مامان امروز منو کتک زد، از بیرون که اومدیم خونه، کفشامو که در آورد، یه دفعه هوس پارک و سرسره کردم؛ جیغ کشیدم و گریه کردم که چرا کفشمو در آورده، اولش محل نذاشت، دنبالش رفتم تو اتاق، لباسامو عوض کرد، اشکامو پاک کرد اما من کوتاه نیومدم و شروع کردم به جیغ زدن، مامانم رفته بود برام ناهار گرم کنه اما من با جیغ هام عصبانیش کردم، اونم اومد و گفت اگه می خوای جیغ بکشی برو بیرون، منو بدون کفش گذاشت بیرون در، اولین بار بود که مامانم منو می ذاشت بیرون در، گریه کردم، اونم سریع منو آورد تو. نگام نکرد دیگه؛ لباسشو عوض کرده بود، چاره ای نبود، بهتر بود ساکت بشم چون گریه کردن برای رفتن به پارک دیگه بی فایده بود. از ناراحتی نشستم و یکی از کتابای قصه مو پاره و ریز ریز کردم. مامانم ندید یا دید و به روش نیاورد. چهارمین قاشق عدس پلو را به همراه ماست آغشته شده بهش رو که از دهانم ریختم بیرون، مامانم اوقاتش تلخ شد و ظرف غذامو برداشت و رفت از اتاقم بیرون. می دونستم که داره یه چیزهای دیگه برام میاره که گشنه نخوابم. یه مداد شمعی روغنی دستم بود، هوس کردم با یک آبی پررنگ روی دیوار اتاق نشیمن نقاشی کنم. تقصیر من بود؟ به مامانم سه بار گفتم دارم نقاشی می کشم اما اون نیومد منو ببینه روی چی دارم نقاشی می کشم. وقتی اول هاج و واج با یک کاسه شیرینی و هله و هوله بالا سرم دیدمش نفهمیدم که قراره چه کتک جانانه ای نوش جان کنم. کاسه شیرینی رو بر گردوند و دو تا محکم زد روی دستم و منو برد انداخت یه گوشه و تا می تونست داد زد و به زمین و زمان فحش داد که چقدر باید بروبه و بشوره و بپزه؟ نگاهش می کردم؛ هی می رفت پاک می کرد و دوباره از سر عصبانیت می اومد بالا سرم و یه ضرب شستی هم به من نشون می داد، سرم داد می زد یا نیشگونم می گرفت و یا می زد روی پاهام، دو بار هم زد تو صورتم . خلاصه امروز خیلی کتک خوردم. تازه داشتم کتک سه هفته قبلمو که به خاطر این که تموم توالت را پر از دستمال توالت کرده بودم فراموش می کردم. نیم ساعت بعد، وقتی داشتم می خوابیدم به زور از مامانم ماچ گرفتم. هنوز با من قهر بود.امروز با این که ناهار نخورده بودم و شکمم خالی بود چهار ساعت خوابیدم. چفدر گریه کردم امروز. مامان خیلی مهربونه اما بعضی وقت ها خیلی ترسناک می شه. این جور وقت ها از چشم هاش می ترسم
17/04/2009
14/04/2009
به دعوت شهربانو عزیزم ( وبلاگ زن متولد ماکو) می نویسم؛
در هشت سال گذشته، شیرین ترین تغییر زندگی ام زمانی بود که با همسرم آشنا شدم و متعاقب این پدیده، کوچ اختیاری ام به انگلیس بود، کشوری که با آن بیگانه بودم و مردمانش نا ماًنوس و غریبه. استثنایی ترین تغییر زندگی ام در این دوران، زمانی بود که دخترکم بدنیا آمد، مانند هزاران هزار کودکی که هر روز چشم به جهان می گشایند اما با یک تفاوت عظیم، دلبندکم چشم "مرا"، به جهان گشود. بیش از این نمی توانم از خودم بگویم، سخت است که در این خانه از تغییرات دیگر بگویم، از آن دسته وقایع که هنوز بعد از گذشت سال ها پوست تنم را می کند و مرا سرگردان خیالم می کند
08/04/2009
.jpg)
سخت است نواختن ساقه ترد نرگسی که باد هر روز آن را خم می کند و می شکند
...
باد می آمد آن روز که نرگس خودش را در چادر آبی آسمانی پیچیده بود، صورتش گل انداخته بود، چشم هایش می درخشید و نور خورشید به آن ها می تابید
برگرد نرگس، سایه ای از پشت می آید، همان که می خواستی، برگرد و او را بنگر
نرگس فقط یک بار برگشت
، آن گاه سرخم کرد و بر خاک افتاد
، چادرش سایه او شد
سایه بر سایه در باد
02/04/2009



امروز سیزده بدر بود و هوای این جا آفتابی و گرم ، بر خلاف ایران، در این جا تعطیلات رسمی ایرانی را باید فراموش کنیم و خودمون رو با این محیط وفق بدیم، من و دخترکم با هم، تنها رفتیم سیزده بدر، سبزه مون که موقع افتادن در رودخونه واژگون شد و از ترس حمله ارد ک های بزرگ که فکر می کردند براشون غذا آوردیم و داخل آب انداختیم زود پا به فرار گذاشتیم تا حمله ور نشن. سیزده بدر خوش گذشت، نیکی کلی راه رفت و دوید و بازی کرد و تو آفتاب نشست و تکیه اش رو داد به یک درخت کهنسال و ساندویچش رو خورد و لذت برد
تعطیلات رسمی نوروز تموم شد
بهار قلب ها پایدار
31/03/2009

غیر منتظره
با دیدن او، تمام اشتهایی که از شب پیش به خوردن اسپاگتی دارم کور می شود؛ چشم هایش بد جوری از حدقه بیرون زده، کم سن و سال است اما درشتی قامتش بیشتر از سی سال نشان می دهد، بشقاب اسپاگتی به دست درست می آید و روبرویم می نشیند، صدای کشیدن پایه های صندلی روی زمین را که می شنوم، بدنم مور مور می شود، نیم نگاهی به او می اندازم، آب دماغش را با سر آستین کتش پاک می کند؛ ترجیح می دهم دیگر نگاهش نکنم؛ سرگرم خوردن می شوم، دقایقی نگذشته که دوباره شنیدن صدای گوش خراش کشیده شدن پایه های فلزی صندلی روی زمین نگاهم را به سوی مرد جوان می کشاند، دومین بشقاب اسپاگتی در دستش است و با سر آستینش آب دماغش را پاک می کند، توی ذوقم خورده، نگاهی به ساعت می کنم، باید سریع به خانه بروم، تا آن جا ده دقیقه بیشتر راه نیست، من و دو نفر دیگر از هم زبان هایم در یک آپارتمان زندگی می کنیم، هر سه برای کار به این جا آمده ایم. راضی ام، خوبی اش به این است که غرولند های پدرم را که چرا بیکارم و این قدر هم سیگار می کشم و همین طور ناله های شبانه مادرم را از پا دردش نمی شنوم. راستش از وقتی که برادر کوچکم رفت زیر قطار و مرد، دیگر طاقت ماندن در آن خانه را نداشتم، از قطار و ایستگاه قطار بدم می آید و چند ماه است که سوار هیچ قطاری نشده ام، درست از وقتی که برادرم رفت زیر قطار، شش ماه پیش؛ باید زودتر بروم، یکی از آن دو نفری که با من زندگی می کند، منظورم " بزیلی" است، می خواهد برای استقبال از برادر زاده اش به ایستگاه قطار برود و به ماشینم نیاز دارد، برادر زاده اش مجوز کار گرفته و به این جا آمده و قرار است مدتی با ما زندگی کند. اسپاگتی ام تمام می شود و بلند می شوم، همین که پایم را از در بیرون می گذارم همان مرد جوانی که چشم هایش از حدقه بیرون زده بود مقابلم سبز می شود. تکه کاغذی را به طرفم می گیرد و با انگلیسی دست و پا شکسته ای از من می پرسد که چطور می تواند به آن نشانی برود، همان موقع متوجه می شوم که او هم مانند من لهستانی است، گویا بیرون رستوران منتظر من ایستاده و حدس زده بود که من هم مانند او از یکی از کشورهای اروپای شرقی آمده ام. خیره شده ام به نشانی آپارتمانم و نام هم اتاقی ام، بزیلی، به لهستانی از او می پرسم این نشانی جایی ست که او می خواهد برود؟ با اطمینان سری تکان می دهد و می گوید، بله. باز از او می پرسم که او برادر زادهٌ بزیلی است؟ با شنیدن اسم بزیلی مشتاقانه سرش را به علامت تاًئید تکان می دهد. نشانی خانه مان در دستم است و همین طور که قدم زنان به سمت ماشینم می روم به او علامت می دهم پشت سرم بیاید. آب بینی اش را با سر آستین کتش پاک می کند، خم می شود و ساک کوچک سیاهی را از روی زمین بر می دارد و به دنبالم راه می افتد
25/03/2009






این بهار منچستر است، هوا هنوز بسیار سرد است و از شکوفه ها زیاد خبری نیست، در آن واحد هوا تغییر می کند ؛ باد می وزد، باران
می بارد، آفتاب می شود، دوباره باد و باران و دوباره آفتاب، تعطیلات، مدتیست تمام شده است، پنداری سال ها از شروع سال جدید
گذشته است، گویا دیروز بود که پای سفره هفت سین نشسته بودیم و باز هم، دیروز بود که رفته بودم ایران، انگار سال هاست که تهران
را ندیدم، می بینید، احساس ما درست مثل آب و هواست، دمدمی مزاج وسر به هوا، گاهی شادیم، گاهی ناراحت، گاهی تلخیم، گاهی شیرین، با تمام این حرف ها خوشحالم، با این که از تعطیلات عید چیزی دستگیرم نشد اما در آرامشم
18/03/2009
17/03/2009
13/03/2009
دو روز قبل عدس ها را داخل ظرف ریخته بودم، جوونه زده بودند، امروز وقتی از خواب بیدار شدم و رفتم پایین تا صبحانه را آماده کنم، وارد آشپزخونه که شدم یه راست رفتم سراغشون، دیدم جوونه ها دارن سبز می شن، قند تو دلم آب شد؛
مامان، امروز تلفنی پرسید: سبزه امسالت خوب شد؟ گفتم آره
تو خیالم: کاش بتونه بیاد و ببینه
گفت: اگه نیومدم ناراحت نشو، اومدن دست من نیست، باید بهم ویزا بدن
بهش گفتم: فردا میرم ماهی می خرم. مامان گفت: زوده. تا سال تحویل می میرن
اینم گفت که امروز رفته نون سنگگ خریده و کمی میوه
گفت : نون سنگگ که می خرم بیاد شماها می افتم
گفتم: ناراحت نباش من سه برش فریزری شو هنوز دارم
مامان گفت: هوای تهران بهاری شده
تو خیالم: کاش الان تهران بودم
گفتم: این جا هنوز سرده و بارون میاد
تو خیالم: پالتوتو همراهت بیار
بهار خانوم داره میاد؛ مامان من هم میاد؟
مامان، امروز تلفنی پرسید: سبزه امسالت خوب شد؟ گفتم آره
تو خیالم: کاش بتونه بیاد و ببینه
گفت: اگه نیومدم ناراحت نشو، اومدن دست من نیست، باید بهم ویزا بدن
بهش گفتم: فردا میرم ماهی می خرم. مامان گفت: زوده. تا سال تحویل می میرن
اینم گفت که امروز رفته نون سنگگ خریده و کمی میوه
گفت : نون سنگگ که می خرم بیاد شماها می افتم
گفتم: ناراحت نباش من سه برش فریزری شو هنوز دارم
مامان گفت: هوای تهران بهاری شده
تو خیالم: کاش الان تهران بودم
گفتم: این جا هنوز سرده و بارون میاد
تو خیالم: پالتوتو همراهت بیار
بهار خانوم داره میاد؛ مامان من هم میاد؟
12/03/2009
ساقه ترد من از خاطر تو برد یقین
رفتی و یاد نکردی از من نازک بر خاک خفته، همین
حاصل این همه این بود
تردید
رفتی و یاد نکردی از من نازک بر خاک خفته، همین
حاصل این همه این بود
تردید
بهار از راه می رسد، صدای پاهای او را می شنوم، پیراهنی سبز به تن کرده، جوان و زیبا، با چهره ای به سرخی سیب و با دهانی پر از شکوفه، اگر تنم زمستانی ست و سردم است در آغوش این همه ابر، ابرهای سیاه بی حاصل ، بهار که بیاید شکوفا می شوم. من از اول هم به آسمان بالای سرم خوب نگاه می کردم، حتی زمانی که باران می بارید، درشت و نا به هنگام و سیل آسا حتی زمانی که کوچه پر بود از صدای لحاف دوزی که سیل خانمان بر انداز، همه زندگی او را با خود برده بود و او خودش و دوچرخه اش را در میان نایلونی پیچیده بود تا شلاق های باران را احساس نکند. من خوب نگاه می کردم، خورشید بود و آبی بود و دریا پر بود از مروارید های سفید و سیاه، انتظار بود و تردید پر هراس من در کنج آن خانه شمالی وقتی هیچ کس نبود تا دامنش بگیرم و ببوسمش، حالا همه دنیا را می گردم تا گم مرده ها را دوباره هنگاه باز بیابم! بهار که از راه برسد، نوروز هم می آید، چه فرقی می کند؟ هر جای دنیا که باشم قلب مرا که از من نمی توانند بگیرند این نگاه های پرسش گر شکاک و سرد! بهار هر جا باشد عمو نوروز هم آن جا است! بهترین عموی دنیا، بی ریا و بدون تکلف، وقتی او را می بینی و در چشمانش نگاه می کنی دریا را می بینی و یک سبد پر از بنفشه. من خیال می کنم که نوروز، این جاست در خانه من، کنار من و با من. بهار که بیاید بهار نارنج های باغ شمالی را با تمام جانم نفس می کشم؛
08/03/2009
05/03/2009
مالک هر کس و هر آن چه دوست می دارم نیستم
متعلق به من است
به من سپرده شده
برای زمانی نا مشخص
امانتی ست
که زمان باز پس دادنش
فرا خواهد رسید
متعلق به من است
به من سپرده شده
برای زمانی نا مشخص
امانتی ست
که زمان باز پس دادنش
فرا خواهد رسید
مارگوت بیکل
ترجمه: ندا زندیه، یغما گلرویی
---------------
همیشه دوست دارم و داشتم تا هیچ کس نداند و نتواند بداند و حدس بزند که کجای این دنیا ایستاده ام و چه احساسی دارم، همیشه تصورم این بود که اگر کسی بداند دلم تنگ است تمسخرم خواهد کرد و در این دنیای مجازی یک کلیک ساده و اقاقیا را می بندند، می دانم دیگر هیچ کس حوصله شنیدن واگویه های تلخ یک غربت نشین را ندارد، همه می دوند و می روند به آن جا که خنده باشد و مزاحی هر چند تصنعی و هر چند مضحک تر از هق هق گریه های کسی که قادر نیست فاصله ها را بشکند. ترسی نیست اگر مورد تمسخر قرار بگیرم، کلیک کن و برو، بگذار این خانه با همه کمبود و حقارتش برای خودم بماند، جایی کوچک که می توانم از خودم و دیگرانی که دوستشان دارم بنویسم، آن ها که یک روز بودند و عمری محبت و وقت برایشان گذاشتم، آن ها که عشق و مهر به من هدیه دادند و حالا دیگر نیستند، آن قدر ساده رفتند که خیره ماندم هنوز به سایه و قدم هایشان، خودم رهایشان کردم تا بروند، بسیار ساده. حالا دلم تنگ است برای همه روزها و داشته هایی که از من گریختند، کودکی هایم، نوجوانی، جوانی سوخته ام. این جا، هوا گرفته و مغموم سرد است، نگاه ها بی روح است، غریبه نوازی اگر هست سفره اش برای من خالی ست، آشنایی نمی بینم جز خود خودم، قلب تپنده ای که هر روز زندگی را می نوشد و می نوشاند، عمری می گذرد و هر روز به پایان این سفر نزدیک می شوم. من خورشید می خواهم، من زمینم را می خواهم، مردمم را، آسمانم را می خواهم؛ من ایران را می خواهم؛ من گم شده ام، میان این همه گم شده ام، بن بست؟ نمی دانم. ببخش مرا اگر هنوز پائیزی مانده ام، در این دوری چگونه می توانم زرد و نارنجی نمانم وقتی این همه سال دوری "او" و "آن" را تاب آوردم
یک کلیک ساده، اقاقیا را ببند
یک کلیک ساده، اقاقیا را ببند
20/02/2009
ایرانی اصل و تقلبی
__________________
از دور داد می زدند ایرانی اند، مرد، کت و شلوار پوشیده بود و یک کراوات از مد افتاده بسته بود و شق و رق قدم برمی داشت، زن هم مرتب و آرایش کرده، یک کلاه پوست گذاشته بود روی سرش و یک پالتو مخمل سیاهرنگ پوشیده بود، نیم نگاهی به آن ها انداختم و دوباره سرگرم صحبت با مشتری خود که مردی عرب بود شدم، مرد و زن ایرانی ابتدا به سمت مدیر بخشمان رفتند، آمده بودند خانه ای اجاره کنند، من می شنیدم، مدیرمان به آن ها می گفت که خانه برای اجاره دادن داریم و خوشبختانه یکی از کارمند های ما ایرانیست و می تواند در این زمینه به شما بیشتر کمک کند، به دنبال این حرف به من اشاره کرد، مرد ایرانی داشت نگاهم می کرد، نمی دانم موهای سیاه و فر فری ام باعث شد یا پوست سیه چرده ام که رو کرد به مدیرمان و گفت: " ما اصلیتمون ایرانیه" ! به دنبال این حرف مدیرمان گفت: "او هم، هم زبان شماست و خانه ها ی اجاره ای دست اوست ، باید به او بگید تا راهنمایی تان کند" ؛ مرد ایرانی تشکر کرد و همان طور که ایستاده بود تا من صحبتم با مرد عرب تمام شود رو به زن کرده و گفت: " یارو افغانیه، خودشو ایرانی جا زده" ؛ شوکه شده بودم!!! از روی ظاهرم، قضاوتم کرده بود، خودش را اصل می دانست و مرا تقلبی! صحبتم با مشتری عرب که تمام شد با لهجه غلیظ فارسی رو به مرد ایرانی کرده و گفتم: بفرمایید، خواهش می کنم، من در خدمتم؛
قیافه مرد و زن ایرانی تماشایی بود، فارسی را مانند خودشان صحبت کرده بودم، حسابی جا خورده بودند، با تردید و لبخند زنان جلو آمدند وعذرخواهی کردند و گفتند: "اِ، شما ایرانی هستید؟ وای، ببخشید، ما نمی دونستیم" ؛
در پاسخش گفتم: "واسه همین چیز هاست که من و شما این جا و دور از مملکتمون داریم زندگی می کنیم، نه دوستی مون دوستیه، نه دشمنی مون دشمنی"! ؛
مرد ایرانی که نمی خواست زیاد فروتنی نشان دهد، دوباره تکرار کرد که آیا خانه مناسبی برای اجاره دادن به او داریم یا نه؟
من هم بدون معطلی گفتم: "ببخشید خونه ای که به درد شما بخوره و قابل شما رو داشته باشه نداریم" . مرد ایرانی که حسابی از من دلخور شده بود، بی برو برگرد، رو به زن کرده و گفت : "بریم خانوم ، بریم، بریم. وقتی از در بیرون رفتند یکی از همکارهای انگلیسی ام آمد به من بگوید: اینا هم ایرا... ؛
اجازه ندادم ادامه بدهد، زود انگشت نشانه ام را گرفتم جلو دماغم و گفتم: هیشششش!؛
قیافه مرد و زن ایرانی تماشایی بود، فارسی را مانند خودشان صحبت کرده بودم، حسابی جا خورده بودند، با تردید و لبخند زنان جلو آمدند وعذرخواهی کردند و گفتند: "اِ، شما ایرانی هستید؟ وای، ببخشید، ما نمی دونستیم" ؛
در پاسخش گفتم: "واسه همین چیز هاست که من و شما این جا و دور از مملکتمون داریم زندگی می کنیم، نه دوستی مون دوستیه، نه دشمنی مون دشمنی"! ؛
مرد ایرانی که نمی خواست زیاد فروتنی نشان دهد، دوباره تکرار کرد که آیا خانه مناسبی برای اجاره دادن به او داریم یا نه؟
من هم بدون معطلی گفتم: "ببخشید خونه ای که به درد شما بخوره و قابل شما رو داشته باشه نداریم" . مرد ایرانی که حسابی از من دلخور شده بود، بی برو برگرد، رو به زن کرده و گفت : "بریم خانوم ، بریم، بریم. وقتی از در بیرون رفتند یکی از همکارهای انگلیسی ام آمد به من بگوید: اینا هم ایرا... ؛
اجازه ندادم ادامه بدهد، زود انگشت نشانه ام را گرفتم جلو دماغم و گفتم: هیشششش!؛
Subscribe to:
Posts (Atom)




