04/02/2010

سرود برای مرد روشن که به سایه رفت

قناعت وار
تکیده بود
باریک و بلند
چون پیامی دشوار
در لغتی
با چشمانی
از سوال و
عسل
و رخساری بر تافته
از حقیقت و
باد
مردی با گردش آب
مردی مختصر
که خلاصه خود بود

خرخاکی ها در جنازه ات به سوء ظن می نگرند؛

*

پیش از آن که خشم صاعقه خاکسترش کند
تسمه از گردهً گاو توفان کشیده بود؛
آزمون ایمان های کهن را
بر قفل معجرهای عتیق
دندان فرسوده بود
بر پرت افتاده ترین راه ها
پوزار کشیده بود
رهگذری نامنتظر
که هر بیشه و هر پل آوازش را می شناخت؛

*

جاده ها با خاطره قدم های تو بیدار می مانند
که روز را پیشباز می رفتی؛
هر چند
سپیده
تو را
از آن پیشتر دمید
که خروسان
بانگ سحر کنند؛

مرغی در بال هایش شکفت
زنی در پستان هایش
باغی در درختش؛
ما در عتاب تو می شکوفیم
در شتابت
ما در کتاب تو می شکوفیم
در دفاع از لبخند تو
که یقین است و باور است

دریا به جرعه یی که تو از چاه خورده ای حسادت می کند؛

زنده یاد احمد شاملو

03/02/2010


امروز شهر سراسر پوشیده از یخ است. همه جا قندیل بسته، لانه کلاغ ها، شیشه ی پنجره ها، بوته ها و در خت ها همه و همه، قندیل بسته اند،حتی بال خورشید هم قندیل بسته، خورشیدی دیگر باید، به از این تاب و از آن ش

01/02/2010

می شود خود را به نفهمی زد، نشنویم، می توان کوچک بود و خرد و ناچیز، اما با وجدان کور و کر مگر می توان زندگی کرد؟ دست ها کوتاه، زبان ها بریده، چشم ها را باز کنیم، تمنا می کنم، چشم هایتان را نبندید

22/01/2010

Julio ___بشنوید

I'm on the way.

Life is too short, I need to go somewhere to get future all.
Future will come to make us old but we gain power, ability and more confidence.
Suthority is one of the best things in our world so without power can't go on.
Do you like to come with me?
Break chains up, come with me and give me your hand.
Be positive, clever and hopeful.
Don't forget smile and kindness.
Open your eyes and watch your step, there is something that we don't like to look at them.
Then,
Start on your way and forget me.

17/01/2010


دلم بهار می خواد
ماه می خواد
زمین می خواد
سبزی می خواد
عشق می خواد
دلم می خواست
گیاه باشم
برویم
آسمون باشم
ببارم
آفتاب باشم
بتابم
زمین باشم
بنازم
هوا می خوام
هوا می خوام
این دلکم
ماه می خواد
هوا می خواد

14/01/2010

یک نفر زن

بدنش خشک بود، چشم هایش باز نمی شد، از گوشه چشم ها نگاهی به ساعت انداخت و پتو را کنار زد، از پنجره به بیرون نگاه کرد، دیشب برف باریده بود، سرمای اتاق پوست تنش را کش داد، امروز باید می رفت خونه محترم خانوم، با اتوبوس تا شمرون سه ساعت راه بود، اگه دیر می رسید محترم خانوم اوقاتش تلخ می شد، دختر دوساله اش خواب بود، آب را جوش آورد و داخل فلاکس چایی درست کرد و بدون قند سر کشید و دو تا شیرینی هم گذاشت توی بشقاب برای دخترش که از خواب بیدار شود و بخورد، دست حاج خانوم لطفی درد نکنه، هر وقت سفره انعام می اندازه لطف بعد از سفره اش نصیب او می شود، همراه دستمزد کارش تو آشپزخونه مقداری هم شیرینی و میوه به او می دهد. تند تند لباسش را پوشید و از در اتاقش بیرون آمد. نگاهی به جلوی در اتاق سارا که مستاجر دیگر این خانه بود انداخت، جای پای کفش مردانه روی برف های کنار در اتاقش حالش را بد کرد، نگاهی به برف های حیاط انداخت، پا قبل از همه از در بیرون رفته بود، شب گذشته سارا مهمان داشته، کاش تا ظهر نخوابد، یواش زد به در شیشه ای اتاقش یعنی این که من دارم می رم دخترم سپرده دست تو، مثل همیشه، مثل هر روز که صبح می رفت و هوا که تاریک می شد خسته به خانه بر می گشت و یک سوم دستمزد خود را به سارا می داد که از بچه اش مراقبت می کرد، سارا که تلنگر زن را شنید از زیر پتو، طوری که زن بشنود گفت: باشه، بیدارم، حواسم هست. زن از در که بیرون رفت دیگه نمی خواست به هیچ چیز فکر کند، می دانست که دخترکش از خواب که بیدار شود کلی گریه خواهد کرد و سارا غرولند کنان و خواب آلود می رود سراغش و بعدش سرک می کشد به این طرف و آن طرف و دخل همه شیرینی ها و میوه ها را در می آورد؛ کاش چند تا پرتقال هم برای رسول، شوهرش که در زندان بود کنار می گذاشت و تا دوشنبه که قرار ملاقاتش بود می برد براش. با خودش قرار گذاشته بود به هیچ چیز فکر نکند اما این فکر لعنتی... اه

12/01/2010

هوشنگ ابتهاج


در سینه گرم توست ای فردا
درمان امید های غم فرسود
در دامن پاک توست ای فردا
پایان شکنجه های خون آلود
ای فردا ای امید بی نیرنگ