07/08/2008

دستش را گرفت به دیوار و بلند شد، نگاهی به دور و برش انداخت، زنی با کالسکه از دور می آمد، تصویرش تار و روشن می شد، زن راه خود را کج کرد و داخل کوچه دیگری پیچید، زنی دیگر پرده اتاقش را کشید، او را دیده بود؟ جغدی بالای سرش می خواند، همیشه فکر می کرد آن ها فقط شب ها می خوانند، باران شروع به باریدن کرده بود، خانه کجا بود؟ یادش نمی آمد، یادش نبود صبحانه چه چیزی خورده بود؟ تنها کسی را که بیاد داشت هرمز بود! دست به جیب برد، کلید سر جایش بود اما خانه را نمی دانست کجاست. هرمز کیست؟ پدرش؟ برادرش؟ دوستش؟ تلفن همراهش را روشن کرد و روی زمین ولو شد، سر گیجه داشت، اگر به اورژانس زنگ می زد، می آمدند و او را می بردند و به او می گفتند که خانه اش کجاست. شماره اورژانس را فراموش کرده بود؛ تکیه داد به دیوار کوتاه حیاط پشت سرش که پر بود از گلهای اطلسی سفید. باغ خانه شان بزرگ بود اما اطلسی نداشت. مادر بزرگ مریض بود و علف های هرز تمام باغچه را پوشانده بود. شلوارش خیس بود. کی این کار را کرده بود؟ داغ می شد و یک لحظه بعد لرز می کرد. مردی از دور می آمد، نزدیک شد و از او حالش را پرسید؟ جوابش را نداد! مادر بزرگش گفته بود با غریبه ها حرف نزند، مرد به اورژانس زنگ زد. یک نفر این جا افتاده روی زمین. می شنید که مرد گفت این جا خیابان پرنسس است. پرنسس؟ کدام پرنسس؟ خانه اش کجا بود؟
نام: هرمز
سن: 55 سال
متاًهل و دارای دو فرزند
شغل: بیکار
ملیت: ایرانی
زمین سبز بود و آسمان آبی و قلب من شاد. از در بیمارستان که رفتم داخل شنیدم گفتند ایرانیه! گوش هایم تیز شد، به من می گفتند؟ نه، به مردی می گفتند که آن جا خوابیده بود و به آسمان نگاه می کرد. یک مرد ایرانی. دخترش به مانند بهاری که یک آسمان پائیز را در آغوش گرفته باشد دستش را می فشرد؛
و
من اما، دست های خالی مردی را می دیدم که در دورترین نقطه این زمین سبز هنوز منتظر "هیچی" ایستاده بود؛

31/07/2008










STONEHENGE

یک اثر تاریخی مربوط به عصر نو سنگی
که از سه هزار و صد، تا هزار و پانصد قبل از میلاد، در چند دوره ساخته شده است و در "سلز بری پلن" انگلستان بنا شده است؛
در این مکان تاریخی مهم دنیا، تشریفات مذهبی انجام می شده است
سنگ های سترگ با حجم دایره وار نمادی بوده از عالم باطنی و ظاهری آدمی
محققان در یافته اند که هاله ترکیبی سنگ ها قبل و بعد از طلوع وغروب آفتاب تغییر می کند
احتمالاً از این مکان به منظور کارهای رصد خا
نه ای هم استقاده می شده است

Salisbury Plain

29/07/2008




زرد، سرخ، آبی
کلام تو را مرا رنگ کرد
روی موهایم دست کشیدی و برگی از گل برگ شمعدانی گذاشتی میان دفتر خاطراتم
زرد، سرخ، آبی
پیراهن چین دارم را "نفیسه"، به غارت چشمان خود برد
آن روز که همه فریاد می زدند

مرگ بر شاه
کوچه باریکی بود
کرم ها همهً سیب های گلاب کنار دیوار شمالی را خورده بودند

می دانم
بن بست آن کوچه خاطره های تو را ویران می کرد
وقتی آخرین نفس های وفا ریخت روی دامنم
سختی دیوار سیمانی کنار رودخانه و پنجه خونین خشک شده "بهمن"، قلبم را هر روز می کاوید
وقتی می رفتم تا برای مشق های ننوشته ام از بازار، مداد و پاکن بخرم
زرد، سرخ ، آبی

می گذری








خاطرات روزهایی که نجوا می کردی همه آرزوهایت را در کنج اتاق تاریکت، همواره هم نشین لحظه های من است ؛ وقتی مادرت تو را روی صندلی چرخدارت می نشاند و می آوردت کنار در خانه، تا در کوچه هوایی بخوری، لبخند شیرینت را دوست داشتم. با کف دستت در حالی که بی مهابا می خندیدی انارها را می کشیدی دور لب هایت، صورتت اناری شده بود چشم هایت برق می زد، نمی دانم از فرط خنده بود یا مسبب، انارها؛
هنگامی که باد می وزد و دریا تو را می نوازد و باد تو را می فشارد در ساحلی که روزگاری کودکانه هایمان را در شن زارهایش دفن می کردیم، همیشه باز است در آبی اتاق من روبروی خورشیدی که می درخشد و نسیم ملایمی که از سمت دریای" آتلانتیک " می وزد؛ دریای ما آن روزها زیباتر بود، زمانی که بچه بودیم و روی شن های داغ آن می دویدیم تا به ماسه های خیس از آب برسیم و بی پروا جانمان را به آب های سرد و روح بخش "خزر " بسپریم، شن ها، کف پاهایمان را می سوزاند، داغ و تفدیده مثل قلب آهویی که به دام شکارچی افتاده باشد؛


تو آنی، محبوب دقایق شیرین همه آن چه که روزی بودند و در میان این طبیعت زیبا گم شده اند. از کجای این وادی خاکی تو را بیاد بیاورم وقتی در گوشه گوشهً وجودم منزل کرده ای. می بینمت با همان بلوز لی وایز سبزت و شلوار جین مشگی ات در میان پاهای لاغری که راه خود را در میان هزار توی مغزت که هرگز از آن تو نبود گم کرده بودند و من چقدر تلاش کردم تا تو بی مانند باشی در گرما و سرمای این فصولی که آغاز و پایان نداشت؛


سرچشمه همه آن محبت در کلام شیرین تو بود وقتی مادرت را به نام می خواندی و غرق شعفم می کردی. ساده بودم وقتی ندیدم همه روزهای بی تویی را و سفر کردم به جایی که تو را دیگر برای همیشه نداشته باشم. صندلی تو آبی بود مانند همان ماشین کوکی که برای همیشه هم سفر باد شد، باد اگر بگذارد تو همیشه هم سفر او خواهی بود؛

17/07/2008


سهم او یک درخت
با یک آسمان، زمین
سهم من تنها اشتیاق یک رهگذر
در شیب تند یک عبور


---------------------------------------------------------

شهربانو جان، مدیر وبلاگ "زن متولد ماکو"، ممنونم که بیادم بودی و مرا هم به نقل این قصه فرا خواندی، دوستان قصه از این قرار است ؛
وضعیت برق شما چگونه است؟
در این شش سالی که در انگلستان زندگی می کنم دو مرتبه خاموشی داشتیم، دفعه اول مربوط به چند سال گذشته بود، ما در آپارتمان قبلی مان زندگی می کردیم، ظهر بود، پشت کامپیوتر نشسته بودم که دستگاه ناگهان خاموش شد، به فکرم خطور نکرد که ممکن است برق رفته باشد، شک نداشتم که دستگاه سوخته است؛ خم شده بودم و داشتم با سیم ها کلنجار می رفتم که برق آمد، خاموشی، بیشتر از دو یا سه دقیقه طول نکشید؛
خاموشی دیگر زمانی اتفاق افتاد که به این خانه آمده بودیم. سال گذشته، قبل از کریسمس، دوستم عازم سفر بود، یکشنبه بود و آبگرمکن منزلشان ناگهان خراب شده بود؛ این جا روزهای تعطیل اگه سقف خونه تون هم بریزه تعمیر کار پیدا نمی کنید، به هر حال چون عازم سفر بود به منزل ما آمده بود تا دوش بگیرد، هنگامی که در حمام بود ناگهان متوجه شدم برق رفته است، دیوانه شدم، به خودم گفتم الان چه وقت برق رفتن بود، رفتم بالا تا سر و گوشی آب بدهم، خوشبختانه دوستم از زیر دوش بیرون آمده بود اما برق هنوز نیامده بود؛ در همین بین، یکی از همسایه ها در زد و مطمئن شد که برق ما هم رفته است، هنگام رفتن او، سرم را بیرون بردم وخنده ام گرفت، چهرهً همسایه ها دیدنی بود، انگار ترسیده بودند و با تعجب به هم نگاه می کردند، اما من به خاموشی عادت داشتم و مقوله عجیبی برایم نبود! دردسرتان ندهم یک ربع بعد برق ها وصل شد وهمه دوباره در آن یک شنبه سرد بارانی به اتاق های گرم شان برگشتند تا به بازی های کامپیوتری و تلویزیونی شان ادامه دهند ؛
--------------------------------------

...

ولگردها راحتم نمی گذاشتند، یه کم پول داشتم، یه آدم خوب پیدا شد و این بساط رو برام راه انداخت. از اول که این جوری نبودم. بهم آمپول زدن، فلج شدم؛
دستش را می گیرم، خودش را روی زمین می کشد، پاهایش را جمع می کند و با فشار پای راستش روی زمین خودش را به جلو می کشد، یک دستش را به من داده و هنگام راه رفتن، دست دیگرش را مشت کرده و روی زمین می گذارد، چادرش را بسته به کمر و از بس پاهایش را روی زمین کشیده است رنگ جوراب سیاهش زرد شده است، موهایش را از دوطرف گیس کرده و با هر حرکت به جلو، گیس هایش هم با تنه اش به عقب و جلو می روند؛

بیست سالم بود، اول هدایت مرا بیرون کرد، بعد هم غلام رضا. پدرم خان بود و کلی ملک و املاک داشت، هدایت همه رو بالا کشید. پدرم که مرد، هدایت شروع کرد به امر و نهی کردن. منم زیر بار نمی رفتم. یه شب افتاد به جونم و تا می تونست منو زد. صبح فردا هم ساکمو گذاشت دم در و منو از خونه بیرون کرد. چند ماه اول را با عمه ام زندگی کردم اما بعد از یه مدت اونم خیالات به سرش زد که من با شوهرش رو هم ریختم و منو بیرون کرد. بعدش گوشه پارک ها شد خونه ام؛
به چهار راه "گلوبندک" که رسیدیم دستش را از دستم کشید بیرون و گفت: تا همین جا هم خیلی محبت کردی. دستت درد نکنه. برو به کارت برس؛

نگاهی به من انداخت و جعبه های سیگار را یکی پس از دیگری از داخل کیسه ای که دستش بود کشید بیرون و جعبه ها را مرتب و با فاصله گذاشت کنار دیوار؛
...
نامش "بلقیس" بود. می خواهم یک بار دیگر، گیسوانش را شانه کنم و بریزم روی شانه هایش تا هوای جوانی را دوباره نفس بکشد، جوراب هایش را از پایش بیرون بیاورم و با صابون گلنار سبز کنار حوضش آن ها را بشورم و به ساق های خشکیده و نحیفش دست بکشم و روی ناخن های زردش حنا بگذارم، پنداری تمام زخم روزگار در خشونت صدایش جاری بود؛ نگاهش همه فریاد بود و تصویر همهً آن چه که روزگار از او دریغ کرده بود؛




10/07/2008


می توان مهربان تر نگاه کرد؛
تمام خشونت صدای تو در گردی صورتت هاله ای از خود غیرواقعی تو نشانده بود؛
-----------------------------
یک جمله از "گراهام گرین"، نویسنده انگلیسی
.من درهنگام بیداری خواب می بینم نه هنگام خواب

02/07/2008

... فراموشی و عادت نمی شناسد


قفس او زیباست
رنگ دارد
مهربان است
قفس او چند پنجره دارد
جان پناه است
خورشید به آن می تابد و گرم است؛
زیر نور ماه، تکیه به کنج دیوار، می توان کتاب خواند
می توان روی میز خم شد و نامه نوشت، کسی اگر باشد؛
و یا
به آسمان و ابرها و کاج یک سالهً گوشهً باغچه، خیره شد و آواز خواند؛
غروب های بی روح بیرون از قفس
فراموشی و عادت نمی شناسد
دخترک اما
در گوشه این قفس، مدام خاطرات آزادی را از زیر خروار خروار خاک سوخته بیرون می کشد

27/06/2008

روزها مانند برق و باد گذشت و گلی و سوسن در کنار هم بزرگ شدند؛ در یکی از روزهای فصل تابستان، کنار بزرگ ترین درخت افرا "کوچک محله"، گلی، به میهمانی و شور آفرینی عاشقش، خود را به آغوش امن باد شمالی سپرد و در تمام سال های بعد نیزهر چه از تمشک های سیاه و آبدار "باغ افرا"، خورد، سیراب نشد؛ اما سوسن قد همه گل دسته های عالم برای خود اجر اخروی خرید و خرابه نشین وادی دوست شد؛هم بازی های دوران کودکی هم اکنون با هم غریبه اند، زندگی به هر کدام از آن ها، رنگی متفاوت از دیگری بخشیده است؛

21/06/2008


خیالم را می بری به سال های هفتاد، به دربند تا کمی باد بخورم، عصرهای بهار و پیچش و شیون
 باد لابلای برگ ها؛ به درکه که دوباره جون بگیرم، من همون جا کنار آبشار دو قلو می شینم و جم نمی خورم، هنوزم دلت می خواد تو همون "پس قلعه" یه کلبه ای داشتی و صبح تا شب ساز می زدی؟ من همیشه دستام سرد و یخ زده بود. چقدر شعرهای سهراب رو می خوندی، چقدر پرنده می خریدی و آزاد می کردی؟ سهره فروش دم در مسجد ارک یادته؟ هر روز که رد می شدیم می گفتی، یه پنجاه تومنی داری؟ سر راه، هر چی داشتی و نداشتی داده بودی به دو پاکت سیگار که تا شب دودشون کنی. قیمت آزاد کردن یه پرنده پنجاه تومن بود، می گفتم: " نگاه کن! تو آزادش کردی اما اون رفت رو یکی از کاج های کاخ گلستان نشست، خوب این پرنده فروشه که دوباره شکارشون می کنه"؛ می گفتی: " تو به این کارهاش کار نداشته باش، یه لحظه آزادی هم غنیمته؛ بعدشم این پرنده فروش هم باید یه لقمه نون بخوره یا نه"! تنها و بی پول بودی، می رفتی دم در خیاطی "آقا مراد" و هر چی شلوار واسه کوتاهی بود یه جا می گرفتی و می گذاشتی ترک موتور داداشت و می بردی خونه و تا شب می نشستی و همه رو کوتاه می کردی؛ داداشت مثل تو عاشق نبود وهمون روزها اومد این جا و الان تو یه کارخونه کار می کنه و با یه دختر لهستانی دوست شده و دارند با هم زندگی می کنند. واسه کوتاهی یه جفت پاچهً شلوار چقدر بهت می دادن؟ کمتر از پنجاه تومن، نه؟ بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. زیاد رفتی خونه این "غلامی"، می دونستی بهش مشکوکند، نمی دونستی؟ خدا چقدر بهت رحم کرد اون روز که ماًمورها ریختن تو خونه اش. زنش "گوهر" می گفت غلامی شده بود مثل موش آب کشیده. داشت تو حوض خفه می شد؛ از دست مامورها خودشو اون جا پنهون کرده بود، آخرش هم سر در نیاوردم واسه چی هر دوشنبه می رفتی اون جا. مطمئنم که به غیر از غلامی کس های دیگری هم اونجا بودن! حالا که امروز فهمیدم تو هم از ایران اومدی بیرون دل تو دلم نیست، تو دیگه چرا؟ می گفتی اگه یه روز" البرز" رو نبینی می میری! بزرگ شده نه؟ من عاشق موهای فرفری اش بودم. بدون تو چی کار می کنه؟ دلم شور افتاده. اون وقت ها می گفتی خوندن شعرای سهراب سرحالت میاره اما الان می دونم که خوندن مثنوی هم دردی ازت دوا نمی کنه. برادرت می گفت بد جوری سرفه می کنی، بهش گفتم: " نمی ری ببینیش"؟ گفت: " براش پول فرستادم". دوست دختر لهستانی اش می گفت داداشت شده شکل اسکناس. نمی تونم باهات حرف بزنم. مطمئنم تا باهام حرف بزنی جمله دومت اینه: ببینم تو هنوز کتاب متابی، چاپ نکردی"؟ منم بگم: "نه"، و تو بگی،"زیاد زحمت نکش تا آخر عمرتم چاپ نمی کنی"... و قاه قاه بخندی"؛ شوخی می کنی نه؟ کاش دیگه سرفه نکنی؛

16/06/2008




پرستوهایی که زیر شیروانی خانه مان آشیانه دارند در طول روز در ارتفاع بالاتری پرواز می کنند، آسمان که می رود رنگ بگیرد چهچهه را آغاز می کنند و سفیر کشان در ارتفاعی پایین تر، بدین سو و آن سو و بر فراز آشیانه شان می چرخند. هیاهوی آن ها برایم آشنا نیست، هیچ گاه این همه پرستو را یک جا و با هم، ندیده بودم. به نظر می رسد سال هاست در زیر شیروانی منزل مان آشیانه دارند و هرگز دست آدمیزادی به آن ها نرسیده است، کسی به سمت شان سنگ پرتاپ نکرده و تخم های جوجه هایشان را چاشنی ناشتایی شان نکرده، دندانی استخوان های ترد و ظریف شان را خرد نکرده و تیر کمانی سنگی را حواله جان کوچک شان نکرده و حتی گربه ها نیز به عنوان طعمه ای جانانه به آن ها نگاه نکرده اند؛ آن ها آزادند و بی پروایی شان در پرواز به من احساس خوش زنده بودن را هدیه می دهد؛

07/06/2008

بیاد روان شاد نادر ابراهیمی

دست خط نادرابراهیمی
-----------------------------------
مرگ چیز خوبی نیست، مرگ به همه حرکت های یک انسان پایان می دهد. یک توقف ابدی . مرگ مانند تولد، زیبا نیست. چه آرزویی می توان داشت وقتی خاطره ها تکه تکه می شوند؟ کودکی من، شبهای زمستان، خانه شمالی، کنار پدر، سریال آتش بدون دود، کومه های حصیری ترکمن ها، دلیرمردی ها، گلن اوجا،عشق و وسوسه و خشم شان که در خیالم نقش زندگی می آفریدند. سریال "هامی و کامی" با صدای "نوری"، مرا با خود به سفر می بردند ... و این اواخر واژه هایش که به من جان زندگی می داد و اکنون نیز... این همه به آسانی به چنگ نیامده است بلکه فراستی را می طلبد که بزرگوارانه به روند زندگی نگاه کرده است؛


...
هلیا از مرگ می ترسی؟ مرگ- که می نامد و آگاه نمی کند حتی پارساترین مدعیان پارسایی را
...
من که از درون دیوارهای مشبک، شب را دیده ام
و من که روح را چون بلور بر سنگ ترین سنگ های ستم کوبیده ام
من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام
من- باز آفریننده ی اندوه
هرگز ستایش گر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد؛
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، هلیا
آنچه ماندنی ست ورای من و توست؛
...
از کتاب
بار دیگر، شهری که دوست می داشتم
نادر ابراهیمی

02/06/2008





عقربه های ساعت خواب را نشانم می دهند
رقص شاخه های نازک بید آشفتگی های تو را؛
بال های خاکستری هواپیماها بال پرواز هیچ کبوتر اسیری، نخواهند شد؛
باران می بارید آن روز عصر که پیرزن صدایم زد؛
فریاد می زد و می گفت کبوترهای من نان ندارند
روی یکی از برگ های دفترش نوشته بود
یک روز دیگر گذشت
فردا دوباره خواهد آمد و فرداهای دیگر نیز
حتی اگر از آسمان سنگ ببارد
من نباشم
تو نباشی
و
کبوترهایم گرسنه باشن
د

18/05/2008


ماه آوریل در جاده
Manchester & Chester







همیشه قصه سر هم می کرد و تحویل مادرش می داد. نمره های تک تمامی نداشت، درس حساب، که حرفش را هم نزن، فارسی و دیکته اش بد نبود، اما تاریخ و جغرافی را هر چه می خواند فایده نداشت، حفظ می کرد اما چه حفظ کردنی، تا سرش را می گذاشت روی بالش یادش می رفت چه خوانده! گاهی وقت ها هم به هپروت می رفت و صعود می کرد به قله اورست یا سر از حمام فین کاشان در می آورد، اما تا دلت می خواست فوتبال، این توپ وامانده به قول مادرش چه جانوری بود که خیالش و خودش دست از سرش
بر نمی داشت، هر جا یک توپ می دید برق از چشم هایش می پرید، اگر به او می گفتند وظیفه تو این است که صبح تا شب توپ بزنی، شکایتی نداشت اما اگر به او می گفتند یک مسئله ساده حساب را حل کن، تبش می گرفت؛ آخرش هم نتوانست دیپلم بگیرد؛ سر از دوچرخه سازی اوستا فرات در آورد و ده سال آزگار همان جا ماند و کار کرد تا اوستا فرات مرد و ورثه هم مغازه را فروختند و فقط دویست هزار تومان گذاشتند کف دستش و خداحافظ؛
مدتی در به در کوچه خیابان بود تا این که توانست در یک رستوران کاری پیدا کند؛ مادرش حرص و جوش می خورد که پدر آمرزیده آخر پدرت آشپز بود یا مادرت که سر از آشپزخانه در آوردی؟ گوش نداد. سرانجام آرزوی مادرش برآورده شد و این بار از رستوران بیرونش کردند؛ گویا یک مرتبه حواسش نبود و به جای اضافه کردن نمک به بیست کیلو گوشت کبابی، جوش شیرین و پودر لباسشویی اضافه می کند، دیگر این تو بمیری از آن تو بمیری ها نبود، اگر بیرونش هم نمی کردند خودش باید دمش را می گذاشت روی کولش و فلنگ را می بست؛
مادرش دو پایش را کرده بود در یک کفش که باید زن بگیری. آخر کو پول؟ کو زن خوب؟ کو خانه؟ اصلا کو کار؟ کو گوش شنوا؟ مادرش می گفت: آرزو دارم. کدام آرزو مادر من؟ پس خودش چه؟ آرزو نداشت؟ اصلا آرزو سیری چند؟
تا این که روزی از روزها یکی از بچه های قدیمی نان و نمک خورده سر راهش سبز شد و زیر پایش نشست که بیا از این مملکت برویم. مادرش هر چه طلا داشت فروخت و به یک شرط پول های خود را به او داد تا پسرش با زن های مو طلایی عروسی نکند او هم قول داد و پول های نداشته اش را که با هزار قرض و قول جمع آوری کرده بود داد به یک آدم نا درست و او هم همه پول ها را بالا کشید و یک لیوان آب تگری هم خورد رویش. ای دل غافل؛
بعد از به آب دادن این دسته گل، مادر بیچاره با هزار آرزو به عالم ابدی سفر کرد. گشت و گشت و گشت قهرمان ما و برگشت سرخانه اول. مجبور شد خانه را که در اجاره شان بود به صاحب خانه پس بدهد و برود و در یک اتاق زندگی کند. شستن ماشین هم خودمانیم زیاد هم بد نبود، هم فال بود و هم تماشا؛ شب ها هم سیگار فروشی می کرد، خرجش در می آمد اما قلب صاحب مرده اش مثل یک قمری بال و پر شکسته مرتب داخل قفسه سینه اش بال بال می زد و داشت خفه اش می کرد؛
آرزو سیری چند مرد؟

10/05/2008



لاله مهر دارد، هیچ گاه عاشق نشد اما احساس دارد
عصرهای طولانی بهار "ورکوره"، شب پره های سمج، مارهای سیاه بی آزار، نسیم خنک کوهستانی، سنگ های صدفی چشمه "لوزان"، پیچ رودخانه شش عروسان، وقتی به دریا می ریزد؛
خانه ییلاقی؛ همان روز که پدرت تو را با خود به شهر برد لاله، برادر کوچکت تا غروب آن روز پا برهنه و لخت روی خاک های کوچه غلتید و گریه کرد تا این که به تشنج افتاد، غروب آن روز پدرت تنها باز گشت، بدون تو. بعد از آن روز، اهالی آن روستا، دیگر تو را ندیدند، هنوز برادر کوچکت جای قدم های خالی تو را با نگاه خود می کاود. جبر فقر بود یا لذت معیشتی نو که پدرت تو را فروخت؟ به چه بهایی؟ بعد از آن روز دیگر کسی تو را ندید. سی سال گذشته،‌ شاید هم بیشتر. عصرهای طولانی بهارهای زیبای "شیره دره" را بیاد داری؟ چتر مخمل مژه های سیاهت را جه طور؟ شاید هم در گذر تلخ زمانه و عمرت، همه کودکی ها و برادر کوچکت را در لابلای دیوار سخت و محکم مطبخ آن خانه اربابی به دار کشیدی نازنین. جوانی ات لاله؛ این دنیا چنان که می گویند کوچک نیست. این دنیا خیلی بزرگ است. کجا هستی؟ تو هیچ جا نیستی. لاله در خیال من است؛
...