18/04/2014

مارکز بزرگ خداحافظ


گابریل خوزه گارسیا مارکز هم چشم از این جهان فرو بست. برای همیشه رفت. وقتی کسی می رود قلبم به اندازه هزار جهان می گیرد. دارم پیر می شوم شاید، یا از مرگ می ترسم. هراس کنم. وحشت کنم. نفرت بورزم. بخواهم تا بیشتر زندگی کنم. حریص شوم

 فنا نمی شود هرگز مارکز. ماندگار است. با تمام پاییز پدر سالارش، صد سال تنهایی اش، عشق سال های وبایش اما دیگر نیست. باید باشد. انسان نباید بمیرد. مرگ زشت است. خوب نیست. بی رحمی ست. یک بی انصافی غریب در حق انسان. آیا بایستی سرانجام این همه تلاش، زندگی، عشق، مهر و این همه اندیشه نیستی باشد؟

زندگی دوستت دارم اگر چه می دانم پایانت مرگ است، چه بی رحمانه مرا و همه انسان ها را از خود می رانی
______________





16/04/2014

چشم های تو


هنگامی که چشم هایت لبخند می زنند
اشک هایت را دوست دارم
بخند امروز من
دانه های باران چشمان زیبای تو
همه گوهری ست که خداوند
در قلبم نگاشته است

06/04/2014

فقط گاهی، اندکی


فقط گاهی دلم برای آن روزها، اندکی تنگ می شود
بغض می کنم
و 
از بغض هم سان دخترکم 
اشکی شاید بغلتد به روی گونه ام
نمی شود از تو "چرا رفتی"، را پرسید 
تو دیگر رفته ای
فقط گاهی دلم صدایت را می خواهد
فقط گاهی، اندکی

_____________
فروغ صابر

21/03/2014

بهاران مبارک


بهاران با تمام رمز و راز و زیبایی هایش بر همه دوستان عزیزم مبارک باد
امیدوارم امسال برایتان سالی باشه پر از عشق و پر از لحظه های ناب و با شکوه
که همگی تونو بسیارعاشقونه دوست دارم
____________

این هم سفره هفت سین ما است در دوازدهمین سال دوری از ایران. چقدر سال و ماه زود گذشت. هر سال از پی سال دیگه اومد و رفت؛ با این که بعضی از روزها و ماه ها و سال ها زیاد هم آسون نگذشت اما این عمر و این سفر زندگی عجب زود و سریع می گذره ! قطار زندگی همه تون پر باشه از شادی و مهر و برکت. امیدوارم قطار عمرهیچ کدوم تون سریع السیر نباشه. امروز و هر روزتون سبز و شاد باد. مانا و استوار باشید 





18/03/2014

چهارشنبه های سوری




عرض تبریک فراوان به مناسبت فرا رسیدن چهارشنبه آخر سال و گرامیداشت آیین باستانی چهارشنبه سوری نزد ایرانیان 


14/03/2014

بزی که گم شد نوشته نادر ابراهیمی


اگر تمایل دارید می توانید داستان

بزی که گم شد

نوشته زنده یاد نادر ابراهیمی را بشنوید


12/03/2014

این برف، این برف لعنتی از جمال میر صادقی


اگر تمایل دارید، داستان این برف، این برف لعنتی  اثر جمال میرصادقی را بشنوید



با دیدن عکس تان دلتنگ تان شدم معلم مهربانم
یادش به خیر روزگار جوانی
کلاس های استاد 
عصرهای پاییزی
زمستان های برفی
بهار های بارانی 
عمرتان پاینده نازنین استاد
_______________________________

08/03/2014

قدم های آهسته بهار


روزهای من در پارک
هوا هنوز سرد است
و 
بهار در راه است
 قدومش مبارک









25/02/2014

بازار وبلاگ نویسی


دیگر بازار وبلاگ نویسی داغ نیست 
 قبل ترها که فیس بوک و تویتر و ... نبود، وبلاگ نویس ها بیشتر بودند
کنار هم بودند
با هم بودند
فضای مجازی برای من شور بیشتری داشت
عمیق تر بود
شادتر بود
بهاری تر بود
دوستان
از سر بی حوصله گی واکنش های سریع از خود بروز نمی دادند
صبور بودند
مهربان بودند
لذت می بردند از هم خوانی همدیگر
اما اکنون 
تمام لذت دوستی کردن، خلاصه شده در  کلیک کردن های بی معنی
یک کلیک یعنی یک لایک
لایک کردن ها، آن قدر زحمتی ندارد تا باز شدن یا گاهی باز نشدن صفحه ای تا نظر بگذارند
تازه اگر احتیاج به امضاء و احراز هویت نداشته باشد
*
خواستم درد دلی کرده باشم
مدتی ست که روی صفحه وبلاگ دوستان قدیمی را که کلیک می کنم 
صفحه  هاشون پیدا نمی شه یا وبلاگ هایشان ماه ها یا سال هاست به روز نشده است
از همین جا می خوام به همه شان بگویم اگر این جا اومدید و این جا را خواندید
برگردید دوستان خوب و گل و شیرینم
بیایید دوباره وبلاگ نویسی را شروع کنید
بنویسید
می ماند
به خدا می ماند

17/02/2014

چشم، چشم، دو ابرو




چشم، چشم، دو ابرو 
دماغ و دهن، یک گردو
گوش، گوش، دو تا گوش
موهاش نشه فراموش
دست، دست، دو تا پا
انگشت ها، جوراب ها
ببین چقدر قشنگه
حیف که بدون رنگه
ببین چقدر قشنگه
حیف که بدون رنگه
________________

 بیاد زنده یاد، شادروان منصور کوشان


15/02/2014

گاهی دلم تنگ می شود


این جدا ماندن های بدون وقفه را دوست ندارم 
دلم شهرم را، کوچه ام، زادگاهم را می خواهد
دلم وطن می خواهد
مردمان خوبم را می خواهد
دوستانم، کتاب هایم، قصه هایم، کاغذ هایم
میزم، فنجان چایی ام، را می خواهد
دلم اندکی 
تنها اندکی تنگ است 

11/02/2014

وقتی بلبو مریض بود


"بلبو"، یکی از دو گربه همسایه مان،"مورین"، است. در یک ماه گذشته سه بار به دفعات همراه با مورین، او را به دامپزشکی بردم. تب می کرد و دل درد داشت. امروز که بعد از دو سه هفته رفتم تا به او و" تس"، گربه دیگر مورین، سری بزنم و حال شان را بپرسم، جا خوردم.
 بلبو که همیشه تا مرا می دید می آمد جلو و خودش را برایم لوس می کرد و از کنارم جم نمی خورد، این بار با دیدنم پا به فرار گذاشت و پشت مبلی پنهان شد. صدایش کردم اما ترسید و با عجله به سمت آشپزخانه دوید. روی مبل نشستم و باز او را صدا زدم، نیامد. چند ثانیه بعد آمد و دوباره وحشتزده، از کنارم  دوید و رفت گوشه دیگر اتاق ایستاد و زل زد به من. اخمش را می دیدم و نگاه تلخش را. دلم گرفت. مورین گفت بلبو فکر می کند که تو دوباره آمدی تا او را داخل قفسی بگذاری که از آن متنفر است و او را به دامپزشکی ببری. بلبو برعکس تس از رفتن به داخل جعبه ها و قفس و جاهای بسته خوشش نمی آمد.   
من به او بد کرده بودم. دیگر به من اعتماد نداشت. 
دلم گرفت و اشک در چشمانم حلقه بست. مورین متعجب شده بود چون همیشه می گفت بلبو هیچ کس را مانند تو دوست ندارد.
هنگام آمدن، تس، گربه دیگر را نوازشی کردم و صدای میوی کوتاه بلبو را شنیدم. صدا از پشت سرم بود. بلی خودش را پشت مبل پنهان کرده بود و به من نگاه می کرد.

 امیدوار شدم؛ شاید هنوز اندک دوست داشتنی باقی مانده بود اما من نمی دیدم.

03/02/2014

ریشه در خاک


نگاه  زیبای زنده یاد "فریددون مشیری"، به حس مهاجرت در شعر ریشه در خاکش


تو از این دشت خشک تشنه 
روزی کوچ خواهی کرد 
و 
اشک من تو را بدرود خواهد گفت
 نگاهت تلخ و افسرده است 
دلت را خار خار ناامیدی 
سخت آزرده است
غم این نابسامانی 
همه توش و توانت را 
ز تن برده است 
تو با خون و عرق
 این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی 
تو با دست تهی 
با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی 
تو را کوچیدن از این خاک 
دل بر کندن از جان است
ترا با برگ برگ این چمن
 پیوند پنهان است
ترا این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
ترا این خشکسالی های پی در پی
ترا از نیمه ره برگشتن یاران
ترا تزویر غمخواران 
زپا افکند
ترا هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش 
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش
خوش تر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود
و
اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است
خواهی رفت
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت
من این جا ریشه در خاکم
من این جا عاشق این خاک 
اگر آلوده یا پاکم
من این جا تا نفس باقیست می مانم
من از این جا چه می خواهم نمی دانم
 امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
من این جا باز در این دشت خشک  تشنه می رانم
من این جا روزی آخر، از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم
 من این جا روزی آخر، از ستیغ کوه چون خورشید، سرود فتح می خوانم
و می دانم تو روزی باز خواهی گشت