کتاب که زیاد بخوانیم، بهتر می توانیم با ناملایمات و طوفان های زندگی مواجه شویم
24/06/2015
18/06/2015
واپسین روزهای خرداد 94
اکنون خورشید از پس کوه های ایران رخ می تاباند
ماه در میان آسمان شهر فرنگی من رو به ستاره های شب لبخند می زند
و آه
این همه ستاره که اغوا گرانه چشمک می زنند
و
من مانده ام منتظر
تا انتهای سحر گاه ماهی که به سوی یک بغل خورشیدک عاشق، پرواز خواهم کرد
15/06/2015
بهار خداحافظ
خسته که می شوم می آیم این جا. در خانه را باز می کنم. پنجره ها را همین طور. سپس گرد و غبار می تکانم از سر و روی تنها اتاق خانه ام. چایی دم می کنم و کتابی باز می کنم. می نشینم کنار در خانه روبروی گل های آفتابگردان، منتظر تا چای دم بکشد. نسیم می وزد و رایحه دلنشین اقاقیاها را به مشامم می رساند. با یک چای تازه و یک کتاب و یک نسیم و گل های آفتابگردان من دوباره جان می گیرم
02/06/2015
15/05/2015
کودک من
یک روز که با هیجانی بی نظیر بازی می کردم مادرم به من گفت تو دیگر بچه نیستی
از همان لحظه به بعد، کودکی از من جدا شد
05/05/2015
15/04/2015
بچه مردم داستانی از جلال آل احمد
تاثیر مستقیم شرایط نابهنجار و نا مانوس اجتماعی و فرهنگی بر رفتار فردی
قاضی ها راًی بر این داده اند
چه مادر بی عاطفه ای
مادر بد
جامعه بد
مرد بد
فرزند بد
همه بد
زنده باد یاد
جلال و سیمین
14/04/2015
بهارانه
تاکنون بر روی بال پروانه ای نشسته ای
هنگامی که به آواز مرغکان گوش می سپاری
گریه کرم شبتابی را در زیر تابش نور خورشید دیده ای؟
خانه من
حال سبز بهاری ام، کجایی امشب؟
هوای شکوفه ای من
کجای این دریا نشسته ای
بیا
بیا کنارم
نوازشم کن
دست هایم را بگیر
و دوباره مرا به رویاهایم گره بزن
*
من همان صاحبخانه بی ادعایی هستم
که یک روز
تنها به یک چای عصرانه دعوتت کردم
و افسوس
نمی دانستم
روزی دیگر
به جرم همان عصرانه
توبیخم خواهی کرد
__________________________
دوستان نازنینم تلخی امشب مرا بر من ببخشید
باید می نشستم کنار پنجره خیالم
...
تلخ تلخم امشب
09/04/2015
01/04/2015
30/03/2015
آدم ها
کاش آدم ها حد و اندازه خود را بشناسند
تا به آن ها نزدیک می شویم
دنیا به کام شان می شود
و
تا آن ها را از خود می رانیم زود تلخ می شوند
و
جام زهر به ما می نوشانند
***
دیگر رفته رفته از آدم ها دارم می ترسم
***
23/03/2015
وفا
وفا
آن دیوارها و میله ها چه سیمانی و دوارند
نفسم می گیرد
*
بهار آمد
تو نیامدی، هنوز
این شهر و این ماه، بی تو دلتنگ و بی تابند
نمی تابند
*
گوش کن
باران می بارد
پشت آن دیوار سیمانی ایستاده ام من
خیس شده ام
دلم یک سبد اقاقیا می خواهد
یک سبد بهار
یک سبد وفا می خواهد
Subscribe to:
Posts (Atom)

.jpg)