07/08/2009

نمی تونی بهم بگی دلواپس بچه های ایران نباشم چون تو شهر فرنگ زندگی می کنم
نمی تونی بهم بگی بی خیال کاشی کاری های نابود شده، رودهای خشک شده، درخت های کهن سر بریده، نباشم و خوب زندگی کنم و شاد باشم چون تو انگلیس زندگی می کنم
منو به اسم ایرانی می شناسند همه
خون ایرانی تو رگ هامه
خاطرات ایران، گیلان، تهران، مثل یه بغض همیشه همراهمه
بهار و تابستون و پائیز و زمستونم این جا، همیشه یک رنگه
دلشادم به یاد شادی دوست ها و همسایه ها و عزیزانم
این اجازه رو به خودت نده تا منو سرزنش کنی که همیشه حسرت زده ام

نمی تونی. این حق رو نداری . بی انصافی اگه حکم به توبیخم بدی
تو را با ساده اندیشی ات تنها می گذارم

02/08/2009






عکس ها: آرش دژاکام

فرقه بین خاطره خوب و بد، چه خوبه که از خودمون خاطره خوب بجا بگذاریم تا این که از ما به بدی یاد کنند، نگذاریم هیچ باد سردی ما رو بلرزونه و هیچ طوفانی ما رو از جا بر کنه، استوار بمونیم مثل بید، مثل سرو و اقاقیا تا هر چه زشتی در ما به زیبایی بدل شه، ایران من زنده بمون، من مسافر همیشه وفادار به تو، به یاد بزرگی تو قد می کشم

30/07/2009

تابستان کوچک ما


همه خوابیدند و من فرصت کوچکی برای خودم پیدا کردم. ساعت یک و بیست دقیقه صبحه. این روزها بارون زیاد می باره، انگار نه انگار که تابستونه! پرستوهای زیر شیروونی بلاتکلیفند. نمی دونند به جنوب برن یا بمونن تو شمال. در حیاط رو که باز می کنم سردی هوا به صورتم سیلی می زنه، این قدر بارون اومده که رنگ چمن های حیاط به سپیدی می زنند، انگار آسمون یه مهتابی بالا سرشون روشن کرده اما به آسمون که نگاه می کنم از ماه و ستاره ها خبری نیست و انبوهی از ابرهای فشرده و سیاه همدیگر را هل می دهند و به زیبایی می رقصند ومی خندند. به قول مادرم هوا رنگ و بوی زمستون داره، پنداری یه جایی برف سنگینی اومده باشه و باد تراشه هاشو آورده باشه این طرف ها. مادرم، مسافر ایران، از گرمای تهران عاجز و از سرمای این جا مبهوت. چله تابستون و سرمای زمستونی؟ وقتی بارون میاد دست و پام بسته می شه و با نیکی خونه نشین می شم و وقتی هم بارون نیاد حوصله ام از بی بارونی سر میاد . آسمون نمی دونه به کدوم ساز ما آدم ها برقصه! ببخشید همه آدم ها نه، من! برم شوفاژها رو روشن کنم

25/07/2009

...
شاملوی روشنفکر از روشنفکری گفت و به آن عمل کرد: روشنفکری حرفه نيست. آرمان روشنفکر لزوما" آرمانی انسانی ست. خطی است که روشنفکران مردمی را در اين سو قرار می‌دهد و روشنفکران خودفروخته يا کرايه‌ای را در آن سو

بیاد زنده یاد شاملو، به این بهانه ماندگار، مقاله مسعود نقره کار را این جا ...

09/07/2009

*
همیشه تماشا می کرد و لب فرو می بست. در کدامین خانه منزل داری ای شرف انسانی. ای ناب ترین کلام جان. همیشه نگاه می کرد و لب فرو می بست. تلاش او برای بدست آوردن همه زندگی بی ثمر بود. همیشه لب فرو می بست. توان گریز از حسرت نا داشته ها در او نبود چرا که همیشه نگاه می کرد و لب فرو می بست
*
یکی به من بگوید از کدام جوانه می توان پرسید خاک ، یک خاک خوب کجاست؟ می توان روی آن خاک یک خانه ساخت با یک حیاط کوچک که بلبلی هر روز صبح بر سقف آن بخواند
*
شب می آید بی آن که صبحی باز خواست شود
*
کوچه های شهرم بوی نان تازه می دهند. شهر من، شهر تو، شهر ما، شهر همه ما که در آن زندگی می کنیم و همه آن ها که کوله بار سفر یک روز ببستند و رفتند و من نمی دانم از کدامین خاک بر خاسته ام که همه مرا در خود دفن کرده است

01/07/2009

یک روز می آید از پس این روزهای لخت و سنگین که شب، زوزه گرگ ها و روباهان دشت جنون را به کام سپیدی آسمان بریزد
یک روز می آید از پس این روزهای لخت و سنگین که دخترک، شاد و بی پروا ترانه دوستی و آزادی را از چادر سیاه شب بر بگیرد و گل واژه های بیرق طلایی را به دامان طبیعت بپاشد
روز ما، آن روز روشن
روز ما، آن روز آبی
روز ما، آن روز بستری بر زورق کامرانی
روز ما، آن روز آفتابی

21/06/2009

مرا بی تو سببی نیست
براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل
ستاره باران کدام جوابی به آفتاب
از دریچه تاریک
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی است
که آزادی را به لبان برآماسیده گل سرخی
پرتاپ می کند
ورنه این ستاره بازی حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی
و دلت کبوتر آشتی ست
در خون تپیده به بام تلخ
با این همه چه بالا
چه بلند. پرواز می کنی

زنده یاد شاملو

17/06/2009



بیاد مردم سرزمینم
باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه


قلبم این روز ها بد جور درد می کند. حال و روز خوبی ندارم. می خواهم فریاد بزنم اما نمی توانم. بغض عجیبی در گلویم مانده و مرا می سوزاند. آغاز نمودن هر چیزی در ابتدا مشکل است اما به محض آغاز شدن آسان می شود. هر آغازی قیمتی دارد، گاه بسیار گزاف و گاه بسیار ارزان است. این روز ها جنس حرف هایم را نمی شناسم. گاهی برای خودم نیز سخت می شوم. جنس حرف های من با جنس اشک های تو متفاوت است. شرح این همه حرف های نا گفته که در سینه ام مانده از من بر نمی آید. در این سوی دنیا نه غم نان را دارم و چک های پاس نشده و تاریخ دار را تا در مقابل هر کس سر تعظیم فرود بیاورم و بر این باور ساختگی باشم که ولو این که سر فرود می آورم اما نو اندیشم و روشن فکر و نه غم کنار گذاشته شدن و عقب ماندن از همکاران را که به هر قیمتی شده در پی این باشم که از آن ها پیشی بگیرم که من این جا مدت هاست که با همه غم ها از نان گرفته تا نژاد و قبیله و مرام دست و پنجه نرم می کنم اما خوشحالم که به جای تو نیستم. هنرمندی تو تا زمانی کارساز بود که مانند اربابانت قدرت شنیدن کلام حق را از دست دادی. عمرت همان زمان بسر رسید. عمر همه محبت ها و دوستی های خاله خرسه ای که تنها می شد رد پای آن را در قصه ها یافت. جنس من نه آن قدر شفاف و بلوری بود تا بتوانی از من عبور کنی و نه آنقدر مخدوش و کدر که بتوانی چرک هایم را از من بگیری. عمر هر کس و هر چیزی سرانجام روزی تمام می شود. عمر تو نیز در میان بازوان من که به زعم تو همیشه ضعیف و فرومایه بود تمام شده است. مهم بودن هر حادثه زمانی تجلی پیدا می کند که قوت آن هرگز از بین نرود. قوت نیز زمانی به اوج می رسد که بی تردید و به سرعت به پیش برود. ارتباطاتی که با پول ورزی شکل می گیرد و غروری کاذب آن هم تحت پرچم بیان و ترویج فرهنگی غلط، وجودت را گرفته و نمی دانی کدامین خدا را بنده هستی
این روز ها قلبم درد می کند. می توانم ضربان قلبم را تک تک بشمارم. یک، دو، سه، ... قدم بر می دارم. سر گیجه می گیرم. خون بالا می آورم. اشک تو را نمی فهمم اما اشک من از سر تنهایی نیست. اشک من از سر بی مصرفی ست. جدا مانده از قافله؛ راه گم کرده؛ دویدن های پیاپی؛ فراموش کاری؛ ناظر جنگ های سرد بدون موضع و تلقی این باور به خودم که جامعه پذیرم.خوش به حال زمین که امروز با بارش آسمان خنک شد. اما من چه؟ آسمان آسمان باران هم قادر نیست زخم این بغض بر گلو نشسته و داغ این عزا که بر قلبم نشسته است را ذره ای بزداید

26/05/2009

دارم می روم به جایی که دیگر مرا نبینی و نپرسی امروز چی کار کردی؟ چه خبر؟ حقوقتو گرفتی؟ من به درک، یادت نره پول توجیبی فردای این بچه رو
رسول پول بفرستی ها! نذار دستم پیش هر کس و ناکسی دراز بشه
پول هم می فرستم، به روی چشمم
حالا آمده ام به همان جا. پشت دیوار کوتاه خانه قدیمی و کوچکی که به همراه سه نفر دیگر در آن زندگی می کنم، یک مدرسه است. بچه های هم سن و سال صبا زیادند، اگر صبا این جا بود
امروز روز خوبی نبود فرنگیس. هیچ کاری نکردم، هیچ خبری هم از هیچ جا ندارم، چون نه زبان انگلیسی بلدم تا با مردم حرف بزنم و نه تلویزیون دارم تا نگاه کنم. حقوقم هم نگرفتم، چون دوباره از کار بیکار شدم. حالا خودم به درک، به قول تو بچه چه گناهی داره؟
حالا دارم به شهر دیگری می روم. اگر کار نکنم می میرم. برای کار می روم
می مردی این جا می موندی و از این شهر به اون شهر می رفتی دنبال کار؟
فرق می کنه فرنگیس
اون جا زناش خوشگل ترند رسول، مگه نه؟
خودت میای و می بینی. صبر کن اقامتمو بگیرم
دیگه حرفشو نزن. مرد اونه که اگه حرفی می زنه پاش وایسه
تو می مونی فرنگیس؟
هنوز یه جو عقل تو سرم مونده رسول. نه نمی مونم
هوا که مه می گیره دلم هواتونو می کنه. چند سال گذشته می دونی؟ ده ساله. یه عمر. همه این سال ها این قدر دیر و زود گذشت که تا چشم باز کردم دیدم موهام سفید شده و امشب عروسی تنها دخترم صباست. نفرینم کردی فرنگیس؟ من هنوز در بدرم. نه کسب و کار درستی دارم و نه حال و روز خوبی! بهتون خوش بگذره؛ موافقت غیابی یک پدر خشک و خالی فقط به درد خودش می خوره، خوب شد نموندی و رفتی. کاش امشب هم مه بگیره. شب هایی که مه می گیره دلم بد جوری هواتونو می کنه. یک کف محکم هم برای پدر عروس

18/05/2009



آن هنگام که بال هایم بشکند
بر روی زمین گام بر می دارم و خیال پرواز در هوای تو را
در سر می پرورانم

***
چرا از میان همه خاطرات و روایات مادرم آن دسته که به کودکی من مربوط می شود برایم اهمیت بیشتری دارند؟ نمی دانم در آن دوران چه اتفاقی افتاده است؟ کودکی ام را شاید جایی، جا گذاشته ام و یا پنهانش کرده ام! مادرم به اندازه سال های خلوت من حرف برای گفتن دارد
***
دور از چهار دیواری خانه دنیایی است که با من بیگانه شده، وقتی دیوارهای عظیم ساختمان های اداری مرکز شهر را با نگاهم می کاوم و کارمندان اداری را شیک و مرتب دررفت و آمد می بینم یاد سال های گذشته می افتم، هنگامی که تصمیم گرفتم به انگلیس بیایم. همه آن روزهای دلواپسی و تلخ و شیرین را باید پشت سر می گذاشتم و می آمدم. روابط اجتماعی را کنار گذاشتم و از همه کناره گرفتم و در چهار دیواری خانه خود حبس شدم، خانه ای که همه زندگی مرا شاید بتواند در خود جای دهد
***

10/05/2009

سال ها باید بگذرد تا لذت شادمانی سال های رفته را احساس کنیم
تحقق آرزوها زمانی به وقوع می پیوندد که انتظار نداریم
آدم های اطراف مان رهگذری بیش نیستند
همه وقایع زندگی مان جدی نیستند، آن ها را ساده و پیش پا افتاده تلقی کنیم حتی اگر تلخ باشند
قدرت ما زمانی فزونی می یابد که واکنش مناسب به رخدادها نشان می دهیم

02/05/2009

...
گاهی زمان از دستم خارج می شه، شب و روزمو گم می کنم، شب ها راه می رم و کتاب می خونم، تلویزیون نگاه می کنم و روزها می خوابم. سه روز در هفته تو یه نونوایی کار می کنم و بقیه روزها بیکارم. افسوس! اگه اقامت داشتم حال و روزم بهتر از این بود، صبر ایوب که ندارم. می خوام برگردم ایران. این جا وطن من نیست، کسی رو این جا ندارم، نه دوستی نه آشنایی، با هر ایرانی که دوست شدم نارو خوردم، حالا طوری شده که تا یه ایرانی می بینم راهمو کج می کنم. از نگاه مردم گریزونم، از لبخندهای تصنعی شون بیزارم، هر جای دنیا اگر بهشت روی زمین هم که باشه کشور خود آدم نمی شه، شاید باور نکنی، دلم برای سنگکی آقا رسول و سوپر دریانی سرکوچه و سیگارفروش محلمون تنگ شده، آخه به کی بگم که بابا من هم آدمم، پشیمان شدم، می خوام برگردم
این ها را گفت و سرش را انداخت پایین، چند لحظه ای به سکوت گذشت، روی مبل قدیمی مرتب جابجا می شد و با انگشت های دستش بازی می کرد
از او پرسیدم چطور شد که انگیزه زندگی در این جا را از دست دادی؟ یادت است درست چه موقع این اتفاق افتاد؟
به مرور. روز اولی که اومدم، بهم گفتن تو این کشور که باشی دیگه غمی نداری. حتی وقتی دادگاه بر علیه من رای داد و در خواست اقامتم رد شد باز حالیم نبود، بهم گفتن چند وقت دیگه به طور خودکار همه اقامت می گیرن. من هم امیدوار بودم اما الان نزدیک هشت ساله که دربدر کوچه خیابونای این شهرم وهیچ خبری نیست. زنم که همان دوسال اول تقاضای طلاق داد، نمی خواستم به پام بسوزه، موافقت کردم، طلاق غیابی گرفت. دخترام بزرگند، دبیرستانی اند، دیگه باهام حرف نمی زنن. چند وقت پیش پدرم می گفت دیگه پیش اونم نمی رن، بهم گفت فراموششون کنم، آخه مگه می شه آدم بچه اشو فراموش کنه؟
چایی را که برایم آورده بود را با یک قاشق چای خوری شکر، همان طور سرد و نیم خور رها کردم و از در زدم بیرون.باران ریز ریز می بارید، یقه بارانی ام را تا بنا گوشم بالا آوردم و کلاهم را کشیدم پایین و راه افتادم. می دانستم بر نمی گردد، اطمینان داشتم، آن قدر می ماند تا اتفاقی بیفتد، ولو یک اتفاق ساده، شیرین و بدون دغدغه؛

21/04/2009

اول اردیبهشت
سالروز درگذشت شاعر سهراب سپهری
_________________________________

به زمین


افتاد. و چه پژواکی که شنید اهریمن. و چه لرزی که
دوید از بن غم تا به بهشت
من در خویش، و کلاغی لب حوض
خاموشی، و یکی زمزمه ساز
تنه تاریکی، تبر نقره نور
و گوارایی بی گاه خطا، بوی تباهی ها، گردش زیست
شب دانایی. و جدا ماندم: کو سختی پیکرها، کو بوی
زمین، چینه بی بعد پری ها؟
اینک باد، پنجره ام رفته به بی پایان. خونی ریخت، بر سینه
من ریگ بیابان باد
چیزی گفت، و زمان ها بر کاج حیاط، همواره وزید و
وزید. این هم گل اندیشه، آن هم بت دوست
نی، که اگر بوی لجن می آید، آن هم غوک، که دهانش
ابدیت خورده است.
دیدار دگر، آری: روزن زیبای زمان
ترسید، دستم به زمین آمیخت. هستی لب آیینه نشست، خیره به من: غم نامیرا