19/10/2015

نیما

...
عالیه، نسیمی که موهایت را تکان می دهد، صدای
من است
بارها از تو می گذرد و تو او را نخواهی شناخت
چقدر قشنگ است
تبسم تو
چقدر گرم است
صدای تو
وقتی میان دهانت می غلتد
...
اشعار از نیما یوشیج



12/10/2015

برگریزان پاییز


هر پاییز فصل برگریزان مردمانی شد که پاییز سال بعد دیگر نبودند؛ بر روی هر درختی که جوانه زدند مبارک شان باشد
چنان من که روزی کنارشان بودم و دیگر نیستم. باد، این باد سرد و نابهنگام پاییزی مرا نیز چنان آن ها، با خود برد  

25/09/2015

هنوز ایران


ای پاییز، زردی ها و سرخک های درختان به کنار 
با نارنجی های شان 
در دلم غوغایی به راه انداختند
که هیچ اخگری را توان در افتادن با چشمان تو نیست


24/09/2015

ماه مهر


... تابستان با هزار رنگ و تماشا تموم شد
تابستان
تابستان
چقدر کم اومدم اینجا
چقدر نیومدم تا گرد و غبار خونه قدیمی رو پاک کنم 
*
چقدر بی سلیقه شدم
چقدر 
چقدر
 حالا پاییز اومد
ماه مهر و عشقم اومد
پاییز
ماه حسرت و آرزوم اومد
*
طبیعت مرا بنواز
بهت نیاز دارم
بیا
بیا
...

28/06/2015

تابستانه1

هوا بارانی است. تمام شب قبل، باران یک بند باریده است. صدای پرنده ها به گوش می رسد. آواز می خوانند. زیر باران. لابلای شاخه های درختان. می پرند و به دنبال آذوقه ای حتی ریز، مسافت های طولانی را طی می کنند و دوباره برمی گردند. گاهی تا دم دمای غروب هم پیدایشان نمی شود. سینه آبی و سینه سرخ با هم دوست شده اند؛  تا دوماه دیگر بزرگ تر می شوند و وقتی از سفر برگردم دیگر رفته اند. آه وقتی از سفر برگردم. هنوز از من می ترسند. کاش پرنده ای را مانند درنا، روی شانه خود داشتم. کاش می توانستم به عقب برگردم و با دست های خود به طوطی سبز قبای خود سیب و استخوانکی بدهم تا به چنگ بگیرد و قرچ قرچ کند و بخورد و نیمی از آن ها را هم بریزد روی زمین و بعد بی اعتنا سلانه سلانه برود داخل قفسش و بنشیند و چرت بزند
دلم برای همه درناهای این دنیا تنگ است. می خواهم برای ساعاتی بروم باغ گلستان، رادیو و ارک؛ بشینم روبروی همان پنجره قدیمی بلند چوبی مشرف به حیاط کوچک رادیوی دهه هفتاد عمرم. بهار باشد و ببارم با همه خوشرنگی برگ  برگ های سبز درختان کهنسال چنار روبرو و یکی یکی طوطی ها را با نگاهم دنبال کنم
باران اگر لحظه ای دست از سر این شهر بردارد، دلم به شوق تابستان از راه آمده،  کمی جا باز می کند و دلم بیشتر تنگ درناها خواهد شد

24/06/2015

کتاب


کتاب که زیاد بخوانیم، بهتر می توانیم با ناملایمات و طوفان های زندگی مواجه شویم

18/06/2015

واپسین روزهای خرداد 94

 اکنون خورشید از پس کوه های ایران رخ می تاباند
ماه در میان آسمان شهر فرنگی من رو به ستاره های شب لبخند می زند
و آه
این همه ستاره که اغوا گرانه چشمک می زنند
و 
من مانده ام منتظر  
تا انتهای سحر گاه ماهی که  به سوی یک بغل خورشیدک عاشق، پرواز خواهم کرد 

15/06/2015

بهار خداحافظ

خسته که می شوم می آیم این جا. در خانه را باز می کنم. پنجره ها را همین طور. سپس گرد و غبار می تکانم از سر و روی تنها اتاق خانه ام. چایی دم می کنم و کتابی باز می کنم. می نشینم کنار در خانه روبروی گل های آفتابگردان، منتظر تا چای دم بکشد. نسیم می وزد و رایحه دلنشین اقاقیاها را به مشامم می رساند. با یک چای تازه و یک کتاب و یک نسیم و گل های آفتابگردان من دوباره جان می گیرم

02/06/2015

پروازم ده

بهار پیدایم کن
ماه هایی بس آمدند و رفتند 
از امسال
از پارسال
گم شدم
دوباره پیدا شدم
از دست دادم
و دوباره بدستم آوردند
این گناه من نبود
قفس تنگ بود
و پرواز آرزوی دیرینه من



15/05/2015

کودک من


یک روز که با هیجانی بی نظیر بازی می کردم مادرم به من گفت تو دیگر بچه نیستی
از همان لحظه به بعد، کودکی از من جدا شد

05/05/2015

Paulo Coelho


God judges a tree by its fruits and not by its roots.
_______________

Manual of the warrior of light
Paulo Coelho


15/04/2015

بچه مردم داستانی از جلال آل احمد





 تاثیر مستقیم شرایط  نابهنجار و نا مانوس اجتماعی و فرهنگی  بر رفتار فردی
قاضی ها راًی بر این داده اند
چه مادر بی عاطفه ای
مادر بد
جامعه بد
مرد بد
فرزند بد
همه بد 

زنده  باد یاد
جلال و سیمین