01/10/2018
13/09/2018
خفته با من
مرا در میان خود بگیرید ای امواج بیانتهای دریاها
رنگینکمانی میباید آسمان را
هیاهوی بادی شاید
ایستاده
لب فرو بسته
به دوردست خیالم خیره گشتهام
مرا دریابید ای کوهها و ای کولیان دشتهای پهناور
کودکی بیش نیم
از هستی به پایین
از کام خود فروافتاده
به جالیز مزرعهای می مانم
که تمام جاریبودنم را به هستی زمین دادهام
مرا که عریان از پالایشم
قدمی بردارم
و روح خود را ببرم به نقطهای که جاناش را میبرند
جاناش جاناش
خفته
خاموش
میخواهم بخوابم
بخوابم و
خوابش را دوباره ببینم
من امانت دار خوبیهای بیادگار گذاشته زمینیانم
من روحم
من جانم
مرا دریابید
12/09/2018
24/06/2018
22/06/2018
کودکی
کودکی همان پرچین خانه همسایه بود که بادهای سرد پاییزی رفته رفته پایههای آن را سست کرد و طوفان بلوغ آنرا شکست. یازده سالگی من. دوازده سالگی من. شور من. کوچهگردیهای من. سرگردانی و دو دو زدن چشمهایم.
ترسهایم. هوای دمکرده بعداز ظهرهای شرجی. مارمولکهای بزرگ حیاط. بنفشههای کوهی. یاس امین الدوله روی دیوار. سیب گلابهای قرمز کرم خورده روی درخت. باد. بادی که از سمت دریا میوزید. کرمهای توی خاک. زندگی. کودکی من. نگاه مغرور و بیاعتنای هاله، دختر همسایه. روزگار بیتلها. شلوارهای جین تنگ. پیراهنهای مردانه. دگمههای باز. شلوارهای لی. لی. فوتبال. نگاه. پرسه زدنها. خریدها. کودکی. کودکی. صد تکه هم شوم از یادم نمیرود. هزار تکه هم شوم ی نگاهها در خاطرم میماند. من صنوبری را یادم است که به دست تبر مردی بر زمین افتاد. گنجشکی را که هنگام پرواز به سنگ تیر کمان پسری افتاد میان کوچه. مورچهای که در آب باغچه غرق شد. جوجهای که زیر پایم له شد. حلزونی که از وسط دو نیم شد. شیر خوردن گربهام با آن زبان کوچک سرخاش.
کودکی گنجینهایست در نهادم. با من. همراه من
06/05/2018
16/03/2018
06/02/2018
19/12/2017
Christmas 2017 Manchester
سالهای زندگی در منچستر یکی پس از دیگری مثل برق و باد گذشت. عمری را سپری کردم. نزدیک به پانزده سال ست که در این شهر مسکن دارم. دلم گاهی گرم زندگی شد و گاهی به تناوب دچار دلزدگی ام کرد. حالا که به عقب برمیگردم زندگیام را در این جا، لایه لایه میبینم، مثل هزار لا. طوفان زدگی هایم را می گذارم به حساب تجربههایی که خاص زندگی در اینجاست
17/11/2017
زلزله کرمانشاه و سرپل زهاب
هر اتفاق خوش یا ناخوشی که تو ایران میافته، دور که باشی، دلت میخواد برگردی، بری؛ دوست داری تو خوشیها کنارشون باشی، تو ناخوشی ها دل به دل شون بدی؛ دور که باشی دست و پات انگار بسته است. نمیتونی
بپری، صداشون میزنی اما تو گلو می مونه، به هیچ جا نمی رسه، پژواکش برمی گرده به خودت
عرض تسلیت دارم ، هموطنانم
27/10/2017
زندگی
زندگی هیچ وجه مجهولی ندارد. هر انسانی بیرون از دایره وجودی خود، تصور میکند دیگری طور دیگر میگذراند یا بسیار خوشبخت است در حالی که این واقعیت ندارد
همه یک جور زندگی میکنند؛ تنها حاکم مطلق، بینش و افکار است
چگونگی برخورد هر انسان با رویدادهای زندگی میزان خوشبختی او را تعیین میکند
Subscribe to:
Posts (Atom)


























