26/03/2008

هفت آرزوی محال

...



از زهرا نوری عزیزم ممنونم که یه سوژه بهم معرفی کرد تا راجع به اون بنویسم. زهرا جان، از هفت آرزوی محال گفتی و هزاران آرزوی محال به ذهنم آمد و رفت. ممنونم که به ذهن خسته ام کمک کردی؛ هفت آرزوی محال من به ترتیب؛

نبودن هیچ فقیر و گرسنه ای در دنیا؛

حذف همه زندان ها و قفس های دنیا؛

دیدن دوباره پدرم. ( پدرم چند سال قبل از این دنیا سفر کرد و رفت. می دانم از محالات است که دوباره این جا و در بین مردمان و در خانه خودم او را ببینم و ازاو پذیرایی کنم، همیشه می گفت فروغ دست پختت خیلی خوشمزه است، یاد آخرین جوجه کبابی که با زعفران و آب لیمو برایش پختم به خیر، بعد که دکتر آمد گفت به هیچ عنوان نباید زعفران بخورد از خودم خیلی خجالت کشیدم. می خواستم خود شیرینی کنم تا دوباره پدرم از من تعریف کند و بتواند دو قاشق هم شده غذا بخورد)؛

پرواز با بالن به تنهایی و صعود به بالاترین ارتفاع ممکن؛

غواصی دراعماق دریاها و اقیانوس ها و دیدن یک پری دریایی؛

موتور سواری با سرعتی سرسام آور در یک جاده کوهستانی؛

زندگی کردن با حیوانات به صورت گروهی، جایی که هیچ انسانی نباشد، دوست شدن با آن ها و وارد شدن به دنیای واقعی شان؛

قلمت همواره سبز باد زهرا عزیز؛
...
، " داستان " بی
از علی اشرف درویشیان

15/03/2008

عیدتان مبارک



نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی بسمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد


...


هفت سین ما

________________





نوروزتان مبارک و امروز و هر روزتان بهاری باد؛
____________________________________________


چهار شنبه سوری مبارک. می بوسمت ایران من

___________________________________


امروز عصر می روم ماهی قرمز عید مان را بخرم، سنبل را از گل فروشی انگلیسی و سمنو را از فروشگاه ایرانی؛ باید بروم از مارکت شهر" بری" و برای سبزی پلو ماهی شب عید، ماهی سفید بخرم، باران می بارد، سال گذشته همین موقع می رفتم فرودگاه، پارسال هم همین موقع باران می بارید. مادرم بعد از چهار سال و نیم دیوارهای خانه را آذین بسته بود و منتظرم بود.امسال پشت تلفن بغض گلویش را فشرد و گفت: یادته با هم رفتیم ماهی روی سفره هفت سین و آجیل و شیرینی خریدیم؟ بغض گلویش را قورت داد و گفت: امسال رفتم، همه آنها را خریدم و تمامش بیاد تو بودم فروغ! کی دوباره تو را می بینم؟

یاد این ترانه پویا افتادم

سفر یه شعره، سفر یه قصه ست
سفر، رهایی از فصل غصه ست

با من سفر کن

دریا به دریا

ساحل به ساحل

تا اوج رویا

سفر عبور از مرز تکراره

هر جای تازه دنیایی داره

پرنده ای باش با بال پرواز

پر کن فضا را با شعر و آواز

کاشکی تو باشی همسفر من

تا بی نهایت بال و پر من

سفر همیشه همسفر می خواد

دل کندن از غم بال و پر می خواد

...

12/03/2008



تابستان کودکی ام خنک بود، گاهی با گرمایی شرجی که نسیمی ملایم نوازش وار روحم را خنک می کرد. جراحی، مسافرت ها، دریا و عصرانه های آن در کنار خاله و خاله زاده ها و دایی و دایی زاده ها، عروسک هایی که هیچ گاه نداشتم، آزادی های من، شکوفه های نارنج، گربه هایم، کوچه باریک و طولانی که به یک شاهراه ختم می شد: شاهراه نخستین عاشقی من، درختان تبریزی، شادی های کوچک من، جوجه های لطیف و کوچک بهاری و مرغک های بی پروای عاشق لجام گسیخته، عطر گل یاس و درخت انبه همسایه؛
کودکی من مانند یک حفره، گاه و بی گاه احساسم را می دزدد و در خود فرو می برد. آخ؛ چقدر آن روزها زیبا بودند، مانند ابرهای بهاری در پهنه آسمانی نیلگون با ترنم خاص باران شمالی؛
دوست دارم یک روز، تنها یک روز به آن روزها برگردم و در سایه درخت بزرگ نارنج باغ بنشینم و برای خودم گردنبندی از شکوفه های معطر آن درست کنم و به گردنم بیاویزم و مست و مدهوش رایحه آن به کوچه بروم و در حسادت های کوچک کودکانه ام بغلتم و کسی امر و نهی نکند، کنار رودخانه بنشینم و پاهای کوچک و لختم را در آب ببینم و با چشمان کوچکم ماهی های شناور دم سیاه خاکستری را تعقیب کنم و دور و برم را بپایم تا کسی خبر آزادی های کوچک و پنهان مرا به مادر نرساند؛
روزها در این جا، ساده و بی تکلف از کنار هم یکی پس از دیگری می گذرند، چشم به هم گذاشتم تابستان و پائیز آمدند و رفتند و اینک زمستانی دیگر را از سر می گذرانم، کو گردنبندهای خشک شده و گیلاس هایی که به جای گوشواره به گوش هایم می آویختم؟
دیشب چرا خواب تو را دیدم زندگی ام، دلم برایت تنگ شده است، سال هاست تو را ندیده ام؛ کو محرمی تا از او حال تو را بپرسم دردانهً جوانی من؟



10/03/2008

...
Maureen Cavanaugh



FRANCESCA LO RUSSO

...
نرده های خانه ات تو را از کوچه ها جدا می سازد
و من دیگر در زیر باران تند فروردین و در میان بادهای آذری ننشسته ام که بیایی و من بار دیگر نخواهم گفت: هلیا! گریز اصل زندگی ست
گریز از هر آن چه که اجبار را توجیه می کند
بیا بگریزیم
کلبه های چوبین،کنار دریا نشسته اند
و ما با مرغان سپید دریایی سخن خواهیم گفت
ما جاده های خلوت شب را خواهیم رفت
به آواز دور دست روستائیان گوش خواهیم داد
و به هر پرنده ی رهگذر سلام خواهیم گفت
از عابران نشان یک مهمانخانه ی متروک را خواهیم گرفت و آن ها هر چه بگویند ما نخواهیم شنید
....


شهر آواز نیست که رهگذری به یاد بیاورد، بخواند و بعد فراموش کند
هیچ کس شهری را بی دلیل نفرین نخواهد کرد
هیچکس را نخواهی یافت که راست بگوید که شهرم را نمی شناسم
انسان ، خاک را تقدیس می کند
انسان در خاک می روید چون گیاه و در خاک می میرد
هلیا! تو مرا از من جدا کردی. تو مرا از روییدن باز داشتی. تو هرگز نخواهی دانست که یک مرد در امتداد یازده سال راندگی چگونه باطل خواهد شد. حالیا تو با درخت ریشه سوخته یی که به باغ خویش باز می گردد چه می توانی گفت؟
در انتهای شب، گرگ ها سفر می کنند
...


آن‌چه هنوز تلخ‌ترین پوزخندِ مرا برمی‌انگیزد‌ "چیزی شدن" از دیدگاه آن‌هاست، آن‌ها که می‌خواهند ما را در قالب‌های فلزی خود جای بدهند. آن‌ها با اعدادِ کوچک به ما حمله می‌کنند. آن‌ها با صفر مطلق‌شان به جنگ با عمیق‌ترین و جاذب‌ترین رؤیاها می‌آیند و ما خردکننده‌گان جعبه‌های کوچک کفش هستیم

...

نادر ابراهیمی

09/03/2008

آسمان من از حیاط پشت خانه

پاسخ به سارا عزیز، که از متنی که در پایین همین پست گذاشتم ناراحت شده بود. راستی سارا جان از خودت پرسیدی واقعا چه نکته ای در متن من تو راآزارداد؟ اگر کمی فکر کنی می توانی دوباره به همان جملات برگردی و بخوانی شان؛

متن هایی که در وبلاگ می گذاریم از چند جنبه قابل بررسی هستند. گاهی تنها اطلاع رسانی موضوع برایمان مهم است و گاهی تاثیر جاری در موضوع علاوه بر اطلاع رسانی بدنبال کششی که ایجاد می کند موثر واقع می شود. موثر واقع شدن چه از جهت منفی و چه مثبت نشان بر موفقیت متن است؛


گذاشتن یک متن در یک وبلاگ شخصی، دال بر تائید همه جانبه آن نیست؛ شما می توانید به هر گونه فیلم و موزیک و خبر و رویداد مهم تاریخی، اجتماعی، سیاسی و غیره اشاره داشته باشید ضمن این که دلیل بر این نیست که آن رویداد را از تمام جوانب بررسی کرده اید و هیچ نقطه ابهامی در ذهنتان نیست پس مورد قضاوت قرار گرفتن از جانب خواننده کاملا بی مورد است؛
وقتی شخصی یا موضوعی در متن ها مهم شناخته می شود، آن را به کل جامعه و اشخاصی که در آن زندگی می کنند تعمیم ندهیم؛

به من می گویید چرا کانال ایران را گرفتم؟
رادیو و تلویزیون انگلستان به منظور پخش این گونه مستندات کانال مشخص یا به عبارت دیگر کانال ایرانی ندارد؛ به علاوه این که، ساخت مستندات اجتماعی، فرهنگی، دینی و غیره جزء چارت های اصلی بی بی سی است. برای من که یک ایرانی هستم فیلم هایی از این دست بسیار جذاب تر است تا اینکه وقتم را ساعت ها پای مستنداتی تلف کنم که دارای هیچ گونه ارزش اجتماعی نیستند و تنها از جنبه شخصی به آن ها پرداخت می شود؛


در این متن هیچ گونه مقایسه ای بین دو جنسیتی های ایران وانگلستان، صورت نگرفته است. پرداخت به این گونه موضوعات در توان من نیست چون مطالعه اندک در این زمینه( دوجنسیتی های انگلستان) برای نوشتن کافی نیست؛


این موضوع آن قدر عمق دارد که بتوان ساعاتی به آن فکر کرد، عصبانی نشوید، اگر می خواهید توهین کنید اما تحقیر نکنید، ما که در خارج از کشور زندگی می کنیم از شما جدا نیستیم. گاهی مهربانی کردن هم از یادمان می رود؛


بیان احساس آسیبی وارد نمی کند، تنها ممکن است آزار دهنده باشد؛ هنگامی که آزار دهنده شد، بعضی از ما به جای این که قدری تامل کنیم و به فکر فرو رویم برای حفظ آرامش مان، آهسته به راه خودمان ادامه می دهیم؛

یادمان نرود گاهی لازم است به جای قضاوت همدیگر، سکوت کنیم. قضاوت به عهده ما نیست؛

با سپاس فراوان


28/02/2008

Be Like Others


شبی که دوستم
هدیه مسج فرستاد که ساعت 9 شب، کانال دوم بی بی سی یک برنامه مستند در با

ره ایران دارد بعد از گذاشتن نیکی در تختش، ساعت 9:15 دقیقه کانال تلویزیون را روی بی بی سی 2 ثابت نگاه داشتم و با کنجکاوی سرگرم تماشای برنامه شدم. پخش فیلم های مستند در خصوص ایران و اوضاع و احوال اجتماعی آن تازگی نداشت اما این فیلم به گونه ای دیگر بود؛
مهر سرزمین مادری کماکان با روحم عجین شده بود وقتی خیابان های تهران را دیدم و زندگی افرادی که به جرم دوجنسیتی بودنشان، گوشه گوشه شهر پراکنده بودند. علی اصغر( نگار)، یکی از پسرهایی بود که تصمیم داشت در یکی از کلینیک های وابسته به بهزیستی عمل کند و تغییر جنسیت دهد؛
از این گونه بیماران، قبل از جراحی تست های لازم گرفته می شود و اگر جنسیت واقعی آن ها کاملا مشخص گردد به میل و خواسته خود تغییر نام داده و شناسنامه می گیرند ؛ علی اصغر هم نام خود را به نگار تغییر داده بود؛ او می گفت وقتی لباس زنانه می پوشم و بیرون می روم، به دفعات از من سوءاستفاده می شود و مورد آزار جنسی قرار می گیرم؛ زیرا رسما یک مرد هستم اما در حقیقت یک زن. او تمایل داشت تا تن به عمل جراحی بدهد تا تکلیفش روشن شود، به قولی یا مرد باید بود یا زن. مددکار بهزیستی به او می گفت این خود تو هستی که اجازه می دهی تا دیگران از تو سوءاستفاده کنند، اگر خودت نخواهی این اتفاق نخواهد افتاد؛
حالم دگرگون شد و بغضم را قورت دادم وقتی دیدم دکتر معالج او، قرار روز عمل را با او گذاشت و به هنگام خداحافظی به او گفت:"خداحافظ دخترم". آیا تاکنون کسی تا این حد مهربانانه او را "دخترم" خطاب کرده بود؟
با تمام این مشکلات و با وجود طرد شدن از سوی خانواده، علی اصغر( نگار)، تن به عمل داد. بعد از عمل جراحی هیچ کدام از اعضای خانواده علی اصغر( نگار) تمایلی به دیدار دوباره او نداشتند و او دیگر حتی حق ورود به روستایی که در آن جا متولد شده بود را نداشت، همه نگران آبروی خود بودند؛
اشک های او را تا آخر فیلم نمی بینیم، وقتی حرف می زد همیشه می خندید. یک سال بعد از عمل جراحی، او با تعدادی از زن های دوجنسیتی دیگر در خانه ای زندگی می کردند و از طریق خود فروشی امرار معاش می کردند. می گفت دیگر به روحم فکر نمی کنم. چون جسمم را در اختیار می گذارم و پول می گیرم. عشق برای من بی معناست. از همان زمان که خانواده ام مرا طرد کردند نتوانستم دیگر به عشق فکر کنم. به این جا که می رسد ناگهان با تمام ممانعت از گریه کردن، چهره اش را در آغوش دستان مردانه و زمختش پنهان می کند تا کسی اشکهایش را نبیند. زمانی خانواده او نگران آبروی خود بودند و اکنون هر روز که خورشید می تابد و هر شب که ماه آسمانی بر می آید نگار آبروی خود را از خریداران گم کرده آبرو، طلب می کند؛
پی نوشت: روایت من گزیده مختصری از زندگی نگار بود. باید خاطر نشان نمود که افراد بسیاری که تن به این گونه جراحی ها داده اند هم اکنون از داشتن یک خانواده خوشبخت و سالم بهره مندند و یا اگر تشکیل خانواده نداده اند زندگی سالمی را از سر می گذرانند؛
گزارش بخشی هایی از فیلم در سایت بی بی سی و بی بی سی فارسی
مصاحبه با طناز اسحاقیان کارگردان و تهیه کننده فیلم مانند دیگران باش
آشنایی با کارنامه هنری
طناز اسحاقیان

22/02/2008

ثبات فکری زمانی میسر خواهد بود که با آگاهی و شعور با موانع رو در رو گردیم؛
با اقتدار قدم برداشته و هراس نداشته باشیم و
اهداف دراز مدت و کوتاه مدت خود را همواره مد نظر داشته باشیم و دنبال کنیم؛
در این صورت است که می توانیم قابلیت هایمان را کشف کرده و شایستگی خود را به خود و دیگران نشان دهیم؛





13/02/2008

الیاس مرا دوست نداشت؟

اسماعیل همه بادکنک ها را باد کرده بود و لیلا نشسته بود میان آن ها وقتی یکی از بادکنک ها ترکید توی صورتش؛ تمام روز کتف دستت با تو گریه می کرد! چرا لیلا را زودتر از اتاق بیرون نیاوردی تا بادکنکی را نترکاند و اسماعیل تو را نزند؟ قیمت یک عدد بادکنک مگر چند است مهربانو؟ چطور می توانی سنگینی دست اسماعیل را تمام روز روی پشتت تحمل کنی وقتی او محکم، گره بزرگ بادکنک های باد شده رنگی را به چنگ گرفته است؟ باد، این باد شرقی سوز دارد. می سوزاند. انگشتان دست اسماعیل باد کرده است مه بانو. چرا دستکش هایش را نبافتی؟ دستش سنگین است؟
لیلا را بیاور کنار شبدرها. نگاه کن، شبنم ها را ببین که چگونه نشسته اند روی برگ برگ ها. با آن ها گریه می کند لیلا. شبدرها را نوازش داده است حریر مه شبانگاهی. اسماعیل هنوز برنگشته. فکر می کنی چند تا از بادکنک ها را فروخته باشد؟
زندگی می گذرد مه بانو. این را الیاس گفت. آخرین شبی که آمد در خانه مان، یادت است؟ تو لیلا را هفت ماهه آبستن بودی. آمده بود خدا حافظی. یک پیراهن پوشیده بود که رنگش سورمه ای بود با خط های آبی روشن راه راه. گفتم نگاهم کن الیاس. حسرت یک نگاه را به قلبم گذاشت و رفت. گفت نمی خواهد خاطره آخرین نگاهم را با خودش ببرد. چرا الیاس دیگر برنگشت خواهرکم؟
تبعید و زندان یا مرگ و زندگی، کدام یک نصیب آهنگ زندگی اش شد؟ وقتی الیاس رفت تا صبح گریه کردم و خروس خوان صبح بود که دویدم به سمت امامزاده. صورتم ورم کرده بود. تو آمدی و مرا به خانه آوردی. الیاس مرا دوست نداشت مه بانو؟ وقتی رفت، باد تند می وزید. آب هم اگر یک جا بماند بو می گیرد. لجن می شود. شکم اسماعیل خیلی ورم کرده است، یکی از این روزهاست که از پا بیندازدش. این را ابوالقاسم خان گفت، خودم با گوش هایم شنیدم که گفت اگر اجاره این ماهت را هم ندهی خودم می ترکانمت اسماعیل. اگر اسماعیل بیفتد با لیلا می روی تا همه بادکنک های نفروخته اسماعیل را بفروشی، مگرنه، بانو؟

30/01/2008











By: Mandy Godbehe


A new day has just begun
time to bask 'Neath the sun
Yesterday is dead and gone
to a new day you belongRejoice and be glad
there's no need to be sad
Leave your burdens behind
allow only good to fill your mind
Make the best of this new day
only good will come your way


Have A Good Day!

Written by Mary E. Carpio

یک روز جدید آغاز شده
خود را به تمامی به گرمای ملایم آن بسپار
دیروز گذشت و فنا شد
تنها امروزست که متعلق به تو است
از شادی به وجد بیا
غمگین نباش
همه ناگواری های گذشته را پشت سر بگذار
اجازه بده که تنها خوبی ها فکر تو را پر کنند
امروز را بهترین روز زندگی ات بساز
خواهی دید که تنها کامیاری و خیر همسفرت خواهد شد

17/01/2008

فخری مگر چند سالش بود؟





هر چه فکر می کنم چه وقت بود که رضا زنگ زد و گفت بالاخره فخری چشماشو برای همیشه
 بست، یادم نمی آید. کامران هنوز برنگشته، از رختخوابم بیرون می آیم و می روم کنار پنجره. پنج صبح است، چراغ های بالای تپه روبرو روشنند، کاش می توانستم کمی قدم بزنم؟ اگر بچه ها بیدار شوند چه! یکی بیدار می شود و آب می خواهد و دیگری پشت سرش بهانه شیر را می گیرد. فخری مگر چند سالش بود که رضا گفت بالاخره فخری چشماشو برای همیشه بست. حتما خیلی از دستش خسته شده بودند. حرف هم که نمی شد زد. تا چیزی می گفتم خود رضا زودتر از همه شاکی می شد و می گفت تو یکی دستور صادر نکن ، پا شدی رفتی اون سر دنیا و خودتو راحت کردی
هوا هنوز روشن نشده اما خواب از سرم پریده. فخری مگر چند سالش بود؟ این زمستان می شد چهل و هفت ساله. از اتاق خواب بیرون می آیم، هر شب چراغ هال را به خاطر بچه ها روشن می گذارم تا موقع رفتن به دستشویی زمین نخورند، اگر چه همیشه خودم بیدار می شوم و می برمشان؛
آینه قدی هال، بی قواره است، وقتی خودم را داخل آن می بینم، می ترسم، چرا این شکلی شده ام! رنگم پریده، موهایم وز کرده و چشمانم قرمز شده، یادم نمی آید گریه کرده باشم؛ شانس آوردم کامران هنوز نیامده ، اگر مرا اینطوری ببیند، به طور حتم می گوید: نمی تونی یه ذره به خودت برسی؟ شدی مثل جادوگرها
رضا گفته بود هزینه مراسم کفن و دفن فخری خیلی می شه، این را هم گفته بود که قبر خیلی گرون شده و نمی دونیم چیکار کنیم؟ شرم اجازه نداد به او بگویم، رضا جان تو که کارخونه داری، تو دیگه چرا! حالا چه طوری به کامران بگویم؟ قرار شده بود که برای کفن و دفن و فاتحه خوانی و مراسم سوم و هفتم همه پول بگذارند؛ اگر به کامران بگویم مثل بمب منفجر می شود و بد و بیراه عالم را نثار رضا می کند. از دست این کامران! زندگی در اروپا یک سر سوزن هم او را عوض نکرده است؛
کامران هرگز فخری را ندیده، او خواهر ناتنی من بود. روزی که بابا جان فخری را به خانه آورد، همه اهالی خانه رو ترش کردند. مادر جان می گفت آقا جان بیخود این دختره، فخری را نیاورده، باباشو می شناسه، خود مامان جان هم حدس می زد چه کسی باشد اما هرگز به ما بچه ها نگفت که فخری از چه ایل و طایفه ئیه؛ رضا همیشه می گفت مامان جان یک روز قبل از فوتش، فخری رو برد پیش خودش و تو گوشش یه چیزهایی زمزمه کرد. فردای آن روز فخری افتاد به سرفه، همان روز که مادر جان از دنیا رفت، همه می گفتند فخری سرفه را بهانه قرار داده تا در عزاداری مادرجان کار نکند، بعد از آن روز فخری دیگر روز خوش به خودش ندید. سرفه ها امانش را برید و بعدها بیماری سل، خانه نشینش کرد؛
صدای بسته شدن در که می آید رشته افکارم پاره می شود. کامران خوشحال و سرزنده است اما وقتی مرا می بیند لب و لوچه اش آویزان می شود، بدون مقدمه می گوید: باز که تو نصف شب مثل ارواح تو خونه راه می ری، بدون مقدمه می گویم: فخری مرده. او هم بی مقدمه می گوید: واسه همین عزا گرفتی؟ خوب راحت شد بدبخت. می خواست زنده بمونه چیکار کنه! یه عمر همون جوری زمین گیر می موند. چیزی داری من بخورم؟
کامران هیچ وقت حال مرا نمی فهمد، فخری همه اش چهل و هفت سالش بود. به آشپزخانه می روم و شام شبش را می گذارم داخل ماکروویو تا گرم شود، می گویم: دوست دارم برم ایران. شاید بتونم به مراسم شب هفت برسم
بچه ها رو چیکار می کنی؟ -
کوچیکه رو می برم، بزرگه بمونه پیش تو. زود بر می گردم -
با کدوم پول؟-
پول؟ حالا چطور بگویم رضا هم سفارش داده برای کفن و دفن فخری پول بفرستم؛
کامران همیشه خیلی زود آب پاکی را می ریزد روی دست آدم؛
لازم نکرده بری. من که هر شب کارم. تاکسیه، نرم گشنه موندیم با این همه قسط و هزینه آب و برق و کوفت و زهر مار. پول ندارم بهت برم بری ایران، می دونی بلیطت چند می شه ؟
دلم هوای ایران را دارد. هوای فخری را دارد. حال و هوای فخری مثل پیچک خانه بهارستان تمام جانم را پر کرده است. دلم می خواهد آن جا باشم. بروم سر قبر فخری. سر قبر باباجان و مادر جان، بروم و یک دل سیر اشک بریزم اما چیزی نمی گویم،
کامران که مشغول خوردن غذا می شود، من هم می روم تا بخوابم؛ گیجم، در تاریک و روشن هال، یکی از بچه ها را وسط هال می بینم که دراز کشیده و مرا نگاه می کند
اینجا چیکار می کنی پسرم؟
گشنمه مامان
بیا برو سر جات بخواب، الان که وقت غذا خوردن نیست
بابا اومده داره چیز می خوره. منم گشنمه
به زور او را به دستشویی می برم و بر می گردانم به رختخوابش . وقتی دوباره دراز می کشم در فکر اینم که چه ترفندی بکار ببرم تا بتوانم کمی پوند از چنگ کامران بیرون بکشم و بفرستم برای رضا تا خرج مراسم عزاداری فخری کنند؛

14/01/2008

به تمام مردمان

یکی از شعرهای رویا بیژنی

سالیان عمر من
دور و دیر می شوند
ازمن این فرشته های از خدا رسیده / سیر می شوند
گوشه های پلک ِ من / پیر ِپیر می شوند
من ولی هنوزهم
هی دوباره پشت ِ هی دوباره اشتباه می کنم
من ولی هنوز هم
هی گناه پشت ِ هی گناه می کنم
هی بزک پشت ِ هی بزک دروغ
این قیافه ی شکسته ی پریده را مثل ماه می کنم
این
تمام اعتراف یک زن است
بی خیال ِ خوشدلی
بیست نمره ی حماقت من است
مثل ِعنکبوت ِ گم نشسته ای به تار خود
ابلهانه فکر می کنم که زنده ام
ابلهانه تر که در نیافتم
من فقط میان ِ ابلهان
یک برنده ام
ابلهانه تر که زُل زدم و زندگی حرام شد
سهمم از پرنده گی تمامشد

بی خیال ِ خوشدلی
من به انهدام خویشتن نشسته ام
ابلهانه روبروی من نشسته ام
یک دو روز پیش
توی آن اتاق دل دریده ی پریش
بر تن غرور کوچکم کتک زدم
بعد هم
با تمام قطره اشکهای مانده درجهان تمام مردمان
خنده های شادمانه را کنارتان/ کلک زدم
من به زخم خود نمک زدم
بی خیال خوشدلی
هیچکس درین زمین برای یک فرشته جا نداشت
خوشدلی به وعده اش وفا نداشت
ایستگاه آخرم رسیده است
در میان جمعتان
هیچ کس / جامه دان کوچک مرا ندیده است؟
جامه دان کوچکی که قدِ مشت بسته ام حقیر بود
تلخ مثل قیر بود ... جامه دان کوچکی که گوشه ی شکسته اش
نخ نمای غصه های نان شده
قلب کوچک دریده اش
پایمال طعنه هایتان شده
پیر ِ پیر بود
در میان جمعتان... ای تمام مردمان...؟
او برای دست بُردتان / تازه تر ازین سیاه ِ لعنتی / هوا نداشت
او برای سقف ِگوشهایتان / جیغهای بی صدا نداشت
جز پناه بر خدایتان
چاره ای برای دردهای سخت بی دوا نداشت
گرچه در تمام سالها
یک نگاه ِ کوچک ازخدا نداشت
دستهای رگ به رگ
کار پشت ِ کار
پوزخند ِِ انتظار
جز همین و چند / غصه ی بلند ارجمند
طفلک ِ شکسته جا نداشت
رودخانه ی غریب از بد ِ زمانه گل شده
سرفه های تو نشسته ای که سل شده
مادری که از گرسنه ی نگاه کودکش
روی سفره ی به هیچ باز ِ پاپتی
روی برکشیده و خجل شده
جز همین و چند/ غصه ی بلند ارجمند
ایستگاه آخرم رسیده است
ای تمام مردمان ِ
بی خیال...
ایستگاه آخرم رسیده است
ای تمام مردمان ِ
هیس / بی که یک گله/ یک کلام ِ کال
ایستگاه آخرم
در میان جمعتان؟
بزک
من ... فرشته ؟...نه
دیو ِ دیگرم
در میان جمعتان؟
بزک
بی خیال خوشدلی
گیج می رود سرم
در میان جمعتان؟
بزک
بزک
بزک
این بزک بصورتم حلال
لال می شوم وسخت
لال می شوم و لال
بی خیال

09/01/2008

I wish that I could cause the sun
To warm the world with love
Remove the clouds a moment
To reveal the stars above
***
I wish that I could wipe that tear
From the corner of your eye
Bring happiness for your sorrow
Bring a smile for your sigh
***
I wish that I could
Put hope within your heart
Make today the best you've had
Right from its very start
***
I wish that I were able
To make your dreams come true
I wish I could - I wish I could
Do all these things for you

Poem by Mr. Doug

کاش می توانستم خورشید را بسازم
دنیا را با مهر و محبت گرم کنم
در یک چشم به هم زدن ابرها را بروبم و
ستاره ها را آن بالا بنشانم

***

کاش می توانستم آن اشک را از گوشه چشمت
پاک کنم
اندوهت را به شادمانی تبدیل کنم و
و تبسم و لبخند را جانشین افسوست سازم

***

کاش می توانستم
امید را در قلبت بکارم
امروزت را به بهترین روز زندگی ات بدل سازم
تو گویی که نخستین روز عمرت است

***

کاش توان آن را داشتم
رویاهایت را به واقعیت تبدیل کنم
کاش می توانستم
کاش می توانستم
همه این چیزها را برای تو انجام بدهم
------------------------
معرفی داستان
داستان : بمب ساعتی تیک تیک تیک تیک
نویسنده: مرضیه ستوده

04/01/2008

چادر


از اتوبوس پیاده شد و پیچید داخل یک کوچه، با عجله چادرش را از کیفش بیرون کشید و انداخت سرش، خواست راه بیفتد دید زنی سرش را از در خانه بیرون آورده و با تعجب به او نگاه می کند، از کنارش که گذشت زن زیر لب گفت: به حق چیزهای ندیده! برگشت تا بگوید به تو مربوط نیست، فکر کرد بی ادبی ست، خواست به راهش ادامه بدهد که ناگهان زن گفت: بیچاره پدر مادراتون که نمی دونند وقتی میاین بیرون چی کار که نمی کنید؛
خسته بود نمی خواست جوابش را بدهد وگرنه بهش می گفت بیچاره بچه هاتون که باید برده وار از شماها اطاعت کنند وگرنه دشنام و کتک شام شبشونه؛
*

یک ماه از شروع کلاس ها می گذشت، فکر می کردم هر دو چادری اند، از دانشکده که آمدیم بیرون راه افتادیم سمت ولی عصر، نزدیک سه راه تخت طاووس رفتند تو یه کوچه بن بست و چادرشان را از سر برداشتند و گذاشتند داخل کیفشان. تمام راه با خودم فکر می کردم چه شجاعتی داشتم که وقت مصاحبه شلوار جین پوشیده بودم و یه کفش کتانی پام بود؛
*

نزدیک خانه بودند وقتی مادرش از داخل کیف چادرش را بیرون کشید و گذاشت روی سرش، هاج و واج ایستاده بود و مادرش را نگاه می کرد؛
دخترک: چادرت رو فراموش کرده بودی؟
مادر: بریم، این چیزها به تو مربوط نیست، به بابات چیزی نمی گی، وگرنه
دخترک: وگرنه چی؟
مادر: وگرنه اون عروسکی رو که می خوای برات نمی خرم؛
دخترک : فردا می خری؟
مادر: آره به شرطی که به بابات چیزی نگی؛
دخترک دیگر چیزی نگفت، داشت فکر می کرد اگر باز هم مادرش او را به سینما برد و چادرش را فراموش کرد قول خریدن چکمه هایی مثل چکمه های قرمز براق هم کلاسی اش را از او بگیرد؛