با دلخوری نگاهی به زن انداخت، عصایش را در دستش جابجا کرد و نایلون گوشت را از روی پیشخوان برداشت و زیر لب از مرد فروشنده خداحافظی کرد و از قصابی بیرون آمد؛
دقایقی بعد صدای زن را پشت سر خود شنید: آقا من منظوری نداشتم، باور کنید قصد توهین نداشتم. ساکت و مغرور دوباره نگاهی به زن انداخت و بدون پاسخ به سمت خانه اش رفت؛
در راه خانه صدای زن در گوشش می پیچید: آقا شما این گوشت ها را می خورید؟ همه اش چربی و پوست و استخونه! جلو حیوون بندازید قهر می کنه! آمده بود دهان باز کند برای گربه ام گرفتم که قصاب پیش دستی کرده بود و گفته بود: تیمور خان گربه هم نداره که بخواد براش گوشت بگیره، اگه می خواست بهش می دادم؛ فروشنده اگر حرفی نمی زد بهتر بود اما ادامه داده بود: هر چی پول بدی همون قدر آش می خوری؛
در خانه را که باز کرد گربهً همسایه میو میو کنان به طرفش آمد و خودش را به پایش مالید، تعجب کرده بود، بیاد نداشت که این گربه لاغر و مردنی قبلاً چنین کاری کرده باشد، نگاهی به تکه گوشت داخل نایلون انداخت، بدون تاًمل گوشت را گذاشت مقابل گربه و همان جا کنار دیوار رو به آفتاب نشست و سرگرم تماشای گربه شد که چطور با حرص و ولعی سیری ناپذیر، گوشت ها را با چنگ هایش محکم گرفته و با صدایی که از ته حلقش بیرون می آمد، می بلعید؛








