15/02/2009

تجریش، پائیز هفتاد و هشت




تمام نگاه من روزی غرق در سبزینه های نازک ترین ساقه یاسی بود که پیچیده بود به تک شاخه آویزان و سرگردان بیدی که باغ شمالی به آن می نازید، هیچ کس نبود به من بگوید باز تکرار می شود و این پیچش ها و گلاویزها تمامی ندارد، من نفهمیدم و پرهیز نکردم و گلوگاهم اینک می سوزد از برش های نا به هنگام تیغ هایی که بر آن نهادند. دیگر خسته ام، می خواهم استراحت کنم، شاید خوابم برد، حال آخرین تجربه من، تو نیز بخواب، شاید فردا باز هم کسی از راه برسد و ساقه یاس رویاهای تو بپیچد به دور تک شاخه بیدی که همیشه از وزش باد می هراسید

13/02/2009

تهران، پائیز هفتاد و هشت



در این دنیای پر طمطراق بی حاصل هوشمند، تنها می توان در سایه کار، راه خود را به باز یافت هر آن چه که از ما می ربایند گشود

05/02/2009

...
آن مرد هم نوشته است که انسان را قلوه کن می کنند و می گریزند. و ادامه داده است چرا نمی توانم یک عبارت منجز وجامع گیر بیاورم؟ عمر انسان، کمال عمر انسان را می ربایند ومی روند. رخنه می کنند، رخنه می کنند در وجود تو، همراه و همسفر می شوند و در نیمه راه ناگهان- همان جایی که نباید- ناپدید می شوند. نشد، باز هم نشد... تو را در گرانمندترین ایام عمر از خود می کنند، با تو یکی می شوند، نیمه دیگر تو. سراپا اعتماد و باور. چنان که تو خود را در او می بینی و او نشان داده است که خود را در تو دیده است؛ و درست آن لحظه ای که غرقی در او و از پشت مردمک چشمان او به دنیا نگاه می کنی، ناگهان تو را کور می کند، تو را تهی می کند و می رود؟ چگونه ممکن است؟ تو نمی خواهی باور کنی، نمی خواهی باور کنی که " آن تو،آن در تو" این گونه چوب حراج به تو، به خود، و به عمر ربوده شده تو زده باشد در چارسوی بهانه های پوچ و موجه! همان جایی و بهانه ای که ندانسته بودم که قرار بوده قربانگاه من باشد. پیش از این شاید خواب قربانی شدن خود را دیده بوده ام؛ اما نه بدین سهولت. چنین آسان نبود آن کابوس. آن جا بنا نبود من قربانی بشوم در معابر و طراز عمر ربوده شده ام از روی افتاده ام عبور کند.اما چنین شد و چنین شده است و چشمان به حیرت واگشوده من هنوز دارند به گام های خونینی می نگرند که از من عبور کرده اند. پس آیا همه آنچه را که گذشت، باید کابوسی آمیخته به فریب ارزیابی کنم؟ چگونه می توانم؟ چگونه بتوانم؟ با هر بار رخنه او در من، در سکوت عبوس من، پوست می افکندم و نو می شدم؛ و این بازی برف و آفتاب چه پر بود از همه عشوه های طبیعت و طبع که خود معجزتی بود که طالع می شد، و حقیقتی که دست کودکی مرا می گرفت و راه می برد به بلوغ فردایی دیگر که مجال معجزتی دیگر بود. که بس او بود که سکوت من، سکوت پیرانه سر مرا، و خشم جوان آسای مرا، و اندوه به سالیان مانده در چشمان مرا می فهمید. تنها او بود که می توانست، که حق یافته بود و من پنداشته بودم شایستگی آن دارد تا روح مرا عریان و بی شائبه بنگرد؛ زیرا در نظر من، بس او بود که " خودم" بود و آدمی هرگز روح خود را پنهان نمی دارد از نگاه خود اگر با دل در ریا نباشد؛ و آدمی مگر چند چشم محرم می شناسد تا بتواند خود را، روح خود را، بی پوشش و پرهیز در پرتو نگاهش بدارد؟ چه بسا مردمانی می آیند و می روند بی که از خیالشان بگذرد که این موهبت نیز وجود داشته است، موهبتی که انسان نه بس بخواهد، بلکه احساس وجد کند از این که خودی ترین، که محرم ترین چشمان عالم در او می نگرند- می نگریسته اند
...
بخشی از کتاب "سلوک" نوشته محمود دولت آبادی

03/02/2009

...
قبل از ظهر پیاده شده بود از قطار شب و آنقدر نیرو ذخیره داشت که تاکسی بگیرد و آدرس بدهد و بیفتد روی صندلی- آنقدر خسته که دلش نخواهد از تاکسی پیاده شود- اما ناچار که پیاده شود و شد به امید اتاق کوچک میزبانش در شماره پنج، پنج، پنج، که آن جا خواهد افتاد روی تختخواب قدیمی تاشو- شاید بیست ساعت- اما نبود، میزبان نبود و چرا باید می بود؟ قیس که به اطلاع نداده بود. فقط آمده بود و بعد از آن رها شده در پیاده روها، در کنار دیوار سنگی خزه بسته، و در رطوبت هوا؛ انسان چگونه حسی است؟ من چگونه حسی هستم وقتی خودم را، بارانی ام ، شال گردن و چمدانم را با خود حمل می کنم از جایی که نمی شناسم به جایی که فقط یک احتمال است برای آسودن؟ من چگونه حسی هستم وقتی شاخه ذهنم شاخه، شاخه، شاخه است که من در هر شاخه اش اسیر و اسیر و اسیرم به جستجوی نیافتن و نبود آنچه در جستجویش هستم؟آری...انسان در ذهنش زندگی می کند، انسان در ذهنش می میرد، قیس در ذهنش هست که هست؛ مغزم... آه، مغزم. باید بنشینم. باید بنشینم. مغزم در تمام وجودم جاری است، و تمام وجودم بی اندازه خسته است. خستگی مرگ. چقدر مرگ انباشته شده است در این شیارهای مغز؛ چقدر! و من چگونه بتوانم همه شان، جزء به جزء شان را توضیح بدهم؟ تداعی... تداعی به ستوه می آوردم و دیوانه ام می کند. کدام دست می تواند با سرعت کیهانی مغز هماهنگ باشد؟ من خسته ام. خسته. پس می توانم بگویم یک خستگی یازده هزار ساله... احساس می کنم قوز در آورده ام. دلم می خواهد عصایی بدست داشته باشم، چون وقت بلند شدن ناچارم دست بگیرم به زانوهایم. می خواهم بنشینم؛ اما کجا؟ این جا برای نشستن کنار پیاده رو سکویی در نظر گرفته نشده است. هر عمل و هر رفتاری جای و محل خود را دارد. قطعاً کسی را به خاطر نشستن کنار پیاده رو تنبیه نمی کنند؛ اما اگر مدت ماندن، نشستن یا معطلی شخص در یک محدوده از مکان نظر گیر بشود، معمولا کسی از دیدن شخص غریب دچار حالتی می شود که شخص غریبه نمی تواند پی به ریشه آن ببرد؛ اما این اتفاق برای من نمی تواند بیفتد، چون به کرات رفت و آمد داشته ام در این خیابان به خانه شماره پنج پنج پنج و کافه چی سر نبش به خوبی مرا و میزبان مرا می شناسد. چمدان و بارانی و شال گردن و خستگی ته نشین در عمق چشم و چهره من هم خودش گواه آشکاری است از آنچه من به واقع هستم: غریبه ای مسافر، مسافری از راه رسیده، بسیار خسته و درمانده پشت در خانه دوستی به نام آصف. اسمش هم روی پلاک نوشته شده، اتاق شمالی طبقه دوم. این هم پاسپورتم... و بی اراده دست می برد زیر بغل کت اش و پاسپورت را از روی آستر جیب به دقت لمس می کند. یقین دارد که پاسپورت از جیبش نیقتاده، نمی افتد، چون دهانه این یکی جیبش زیپ دارد و همیشه زیپ آن بسته است، با وجود این؛ محض احتیاط و برای اطمینان خاطر. پس باید بنشیند، باید جایی گیر بیاورد و بنشیند، کمی بلندتر از سطح پیاده رو تا ناچار نباشد گرگی بنشیند و زانوها را تا بزند. پدر سرپنجه می نشست؛ سبک و مثل آن که بخواهد خیز بردارد. طولانی هم می نشست بدان ریخت. اما قیس... نمی تواند زیاد به آن حالت و ریخت بنشیند. مشکل استخوان پا دارد، علاوه بر این زانوهایش هم اندک اندک دارند ساییدگی جاهایی از مفاصل را بروز می دهند. پس ناچار است بنشیند لب سکوی بیرونی ورودی یکی از خانه ها. آن که قدری بلندتر است از سکوهای دیگر؛ شاید قدیمی ساز باشد
...
بخشی از کتاب "سلوک" نوشته محمود دولت آبادی

24/01/2009



کوچ نکردم تا کوچ کردن را بیاموزد، خواندمش تا بخواند

**********


به اختیار نبود کوچ دوازده سالگی ام از خانه شمالی تا میو میوی تلخ و بی پروایی دویدنش را از روی دیوار همسایه ها تا آخر کوچه خاطرات، را سال ها با خود به دوش نکشم؛ گربه زیبایی مخملی زرد و سفیدی که هر گاه از مدرسه به خانه باز می گشتم لابلای پاهایم می چرخید، حیوان با محبتی که خاکستری از آن به جا نمانده اما هنوز احساس می کنم پشت سرم تا انتهای کوچه و کوچ اجباری ام می دود تا هر روز و هر شب دوازده سالگی ام را به خاطرم بیاورد و سبز قبای نازنینم،طوطی سخن گویم که بعد از کوچ اختیاری ام از ایران تمام پرهای خود را یک به یک و به مرور با منقار سرخ طلایی اش از خود جدا کرد و هنگامی که خورشید زیباتر از همیشه در آسمان پائیزی می درخشید از خانه مان رفت و پرواز کرد تا به من بیاموزد که کوچ را به خوبی آموخته است و بزرگ ترین معجزه عمرم را به خاطرم بیاورد که : فروغ، می توان بدون بال و پر نیز پرواز کرد

و اینک در شهر غربت زدگی روحم، هیجان زدگی و شادی و برق چشمان درشت و سیاه "چارلی"، سگ همسایه ام "مورین"، که هر گاه از کنار پنجره شان می گذرم به قدر همه محبت های جهان کوچکم مرا از محبت سیراب می سازد
به دعوت شهربانو عزیزم مدیر وبلاگ "زن متولد ماکو" می نویسم

23/01/2009

***
پارک برام هال در منچستر
Bramhall Park








***
اگر سه تاری را که مانند گلدانی که بگذارنش روی کتابخانه ،هنگام کوچ با خودم آورده بودم را می نواختم شاید می توانستم کمی آرام بگیرم، در سی سالگی تصمیم می گیری تا سازی را یاد بگیری، هر چه می خواهد باشد، فقط یک ساز باشد، اما نمی توانی، دیر شروع کردی، مانند همه کارهای دیگر که دیر شروع کردی و چون پشتیبان و مشوق نداشتی به بوته فراموشی سپردی. نت ها در خاطرت نمی ماند، دستگاه ها را قاطی می کنی، دستت به فرمانت نیست، بدنت می لرزد، پاهایت، کمرت درد می گیرد، حوصله نداری، سازت را باید از چشم همسایه ها پنهان کنی! دختر حاجی و ساز دوش گرفتن؟ هیچ کس نگفت نرو، خودم خجالت می کشیدم. از نگاه مردم. آخرش هم هی در جا زدم و یک روز که داشتم می آمدم همان جا گذاشتم روی کتابخانه. به مادرم گفتم فقط نشکنه، نکنه یکی با پا بره روش، مراقبش باش. انگار بچه ام را به مادرم می سپردم. بچه ای که دوستش داری اما نمی توانی برای خودت نگاهش داری، بعد یک روز ولش می کنی به امان خدا و نگرانش هستی که نکنه گریه کند یا دلتنگت باشد
***

13/01/2009




باران می بارد
باد می کوبد
ماه غایب است
ظلمت پا می فشارد، "من"، خود را پنهان می کند
سایه ای نیست
یا حتی خورشیدی
مهری
یا
نیازی
از سر سیری خرده نانی
در دور دست ها کسی آواز می خواند

23/12/2008

جهان من همه آن چیزهایی است که تصورم را بال و پر می دهد، چگونه می توانم در دنیای تو زندگی کنم در حالی که تصورم از دنیای خود اندک است؟ به آن بیندیش که منتهای تصورت است، نه به قدر و اندازه دنیای من بلکه به قدر و قیمت آن چه باید باشد. جهان من هر چه برای تو بزرگ باشد به بزرگی تصور تو نیست، همواره بکوش تا بزرگ و پهناور شوی در وسعت دید و عمل به قدر کفایت، نه آن چه که تو را خوشنود می سازد بلکه همان که در جوهره خویش، خود و دیگران را خوشنود می سازد، دیگران، حتی آن ها که تصوراتی باطل و غلط دارند

19/12/2008

ترانه هایم را سروده ام
لباس سپیدی به تن کرده ام
گیسوانم را شانه زده ام
...
تمام شب راه خواهم رفت
و
در میان ازدحام شب تاب ها
سرانجام
راه خانه ات را پیدا خواهم کرد

14/12/2008














از ایران برگشتم، مثل همیشه دیدن شهر و وطن بی نظیر بود، آسمان آبی شهرم می درخشید و طعم زندگی داشت، صدای سوت شبگرد محله ای در آبادان که با هر دم و بازدم خود در دهنی سوتش، لذت نوشاندن وعدهً خرید عروسک دخترکش را به او می چشاند مرا به وجد می آورد، تلاشی برای زنده ماندن. شب ها، پشت پنجره، زنی موهایش را شانه می کرد، آن طرف تر پیرمردی در بستر بیماری خود درد هزار بدن بیمار را به حقارت می کشید، کسی لباس سیاه پوشیده بود، دختری مانیکور زده در خیابان می دوید، هنگامی که خم شدم تا نارنگی های ریخته مرد را برای او جمع کنم یکی از آن طرف کشان کشان آمد تا نارنگی ها را بو کند، دیدن شکستن آن همه غرور به یغما رفته لذتی نداشت، تا روی برگرداندم ، آدم هایی را دیدم، مست و بی پروا در پی آشیانه ای، زیر آسمان شهر یا در سایه سار درختی، برف اگر ببارد خیلی خوب می شود، عاشق ها با قلب خود زمین را گرم می کنند، آن وقت تمام زمین شهر پر می شود از آه عاشق هایی که خانه ندارند
ساعت نه صبح است، سه روز است که برگشتم، سکوت سنگینی در این اطراف حاکم است، ماه کامل در آسمان دیده می شود، صدای تیک و تاک ساعت های دیواری اتاق نشیمن گویا درصددند تا تمام سکوت زمین را در این بخش از جهان ببلعند، این جا قطعاً دیگر ایران نیست، صبح ها قبل از این که چشم باز کنم، قار قار کلاغ ها و جیغ های کشدار طوطی های حوالی خانه مرا بیدار نمی کنند، دزد گیر موزیکال آقای پازوکی را هم دیگر صبح اول صبح نمی شنوم، دیگر صدای تک و توک رفتن بچه ها به مدرسه، که هنوز هوا سرد نشده بود خودشان را در شال و کلاه پوشانده بودند را ندارم، سه روز است که صبح ها هیبت مادرم را پشت میز صبحانه یا سرگرم کار خانه در آشپزخانه ندارم
باز هم صبح است، ساعت نه، ماه کامل و روشن و زیبا در آسمان می درخشد، هوا بسیار سرد است، تب آنفولانزای بی رحم سرانجام امروز دست از سرم برداشت، باران نمی بارد، هوا ابری و سنگین است، خورشید صبح آسمان تهران طعم گس زنده بودن را به دنبال داشت، ماشین های فراوان، آدم های گوناگون اما این جا همه چیز فرق دارد حتی من
مهربانه هایم همه تقدیم تو، خوانندهً متنم

16/11/2008

من هنوز ايرانم
جاي همه دوستان خارج از وطنم سبز

04/10/2008

دوستان عزیزم سلام و به امید دیداری دوباره
_____________________
روزها می گذرند، شب ها پی در پی جا عوض می کنند، ابرهای آسمان خودنمایی می کنند، ماه پیدا و گاه پنهان می درخشد، خورشید زرد فام، مهربانانه تسلی می دهد، باران می بارد و نیمی از سخاوت خود را به زمین می بخشد، پاییزی دوباره، فصل همه یادداشت های نیمه تمام جوانی، نوجوانی زودگذر، چراغ ها، سوسو زنان در دور دست خیال شب، پنداری گیسوان دخترکی را می بافند که چشمهایش، تنها صدا را می شناسد، وطن برایم همیشه یادآور دلبستگی ها بوده، شیرین ترین و دلپذیر ترین خاطره های عمرم و مهربان ترین حس عمیق دوست داشتن؛ چشم هایم را می بندم و تمام جان و روحم را به میزبانی آسمان ایران می سپارم؛

23/09/2008

چند ثانیه از زندگی آتیه

__________________


باد آخرین روزهای پائیزی، درخت های چنار حاشیهً پیاده رو میدان" بهارستان" را سخت به تکاپو وجنب و جوش واداشته بود. انبوه جمعیت در میدان موج می زد و راننده اتوبوس ها به ردیف در جایگاه مخصوص خود سرگرم سوار و پیاده کردن مسافرها بودند؛ هنگامی که " آتیه " از اتوبوس پیاده شد، باد سردی، دانه های برف را پاشید به صورتش، خودش را به سرعت به داخل یکی از کوچه های متصل به خیابان "ظهیرالدوله" انداخت و "غلام رضا" را گذاشت زمین، یکی از دست های پسرک را محکم در دست گرفت و کیف کوچکش را در دست دیگرش جابجا کرد؛ از میدان بهارستان تا مدرسه "خزائلی" ، پیاده حدود ده دقیقه راه بود؛
وقتی وارد مدرسه شد، بچه ها در کلاس بودند. سه ماه از شروع کلاس ها می گذشت اما غلامرضا هنوز عادت نکرده بود تا بدون مادر در کلاس تاب بیاورد، نابینایی او مادر زادی بود و فضای تاریک اطراف، او را بی حوصله و بهانه گیر کرده بود؛ آتیه بنا به سفارش معلم به همراه غلامرضا به کلاس می رفت و همراه او در کلاس می نشست تا غلام رضا بتدریج با محیط مدرسه انس بگیرد؛
آتیه وقتی وارد کلاس شد به معلم کلاس سلام گفت اما او را سرگرم صحبت با یکی از شاگردان دید، آتیه با خودش فکر کرد از بس رفته و آمده دیگر حضورش نزد معلم، بی رنگ و کم اهمیت جلوه می کند. غلام رضا را روی یکی از صندلی ها نشانید و خودش هم جایی برای نشستن پیدا کرد. مجله " زن روزی" را که از دیروز خریده بود و فرصت خواندنش را پیدا نکرده بود از داخل کیفش بیرون آورد و هنوز ورق نزده بود که معلم غلام رضا را بالای سرش دید، بلند شد و دوباره سلام گفت، این بار خوشحال شد چون پاسخ سلامش را گرفت اما این خوشی دوامی نداشت چون معلم به او گفت بهتر است که غلامرضا فقط در هفته دو روز را به مدرسه بیاید تا نظم کلاس زیاد به هم نریزد. آتیه بی چون و چرا پذیرفت و با بغض بلند شد، یادش افتاد که مادرش امروز قرار است آش نذری بپزد و کلی کار دارد، می رود کمک مادرش، معلم هیچ اصراری در ماندن همان روز غلامرضا در کلاس نکرد، آتیه دست غلامرضا را گرفت و به معلمش گفت که به آن ها اطلاع می دهد که چه روزهایی غلامرضا را به مدرسه خواهد آورد، سپس تشکر کرد و از کلاس بیرون آمد؛
یک چیزی مانده بود توی گلویش که نه بالا می رفت و نه پایین، یک چیزی که داشت باد می شد توی تنش، توی حیاط مدرسه، غلامرضا گریه کرد و از آتیه خواست تا او را بغل کند، آتیه او را با عشق هر چه بیشتر در آغوش گرفت و حفره خالی چشم های بدون حدقه او را بوسید؛ هنگامی که از مدرسه بیرون آمد خنکی هوا حالش را جا آورد، همان لحظه نگاهی به آسمان انداخت، آسمان آبی بود، بغض گلویش ترکید و اشکش سرازیر شد، آفتاب صبحگاهی با درخششی وصف ناپذیر می درخشید و هوا بوی زمستان داشت؛
____________________________________________________________