشتم فراموش کرده بودم. مهربان، حالا چقدر رنج می برم وقتی این قدر فاصله زیاد ست که من بعد از یک سال باید مطلع بشم که تو شریک زندگی ات را در یک تصادف نا به هنگام از دست دادی و خودت یک سال را در بیماری و بیمارستان گذرانی و  اخیراً توانستی کارت را دوباره از سر بگیری. می دانم! دشوار است هر روز زیر سایه نگاه آن هایی باشی که دوست شان نداری؛ سخت است رنج بردن در سرزمینی که رنج کالای ارزانی ست. تکه پاره های خاطرات با تو را کنار هم می چسبانم و غم تو را همراه با یک بغض کهنه به سختی فرو می دهم و لقمه شام در گلویم گیر می کند. با خودم فکر می کنم چگونه بی خبر ماندم و چرا وقتی که نیاز داشتی درکنارت نبودم. این فاصله ها، گاهی سخت امانم را می برند.

10/12/2010

مادر ریانا

وارد سالن نمایش که شدم صندلی های ردیف جلو پر بودند، مادر "ریانا" روی یکی از صندلی کناری ردیف چهارم نشسته بود، نگاهی به من کرد، لبخندی صورتی روی گونه های استخوانی اش نقش کمرنگی بست و چهره نیمه عبوس او را کمی خوشحال تر نشان داد؛ بروشور روی صندلی کناری اش را برداشتم و نشستم. ریانا هم کلاسی دخترم است، دختر مهربانی به نظر می رسد اما لباس هایش اغلب نامرتب و کثیف است، هر وقت سرما می خورد ته مانده آب بینی اش همان جا، بالای لب فوقانی اش می ماند و جا خوش می کند تا خشک شود؛ دختر من او را دوست دارد. بروشور را ورق زدم، موضوع نمایش مربوط به زمان تولد عیسی بود، با دقت به عوامل اجرا نگاه کردم اما اسم دخترم در میان اسامی نبود، به مادر ریانا گفتم: اسم بچه من در فهرست عوامل نمایش نیست؛ او چیزی نگفت. از جایی که نشسته بودم صحنه نمایش را نمی دیدم، افرادی که جلوی من روی صندلی نشسته بودند یا گردن های بلند داشتند یا سرهای بزرگ و یا تنه های درشت و پهن. گفتم: من از این جا نمی تونم چیزی ببینم! سرش را به اطراف چرخاند و باز چیزی نگفت، ته مانده بوی سیگار و سیر از او به مشام می رسید، لباس ورزشی و کفش کتانی پوشیده بود و موهای شرابی رنگ و چربش توی ذوق می زد؛ نگاهش مرتب به روی چهره ام، لباس و حرکاتم می سرید، با این که همان ابتدا متوجه شدم میلی به حرف زدن ندارد اما نمی توانستم ساکت بمانم هوای سالن رفته رفته گرم تر می شد. بنفش شده بودم. منتظر بودم تا گروه نمایش وارد سالن شوند و نقش دختر چهار ساله و نیمه ام و همین طور واکنش او را میان جمع ببینم؛ به مادر ریانا گفتم چقدر این جا گرم است! اما او باز هم چیزی نگفت؛ در طول این دو سال که به مدرسه رفت و آمد می کردم او را می شناختم اما هیچ گاه با او هم صحبت نشده بودم!  به نظر می رسید پر حرف باشد چون اغلب او را سرگرم حرف زدن با دیگر انگلیسی ها می دیدم. سال اول حامله بود و حالا پسری دارد و یک دختر بزرگ تر از ریانا که در طول نمایش او را دیدم که نقش فرشته را بازی می کرد و حتی خود ریانا را که نقش بشارت دهنده را به عهده داشت. در طول بیست دقیقه ای که آن جا نشسته بودم چند بار با این زن جوان انگلیسی سر صحبت را باز کردم اما او فقط به من نگاه کرد و چیزی نگفت، شاید فکر می کرد من کرم و یا گوشم سنگین است و بهتر است ساکت باشد یا شاید هم تمایلی به حرف زدن با یک خارجی نداشت؛

سرانجام تصمیم گرفتم بایستم و ایستاده نمایش را ببینم. دخترم که وارد صحنه شد حواسم رفت پی دخترم؛ جزو دسته سرود خوانان و به عبارتی گروه کر بود و نشسته در میان هم کلاسی هایش سرود می خواند، نمی دانستم مادر ریانا ساعت هفت شب، پسرک کوچکش را نزد چه کسی گذاشته و به نمایش آمده بود؟ در طول مدتی که کنارش نشسته بودم ده بار یا شاید هم بیشتر می خواستم از او بپرسم که بچه کوچکش را کجا گذاشته است چون در این دوسال او را هیچ گاه با مردی که نشان دهد پدر بچه هایش باشد ندیده بودم؛ اما پشیمان شدم؛ به طور حتم اگر از او می پرسیدم خارج از دو حال نبود یا سر حرف را باز می کرد و شروع می کرد به حرف زدن یا هم که یک سیلی محکم حواله گوشم می کرد و می گفت خفه می شی یا خفه ات کنم؟

06/12/2010


این جا همه در تب و تاب کریسمس و جشن سال نو هستند، کلیسا روز 25 دسامبر را مبنای تولد عیسی قرار داد و از این رو همه مسیحیان جهان این روز را جشن می گیرند، دکوراسیون خانه را تغییر می دهند، درخت کریسمس تزیین و برای عزیزان شان هدیه تهیه کرده و غذای مخصوص تدارک می بینند، فامیل و دوست و آشنا دوباره دور هم جمع می شوند و دیداری تازه می کنند؛ با این که این روزها هوا بسیار سرد است و الان که دارم این نوشته را می نویسم هوا، چهاردرجه زیر صفر است و برف شهر را پوشانده و درختان کاج قندیل بسته اند و تارهای عنکبوتان در روی  دیوار و پرچین ها یخ بسته اما شهر شلوغ  است و مرا بیاد اسفند ماه می اندازد؛ مردم این جا در تکاپو و شور و شوق کریسمس و سال نو میلادی هستند؛