
22/06/2007
جوجه ساعتی
غروب یکی از روزهای ماه اکتبر بود ، برگ درختان کاج و بلوط و بید به زردی می گرائید وسرخ
وارغوانی روی زمین می ریخت و کوچه و خیابان را فرش کرده بود. بوی نم و رطوبت چمن و برگهای خیس از باران عصرگاهی، رخوت خاصی به فضای کوچه داده بود
شب از راه می رسید و هوا رو به سردی می رفت، هر چه در زده بود کسی در را باز نکرده بود، ساعتها روی همان پلهً سنگی در ورودی ساختمان سنگی جا خوش کرده بود، جائی که نخستین مرتبه او را دیده بود، بعد با او به داخل ساختمان رفته و سه هفته با او زندگی کرده بود، باد سردی وزیدن گرفته بود، صورت و نوک بینی اش از سرما یخ زده بود، حتماً گل هم انداخته بود، همین طور پف زیر چشمهایش، چون دوباره درد خفیف و کهنهً شکمش شروع شده بود. تشنه اش بود و به خودش فحش می داد چرا دراین هوای سرد تشنه اش شده است، تصمیم گرفت بلند شود و قدم بزند، چند بار تا سر کوچه رفت وبرگشت، هر مرتبه که بر می گشت ساختمان بلند سنگی را برانداز می کرد، هیچ روزنهً نوری از خروجی های ساختمان دیده نمی شد، کسی داخل ساختمان نبود، ناگهان صدای پائی از پشت سر شنید، برگشت، مرد میان سال انگلیسی نگاهی از روی بی تفاوتی به او انداخت و از کنارش گذشت و به داخل خانه ای در همسایگی رفت، پس از چند دقیقه به همراه زنی از همان خانه خارج شد و این دفعه دیگر حتی آن نگاه سرد و خونسردانه را هم به او نینداخت. صدای آواز ملایم پرندگان را شنید، بهتر بود به جای فکرکردن آوازی زیر لب زمزمه کند، اما هیچ آوازی به مغزش خطور نکرد، دوباره روی همان پلکان سنگی نشست و کز کرد، حالا علاوه بر سرمای گزنده ای که بدنش را می سوزاند، دردی هم توی دلش پیچیده بود، اگر پول داشت بدون معطلی بر می گشت خانه و یک مسکن می خورد و تخت می خوابید! ناگهان صدای جغدی او را بخود آورد. ساعت چند بود؟ زمان را گم کرده بود، ساعتش را چند ماه پیش دزدیده بودند، یادگاری بود، تنها شیء که همراه خودش آورده بود و هر بار به آن نگاه می کرد یاد پدرش می افتاد، یاد دستهای زمخت و چروکیده اش ! دستهای پدر مانند یک تصویر ضبط شده در مغزش حک شده بود، شبهی درمیان تاریکی و خلوت کوچه نمایان شد، خودش بود، همان که بیاد داشت! لبخندی بر لب نشاند و از جای بلند شد و منتظر ماند، سلام واحوالپرسی و دستی از روی دوستی گذشته؛ ساعتی بعد، هم اتاقی ها یکی پس از دیگری از راه رسیدند؛ اتاق گرم و مطبوع بود، بوی پیاز داغ و گوشت سرخ شده درد شکمش را بیشتر کرده بود،
خوب تعریف کن ببینم
اومدم پولمو بگیرم
اومدم پولمو بگیرم
کدوم پول ؟
سه هفته هر روز همرات کار کردم
سه هفته هر روز همرات کار کردم
منظور؟
شنیدم دستمزدمونو یکجا گرفتی
غلط به عرضت رسوند ند
غلط به عرضت رسوند ند
خود صاحبکار گفت که حقوق منم داده به تو
واسه چی حقوق تو رو بده به من ؟ مگه خودت دست نداشتی ؟
فکر کرده بود هنوز با تو زندگی میکنم
چرند نگو! همه عالم و آدم می دونن که خونه تو عوض کردی
خودت جار زدی و به همه گفتی قرارمون نصف ، نصف بود
کدوم قرار؟
جون مادرت اذیت نکن، پولمو بده برم
جون مادرت اذیت نکن، پولمو بده برم
پول تو پیش من نیست
از عصر تو این سرما رو اون پلهً لعنتی نشستم و منتظر تو شدم که بیای و پولمو بدی، راستشو بخوای اصلاً حالم خوب نیست، می خوام برم خونه، پولمو بده، برم
ببین جوجه ساعتی ! خوب گوشاتو باز کن بهت چی میگم
به من نگو جوجه ساعتی
اصلاً می خوام بگم ، بینم چیکارمی کنی ؟
پولمو می دی یا نه ؟
نه! حالا چی میگی ؟
پولمو می دی یا نه ؟
نه! حالا چی میگی ؟
همه او را به این نام می شناختند ، جوجه ساعتی
ماجرای همان ساعت یادگاری پدر و بلند کردن آن از سوی یکی از هم خانه ای ها شده بود لق لقهً زبان این جماعت! بلند شد و راه افتاد، صدای قدم های او را از پشت سر می شنید، می گفت شب بماند، از شنیدن صدای شب حالت تهوع به او دست داد. از پله ها پائین آمد. دست به جیب برد. انگشتانش یک سکهً یک پوندی و دو یا سه سکه بیست پنسی را لمس کردند. دقیقاً نمی دانست چه مقدار پول دارد؛
ماجرای همان ساعت یادگاری پدر و بلند کردن آن از سوی یکی از هم خانه ای ها شده بود لق لقهً زبان این جماعت! بلند شد و راه افتاد، صدای قدم های او را از پشت سر می شنید، می گفت شب بماند، از شنیدن صدای شب حالت تهوع به او دست داد. از پله ها پائین آمد. دست به جیب برد. انگشتانش یک سکهً یک پوندی و دو یا سه سکه بیست پنسی را لمس کردند. دقیقاً نمی دانست چه مقدار پول دارد؛
حالا بمون ، فردا صبح برو ، جوجه خوشگل خودم
پولمو می دی ؟
اگه بمونی شاید یه کاریش کردم
ناگهان صدای شلیک خنده ای را از پشت سر شنید، صاحب خنده کمی دورتر از آنها ایستاده بود، در یک دست چند تکه لباس چرک و سیاه که از لکه های چربی و روغن کبره زده بود و در دست دیگر یک جعبه پودر داشت
برو بچه جون، برو اینجا واینسا، خراب می شی، بد جائی اومدی، راست می گه این رفیقمون، اگه پول داشت که بهت می داد ، برو جوجه ساعتی
دیگر چیزی نمی شنید، از شنیدن کلمهً جوجه ساعتی متنفر بود. وارد کوچه شده بود . صدای بسته شدن محکم در خانه داخل گوشش می پیچید، با قدم های بلندی که بر می داشت، می خواست هر چه زود تر از آنجا دور شود، نمی دانست چقدر از راه را دویده بود. سرما را احساس نمی کرد، بدنش خیس عرق شده بود، دیگر اثری از درد کهنهً شکمش نبود، باران تازه شروع کرده بود به باریدن
ناگهان صدای شلیک خنده ای را از پشت سر شنید، صاحب خنده کمی دورتر از آنها ایستاده بود، در یک دست چند تکه لباس چرک و سیاه که از لکه های چربی و روغن کبره زده بود و در دست دیگر یک جعبه پودر داشت
برو بچه جون، برو اینجا واینسا، خراب می شی، بد جائی اومدی، راست می گه این رفیقمون، اگه پول داشت که بهت می داد ، برو جوجه ساعتی
دیگر چیزی نمی شنید، از شنیدن کلمهً جوجه ساعتی متنفر بود. وارد کوچه شده بود . صدای بسته شدن محکم در خانه داخل گوشش می پیچید، با قدم های بلندی که بر می داشت، می خواست هر چه زود تر از آنجا دور شود، نمی دانست چقدر از راه را دویده بود. سرما را احساس نمی کرد، بدنش خیس عرق شده بود، دیگر اثری از درد کهنهً شکمش نبود، باران تازه شروع کرده بود به باریدن
***
وقتی به خانه رسید پاسی از شب گذشته بود، لباس هایش خیس بود. هم اتاقی جدیدش هنوز نیامده بود! دیشب سر
آشپز او را جریمه کرده بود و مجبور شده بود تا ساعت چهار صبح در آشپزخانه بماند، اما امشب نمی دانست برای چه دیر کرده است. لباس های خیسش را از تن بیرون آورد. خانه سرد بود، تصمیم گرفت یک مسکن بخورد و بخوابد. از فردا می توانست برود دنبال یک کار دیگر، از کار کردن در رستوران خسته شده بود، در همین فکر بود که یکباره نگاهش به کاسه ای سوپ افتاد که مطمئن بود سرد است ! با دیدن آن گل از گلش شکفت ، قاشق اول سوپ را که به دهان برد و بلعید موجی از سرما تو دلش پیچید، قاشق دوم را که مزمزه کرد
نوشته ای را کنار کاسهً سوپ دید. هم اتاقی اش روی یک برگه کاغذ نوشته بود
نوشته ای را کنار کاسهً سوپ دید. هم اتاقی اش روی یک برگه کاغذ نوشته بود
29/05/2007
سخنی با خوانندگان
انسان ها در تقابل با محیط تابع شرایط اند و انگیزه و خواسته هایشان با شرایط زیستی اطراف تغییر می کند و اما شیوه زندگی در خارج از کشور تفاوت بسیار با زندگی در داخل دارد ، تا زمانی که در اینجا زندگی نکرده بودم متوجهً این همه تفاوت نبودم و حالا هر چه زمان می گذرد در می یابم که تفاوت از زمین است تا آسمان
اگر در بسیار ی از متن هایم از تاثیر پذیری ناموزون روح قهرمان هایم در تقابل با اجتماع آینه ای شدمد رمقابل شما تنها واکنش متقابلی بوده که بر خود من گذاشته اند ، من تنها برشی کوتاه از طول عمر آنها را به قلم کشیده ام، بدرستی واقفم که موفقیت تنها به تحصیلات عالی و کسب مدرک و کار پر درآمد و شهرت نیست، در این وادی انسان های گمنامی هستند که بدون انتخاب این گزینه ها سرشار از زندگی اند مهاجرهائی دیده ام که در کسب درجات مادی و معنوی به اندکی راضی اند و آنها که هر چه می اندوزند
کم می آورند در حالی که محیط یکی است و تنها ناهمگونی حاضر نوع شخصیت آنهاست و این است که بنیاد آنها را متغیر ویا واضح تر بگویم زندگی در خارج از کشور باعث می گردد تا از هم متمایز گردندو اما اگر نا زیبائی هائی در رفتارشان به چشم می خورد و قالب متن هایم علارغم پرداخت به آدم ها ی واقعی و تراژدی زندگی آنها گاهی به سمت طنز سوق می یابد عمدی نیست و ناخودآگاهانه استposted by فروغ at 2:10 PM 15 comments links to this post
Thursday, May 04, 2006
کم می آورند در حالی که محیط یکی است و تنها ناهمگونی حاضر نوع شخصیت آنهاست و این است که بنیاد آنها را متغیر ویا واضح تر بگویم زندگی در خارج از کشور باعث می گردد تا از هم متمایز گردندو اما اگر نا زیبائی هائی در رفتارشان به چشم می خورد و قالب متن هایم علارغم پرداخت به آدم ها ی واقعی و تراژدی زندگی آنها گاهی به سمت طنز سوق می یابد عمدی نیست و ناخودآگاهانه استposted by فروغ at 2:10 PM 15 comments links to this post
Thursday, May 04, 2006
16/04/2007
بهانه
07/04/2007
گذشته

گذشته بمانند کتابی می ماند کهنه ، که می توانی هر لحظه بخواهی آن را ورق بزنی و به عکس هایش نگاه کنی ، دیدن بعضی عکس ها به وجد ت می آورد و از دیدن بعضی از آنها احساس انزجار می کنی، من نیز گاهی از سر خوشحالی اشک شوقی ریختم و زمانی از سر انبوه رنج ، مانند مجسمه ای متحرک زندگی کردم
***
روزهای جوانی و کلاس های درس دانشکده در ملال و خستگی روزهای جنگ و رها کردن روح خود در پناه درس معلم ها و یافتن آسایشی اگر چه کوچک در همان زمان کوتاه دو ساعته به آدمی چنان انرژی می بخشید که انگار دوباره زنده شده ای، کلاس های ادبیات نمایشی بهزاد فراهانی و داستان نویسی جمال میر صادقی و ناصر زراعتی و ... در مرز بیست ودو و سه سالگی مرا سرشاراز وجد و سرور می کرد، با این که در آن سال پها شدید ترین سیلی عمرم را از روزگار خورده بودم اما شور و اشتیاق حضور در کلاس ها لحظه ای از من دور نمی شد. با اتمام دانشکده و خداحافظی از درس ها، زندگی، مرا به سمت دیگری پرت کرد و زمانی که دوباره خود را یافتم سال ها از آن روزها گذشته بود. چند سال قبل، روزی یکی از دوستان به من گفت آقای زراعتی نشانی گذاشته اند و پیغام داده اند که اگر شاگردانش متنی نزدشان
دارند بروند و از ایشان بگیرند، اما از آنجائی که همیشه دیر از خواب بیدار می شدم، نرفتم، نمی دانم از سر بی همتی بود و یا داشتم به غول خستگی و رنجی که به جانم افتاده بود عادت می کردم . در همین راستا، پنج یا شش سال قبل در یکی از روزهای بهار پیاده و به طور اتفاقی از کنار درختان چنار حاشیه خیابان سهروردی می گذشتم و به سمت خانه می رفتم که توجه ام به یک کتاب فروشی جلب شد، داخل رفته و سراغ کتابی را گرفتم، کتاب فروش یک زن بود، نمی دانم چرا صحبت من و او به آقای میر صادقی کشیده شد، او گفت که آقای میر صادقی گاه گاهی به اینجا می آیند و جلسه کتاب دارند، می خواستم دوباره بعد از سالها او را ببینم و از او بخواهم یکی از نمایش نامه هایم را بخواند و راهنمایم باشد، شماره تلفن گذاشتم و آمدم، یک ماهی گذشت، اتفاقی نیفتاد، دوباره به آنجا رفتم و نشانی گذاشتم، باز خبری نشد و بعد از آن، هر وقت با ماشین از آنجا می گذشتم کتابفروشی بسته بود. به هر حال وقتی بیدار شدم که آقای زراعتی از ایران رفته بود و من با غول خفته در وجودم در روزمرگی غرق شده بودم، آقای فراهانی را می توانستم هر روز ببینم اما هراس اینکه مبادا او روزی متن های رادیویی ام را در رادیو بخواند و بگوید این چرندیات چیست که به هم بافته ای مرا از او دور کرده بود! شور و شوق یافتن آقای میر صادقی نیز از سرم افتاده بود، اتفاقی افتاده بود، بارها از خودم می پرسیدم چه بر سرم آمد ؟ نتیجهً آن همه پرسش و پاسخ خنجری برداشتن و به سینهً غول خفته فرو کردن بود، پرواز بود و در آسمان آبی غوطه ور شدن بود، اگر چه کمی دیر بود اما شاد و مسرور بودم از این رهائی، من نجات پیدا کرده بودم
دارند بروند و از ایشان بگیرند، اما از آنجائی که همیشه دیر از خواب بیدار می شدم، نرفتم، نمی دانم از سر بی همتی بود و یا داشتم به غول خستگی و رنجی که به جانم افتاده بود عادت می کردم . در همین راستا، پنج یا شش سال قبل در یکی از روزهای بهار پیاده و به طور اتفاقی از کنار درختان چنار حاشیه خیابان سهروردی می گذشتم و به سمت خانه می رفتم که توجه ام به یک کتاب فروشی جلب شد، داخل رفته و سراغ کتابی را گرفتم، کتاب فروش یک زن بود، نمی دانم چرا صحبت من و او به آقای میر صادقی کشیده شد، او گفت که آقای میر صادقی گاه گاهی به اینجا می آیند و جلسه کتاب دارند، می خواستم دوباره بعد از سالها او را ببینم و از او بخواهم یکی از نمایش نامه هایم را بخواند و راهنمایم باشد، شماره تلفن گذاشتم و آمدم، یک ماهی گذشت، اتفاقی نیفتاد، دوباره به آنجا رفتم و نشانی گذاشتم، باز خبری نشد و بعد از آن، هر وقت با ماشین از آنجا می گذشتم کتابفروشی بسته بود. به هر حال وقتی بیدار شدم که آقای زراعتی از ایران رفته بود و من با غول خفته در وجودم در روزمرگی غرق شده بودم، آقای فراهانی را می توانستم هر روز ببینم اما هراس اینکه مبادا او روزی متن های رادیویی ام را در رادیو بخواند و بگوید این چرندیات چیست که به هم بافته ای مرا از او دور کرده بود! شور و شوق یافتن آقای میر صادقی نیز از سرم افتاده بود، اتفاقی افتاده بود، بارها از خودم می پرسیدم چه بر سرم آمد ؟ نتیجهً آن همه پرسش و پاسخ خنجری برداشتن و به سینهً غول خفته فرو کردن بود، پرواز بود و در آسمان آبی غوطه ور شدن بود، اگر چه کمی دیر بود اما شاد و مسرور بودم از این رهائی، من نجات پیدا کرده بودم
تابلوی بالا یکی از نقاشی های " هدیه" دوستم در منچستر است (*)posted by فروغ at 1:00 PM 5 comments links to this post
27/01/2007
پاریس
اولین سفر دختر به پاریس بود، ایستگاه قطار خلوت بود. پسری که روبروی او روی صندلی نشسته بود، چهرهً استخوانی زشتی داشت با دماغی عقابی و چشمانی به گود نشسته، دستکش چرمی سیاه رنگی پوشیده بود و به نظر می رسید یکی از دست هایش فقط یک انگشت داشت و این تصویر دختر را بیش از هر چیزی تحت تاًثیر قرار داده بود
به ساعت خود نگاه کرد، ده دقیقه دیگر قطار از راه می رسید؛ از گورستان " پرلاشز
بر می گشت، روز اول عید بود، رفته بود سر قبر " صادق هدایت" و کلی گریه کرده بود، هنگام سال تحویل آنجا بود، کنار هدایت، حالا دیگر باید بر می گشت به هتل و خودش را برای رفتن به کاباره " مولن روژ" آماده می کرد، بلیطش را از لندن تهیه کرده بود و می خواست با یکی دو تا از هم سفرهایش به آنجا برود و این کافه مشهور را از نزدیک ببیند
به نظر او همه چیز جالب بود، از سگ های پودل گرفته تا چوب سیگارهای بلند زنان شان و پالتوهای بلند مشکی پسران فرانسوی با یقه های بلند و ایستاده و کفش های چرمی مشکی شان تا آلودگی خفه کنندهً پاریس و برج ایفل غبارگرفته، ازبی سر و سامانی ورودی های موزهً " لوور" و این که راهنماهای داخل موزه سیگار می کشیدند و بدون هیچ ممنوعیتی دود سیگار را به سمت تابلوها می فرستادند ومهم تر از همه این که خیابان " شانزه لیزه"، آن طور که شنیده بود دیدنی نبود و جز یک خیابان پهن و طولانی چیزی از آن در خاطرش نمانده بود واما در بین همه این دیدنی ها "مونت مارت" زیباترین خیابانی بود که دیده بود، دیدار نقاشان او را به وجد آورده بود، احساس این که شاید در آینده خودش نیز نقاش بزرگی شود و یا با یکی از آن پیرمردهای نقاش خوش لباس و مهربان فرانسوی که قلم مو به دست چون عروسکی زیبا در خیالش می رقصیدند معاشر شود واین معاشرت او را به یک عشق عظیم نزدیک سازد و پیوند این عشق از او یک هنرمند مشهور بسازد او را به وجد می آورد
در همین حین متوجه دو پسرایرانی شد که با هم فارسی حرف می زدند، پسر یک انگشتی هم کنار آن ها نشسته بود، پس پسرایرانی بود، گوش تیز کرد، گفتگو در بارهً دختری مو قرمز بود، آنجا پر بود از زن هایی با گیسوان قهوه ای و قرمز و بلوند و مشکی، کنجکاو شد و به اطراف نگاه کرد، کسی را به غیر از خودش با موهای قرمز ندید
حالا بدون این که به پسرها نگاه کند با دقت به حرف هایشان گوش می داد، یکی می گفت: " نگاه کنید چه نازه" و آن دیگری می گفت: " نه بابا اونقدرها هم آش دهن سوزی نیست"، هر کدام نظری می دادند وبعد با هم می خندیدند
دختر با خودش فکر می کرد این ایرانی ها مانند لشگر شکست خوردهً ناپلئون می مانند، همه جا هستند
از لابلای صحبت آنها دریافت که پسر زشت رو در صدد است به او چشمک بزند! نگرانی شان این بود اگر چشمک بزند چه اتفاقی می افتد؟
به تنگ آمده بود، دوباره به ساعت نگاه کرد، از قطار خبری نبود.دقایقی
بعد گویا داشت کار به جاهای باریک می کشید وصحبت ها مردانه می شد، به نظر
می رسید حتی یک در صد هم احتمال نمی دادند دختر ایرانی باشد. هنوز بحث بر سر این بود که پسر زشت رو چشمک را بزند یا نه که ناگهان دختر با صدای بلند گفت
بابا می خوای چشمک بزنی بزن دیگه، بزن، چرا معطلی؟ بزن و خیال تو راحت کن دیگه! یک ساعته داری می گی چشمک بزنم یا نه؟ بابا بزن، خجالت نکش
پسرها بهت زده به هم نگاه می کردند، همگی از این که دختر مو قرمز ایرانی بود جا خورده بودند، پسر زشت رو زودتر از بقیه به خودش آمد و بدون معطلی عذر خواهی کرد، دو پسر دیگر بی هیچ حرفی سرشان را پایین انداختند و از آنجا دور شدند، شاید هم با خودشان فکر می کردند بلکه هم قطاری شان در این میان فرصتی پیدا کند و چشمک را بزند اما درهمان لحظه قطار از راه رسید و دختر موقرمز بلند شد و به سمت قطار رفت، داشت سوار قطار می شد که شنید " راستی عید تون مبارک
وقتی برگشت از قاب بسته پنجره تنها انگشت بریده پسر را دید که بدون دستکش سیاهش به منظور خداحافظی در هوا تاب می خورد
+ نوشته شده در 6 Jan 2007ساعت 15:35 توسط فروغ
GetBC(25);
10 نظر
06/09/2006
باران می بارد، نگاه آسمانی گل ها، پنجره روشن، در بسته، چشمان خیس من روی برگ های سبز درخت کهن اقاقیای باغچه همسایه، خودخواهی حاکمان قدرت، تقه های بلند پستچی بر در، هیاهوی باد لابلای خوشه های تمشک روی پرچین خانه، رویش دوباره من، فراری ها، دوشنبه ها، خستگی روزانه، زنگ تلفن، رز قرمز باغچه، جسمی ناتوان، اندیشه ای فراخور مصلحت، از دست دادن ها، سه شنبه ها
گفتگویی خاموش؛
غم ندیدن خانه، فراموشی پرواز آخر درنا، پرداخت هفتگی پول آب، برق، گاز، تلفن، تلویزیون، مالیات، بیمه و قسط نوای محزون سه تار، لذت دیدار چشمانی عاشق، صدای جوجه پرستوهای مشتاق پرواز زیر شیروانی، سنگ صبور بودن، امید رویش پیچک نیلوفر تازه کاشته شده از دل خاک، پیگیری همیشگی اخبار ایران و جهان، دیدن هر روزه ساقه نورس بنفشه های جوان، غرور و تواضعی دروغین؛
خنده ای کمرنگ، پختن و روفتن و شستن، جسد های افتاده بر خاک، پارک سبز و بزرگ شهر، ساختمان های مدرن چهارشنبه ها، حسرت در آغوش کشیدن هر آن که دوستش می داری، باز شدن چشمان خواب آلود کودک دلبند، قطره اشکی از روی دلتنگی سالیان رفته، زباله ها، گذران لحظه ها و دقایق زندگی، گذشت شنبه ها، سکوت، فروشگاه ها و اجناس نو و رنگین، زندانی ها، خانه های تاریک و قدیمی، نگاه های سرد و تهی، لبخندی مصنوعی، هویت های مخفی، خواندن ترانه ای، یاد آوری دوستان، پنجشنبه ها، ترس و اوهام، انتظار خبری از ایران، پرداختی های عقب افتاده، خرابه ها، جمعه ها، دل تسلائی، رفتن، قهقهه بلند من، شمع های خاموش گورستان، پرواز دسته جمعی کلاغ ها، یک شنبه های فراری، خرید هفتگی، عکس های وطن، زمزمهً شعری؛
هنوز باران می باردposted by فروغ at 1:03 AM 31 comments links to this post
24/08/2006

یک عمارت قدیمی و چهار دیوار بلند سنگی در شهری شلوغ و کوچه ای باریک و بن بست با جانی تبدار و تشنه باران ؛
فهیمه منتظر خواهرش است
***
ستاره کوچکترین خواهر از یک پیوند ناخواستنی ، پدری که هرگز ندید ومادری که تنها بیماری او را هنگام مرگ بیاد دارد و برادرانی که هر کدام در پیلهً تنیده خود گرفتار اند؛
فهیمه باید زندگی کند ، او هر روز چندین مرتبه تنهایی پیرزنی را می خورد ، پوشک او را عوض می کند ، ماساژ می دهد ، می شوید و می پزد؛فهیمه می گوید ستاره چشمش را به روی حقیقت بسته است ، می گوید او خود را اسیر شب زنده داری های مردانی نموده که از زن تنها نشان او را می جویند اما ستاره می گوید فهیمه می خواهد همه دردمندی های یک آدم را در خودش جا بدهد؛
***
شب از راه رسید و ستاره نیامد ، فردا و فرداهای دیگر نیز؛
***
ستاره کوچکترین خواهر از یک پیوند ناخواستنی ، پدری که هرگز ندید ومادری که تنها بیماری او را هنگام مرگ بیاد دارد و برادرانی که هر کدام در پیلهً تنیده خود گرفتار اند؛
فهیمه باید زندگی کند ، او هر روز چندین مرتبه تنهایی پیرزنی را می خورد ، پوشک او را عوض می کند ، ماساژ می دهد ، می شوید و می پزد؛فهیمه می گوید ستاره چشمش را به روی حقیقت بسته است ، می گوید او خود را اسیر شب زنده داری های مردانی نموده که از زن تنها نشان او را می جویند اما ستاره می گوید فهیمه می خواهد همه دردمندی های یک آدم را در خودش جا بدهد؛
***
شب از راه رسید و ستاره نیامد ، فردا و فرداهای دیگر نیز؛
کاش فهیمه می توانست خواهرش را در خانه بخت فراموش شده خود پنهان کند و قفلی بزرگ به در آن بیاویزد؛
سالی گذشت و سالهایی دیگر نیز از پی هم ؛
فهیمه هم چنان بغض انتظار آمدن خواهرش را با خود به خانه پیرزن می برد ، انسانی که شاید هرگز برنگردد؛ گره بختی باز نشد و پیرزن مفلوک بدبخت بخت برگشته نیز نمرد، فهیمه باید یادش بماند سر راه رفتن به خانه پیرزن برای او پوشک بخرد؛posted by فروغ at 11:56 PM 16 comments links to this post
سالی گذشت و سالهایی دیگر نیز از پی هم ؛
فهیمه هم چنان بغض انتظار آمدن خواهرش را با خود به خانه پیرزن می برد ، انسانی که شاید هرگز برنگردد؛ گره بختی باز نشد و پیرزن مفلوک بدبخت بخت برگشته نیز نمرد، فهیمه باید یادش بماند سر راه رفتن به خانه پیرزن برای او پوشک بخرد؛posted by فروغ at 11:56 PM 16 comments links to this post
11/08/2006
جوجه اردک زشت قصه های تو

با جسمی بیمار و روحی خسته و رنجور بدنیا آمدم . بیست مرداد شصت و شش؛امروز سالگرد تولد من است؛
چند سال گذشته است؟
کمتر از پنج ثانیه سال های رفته را با انگشتان دستم می شمارم ، یک ، دو ، سه ، چهار، پنج ، شش، هفت ، هشت، نه ، ده؛
ده سال است او را ندیده ام ، مادرم را می گویم ، در این مدت حتی صدایش را نشنیده ام؛غروب پائیز یکی از روزهای نه سالگی ام دست های کوچک و محتاجم را غریبانه از دست های بزرگ خود جدا کرد و رفت؛
در خانه پدر نامش را به زبان نمی آورم؛ممنوع است؛من به اجبار اطاعت می کنم؛
همه فکر می کنند مادرم را فراموش کرده ام اما هنوز پیراهن گلدار بنفش با گلهای سرخابی او را بیاد دارم ، قصه جوجه اردک زشت را که هر شب برایم می خواند و شعر آدامسی را وقتی می خواست مرا بخنداند و کشیده محکمش، وقتی یک روز بی هوا دستش را در خیابان ول کردم و به سمت ماشین ها دویدم را؛
ده سال است که چشم براه اویم، بسیاری از شبها خاموش و بی صدا در حسرت آغوش گرمش گریه کردم، فکر
در خانه پدر نامش را به زبان نمی آورم؛ممنوع است؛من به اجبار اطاعت می کنم؛
همه فکر می کنند مادرم را فراموش کرده ام اما هنوز پیراهن گلدار بنفش با گلهای سرخابی او را بیاد دارم ، قصه جوجه اردک زشت را که هر شب برایم می خواند و شعر آدامسی را وقتی می خواست مرا بخنداند و کشیده محکمش، وقتی یک روز بی هوا دستش را در خیابان ول کردم و به سمت ماشین ها دویدم را؛
ده سال است که چشم براه اویم، بسیاری از شبها خاموش و بی صدا در حسرت آغوش گرمش گریه کردم، فکر
می کردم اگر گریه کنم
صدایم را می شنود و می آید و مرا می بوسد و برایم قصه می گوید تا خوابم ببرد اما نیامد یا که شنید و نیامد؛
مادرم آیا هرگز شده دلتنگ من شوی ؟ من در نه سالگی خود و در همان حیاط جدایی باقی مانده ام؛ آن پسر بچه کوچک نه ساله اکنون جوان نوزده ساله ای ست که در تمام این سالها با رویای شیرین حضور تو زندگی کرده است صدایم را می شنوی ؟ آیا هنوز پشت آن پنجره ایستاده ای ؟
. تولدم مبارک مادرposted by فروغ at 11:47 PM 34 comments links to this post
صدایم را می شنود و می آید و مرا می بوسد و برایم قصه می گوید تا خوابم ببرد اما نیامد یا که شنید و نیامد؛
مادرم آیا هرگز شده دلتنگ من شوی ؟ من در نه سالگی خود و در همان حیاط جدایی باقی مانده ام؛ آن پسر بچه کوچک نه ساله اکنون جوان نوزده ساله ای ست که در تمام این سالها با رویای شیرین حضور تو زندگی کرده است صدایم را می شنوی ؟ آیا هنوز پشت آن پنجره ایستاده ای ؟
. تولدم مبارک مادرposted by فروغ at 11:47 PM 34 comments links to this post
16/07/2006
متن زیر نوشته آقای بهرامیان عزیز از وبلاگ سارا شعر است http://www.sarapoem.com/
آنقدر تحت تاًثیر سبک نوشتاری شان قرار گرفتم که دلم نیامد دوستانم را از خواندن آن بی
نصیب بگذارم ذوق و قریحه آقای بهرامیان در این عرصه ستودنی ست
**********
چند روزی است از فکر ضیاءگل خاطره شما بیرون نمی آیم....ضیاءگل قصه شما با سبزه ناز نوشته های من شاید یکی باشند... در
چشم های هر دویشان می شود تاریخ محتوم ملتی آواره را خواند و گریست. ضیاء گل بر تخت بیمارستان پارس یا هر دوزخ دیگر کدام درد نا تمام را با تکه تکه های تنش دارد خراج میدهد که اینچنین آرام در چشم های خیس مادر بغض کرده است... حالا شاید دستفروش های دور گرد خلخال هایش را به حراج گذاشته باشند... شاید روسری گلدارش را باد های کولی بر گل های صورتی گزبنی داغ دخیل بسته باشند....شاید با تکه های جامه نارنجی اش ، نیروهای پاسدار صلح گرد خاک افغان را از چکمه هایشان می زدایند... شاید هنوز در گوشه ای از این روزهای بر باد رفته، چشم های منتظرش همچنان رد سواری را می پاید که از چراغ قرمزهای میدان شوش بگذرد و برای لبهای براماسیده اش چند شاخه کابل بیاورد. آبها که از آسیاب بیفتد به خانه بر می گردیم آنوقت من خستگی این سفر دور و دراز را در بی خوابی چشم هایت خواهم گریست تا بدانی پریشان کدام سمت بارانی ام... وقتی به خانه برگردیم این شعر نا تمام را با گلو بند بغض هایت به دار خواهم آویخت در میدان صبحگاه ... میان تردید باد ها و چکمه های معلق... آن وقت من می مانم و سیاهی چشم هایی که تو را خوابهای رنگی خواهد دید... طرحی از کلاغی رنگ رنگی که بر شلال مو ها یت آویخته ای سبزه بناز می آیه محرم راز می آیه این را از گلوی گر گرفته ای غدیر بارها شنیده بودم و از زنان باج و پنجشیر که توی محله ما مثل یک وصله ی ناجور، درخانه ای قدیمی بچه هایی نو می زایند... بچه هایی بی شناسنامه ... بچه هایی زرد... بچه هایی که راه خانه را تا همیشه گم خواهند کرد... بچه های عطر تند واکس ... بچه ها بی دوچرخه... بچه های بی همبازی کوچه بالایی امروز سه شنبه چندم تیرماه ... درست ساعت ده اتفاق تازه ای نخواهد افتاد... قطار ساعت ده طبق معمول از موازی چشمهایت خواهد گذشت و اگر در سراسیمگی سکوت و در انهدام لبخند هایی که برایت دست تکان می دهند صدای هلهله ای شنیدی بدان که اتفاق تازه ای نیفتاده است ... تنها دخترکانی از قبیله ای دور شادمانگی خند های تو را به رقص و پایکوبی بر خاسته اند... شادی غم غریبی است و اندوهی است ناگزیر که در همهمه همیانه و تازیانه ها شانه های متلاشی مرا به رقص و هلهله وامی دارد... من فرو می ریزم... من باید فرو بریزم از برج های یازده سپتامبر تا فردا گانگسترهای هیاهو ... مسیحیان دشوار در خمار چشم دخترکان قندوز و قندهار جنگ صلیبی راه نیاندازند... گوشواره های سبزه ناز را می فروشم به بهای هیچ... به تاوان شقاوت برادرانم تا فردا زمین در شبیخون تیره تریاک حالی بحالی نشود... چشمهایم را می بارم بر زخمهای کهنه مزار شریف تا سلام هایم بی جواب نماند وقتی دخترکان روبنده و پولک در غریو باد ها نام بی بلولای لیلای مرا دف می کوبند قسم خوردم به دیدار عزیزت وای و دلبر....صبا مززار میرم.....دیدن یار می رمبه اون چشم ساه سرمه ریزت وای و دلبر....صبا مززار میرم.....دیدن یار می رمسر از سودای عشقت بر ندارم وای و لیلی....صبا مززار میرم.....دیدن یار می رمکه تا خونم به دامانت بریزه وای و دلبر....صبا مززار میرم.....دیدن یار می رم مرا می رقصد کسی میان هیاهوی بادها بی که گوشه آرام قبایش بپاشد بر خرده ریزهای یکشنبه بازار... بی که آهوان آبستن آرام بگیرند در سرمه ریز چشمهاش...این است همان مهتاب تلخی که یک روسری از حناسه ی بلدر چین به من نزدیک تر است... من توی کدام خواب ندیده ام چشم های شرقی اش را گریسته ام... توی کدام میدان صبحگاه ... میان کدام چکمه های معلق
چشم های هر دویشان می شود تاریخ محتوم ملتی آواره را خواند و گریست. ضیاء گل بر تخت بیمارستان پارس یا هر دوزخ دیگر کدام درد نا تمام را با تکه تکه های تنش دارد خراج میدهد که اینچنین آرام در چشم های خیس مادر بغض کرده است... حالا شاید دستفروش های دور گرد خلخال هایش را به حراج گذاشته باشند... شاید روسری گلدارش را باد های کولی بر گل های صورتی گزبنی داغ دخیل بسته باشند....شاید با تکه های جامه نارنجی اش ، نیروهای پاسدار صلح گرد خاک افغان را از چکمه هایشان می زدایند... شاید هنوز در گوشه ای از این روزهای بر باد رفته، چشم های منتظرش همچنان رد سواری را می پاید که از چراغ قرمزهای میدان شوش بگذرد و برای لبهای براماسیده اش چند شاخه کابل بیاورد. آبها که از آسیاب بیفتد به خانه بر می گردیم آنوقت من خستگی این سفر دور و دراز را در بی خوابی چشم هایت خواهم گریست تا بدانی پریشان کدام سمت بارانی ام... وقتی به خانه برگردیم این شعر نا تمام را با گلو بند بغض هایت به دار خواهم آویخت در میدان صبحگاه ... میان تردید باد ها و چکمه های معلق... آن وقت من می مانم و سیاهی چشم هایی که تو را خوابهای رنگی خواهد دید... طرحی از کلاغی رنگ رنگی که بر شلال مو ها یت آویخته ای سبزه بناز می آیه محرم راز می آیه این را از گلوی گر گرفته ای غدیر بارها شنیده بودم و از زنان باج و پنجشیر که توی محله ما مثل یک وصله ی ناجور، درخانه ای قدیمی بچه هایی نو می زایند... بچه هایی بی شناسنامه ... بچه هایی زرد... بچه هایی که راه خانه را تا همیشه گم خواهند کرد... بچه های عطر تند واکس ... بچه ها بی دوچرخه... بچه های بی همبازی کوچه بالایی امروز سه شنبه چندم تیرماه ... درست ساعت ده اتفاق تازه ای نخواهد افتاد... قطار ساعت ده طبق معمول از موازی چشمهایت خواهد گذشت و اگر در سراسیمگی سکوت و در انهدام لبخند هایی که برایت دست تکان می دهند صدای هلهله ای شنیدی بدان که اتفاق تازه ای نیفتاده است ... تنها دخترکانی از قبیله ای دور شادمانگی خند های تو را به رقص و پایکوبی بر خاسته اند... شادی غم غریبی است و اندوهی است ناگزیر که در همهمه همیانه و تازیانه ها شانه های متلاشی مرا به رقص و هلهله وامی دارد... من فرو می ریزم... من باید فرو بریزم از برج های یازده سپتامبر تا فردا گانگسترهای هیاهو ... مسیحیان دشوار در خمار چشم دخترکان قندوز و قندهار جنگ صلیبی راه نیاندازند... گوشواره های سبزه ناز را می فروشم به بهای هیچ... به تاوان شقاوت برادرانم تا فردا زمین در شبیخون تیره تریاک حالی بحالی نشود... چشمهایم را می بارم بر زخمهای کهنه مزار شریف تا سلام هایم بی جواب نماند وقتی دخترکان روبنده و پولک در غریو باد ها نام بی بلولای لیلای مرا دف می کوبند قسم خوردم به دیدار عزیزت وای و دلبر....صبا مززار میرم.....دیدن یار می رمبه اون چشم ساه سرمه ریزت وای و دلبر....صبا مززار میرم.....دیدن یار می رمسر از سودای عشقت بر ندارم وای و لیلی....صبا مززار میرم.....دیدن یار می رمکه تا خونم به دامانت بریزه وای و دلبر....صبا مززار میرم.....دیدن یار می رم مرا می رقصد کسی میان هیاهوی بادها بی که گوشه آرام قبایش بپاشد بر خرده ریزهای یکشنبه بازار... بی که آهوان آبستن آرام بگیرند در سرمه ریز چشمهاش...این است همان مهتاب تلخی که یک روسری از حناسه ی بلدر چین به من نزدیک تر است... من توی کدام خواب ندیده ام چشم های شرقی اش را گریسته ام... توی کدام میدان صبحگاه ... میان کدام چکمه های معلق
12/07/2006

یکی از تابلوهای دوستم هدیه *
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه چاهی درانتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی
مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک
تنهایی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریمس رشار می کند
ومی شود از آنجا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
...
قسمتی از شعر پنجره زنده یاد فروغ
دوستان عزیزم تا اوایل سپتامبر آینده از بودن در کنارتان محرومم و به اینترنت دسترسی ندارم ، به محض اینکه برگشتم بهتون سر
08/07/2006
مهران تمام شب بیدار مانده و با خودش کلنجار رفته بود. رضا هم اتاقی اش ، شب گذشته به خانه نیامده بود و او هرچه به تلفن همراهش زنگ زده بود بی جواب مانده بودرضا دو سال قبل به انگلیس آمده بود و دیروز وقتی مهران در یکی از خیابان های شهر در حال پرسه زدن بود به او زنگ زده بود و گفته بود که نامهً اقامت او آمده است و بعد که مهران به خانه آمده بود رضا رفته بود و مهران فرصت گپ زدن با او پیدا نکرده بود بوی تخم مرغ سرخ شده و بخار آب چائی با افکار و خیالات مهران مخلوط شده بودهفتهً قبل پسری هفده ساله در جریان دعوائی مضحک در یکی از محله های شمال شهر به قتل رسیده بود ! اما رضا که بچه نیست ، او می تواند از عهدهً خودش بر بیاید گوجه فرنگی قرمز و رسیده ای را از داخل یخچال بیرون آورد و شست وبا دقت بریده و کمی پنیر هلندی درجهً یک کنار آن گذاشت و سرگرم خوردن صبحانه شد از وقتی بچه بود ، چائی شیرین صبحانه را بیشتر از همه دوست داشت اما در کمد را که باز کرده بود با پاکت خالی شکر مواجه شده بود ، امروز را باید بدون چائی شیرین سر می کرد ، این رضا چقدر شلخته است لقمهً اول را که دهانش گذاشت در خانه باز شد ، رضا بود ، نفس راحتی کشید و به خوردن صبحانه ادامه داد
بفرما صبحانه سلام
خوردم
رضا سرحال و قبراق بود ، بدون معطلی رفت به سمت اتاقش و مشغول گذاشتن تعدادی خرت و پرت داخل یک ساک دستی شد مهران طاقت نیاورد و گفت
مرد حسابی می خوای جائی بری ، لااقل زنگ بزن ! موبایلتو چرا خاموش میکنی ؟
ایران گرفتار ننه ام بودم اینجا هم گرفتار تو ! تو رو جون هر کس دوست داری بی خیال ما یکی باش
رضا بدنبال این حرف نامه ای از جیب بغل خود بیرون آورد و بوسه ای بر آن زد و گفت
دیگه تموم شد آقا مهران ! اینم اون اقامت کوفتی که اینقدر واسش سگ دو زدم مبارکه
شال و کلاه می کنی ، کجا به سلامتی ؟
یه چند روز می خوام برم هوا خوری ، پوسیدم تو این خراب شده
مهران بلند شد و وسایل صبحانه را جمع کرد و وقتی از آشپز خانه بیرون آمد رضا با ساک دستی خود کنار در ایستاده بود و داشت کفش هایش را تمیز می کرد
اگه مادرت زنگ زد چی بگم؟
بگو به موبایل زنگ بزنه
نکنه یکی از این پیر دخترهای انگلیسی تورت زدن!؟
از کجا معلوم ؟ شاید
باید از اولش می دونستم که تو هم موندنی نیستی
یه نیگاه به خودت انداختی ؟ موهات همه سفید شده ، این پسره داوود چهار ساله اینجاست ، جواب هم نداره ، بیا ببین چکار کرده ! یه خونه تو" استاک پورت" خریده ، یه پیتزائی هم تو" بری " زده و یه " یاریس " خوشگل مامانی هم زیر پاشه! اونوقت تو اینجا بشین و مث پیر زنها ماتم بگیر
من مثل داوود و امثال اون نمی تونم زندگی کنم
مگه چشونه ؟
اونا از هزار راه پول در میارن ! مگه خودت نگفتی چند بار تو کازینو دیدیش؟
کازینو رفتن هم عرضه می خواد ، هر کسی نمی تونه در ضمن نامه هامم یه جائی بذار، میام می برمشون . خداحافظ
تا مهران آمد به خودش بیاید و حرفی بزند ، در پشت سر رضا بسته شد. رضا هم از دست او خسته شده بود، مثل هم اتاقی های دیگرش شش سال از پی هم آمده و رفته بود ، بدون اینکه در زندگی او اتفاق خاصی رخ دهد سرش را به پشتی مبل تکیه داد ، به بیرون پنجره چشم دوخت، نگاهش خیره ماند ، کاش او را از کاری که با هزار بدبختی پیدا کرده بود اخراج نمی کردند ، اگر او هم مانند رضا اقامت خود را می گرفت می توانست کار مورد علاقه خود را پیدا کند ، از گرفتن حقوق بیکاری متنفر بود ، هر دو هفته باید می رفت اداره کاریابی و مقابل یک انگلیسی می نشست و برای پیدا نکردن کار بهانه ای می تراشید ، از خودش بدش آمده بود . به ساعت نگاه کرد ، کاری برای امروز نداشت ، حوصله رفتن به شهر را هم نداشت . گوشی تلفن را برداشت و شمارهً تلفن زن را گرفت اما کسی گوشی را بر نداشت، دوباره زنگ زد ، این مرتبه کسی گوشی را برداشت ، دختر دوازده سالهً زن بود، با شنیدن صدای دختر بدون درنگ گوشی را گذاشت و بلافاصله به موبایل زن زنگ زد ، اما موبایل زن خاموش بود بعد از تحمل روزها و شب های کشنده غربت بالاخره کسی بروی او لبخند زده بود . خوش اخلاق بود و خوش بر و رو. مهران جوان تر از او بود اما زن را می فهمید . دو سه ماهی از این دوستی می گذشت ، قبلاً همدیگر را می شناختند اما هیچگاه چنین احساسی نسبت به هم نداشتند ! چه اتفافی بین آنها افتاده بود ؟ دوباره زنگ زد اما بی نتیجه بود ، با خود فکر کرد ، عاشق شدم ؟ کسی پیدا شده بود که کنارش احساس لذت و شادمانی می کرد و حاضر نبود از دستش بدهد . بدون شک دل بسته بود یاوه های دیگران چه اهمیتی داشت ، سالها به میل اطرافیان زندگی کرده بود اما حالا می خواست برای خودش زندگی کند
***
بیشتر از سه روز بود که مهران روی تنها کاناپهً خانه دراز کشیده ، چایی خورده و سیگار کشیده بود. نه به زنگ تلفن جواب داده و نه در را به روی کسی باز کرده بود ، پرده ها را کشیده و از همه بریده بودزن به او دروغ گفته بود، باید از همان روز اول می فهمید که زن به او خیانت می کند فکر می کرد تنها مردیست که وارد زندگی زن شده است در حالیکه زن ، همزمان با رضا هم دوست بود. رضا هم نامردی کرده بوداز وقتی که رضا از خانه مهران رفته بود مادرش سه مرتبه از ایران زنگ زده بود و او هر مرتبه گفته بود که حال رضا خوب است و نگران نباشد و بعد که اصرار مادرش را دیده بود گفته بود اگر برایتان مقدور است به تلفن همراه رضا زنگ بزنید! خودش هم نمی دانست چرا به فکر این مادر بیچاره است که به خاطر پرداخت اجاره مجبور است لگن بیار پیرمرد مافنگی و مفلوک صاحبخانه باشداز روزی که برای نخستین مرتبه شنید رضا به خانهً زن رفته و دارد با او زندگی می کند از خودش خجالت کشید، آیا رضا می دانست که زنی که دارد با او زندگی می کند با همان مهران به قول خودش بی عرضه قول و قرار دوستی گذاشته است ؟ چشم هایش می سوخت ، خسته بود ، انتظاری طولانی را در پی یافتن هویت گمشده خود تحمل کرده بود، یک انتظار شش ساله، خیانت زن بهانه بود برای پایان دادن به این انتظار ، باید می خوابید یک خواب طولانی و هنوز شب نیامده بود که پلک های مهران برای همیشه سنگین و متلاشی روی هم افتاد
بیشتر از سه روز بود که مهران روی تنها کاناپهً خانه دراز کشیده ، چایی خورده و سیگار کشیده بود. نه به زنگ تلفن جواب داده و نه در را به روی کسی باز کرده بود ، پرده ها را کشیده و از همه بریده بودزن به او دروغ گفته بود، باید از همان روز اول می فهمید که زن به او خیانت می کند فکر می کرد تنها مردیست که وارد زندگی زن شده است در حالیکه زن ، همزمان با رضا هم دوست بود. رضا هم نامردی کرده بوداز وقتی که رضا از خانه مهران رفته بود مادرش سه مرتبه از ایران زنگ زده بود و او هر مرتبه گفته بود که حال رضا خوب است و نگران نباشد و بعد که اصرار مادرش را دیده بود گفته بود اگر برایتان مقدور است به تلفن همراه رضا زنگ بزنید! خودش هم نمی دانست چرا به فکر این مادر بیچاره است که به خاطر پرداخت اجاره مجبور است لگن بیار پیرمرد مافنگی و مفلوک صاحبخانه باشداز روزی که برای نخستین مرتبه شنید رضا به خانهً زن رفته و دارد با او زندگی می کند از خودش خجالت کشید، آیا رضا می دانست که زنی که دارد با او زندگی می کند با همان مهران به قول خودش بی عرضه قول و قرار دوستی گذاشته است ؟ چشم هایش می سوخت ، خسته بود ، انتظاری طولانی را در پی یافتن هویت گمشده خود تحمل کرده بود، یک انتظار شش ساله، خیانت زن بهانه بود برای پایان دادن به این انتظار ، باید می خوابید یک خواب طولانی و هنوز شب نیامده بود که پلک های مهران برای همیشه سنگین و متلاشی روی هم افتاد
دسامبر 2004
04/07/2006
حنایی
دخترک چقدر همهً آنها را دوست داشت ، همهً مرغ و خروسها و مرغابی ها و غازها را ، خاطر گربه هایش را هم خیلی می خواست صبح که می شد یک راست می رفت سمت باغ ولانهً مرغها و اول همینطور بی صدا می ایستاد و آنها را نگاه می کرد ، آنها هم به محض اینکه او را می دیدند به تکاپو می افتادند ، برگ کاهوئی یا پوست خیاری شاید ، برنج های باقی مانده از شام شب گذشته یا بقایای نان صبحانه ، تلاش برای یافتن خوراکی از این دست
یکی از مرغ ها ازهمه قشنگ تر بود ، مرغی چاق و تپل با بال و پری سفید رنگ ، این مرغ گل سر سبد همه شان بود وهیچ کدام از آنها به گرد پای اونمی رسیدند دخترک به او می گفت فلفل نمکی یکی شان هم از همه حسود تر بود ، مرغ حنایی رنگی که چشمان قرمزی داشت با یک نوک تیز و بلند با چهره ای عصبانی و دژم ، این یکی زودترازهمه به سوی ظرف غذائی که هرصبح و ظهرعوض می شد می دوید وهنگامی که مرغ و اردک های دیگر به شوق خوردن عزم جزم کرده و به سمت ظرف دانه می دویدند به آنها حمله می کرد و به سر و روی آنها نوک می زد، با همان نوک تیز و چشمان قرمز . وقتی کاملاً از خوردن سیر می شد مرغها ی دیگر مجالی پیدا می کردند تا از مجموع خوراکی های داخل ظرف ، لقمه ای ِگلی و مرطوب و خیس و ماسیده نصیبشان شود شاید هم پرخوری حنایی باعث شده بود تا بیشترازمرغهای دیگرتخم بگذارد، خوب می خورد و اشتهای زیادی به خوردن داشت، البته یک علت دیگر هم داشت و آن هم این بود که خروس خوش پر و با ل لانه علاقهً زیادی به حنایی نشان می داد . تخم های حنایی درست مانند خودش بود ، درشت و قرمز و در میان تخم های دیگرکاملاً مشخص بود روزی که جوجه های حنایی یکی پس ازدیگری سر از تخم بیرون می آوردند ، دخترک محو تماشای آنها بود و می دید که چگونه پوستهً تخم ترک برمی دارد و می شکافد و جوجه ها بیرون می آیند ، ساعتی نگذشته بود که دید دور و بر حنایی پر از جوجه های خوشگل و رنگارنگی شد که مدام جیک جیک می کردند وهر کدام از آنها از یک سو به زیر حنایی می رفتند و از سوی دیگر بیرون می آمدند ، دخترک سراپا شده بود محو تماشا و ذوق و شوق حالا دیگر حنائی مرغ پیروزی بود که کسی نمی توانست به قلمرو فرمانروائی او دست درازی کند ، چند روزبعد هفت جوجهً کوچک و زیبا بدنبال او راه افتادند و او مادرانه همهً آنها را دوست داشت و نوازش می کرد فلفل نمکی هنوز نتوانسته بود مانند حنائی مادر شود ، او فقط می توانست خودش را برای تنها خروس لانه لوس کند ، فلفل نمکی همین یک کار را یاد گرفته بود
روزها می گذشت و جوجه ها بزرگ و بزرگ تر می شدند ، رنگارنگ و جذاب . رنگ دو تا از آنها زرد و سفید بود سه تای دیگر سیاه رنگ بودند، سیاه و توپی وشیرین و رنگ دوتای باقیمانده مانند مادرشان حنایی رنگ بود اما یکی ازجوجه حنایی ها زیباتر از دیگری بود ، روی پرهایش دو خال سیاه داشت و گوشهً چشمان قهوه ا ی رنگش با یک خط سیاه کشیده می شد تا بنا گوشش دخترک به سرش که دست می کشید دستش را انگار در غباری از مخمل می نشاند ، پرهای نو رستهً جوجهً کوچک هنوز به طور کامل باز نمی شد ، یک دم کوچک به اندازهً ناخن انگشت کوچک دخترک از پشتش بیرون زده بود ، به رنگ طلا ، پاهای او کوچک بود و ترد وظریف ، دخترکیکی از روزها رفته بود از داخل حیاط یک چوب بلند بیاورد که مادرش تکیه داده بود به دیوار ، یک چوب بلند برای جدا کردن حلزون های چسبیده به درخت های تهً باغ ، کارش شده بود همین ، بی جهت می افتاد به جان حلزون های روی تنهً درختان و کرم های زیر خاکها و مورچه ها و مرغ و خروس ها . جوجه ها هم از این موهبت بی نصیب نمی ماندند ، بخصوص جوجه اردک های زرد و سیاه مخملی با این تفاوت که جوجه اردک ها را خیلی دوست داشت و تا هر روز یکی از آنها را در دست نمی گرفت و بغل نمی کرد و نمی بوسید آرام نمی گرفت گاهی اوقات ساعت ها به دنبال یکی از مرغابی ها یا جوجه هایش می افتاد ، بیچاره ها بعد از گرفتارشدن از فرط دویدن و ترس همراهشان در آغوش دخترک نفس نفس می زدند و در آرزوی رهائی و به قصد فرار دست و پا تکان می دادندو اما جوجه های حنائی با داشتن جثه ای ریز می توانستند از زیر توری لانه بیرون بیایند ، همیشه می آمدند، آن روز هم آمدند ، زرد و سیاه و سفید و حنائیدخترک با یک چوب بلند برگشت ، می خواست حلزونی را که صدفش سیاه رنگ و درشت تر از بقیه بود و در بالاترین نقطهً تنهً درخت سپیدار، چسبیده بود را جدا کند از آخرین پلهً حیاط که به داخل باغ رفت خیلی سریع به سمت کوره راه باغ پیچید ، کوره راه از شیر آب حیاط شروع می شد و از کنار درخت های پرتقال و پس از آن یک درخت سیب ترش و بعد از آن باز یک درخت آلوچهً بلند و تنومند که نیمی از تنهً آن داخل لانهً مرغها بودمی گذشت . دخترک می بایست از کنار لانهً آنها می گذشت تا قدم به پیچ دیگر باغ بگذارد یک دمپائی به پا داشت که بسیار بزرگ تر از پای کوچک خودش بود ، تمام حواسش پی حلزون سیاه چسبیده به تنهً درخت سپیدار بود، می خواست با صدف حلزون ها برای خودش یک گردنبند درست کند همینطور که چوب به دست و بی مهابا می دوید تا مبادا حلزون سیاه از دستش فرار کند ، جوجه های کوچک را دید که دوباره از زیر توری لانه شان بیرون آمده و سرگرم گشت و گذار در باغ بودند ، می دوید و نمی دانست که اگر یک قدم و تنها یک قدم دیگر بردارد جوجهً حنایی رنگی را که به چشم او زیباتر از بقبه بود را زیر پا له می کند، او را می کشد، نفس او رامی بُرد، نفس او را
می َبَرد
احساس کرد زیر پای راستش روی کفی دمپائی که بزرگ تر از پایش بود نرم شد، پایش را که برداشت دید جوجهً حنائی رنگ، همانی که بیشتر از همه دوستش داشت ِله شده بود، جوجه تپلی با یک دُم طلائی کوچک و با چشمانی کشیده و سیاه خرد شده بود، پهن شده بود، با دقت که نگاه کرد دید تکان نمی خورد. دریغ از کوچک ترین حرکتی، مات و مبهوت چوب را از دست خود انداخت و همان جا روی زمین نشست و جوجه را از روی زمین برداشت ، بدن خاکی او را پاک کرد و او را میان دستهایش به آرامی فشرد، بدنش گرم بود، نرم هم بود. شل و وارفته، گردن کوتاه و کوچکش به این طرف و آن طرف سُر می خورد. چشمهایش بسته بود، روی پلک بستهً او را پوششی کُرک مانند و زیتونی رنگ پوشانده بود جوجهً کوچک حنائی مرده بود بغض گلویش را فشرد، رفته رفته اشک در چشمانش حلقه بست، گریه اش گرفت، چطور توانسته بود نفس جوجهً کوچک و بی گناهی را بگیرد، آن هم حنایی را جوجهً مرده را به صورت خود چسباند، چقدر کرک نرم بدن او را دوست داشت ، چقدر قبل از این او را بوسیده بود دوباره او را بوسید، او را بوئید، بلند شد ، قدم هایش سست و بی رمق بود، رفت کنار سپیدار . چاله ای کوچک کَند، زیر درخت سپیدا ر. حنائی را گذاشت داخل چاله ، او را به پهلو خواباند. بعد روی او خاک ریخت و چاله را پر کرد از خاک ، به زمین نگاه می کرد ، به خاک ، همان جا روی خاک پهن شده بود ، ناگهان قد قد فلفل نمکی او را بخود آورد ، به داخل لانه نگاه کرد، فلفل نمکی را ندید فلفل نمکی داشت تخم می گذاشت مادر حنائی داشت حمام آفتاب می گرفت ، خودش را روی خاک های خشک و آفتاب خورده می مالید و پاهایش را مرتب تکان می داد و با آن خاک ها را می کَند و خودش را کج و کوله می کرد و سر خوشانه با ل با ل می زد ، برای خودش یک چاله درست کرده بود و جوجه ها ی دیگرش را دور خود جمع کرده بود حمام آفتاب گرفته بودند مرغ حنایی رنگ و جوجه هایش اردک ها هم داشتند داخل ظرف آبی که با گرم شدن هوا دیگر بو گرفته بود و به رنگ قهوه ای در آمده بود شنا می کردند و تنها خروس لانه هم دور و بر یکی از مرغهای سیاه رنگ لانه پرسه می زد، مرغ سیاه سیاه بود مثل شب دخترک فکر می کرد چرا مرغ حنائی نفهمید که جوجهً حنایی رنگ کوچکش نیست ! یادش آمد مدتی پیش نیز یکی از بچه اردک ها دوراز چشم اردک مادرشکار گربه ای بیگانه شده بود اما اردک مادر هیچ واکنشی نشان نداده بود داشت با خودش فکر می کرد که صدای مادرش را شنید . ناهار حاضر بود . بلند شد ، گرسنه اش شده بود ، شلوار خاکی اش را تکاند ، پاهایش خواب رفته بود تصمیم داشت به مادرش نگوید که چه اتفاقی افتاده و او یکی از جوجه ها را زیر پا له کرده است . لنگ لنگان به سمت حیاط رفت ، دستهایش بوی کرک جوجه می داد ، بوی خاک ، بوی کرم های خاکی . دستش از شیرهً تنهً درختان لزج شده بود دستش را برد زیر آب حوض حیاط و بیرون آورد ، ماهی قرمز کوچکی از ترس شیرجه ای زد و رفت ته حوض و پنهان شد، کمی پودر روی دستش ریخت و آنها را زیر آب شیر شست. حالا دیگر دست هایش خوش بو شده بودند دیگر بوی کرک جوجه نمی دادند و لزج نبودند ناگهان یادش افتاد که چوب را از باغ نیاورده است ، فراموش کرده بود، همان چوبی که می خواست با آن حلزون سیاه را از تنهً درخت جدا کند و با صدف آن برای خود گردنبند درست کند دوباره صدای مادرش را شنید ، از رفتن به باغ پشیمان شد وهمان طور که داشت به سمت پله های ورودی عمارت قدم بر می داشت به فکر رنگ صدف حلزون میانی گردنبند خود بود
نمی دانست رنگ صدف حلزون میانی را سفید انتخاب کند یا سیاه
posted by فروغ at 1:06 PM 13 comments links to this post
نمی دانست رنگ صدف حلزون میانی را سفید انتخاب کند یا سیاه
posted by فروغ at 1:06 PM 13 comments links to this post
Subscribe to:
Posts (Atom)
