تجریش، پائیز هفتاد و هشت15/02/2009
تجریش، پائیز هفتاد و هشت05/02/2009
03/02/2009
24/01/2009

کوچ نکردم تا کوچ کردن را بیاموزد، خواندمش تا بخواند
**********
به اختیار نبود کوچ دوازده سالگی ام از خانه شمالی تا میو میوی تلخ و بی پروایی دویدنش را از روی دیوار همسایه ها تا آخر کوچه خاطرات، را سال ها با خود به دوش نکشم؛ گربه زیبایی مخملی زرد و سفیدی که هر گاه از مدرسه به خانه باز می گشتم لابلای پاهایم می چرخید، حیوان با محبتی که خاکستری از آن به جا نمانده اما هنوز احساس می کنم پشت سرم تا انتهای کوچه و کوچ اجباری ام می دود تا هر روز و هر شب دوازده سالگی ام را به خاطرم بیاورد و سبز قبای نازنینم،طوطی سخن گویم که بعد از کوچ اختیاری ام از ایران تمام پرهای خود را یک به یک و به مرور با منقار سرخ طلایی اش از خود جدا کرد و هنگامی که خورشید زیباتر از همیشه در آسمان پائیزی می درخشید از خانه مان رفت و پرواز کرد تا به من بیاموزد که کوچ را به خوبی آموخته است و بزرگ ترین معجزه عمرم را به خاطرم بیاورد که : فروغ، می توان بدون بال و پر نیز پرواز کرد
23/01/2009




***
13/01/2009
23/12/2008
19/12/2008
14/12/2008





از ایران برگشتم، مثل همیشه دیدن شهر و وطن بی نظیر بود، آسمان آبی شهرم می درخشید و طعم زندگی داشت، صدای سوت شبگرد محله ای در آبادان که با هر دم و بازدم خود در دهنی سوتش، لذت نوشاندن وعدهً خرید عروسک دخترکش را به او می چشاند مرا به وجد می آورد، تلاشی برای زنده ماندن. شب ها، پشت پنجره، زنی موهایش را شانه می کرد، آن طرف تر پیرمردی در بستر بیماری خود درد هزار بدن بیمار را به حقارت می کشید، کسی لباس سیاه پوشیده بود، دختری مانیکور زده در خیابان می دوید، هنگامی که خم شدم تا نارنگی های ریخته مرد را برای او جمع کنم یکی از آن طرف کشان کشان آمد تا نارنگی ها را بو کند، دیدن شکستن آن همه غرور به یغما رفته لذتی نداشت، تا روی برگرداندم ، آدم هایی را دیدم، مست و بی پروا در پی آشیانه ای، زیر آسمان شهر یا در سایه سار درختی، برف اگر ببارد خیلی خوب می شود، عاشق ها با قلب خود زمین را گرم می کنند، آن وقت تمام زمین شهر پر می شود از آه عاشق هایی که خانه ندارند
ساعت نه صبح است، سه روز است که برگشتم، سکوت سنگینی در این اطراف حاکم است، ماه کامل در آسمان دیده می شود، صدای تیک و تاک ساعت های دیواری اتاق نشیمن گویا درصددند تا تمام سکوت زمین را در این بخش از جهان ببلعند، این جا قطعاً دیگر ایران نیست، صبح ها قبل از این که چشم باز کنم، قار قار کلاغ ها و جیغ های کشدار طوطی های حوالی خانه مرا بیدار نمی کنند، دزد گیر موزیکال آقای پازوکی را هم دیگر صبح اول صبح نمی شنوم، دیگر صدای تک و توک رفتن بچه ها به مدرسه، که هنوز هوا سرد نشده بود خودشان را در شال و کلاه پوشانده بودند را ندارم، سه روز است که صبح ها هیبت مادرم را پشت میز صبحانه یا سرگرم کار خانه در آشپزخانه ندارم
04/10/2008
23/09/2008
چند ثانیه از زندگی آتیه
__________________
باد آخرین روزهای پائیزی، درخت های چنار حاشیهً پیاده رو میدان" بهارستان" را سخت به تکاپو وجنب و جوش واداشته بود. انبوه جمعیت در میدان موج می زد و راننده اتوبوس ها به ردیف در جایگاه مخصوص خود سرگرم سوار و پیاده کردن مسافرها بودند؛ هنگامی که " آتیه " از اتوبوس پیاده شد، باد سردی، دانه های برف را پاشید به صورتش، خودش را به سرعت به داخل یکی از کوچه های متصل به خیابان "ظهیرالدوله" انداخت و "غلام رضا" را گذاشت زمین، یکی از دست های پسرک را محکم در دست گرفت و کیف کوچکش را در دست دیگرش جابجا کرد؛ از میدان بهارستان تا مدرسه "خزائلی" ، پیاده حدود ده دقیقه راه بود؛

