31/12/2014
28/12/2014
22/12/2014
تفاوت نگاه
ای بلند ترین شب سال، پایان نگیر
می خواهم تمام شب های نبودنش
را در آغوش لحظه های تو بمیرم
*
آهنگ یک نیم نگاهش
مانند روزهای نخستین
با طراوت و مشتاق
می نوازد مرا
___________
فروغ صابر مقدم
18/12/2014
Emotions
Emotions connect us with each other.In fact research shows that specific cells in the brain create a virtual reality which connects us directly with the emotions of others.
16/12/2014
هیچکس تو را دوست ندارد
کمی عاشق باش
دلبسته باش
به این مرز و بوم
به این حیات
ای طالب خشونت، مرگ، جنگ و خونریزی
تو را به جان همان خدایت
کمی طالب زندگی باش
خباثت را از که به ارث برده ای
خدای عاشقم که هرگز به تو چنین فرمانی نداد
تو را به جان خدا
ای دژخیم مرگ آفرین
مرگ را نیز دمی به خود وا بده
هیچ تنابنده ای وامدار تو نیست
.........................................
به یاد بچه های معصوم پاکستانی که امروز به تیر خشم و کینه طالبان، نور چشمان شان خاموش شد
11/12/2014
من و نا کجا
به دنبالم نگرد
من گم نشدم
من همین جا ایستادم
پشت همین پنجره
کمی که چشم بگردانی
مرا خواهی دید
با همه گم گشتگی هایم
مرا زبان خواهی شد
چشم خواهی بود
23/11/2014
پدر
آمدم جایی که دیگر دستت به من نمی رسد. دور دورم
از شما. می دانی؟ آمدم جایی که مرا هر روز نمی بینی و نمی
پرسی امروز چه کار کردم؟ چه خبر؟ حقوقم را گرفتم یا نه ؟ یا به من بگویی حالا من به درک، یادت نرود پول توجیبی فردای این بچه را به او بدهی.
وقتی داشتم می آمدم این جا به من می گفتی:
رسول پول بفرستی ها! یه وقت نذاری دستم پیش هر کس و ناکس دراز شه. نری ما رو یادت
بره! نفرین ات می کنم ها.
من به تو گفتم به روی چشمم فرنگیس، پول هم می
فرستم. به تو گفته بودم اجازه کار داشتم. اما کار داشتیم تا کار. تن به هر کاری
دادم فرنگیس تا تو بی پول نمونی. هر چه کار می کردم می فرستادم برای تو. دلم نمی
آمد حتی لباسی برای خودم بخرم. شاید باور نکنی، سال های اول بیشتر وقت ها که دوست
داشتم یک شکلات بگذارم دهانم یاد صبا که می افتادم از خوردن آن منصرف می شدم. در
این سال ها تا می توانستم هر ماه برای شما پول فرستادم. وظیفه ام بود. باید هم می
فرستادم. تو هیچ وقت از من راضی نبودی و نشدی. هر وقت زنگ زدم بهت، فقط غرولند
کردی که خانه و زندگی را ریختم روی تو. کاش به جای همه این ها می گفتی تنهات گذاشتم.
می گفتی دلت برای من تنگ شده. می گفتی
دوستم داری.
می دانی؟ وقتی آمدم این جا، از همان روز اول،
مدرسه پشت خانه شد همه خاطرات بودن با "صبا".
دخترهای مدرسه را که می دیدم یاد صبا می افتادم. یاد دخترمان. وقتی آمدم یازده
سالش بود.
یک روز برایت نامه نوشتم. به تو گفتم امروز روز خوبی نبود فرنگیس. هیچ
کاری نکردم. هیچ خبری هم از هیچ جا ندارم. نه زبان شان را بلدم تا با مردم حرف
بزنم و نه تلویزیون دارم تا نگاه کنم. حقوقم هم نگرفتم چون دوباره از کار بیکار
شدم. حالا خودم به درک، به قول تو بچه چه گناهی دارد؟ آن نامه و نامه های دیگر را
هرگز برایت نفرستادم. حالا دارم به شهر دیگری می روم. اگر کار نکنم می میرم. برای
کار می روم.
قلبم شکست وقتی گفتی: اون جا زناش خوشگل ترند
رسول، مگه نه؟
گفتم: فرنگیس،
خودت میای و می بینی. خودت میای و می بینی که یه تار موی تو را با صد تا دختر و زن
موطلایی عوض نمی کنم. صبر کن اقامتمو بگیرم. فرداش می فرستم دنبالت.
گفتی:
دیگه حرفشو نزن. مرد اونه حرفی که می زنه پاش وایسه.
گفت:، تو
می مونی فرنگیس؟
گفتی: من مرد نیستم رسول، من زنم. اینو بفهم.
*
هوا که مه می گیرد دلم هوایت را می کند. چند سال
گذشته است. می دانی؟ هشت سال. یک عمر. همه این سال ها این قدر دیر و زود گذشت که
تا چشم باز کردم دیدم موهایم سفید شده است
و امشب عروسی دخترمان صباست. نفرینم کردی فرنگیس، مگر نه؟ من هنوز در بدرم. نه کسب
و کار درستی دارم و نه حال و روز خوبی! بهتان
خوش بگذرد، موافقت غیابی یک پدر خشک و خالی فقط به درد خودش می خورد. خوب شد به
پام نماندی و رفتی سراغ زندگی ات. کاش امشب هم مه بگیرد.
یک کف محکم هم برای پدرعروس.
19/11/2014
03/11/2014
اتفاق
هیچ چیز در دنیای ما آدم ها، اتفاقی نیست. هراتفاقی که رخ می دهد، قرار است به دنبالش کاری صورت پذیرد. هدیه ای. جفایی. خواهشی ... من اما نمی دانم کدامین اتفاق بد زندگی ام را آن طور که باید بها ندادم تا پنجره ای روبرویم گشوده شد به قدر و اندازه همه اتفاق های خوب دنیا
31/10/2014
22/10/2014
امشب من
اعتماد داشته باشید
اطمینان و باور کنید
عشق بورزید
زندگی همینه
دیگه دنبال چیزی نگردید
___________________________
من حالم بهتره
باور کنید
20/10/2014
پاییز، تو زیبایی همه این را می دانند
این روزها حال عجیبی دارم. انگار بین زمین و آسمانم. گاهی امیدوارم گاهی مایوس. گاهی شادم و گاهی این بغض، غریبانه چنگ می زند. امروز دکتر قرص های قلبم را زیاد کرده، روی هم رفته حال زیاد خوشی ندارم. امروز باران می بارید. هوا کمی، فقط کمی، سرد شده است. رفتم پارک و چند تا عکس گرفتم. رفتم که حالم خوب شود. بعد بهتان می گویم که حالم خوب شده یا
نه... هنوز گیجم
اکتبر 2014
پارک نزدیک خانه
پاییز 2014
03/10/2014
مهربان
سلام ای ماه ومنزلم
بهار و تابستان
پاییز و زمستانم
مرا بیاد داری
یک منزل تاریک بود
یک خانه روشن
تاریکی را بخشیدم
نور را در نوردیدم
تو را یافتم دوباره
امید نمی دهی
دلجویی کن
همدردی کن
دل مندی ات هم زیباست
Subscribe to:
Posts (Atom)
