19/10/2015
12/10/2015
برگریزان پاییز
هر پاییز فصل برگریزان مردمانی شد که پاییز سال بعد دیگر نبودند؛ بر روی هر درختی که جوانه زدند مبارک شان باشد
چنان من که روزی کنارشان بودم و دیگر نیستم. باد، این باد سرد و نابهنگام پاییزی مرا نیز چنان آن ها، با خود برد
01/10/2015
25/09/2015
24/09/2015
ماه مهر
... تابستان با هزار رنگ و تماشا تموم شد
تابستان
تابستان
چقدر کم اومدم اینجا
چقدر نیومدم تا گرد و غبار خونه قدیمی رو پاک کنم
*
چقدر بی سلیقه شدم
چقدر
چقدر
حالا پاییز اومد
ماه مهر و عشقم اومد
پاییز
ماه حسرت و آرزوم اومد
*
طبیعت مرا بنواز
بهت نیاز دارم
بیا
بیا
...
28/06/2015
تابستانه1
هوا بارانی است. تمام شب قبل، باران یک بند باریده است. صدای پرنده ها به گوش می رسد. آواز می خوانند. زیر باران. لابلای شاخه های درختان. می پرند و به دنبال آذوقه ای حتی ریز، مسافت های طولانی را طی می کنند و دوباره برمی گردند. گاهی تا دم دمای غروب هم پیدایشان نمی شود. سینه آبی و سینه سرخ با هم دوست شده اند؛ تا دوماه دیگر بزرگ تر می شوند و وقتی از سفر برگردم دیگر رفته اند. آه وقتی از سفر برگردم. هنوز از من می ترسند. کاش پرنده ای را مانند درنا، روی شانه خود داشتم. کاش می توانستم به عقب برگردم و با دست های خود به طوطی سبز قبای خود سیب و استخوانکی بدهم تا به چنگ بگیرد و قرچ قرچ کند و بخورد و نیمی از آن ها را هم بریزد روی زمین و بعد بی اعتنا سلانه سلانه برود داخل قفسش و بنشیند و چرت بزند
دلم برای همه درناهای این دنیا تنگ است. می خواهم برای ساعاتی بروم باغ گلستان، رادیو و ارک؛ بشینم روبروی همان پنجره قدیمی بلند چوبی مشرف به حیاط کوچک رادیوی دهه هفتاد عمرم. بهار باشد و ببارم با همه خوشرنگی برگ برگ های سبز درختان کهنسال چنار روبرو و یکی یکی طوطی ها را با نگاهم دنبال کنم
باران اگر لحظه ای دست از سر این شهر بردارد، دلم به شوق تابستان از راه آمده، کمی جا باز می کند و دلم بیشتر تنگ درناها خواهد شد
24/06/2015
18/06/2015
واپسین روزهای خرداد 94
اکنون خورشید از پس کوه های ایران رخ می تاباند
ماه در میان آسمان شهر فرنگی من رو به ستاره های شب لبخند می زند
و آه
این همه ستاره که اغوا گرانه چشمک می زنند
و
من مانده ام منتظر
تا انتهای سحر گاه ماهی که به سوی یک بغل خورشیدک عاشق، پرواز خواهم کرد
15/06/2015
بهار خداحافظ
خسته که می شوم می آیم این جا. در خانه را باز می کنم. پنجره ها را همین طور. سپس گرد و غبار می تکانم از سر و روی تنها اتاق خانه ام. چایی دم می کنم و کتابی باز می کنم. می نشینم کنار در خانه روبروی گل های آفتابگردان، منتظر تا چای دم بکشد. نسیم می وزد و رایحه دلنشین اقاقیاها را به مشامم می رساند. با یک چای تازه و یک کتاب و یک نسیم و گل های آفتابگردان من دوباره جان می گیرم
02/06/2015
15/05/2015
کودک من
یک روز که با هیجانی بی نظیر بازی می کردم مادرم به من گفت تو دیگر بچه نیستی
از همان لحظه به بعد، کودکی از من جدا شد
05/05/2015
15/04/2015
بچه مردم داستانی از جلال آل احمد
تاثیر مستقیم شرایط نابهنجار و نا مانوس اجتماعی و فرهنگی بر رفتار فردی
قاضی ها راًی بر این داده اند
چه مادر بی عاطفه ای
مادر بد
جامعه بد
مرد بد
فرزند بد
همه بد
زنده باد یاد
جلال و سیمین
Subscribe to:
Posts (Atom)




.jpg)