16/11/2008

من هنوز ايرانم
جاي همه دوستان خارج از وطنم سبز

04/10/2008

دوستان عزیزم سلام و به امید دیداری دوباره
_____________________
روزها می گذرند، شب ها پی در پی جا عوض می کنند، ابرهای آسمان خودنمایی می کنند، ماه پیدا و گاه پنهان می درخشد، خورشید زرد فام، مهربانانه تسلی می دهد، باران می بارد و نیمی از سخاوت خود را به زمین می بخشد، پاییزی دوباره، فصل همه یادداشت های نیمه تمام جوانی، نوجوانی زودگذر، چراغ ها، سوسو زنان در دور دست خیال شب، پنداری گیسوان دخترکی را می بافند که چشمهایش، تنها صدا را می شناسد، وطن برایم همیشه یادآور دلبستگی ها بوده، شیرین ترین و دلپذیر ترین خاطره های عمرم و مهربان ترین حس عمیق دوست داشتن؛ چشم هایم را می بندم و تمام جان و روحم را به میزبانی آسمان ایران می سپارم؛

23/09/2008

چند ثانیه از زندگی آتیه

__________________


باد آخرین روزهای پائیزی، درخت های چنار حاشیهً پیاده رو میدان" بهارستان" را سخت به تکاپو وجنب و جوش واداشته بود. انبوه جمعیت در میدان موج می زد و راننده اتوبوس ها به ردیف در جایگاه مخصوص خود سرگرم سوار و پیاده کردن مسافرها بودند؛ هنگامی که " آتیه " از اتوبوس پیاده شد، باد سردی، دانه های برف را پاشید به صورتش، خودش را به سرعت به داخل یکی از کوچه های متصل به خیابان "ظهیرالدوله" انداخت و "غلام رضا" را گذاشت زمین، یکی از دست های پسرک را محکم در دست گرفت و کیف کوچکش را در دست دیگرش جابجا کرد؛ از میدان بهارستان تا مدرسه "خزائلی" ، پیاده حدود ده دقیقه راه بود؛
وقتی وارد مدرسه شد، بچه ها در کلاس بودند. سه ماه از شروع کلاس ها می گذشت اما غلامرضا هنوز عادت نکرده بود تا بدون مادر در کلاس تاب بیاورد، نابینایی او مادر زادی بود و فضای تاریک اطراف، او را بی حوصله و بهانه گیر کرده بود؛ آتیه بنا به سفارش معلم به همراه غلامرضا به کلاس می رفت و همراه او در کلاس می نشست تا غلام رضا بتدریج با محیط مدرسه انس بگیرد؛
آتیه وقتی وارد کلاس شد به معلم کلاس سلام گفت اما او را سرگرم صحبت با یکی از شاگردان دید، آتیه با خودش فکر کرد از بس رفته و آمده دیگر حضورش نزد معلم، بی رنگ و کم اهمیت جلوه می کند. غلام رضا را روی یکی از صندلی ها نشانید و خودش هم جایی برای نشستن پیدا کرد. مجله " زن روزی" را که از دیروز خریده بود و فرصت خواندنش را پیدا نکرده بود از داخل کیفش بیرون آورد و هنوز ورق نزده بود که معلم غلام رضا را بالای سرش دید، بلند شد و دوباره سلام گفت، این بار خوشحال شد چون پاسخ سلامش را گرفت اما این خوشی دوامی نداشت چون معلم به او گفت بهتر است که غلامرضا فقط در هفته دو روز را به مدرسه بیاید تا نظم کلاس زیاد به هم نریزد. آتیه بی چون و چرا پذیرفت و با بغض بلند شد، یادش افتاد که مادرش امروز قرار است آش نذری بپزد و کلی کار دارد، می رود کمک مادرش، معلم هیچ اصراری در ماندن همان روز غلامرضا در کلاس نکرد، آتیه دست غلامرضا را گرفت و به معلمش گفت که به آن ها اطلاع می دهد که چه روزهایی غلامرضا را به مدرسه خواهد آورد، سپس تشکر کرد و از کلاس بیرون آمد؛
یک چیزی مانده بود توی گلویش که نه بالا می رفت و نه پایین، یک چیزی که داشت باد می شد توی تنش، توی حیاط مدرسه، غلامرضا گریه کرد و از آتیه خواست تا او را بغل کند، آتیه او را با عشق هر چه بیشتر در آغوش گرفت و حفره خالی چشم های بدون حدقه او را بوسید؛ هنگامی که از مدرسه بیرون آمد خنکی هوا حالش را جا آورد، همان لحظه نگاهی به آسمان انداخت، آسمان آبی بود، بغض گلویش ترکید و اشکش سرازیر شد، آفتاب صبحگاهی با درخششی وصف ناپذیر می درخشید و هوا بوی زمستان داشت؛
____________________________________________________________

17/09/2008

با دلخوری نگاهی به زن انداخت، عصایش را در دستش جابجا کرد و نایلون گوشت را از روی پیشخوان برداشت و زیر لب از مرد فروشنده خداحافظی کرد و از قصابی بیرون آمد؛
دقایقی بعد صدای زن را پشت سر خود شنید: آقا من منظوری نداشتم، باور کنید قصد توهین نداشتم. ساکت و مغرور دوباره نگاهی به زن انداخت و بدون پاسخ به سمت خانه اش رفت؛
در راه خانه صدای زن در گوشش می پیچید: آقا شما این گوشت ها را می خورید؟ همه اش چربی و پوست و استخونه! جلو حیوون بندازید قهر می کنه! آمده بود دهان باز کند برای گربه ام گرفتم که قصاب پیش دستی کرده بود و گفته بود: تیمور خان گربه هم نداره که بخواد براش گوشت بگیره، اگه می خواست بهش می دادم؛ فروشنده اگر حرفی نمی زد بهتر بود اما ادامه داده بود: هر چی پول بدی همون قدر آش می خوری؛
در خانه را که باز کرد گربهً همسایه میو میو کنان به طرفش آمد و خودش را به پایش مالید، تعجب کرده بود، بیاد نداشت که این گربه لاغر و مردنی قبلاً چنین کاری کرده باشد، نگاهی به تکه گوشت داخل نایلون انداخت، بدون تاًمل گوشت را گذاشت مقابل گربه و همان جا کنار دیوار رو به آفتاب نشست و سرگرم تماشای گربه شد که چطور با حرص و ولعی سیری ناپذیر، گوشت ها را با چنگ هایش محکم گرفته و با صدایی که از ته حلقش بیرون می آمد، می بلعید؛

14/09/2008

کنار همه خانه های دنیا، خانه رویایی من از همه زیباتر است؛ متعلق به "کسی" ست که نمی شناسمش اما با من مهربان است، کسی که نشانی آن جا را بهتر از من می داند. خانه رویایی من شبیه به هیچ خانه ای نیست. در زمان لازم آن جا می نشینم و منتظر می مانم؛ آرام و بی صدا و بدون خستگی، با طماًنینه خاصی از راه می رسد، از راهی دور می آید، می دانم؛
***
احساس همواره ساده ترین راه را انتخاب می کند، می بیند و می شنود. خورشید می درخشد و باد، بی هیاهو سحرآمیز ترین موسیقی فصل را می نوازد و آقتاب گردان های باغ "دلگشا" را در هوا می رقصاند. نردبانی ست آن جا به بلندای آسمان که هیچ گاه از آن بالا نرفته ام؛ در آسمان خبری نیست، زمین را با تمام شعفم از زندگی در آغوش می کشم، همان که مانند مادری عمیقا دلسوز، سال ها تحملم کرده است، سنگینی پاهایم و دویدن های مکررم را، آسمان را ندیده ام، زمین مام من است؛

10/09/2008



از پشت همه دیوار های عالم صدای تو را می شنوم وقتی پنجه می کشی به روی احساسم
حتی اگر در این شهر فرنگی تنها نباشم
***
نارنج ها؛ گردنبند های خشکیده گل برگ های شکوفه باغ دل گشا
کجاست آن باغ؟
باغ مهربانو
روی نقشه این جهان باغی ست که خیلی کوچک است
اما درخت نارنجش می تواند کهن ترین درخت نارنج این دنیا باشد
همیشه منتظر است مهربانو
کوچک است
قلبش مانند دریا وسیع
دست هایش حنا دارد
چارقدش تمیز است
مردمک چشمانش سفید
آتش چشمانش را از او گرفته است
آتش، مردش، فرزندش، پدرش، مردمان سرزمینش را از او گرفته است
برایش گردنبند درست کرده ام
روی تختی از مخمل سبز
نشسته است
شکوفه های نارنج را از پشت می غلتانم به دور گردنش
بر می گردد
تویی؟
خاموش نگاهش می کنم
آتش نیستم من
دستش را دراز می کند تا لمسم کند
خودم را عقب می کشم
نمی دانم چرا؟
دوباره می گوید
فروغ؟
طاقت نمی آورم
خودم را می اندازم توی بغلش
و می گویم
مهربانو کاش مرا می دیدی
می بینمت دخترکم
رد عطر نارنج ها را که می گیرم تا زیر درخت
تو را می بینم که آن جا نشسته ای




***
(همه بهارهای کودکی ام زیر آن درخت نارنج سپری شد)

04/09/2008





این که فکر کنی بیشتر از دیگران می دانی و بزرگی سخت در اشتباهی، هر کس به خودی خود و بسته به میزان فراخور و توانایی اش بزرگ است و می داند؛ تنها موضوع این است که تو او را کشف نکرده ای؛

*
احساس ناتوانی می کنی؟ همه آن چه درتوانت است را بکار گیر تا این حس را در خود از بین ببری، این حداقل کاری ست که در مرحله اول صعود خود می توانی انجام دهی؛

03/09/2008





نیمی از جولای را باران بارید
امروز باران می بارد
تمام ماه اگوست باران بارید
سپتامبر از راه رسید
هنوز باران می بارد

30/08/2008







پیتچو، گوریل ماده ای ست که در جنگل های آفریقای مرکزی بدنیا آمده است. هنگامی که پیتجو یک ساله بود ، شکارچی ها مادرش و همه اعضاء خانواده و گروه شان را کشتند؛ پیتجو چون بسیار کوچک بود و نمی توانستند گوشتش را بفروشند او را از اعضاء گروهش جدا کردند و تو گویی سگ یا گربه یا پرنده ای را به معرض فروش بگذارند او را فروختند. این بچه گوریل ماده یک ساله، بعد از دیدن صحنه مرگبار کشتار مادر و اعضاء خانواده، سخت بیمار شد و ایجاد خال های پوستی و ریختن ناگهانی موهای بدنش یکی از عوارض آن بود؛ می گویند گریه این حیوان در طول شبانه روز قطع نمی شد و جیغ های گوش خراش می کشید
قلب شکسته پیتچو کوچک در مرکز نگاهداری حیوانات پس از گذشت نود روز التیام پیدا کرد و سرانجام هنگامی که او را در یک گروه یازده نفره جدید جای دادند، زندگی عادی خود را دوباره از سر گرفت.
این زندگی تاًثر بار میلیون ها گوریل در روی زمین است. کشتار همچنان ادامه دارد و به نظر یکی از کارشناسان حیات وحش اگر این وضعیت تغییر نکند، در غرب جنگل های افریقا دیگر اثری از گوریل ها نخواهیم دید و به زودی نسل شان از بین خواهد رفت؛

25/08/2008



Photo by: David Behrens




زمان از دستم می رود، شبانه روز را گم می کنم، سیاهه های کاغذ به ریشخند تعظیم می کنند، پا روی پا، لم داده اند و تمام رطوبت زمین را نفس می کشند؛ کتاب خانه کوچک من در خارج از وطن مهربانی را از یاد برده است. قلم های رنگی دامن های بلند نارنجی پوشیده اند، زن داخل قاب مات زده نگاه می کند، صدای قهقهه اش در گوشم می پیچد. ماه بر می تابد، درد موذی و مزمن لجام گسیخته می تازد، می دوم تا خیابان، مه زده هوا را؛
کوکویی تنها می خواند، کو...کو.........کو... کو

17/08/2008




زبان سکوت را خوب نیاموخته ام که اگر آموخته بودم در این روزها که سرمستم هیچ نمی گفتم
وطن مرا باز به نام می خواند
فروغ

07/08/2008

دستش را گرفت به دیوار و بلند شد، نگاهی به دور و برش انداخت، زنی با کالسکه از دور می آمد، تصویرش تار و روشن می شد، زن راه خود را کج کرد و داخل کوچه دیگری پیچید، زنی دیگر پرده اتاقش را کشید، او را دیده بود؟ جغدی بالای سرش می خواند، همیشه فکر می کرد آن ها فقط شب ها می خوانند، باران شروع به باریدن کرده بود، خانه کجا بود؟ یادش نمی آمد، یادش نبود صبحانه چه چیزی خورده بود؟ تنها کسی را که بیاد داشت هرمز بود! دست به جیب برد، کلید سر جایش بود اما خانه را نمی دانست کجاست. هرمز کیست؟ پدرش؟ برادرش؟ دوستش؟ تلفن همراهش را روشن کرد و روی زمین ولو شد، سر گیجه داشت، اگر به اورژانس زنگ می زد، می آمدند و او را می بردند و به او می گفتند که خانه اش کجاست. شماره اورژانس را فراموش کرده بود؛ تکیه داد به دیوار کوتاه حیاط پشت سرش که پر بود از گلهای اطلسی سفید. باغ خانه شان بزرگ بود اما اطلسی نداشت. مادر بزرگ مریض بود و علف های هرز تمام باغچه را پوشانده بود. شلوارش خیس بود. کی این کار را کرده بود؟ داغ می شد و یک لحظه بعد لرز می کرد. مردی از دور می آمد، نزدیک شد و از او حالش را پرسید؟ جوابش را نداد! مادر بزرگش گفته بود با غریبه ها حرف نزند، مرد به اورژانس زنگ زد. یک نفر این جا افتاده روی زمین. می شنید که مرد گفت این جا خیابان پرنسس است. پرنسس؟ کدام پرنسس؟ خانه اش کجا بود؟
نام: هرمز
سن: 55 سال
متاًهل و دارای دو فرزند
شغل: بیکار
ملیت: ایرانی
زمین سبز بود و آسمان آبی و قلب من شاد. از در بیمارستان که رفتم داخل شنیدم گفتند ایرانیه! گوش هایم تیز شد، به من می گفتند؟ نه، به مردی می گفتند که آن جا خوابیده بود و به آسمان نگاه می کرد. یک مرد ایرانی. دخترش به مانند بهاری که یک آسمان پائیز را در آغوش گرفته باشد دستش را می فشرد؛
و
من اما، دست های خالی مردی را می دیدم که در دورترین نقطه این زمین سبز هنوز منتظر "هیچی" ایستاده بود؛

31/07/2008










STONEHENGE

یک اثر تاریخی مربوط به عصر نو سنگی
که از سه هزار و صد، تا هزار و پانصد قبل از میلاد، در چند دوره ساخته شده است و در "سلز بری پلن" انگلستان بنا شده است؛
در این مکان تاریخی مهم دنیا، تشریفات مذهبی انجام می شده است
سنگ های سترگ با حجم دایره وار نمادی بوده از عالم باطنی و ظاهری آدمی
محققان در یافته اند که هاله ترکیبی سنگ ها قبل و بعد از طلوع وغروب آفتاب تغییر می کند
احتمالاً از این مکان به منظور کارهای رصد خا
نه ای هم استقاده می شده است

Salisbury Plain