
30/07/2009
تابستان کوچک ما

25/07/2009
09/07/2009
*
*
*
01/07/2009
روز ما، آن روز روشن
روز ما، آن روز آبی
روز ما، آن روز بستری بر زورق کامرانی
روز ما، آن روز آفتابی
21/06/2009
17/06/2009
.jpg)
بیاد مردم سرزمینم
باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه
قلبم این روز ها بد جور درد می کند. حال و روز خوبی ندارم. می خواهم فریاد بزنم اما نمی توانم. بغض عجیبی در گلویم مانده و مرا می سوزاند. آغاز نمودن هر چیزی در ابتدا مشکل است اما به محض آغاز شدن آسان می شود. هر آغازی قیمتی دارد، گاه بسیار گزاف و گاه بسیار ارزان است. این روز ها جنس حرف هایم را نمی شناسم. گاهی برای خودم نیز سخت می شوم. جنس حرف های من با جنس اشک های تو متفاوت است. شرح این همه حرف های نا گفته که در سینه ام مانده از من بر نمی آید. در این سوی دنیا نه غم نان را دارم و چک های پاس نشده و تاریخ دار را تا در مقابل هر کس سر تعظیم فرود بیاورم و بر این باور ساختگی باشم که ولو این که سر فرود می آورم اما نو اندیشم و روشن فکر و نه غم کنار گذاشته شدن و عقب ماندن از همکاران را که به هر قیمتی شده در پی این باشم که از آن ها پیشی بگیرم که من این جا مدت هاست که با همه غم ها از نان گرفته تا نژاد و قبیله و مرام دست و پنجه نرم می کنم اما خوشحالم که به جای تو نیستم. هنرمندی تو تا زمانی کارساز بود که مانند اربابانت قدرت شنیدن کلام حق را از دست دادی. عمرت همان زمان بسر رسید. عمر همه محبت ها و دوستی های خاله خرسه ای که تنها می شد رد پای آن را در قصه ها یافت. جنس من نه آن قدر شفاف و بلوری بود تا بتوانی از من عبور کنی و نه آنقدر مخدوش و کدر که بتوانی چرک هایم را از من بگیری. عمر هر کس و هر چیزی سرانجام روزی تمام می شود. عمر تو نیز در میان بازوان من که به زعم تو همیشه ضعیف و فرومایه بود تمام شده است. مهم بودن هر حادثه زمانی تجلی پیدا می کند که قوت آن هرگز از بین نرود. قوت نیز زمانی به اوج می رسد که بی تردید و به سرعت به پیش برود. ارتباطاتی که با پول ورزی شکل می گیرد و غروری کاذب آن هم تحت پرچم بیان و ترویج فرهنگی غلط، وجودت را گرفته و نمی دانی کدامین خدا را بنده هستی
این روز ها قلبم درد می کند. می توانم ضربان قلبم را تک تک بشمارم. یک، دو، سه، ... قدم بر می دارم. سر گیجه می گیرم. خون بالا می آورم. اشک تو را نمی فهمم اما اشک من از سر تنهایی نیست. اشک من از سر بی مصرفی ست. جدا مانده از قافله؛ راه گم کرده؛ دویدن های پیاپی؛ فراموش کاری؛ ناظر جنگ های سرد بدون موضع و تلقی این باور به خودم که جامعه پذیرم.خوش به حال زمین که امروز با بارش آسمان خنک شد. اما من چه؟ آسمان آسمان باران هم قادر نیست زخم این بغض بر گلو نشسته و داغ این عزا که بر قلبم نشسته است را ذره ای بزداید
26/05/2009
پول هم می فرستم، به روی چشمم
حالا دارم به شهر دیگری می روم. اگر کار نکنم می میرم. برای کار می روم
می مردی این جا می موندی و از این شهر به اون شهر می رفتی دنبال کار؟
فرق می کنه فرنگیس
خودت میای و می بینی. صبر کن اقامتمو بگیرم
دیگه حرفشو نزن. مرد اونه که اگه حرفی می زنه پاش وایسه
تو می مونی فرنگیس؟
هنوز یه جو عقل تو سرم مونده رسول. نه نمی مونم
18/05/2009
.jpg)
بر روی زمین گام بر می دارم و خیال پرواز در هوای تو را
در سر می پرورانم
***
چرا از میان همه خاطرات و روایات مادرم آن دسته که به کودکی من مربوط می شود برایم اهمیت بیشتری دارند؟ نمی دانم در آن دوران چه اتفاقی افتاده است؟ کودکی ام را شاید جایی، جا گذاشته ام و یا پنهانش کرده ام! مادرم به اندازه سال های خلوت من حرف برای گفتن دارد
10/05/2009
تحقق آرزوها زمانی به وقوع می پیوندد که انتظار نداریم
آدم های اطراف مان رهگذری بیش نیستند
همه وقایع زندگی مان جدی نیستند، آن ها را ساده و پیش پا افتاده تلقی کنیم حتی اگر تلخ باشند
قدرت ما زمانی فزونی می یابد که واکنش مناسب به رخدادها نشان می دهیم
02/05/2009
...
گاهی زمان از دستم خارج می شه، شب و روزمو گم می کنم، شب ها راه می رم و کتاب می خونم، تلویزیون نگاه می کنم و روزها می خوابم. سه روز در هفته تو یه نونوایی کار می کنم و بقیه روزها بیکارم. افسوس! اگه اقامت داشتم حال و روزم بهتر از این بود، صبر ایوب که ندارم. می خوام برگردم ایران. این جا وطن من نیست، کسی رو این جا ندارم، نه دوستی نه آشنایی، با هر ایرانی که دوست شدم نارو خوردم، حالا طوری شده که تا یه ایرانی می بینم راهمو کج می کنم. از نگاه مردم گریزونم، از لبخندهای تصنعی شون بیزارم، هر جای دنیا اگر بهشت روی زمین هم که باشه کشور خود آدم نمی شه، شاید باور نکنی، دلم برای سنگکی آقا رسول و سوپر دریانی سرکوچه و سیگارفروش محلمون تنگ شده، آخه به کی بگم که بابا من هم آدمم، پشیمان شدم، می خوام برگردم
این ها را گفت و سرش را انداخت پایین، چند لحظه ای به سکوت گذشت، روی مبل قدیمی مرتب جابجا می شد و با انگشت های دستش بازی می کرد
از او پرسیدم چطور شد که انگیزه زندگی در این جا را از دست دادی؟ یادت است درست چه موقع این اتفاق افتاد؟
به مرور. روز اولی که اومدم، بهم گفتن تو این کشور که باشی دیگه غمی نداری. حتی وقتی دادگاه بر علیه من رای داد و در خواست اقامتم رد شد باز حالیم نبود، بهم گفتن چند وقت دیگه به طور خودکار همه اقامت می گیرن. من هم امیدوار بودم اما الان نزدیک هشت ساله که دربدر کوچه خیابونای این شهرم وهیچ خبری نیست. زنم که همان دوسال اول تقاضای طلاق داد، نمی خواستم به پام بسوزه، موافقت کردم، طلاق غیابی گرفت. دخترام بزرگند، دبیرستانی اند، دیگه باهام حرف نمی زنن. چند وقت پیش پدرم می گفت دیگه پیش اونم نمی رن، بهم گفت فراموششون کنم، آخه مگه می شه آدم بچه اشو فراموش کنه؟
چایی را که برایم آورده بود را با یک قاشق چای خوری شکر، همان طور سرد و نیم خور رها کردم و از در زدم بیرون.باران ریز ریز می بارید، یقه بارانی ام را تا بنا گوشم بالا آوردم و کلاهم را کشیدم پایین و راه افتادم. می دانستم بر نمی گردد، اطمینان داشتم، آن قدر می ماند تا اتفاقی بیفتد، ولو یک اتفاق ساده، شیرین و بدون دغدغه؛
21/04/2009
به زمین
افتاد. و چه پژواکی که شنید اهریمن. و چه لرزی که
دوید از بن غم تا به بهشت
من در خویش، و کلاغی لب حوض
خاموشی، و یکی زمزمه ساز
تنه تاریکی، تبر نقره نور
و گوارایی بی گاه خطا، بوی تباهی ها، گردش زیست
شب دانایی. و جدا ماندم: کو سختی پیکرها، کو بوی
زمین، چینه بی بعد پری ها؟
اینک باد، پنجره ام رفته به بی پایان. خونی ریخت، بر سینه
من ریگ بیابان باد
چیزی گفت، و زمان ها بر کاج حیاط، همواره وزید و
وزید. این هم گل اندیشه، آن هم بت دوست
نی، که اگر بوی لجن می آید، آن هم غوک، که دهانش
ابدیت خورده است.
دیدار دگر، آری: روزن زیبای زمان
ترسید، دستم به زمین آمیخت. هستی لب آیینه نشست، خیره به من: غم نامیرا

