31/01/2013
18/01/2013
01/01/2013
29/12/2012
خاطرات فردا
by: Gapchinska
___________________________________________________
کریسمس دیگری از
راه رسید و دوباره سال جدید دیگری را آغاز خواهیم کرد، لوکوموتیو کهنه و فرسوده
زمان می رود تا باز
روزهای دیگری را طی کند، هر روزی مناسبت خاص خودش را دارد، یک روز
تولد را بیادمان گذاشته و روزی مرگ عزیز، هنرمند، دیکتاتور یا انقلابی را؛ رنگ
خاطراتی گاه به سیاهی شب و گاهی به سپیدی روز و گاهی به شکوه ستارگان. در گذر این
زمان درخت ها کهن می شوند و ما هم پیر می شویم، نوزادان دیروز، کودکان امروزند و
جوانان امروز، کهنسالان فردا
شب و روز مانند یک منحنی منظم ، دوره می کنند ... سلسله وار دوره می
کنند؛ هزاران سال است یکدیگر را دوره می کنند.
زندگی
ما پر شده از این روزهایی که پشت سر گذاشته ایم، بچه های ما بزرگ خواهند شد و
خاطرات با ما را با خود، به فردای خود خواهند برد، خاطرات خوبی برای آن ها بسازیم
تا فردایشان با خاطرات امروزشان رنگین و شیرین گردد.
27/12/2012
24/12/2012
20/12/2012
زایش دوباره خورشید مبارک
امشب بلند ترین شب سال در نیمکره شمالی ست، امشب شب اول دی، نخستین روز زمستان است، از فردا طول روز بلند تر و طول شب کوتاه تر می شود، خورشید از فردا دوباره به سمت شمال شرقی باز می گردد، این افزایش طول روز از روزگار باستان به زایش دوباره خورشید نام گرفت و آن را فرخنده می دانستند و در انتظار دیدار طلوع خورشید تا بامداد بیدار می ماندند؛ جشن یلدا، یکی از آئین های دوره باستان بوده است و حضور افراد کهنسال و بزرگان فامیل نماد کهنسالی خورشید، در پایان پائیز بوده است و به نشان رنگ سرخ خورشید، میوه های مرسوم این شب، هندوانه، انار و سنجد می باشند؛
با عرض تبریک و تهنیت بسیار به تمامی هموطنانم، در هر کجای این مرز و بوم، به یمن فرخنده روز اول دی ماه، روز تولد مهر و نخستین روز زمستان؛
با عرض تبریک و تهنیت بسیار به تمامی هموطنانم، در هر کجای این مرز و بوم، به یمن فرخنده روز اول دی ماه، روز تولد مهر و نخستین روز زمستان؛
14/12/2012
07/12/2012
زمزمه در داد، گاه
قرار بود یکی از میان شما
برای کودکان بی خواب این خیابان
فانوس روشنی از رویای نان و ترانه بیاورد؛
*
قرار بود یکی از میان شما
برای آخرین کارتون خواب این جهان
گوشه لحافی لبریز از تنفس و بوسه بیاورد؛
*
قرار بود یکی از میان شما
بالای گنبد خضرا برود
برود برای ستارگان این شب خسته دعا کند؛
*
پس چه شد چراغ آن همه قرار و
عطر آن همه نان و
خواب آن همه لحاف؟
*
من به مردم خواهم گفت
زورم به این همه تزویر مکرر نمی رسد؛
*
حالا سال هاست
که شناسنامه های ما را موش خورده است
فرهاد مرده است
و جمعه
نام مستعار همه هفته های ماست؛
*
________
شاعر: سید علی صالحی از مجموعه سمفونی سپیده دم
06/12/2012
دخترکان سوخته
...
پشت پنجره ایستاده ام و هوای سرد زمستانی را از پشت شیشه حس می کنم، مهین دختر همسایه مان، از خانه بیرون می آید، چکمه هایش چه قشنگ است، او به مدرسه شهر می رود، هم سن و سال من است، هر روز با وانت پدرش به شهر می رود، پدرش در شهر کار می کند، مهین نسوخته است؛ من سوخته ام، صورت و دست هایم سوخته است، کلاسم سوخته است، دفتر مشق و حسابم سوخته است، کیف مدرسه ام سوخته است، جا مدادی قشنگم سوخته است؛ بخاری، بخاری ها ی نفتی ...، مادرکم، موهایم را نمی تواند شانه کند، پوست سرم داغان است، می ترسم، من دیگر به مدرسه نمی روم، من مدرسه ندارم، من کلاس ندارم، من سوخته ام
...
02/12/2012
23/11/2012
ما میریم به مدرسه با الفانتن شوهه
شنیدن این موزیک ترانه از فیلم اشک ها و لبخندها با آوای جولی اندروز، یاد و خاطره روزهای کودکی ام را زنده کرد
...
ما می ریم به مدرسه با الفانتن شوهه
رنگ های این فرم برنامه هفتگی، هر روز و شب، نوازش گر چشم های کودکی من بود
جولی اندروز بازیگر سرشناس انگلیسی در فیلم اشک ها و لبخند ها
21/11/2012
درود و دریغ برای انگلستان
...
انگلستان زیباست و دلگیر. راستش من کشورهای زیادی را نمی شناسم . اما این شک در من شکل گرفته است که انگلستان دلگیر ترین کشور جهان است. کشور بسیار متمدنی است... انگلستان هرگز مبتذل نیست. مبادی آداب است اما نه مبتذل. هرگز با وجود غمگین بودن، بی نزاکت نیست. ابتذال از بی نزاکتی نشاًت می گیرد و از زور گویی. از توهم و تخیل هم نشاًت می گیرد...انگلیسی ها مردمی هستند کاملا فاقد خصومت. آن ها نهایتاً سوای خنده هاشان که ناگهان منفجر می شود و بدون پژواک، بی صدا قطع می شود - همیشه جدی اند و هنوز به برخی ارزش های اساسی که هر جای دیگر به فراموشی سپرده شده است - چون جدیت در کار، در تحصیل، در اعتماد به خود، به دوستان و به قول داده شده، وفادارند
...
مردم انگلیس گویی به طریقی از اندوه خود و از اندوهی که کشورشان به خارجیان تحمیل می کند آگاهند. آنها در انگلیس انگار در تبعید گاهی ابدی زندگی می کنند و آسمان های دیگری را در رویا دارند
...
در انگلستان هرگز چیزی تغییر نمی کند، کشوری ست که در آن قطعا هر کس همانی که هست باقی می ماند
___________________
بخشی از داستان "درود و دریغ برای انگلستان "، از مجموعه "فضیلت های ناچیز" ، نویسنده: ناتالیا گینزبورگ ترجمه محسن ابراهیم
Subscribe to:
Posts (Atom)










