20/11/2018

پاییزی




باران می‌بارد. صداها درهم و برهم به گوشم می‌رسد. تیک تاک ساعت. تیک... تاک. ضربه‌های پی در پی به شیشه! باران می‌بارد. زمستان در راه است. باد زمزمه‌کنان در گوش شاخسارهای عریان درختان، مرثیه خوان عزای آسمان است. باران. باران می‌بارد. طنین صدای هیچ ماهتابی، از گوشه افق خاکستری این جزیره سرد به گوش نمی‌رسد: تو به نجوایی، من آواز سر دادم. من به طنینی، تو به صحرا گریختی. نمی‌دانستم جهان برهوتی کامل و تمام عیار است: نه. نمی‌دانستم که 
هیچ گریز‌گاهی یافت نمی‌شود. 



02/10/2018

پاییز جاودان



 شکوه جهان در دستهای توست
ای یادآور ابدیت جاری 



















13/09/2018

خفته با من


مرا در میان خود بگیرید ای امواج بی‌انتهای دریاها
رنگین‌کمانی می‌باید آسمان را
هیاهوی بادی شاید
ایستاده
لب فرو بسته
به دوردست خیالم خیره گشته‌ام
مرا دریابید ای کوه‌ها و ای کولیان دشت‌های پهناور
کودکی بیش نیم
از هستی به پایین
از کام خود فرو‌افتاده
به جالیز مزرعه‌ای می مانم
که تمام جاری‌بودنم را به هستی زمین داده‌ام
مرا که عریان از پالایشم
قدمی بردارم
و روح خود را ببرم به نقطه‌ای که جان‌اش را‌ می‌برند
جان‌اش جان‌اش
خفته
خاموش
می‌خواهم بخوابم
بخوابم  و
خوابش را دوباره ببینم
من امانت دار خوبی‌های بیادگار گذاشته زمینیانم
من روحم 
من جانم
مرا دریابید




12/09/2018

اقاقیا









جهان غرق زیبایی‌ست و من غرق زیبایی تو
ای گل اقاقیا
تو جان من باش و من سفره نگاه تو

24/06/2018

جهان خالی شد




جهان خالی شد از برق چشمانت
در حنجره بویناک پیرمردی فرتوت
. هنگامی که دهان به آری گشودم

مهدی اخوان ثالث



آه 
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می‌گفتم به او، باید چه می‌گفتم؟
گرچه خاموشی سرآغاز فراموشی‌ست
خامشی بهتر
گاه نیز آن بایدی پیوند کو می‌گفت،
خاموشی ست
چه بگویم؟
هیچ

...
بخشی از شعر پیوند‌ها و باغ‌ها
مهدی اخوان ثالث







22/06/2018

کودکی


کودکی همان پرچین خانه همسایه بود که بادهای سرد پاییزی رفته رفته پایه‌های آن را سست کرد و طوفان بلوغ آنرا شکست. یازده سالگی من. دوازده سالگی من. شور من. کوچه‌گردی‌های من. سرگردانی و دو دو زدن چشم‌هایم. 
ترس‌هایم. هوای دم‌کرده بعداز ظهر‌های شرجی. مارمولک‌های بزرگ حیاط. بنفشه‌های کوهی. یاس امین الدوله روی دیوار. سیب گلاب‌های قرمز کرم خورده روی درخت. باد. بادی که از سمت دریا می‌وزید. کرم‌های توی خاک. زندگی. کودکی من. نگاه مغرور و بی‌اعتنای هاله، دختر همسایه. روزگار بیتل‌ها. شلوارهای جین تنگ. پیراهن‌های مردانه. دگمه‌های باز. شلوارهای لی‌. لی. فوتبال. نگاه. پرسه زدن‌ها. خریدها. کودکی. کودکی. صد تکه هم شوم از یادم نمی‌رود. هزار تکه هم شوم ی نگاه‌ها در خاطرم می‌ماند. من صنوبری را یادم است که به دست تبر مردی بر زمین افتاد. گنجشکی را که هنگام پرواز به سنگ تیر کمان پسری افتاد میان کوچه. مورچه‌ای که در آب باغچه غرق شد. جوجه‌ای که زیر پایم له شد. حلزونی که از وسط دو نیم شد. شیر خوردن گربه‌ام با آن زبان کوچک سرخ‌اش. 

کودکی گنجینه‌ایست در نهادم. با من. همراه من


06/05/2018

وقتی می‌نویسم


وقتی می‌نویسم حال بهتری دارم. نوشتن مانند دوباره و حتی چند باره زندگی کردن است. انگار دوباره بدنیا می‌آیم و از نو می‌بینم و می‌شنوم و با افراد جدیدی ملاقات می‌کنم. نوشتن نیروی مضاعف به من می‌دهد تا با ناملایمات و تاملات روحی‌ 
که همواره و کم و بیش با انسان‌ها و از جمله خودم همراه است، کنار بیایم






16/03/2018

زندگی


زندگی غنی و دلپذیر است



منچستر


منچستر


اسپانیا

عکس ها متعلق به خودم است

06/02/2018

اخوان


دوست داشتن اخوان برمی‌گردد به بیست  سالگی من. چقدر سخت ست هضم حرف نیش داری که به آدم بزنند و بگویند 
حق نداری دوست داشته باشی. هنوز بعد از سالها مثل سنگ مانده روی گلویم، بلعیدن آن حرف
...
اخوان را همیشه دوست داشتم
زنده باد نامش
جاودانه  و گرامی باد یادش










19/12/2017

Christmas 2017 Manchester

سال‌های زندگی در منچستر یکی پس از دیگری مثل برق و باد گذشت. عمری را سپری کردم. نزدیک به پانزده سال ست که در این شهر مسکن دارم. دلم گاهی گرم زندگی شد و گاهی به تناوب دچار دلزدگی ام کرد. حالا که به عقب برمی‌گردم زندگی‌ام را در این جا، لایه لایه می‌بینم، مثل هزار لا. طوفان زدگی هایم را می گذارم به حساب تجربه‌هایی که خاص زندگی در اینجاست