17/09/2008

با دلخوری نگاهی به زن انداخت، عصایش را در دستش جابجا کرد و نایلون گوشت را از روی پیشخوان برداشت و زیر لب از مرد فروشنده خداحافظی کرد و از قصابی بیرون آمد؛
دقایقی بعد صدای زن را پشت سر خود شنید: آقا من منظوری نداشتم، باور کنید قصد توهین نداشتم. ساکت و مغرور دوباره نگاهی به زن انداخت و بدون پاسخ به سمت خانه اش رفت؛
در راه خانه صدای زن در گوشش می پیچید: آقا شما این گوشت ها را می خورید؟ همه اش چربی و پوست و استخونه! جلو حیوون بندازید قهر می کنه! آمده بود دهان باز کند برای گربه ام گرفتم که قصاب پیش دستی کرده بود و گفته بود: تیمور خان گربه هم نداره که بخواد براش گوشت بگیره، اگه می خواست بهش می دادم؛ فروشنده اگر حرفی نمی زد بهتر بود اما ادامه داده بود: هر چی پول بدی همون قدر آش می خوری؛
در خانه را که باز کرد گربهً همسایه میو میو کنان به طرفش آمد و خودش را به پایش مالید، تعجب کرده بود، بیاد نداشت که این گربه لاغر و مردنی قبلاً چنین کاری کرده باشد، نگاهی به تکه گوشت داخل نایلون انداخت، بدون تاًمل گوشت را گذاشت مقابل گربه و همان جا کنار دیوار رو به آفتاب نشست و سرگرم تماشای گربه شد که چطور با حرص و ولعی سیری ناپذیر، گوشت ها را با چنگ هایش محکم گرفته و با صدایی که از ته حلقش بیرون می آمد، می بلعید؛

14/09/2008

کنار همه خانه های دنیا، خانه رویایی من از همه زیباتر است؛ متعلق به "کسی" ست که نمی شناسمش اما با من مهربان است، کسی که نشانی آن جا را بهتر از من می داند. خانه رویایی من شبیه به هیچ خانه ای نیست. در زمان لازم آن جا می نشینم و منتظر می مانم؛ آرام و بی صدا و بدون خستگی، با طماًنینه خاصی از راه می رسد، از راهی دور می آید، می دانم؛
***
احساس همواره ساده ترین راه را انتخاب می کند، می بیند و می شنود. خورشید می درخشد و باد، بی هیاهو سحرآمیز ترین موسیقی فصل را می نوازد و آقتاب گردان های باغ "دلگشا" را در هوا می رقصاند. نردبانی ست آن جا به بلندای آسمان که هیچ گاه از آن بالا نرفته ام؛ در آسمان خبری نیست، زمین را با تمام شعفم از زندگی در آغوش می کشم، همان که مانند مادری عمیقا دلسوز، سال ها تحملم کرده است، سنگینی پاهایم و دویدن های مکررم را، آسمان را ندیده ام، زمین مام من است؛

10/09/2008



از پشت همه دیوار های عالم صدای تو را می شنوم وقتی پنجه می کشی به روی احساسم
حتی اگر در این شهر فرنگی تنها نباشم
***
نارنج ها؛ گردنبند های خشکیده گل برگ های شکوفه باغ دل گشا
کجاست آن باغ؟
باغ مهربانو
روی نقشه این جهان باغی ست که خیلی کوچک است
اما درخت نارنجش می تواند کهن ترین درخت نارنج این دنیا باشد
همیشه منتظر است مهربانو
کوچک است
قلبش مانند دریا وسیع
دست هایش حنا دارد
چارقدش تمیز است
مردمک چشمانش سفید
آتش چشمانش را از او گرفته است
آتش، مردش، فرزندش، پدرش، مردمان سرزمینش را از او گرفته است
برایش گردنبند درست کرده ام
روی تختی از مخمل سبز
نشسته است
شکوفه های نارنج را از پشت می غلتانم به دور گردنش
بر می گردد
تویی؟
خاموش نگاهش می کنم
آتش نیستم من
دستش را دراز می کند تا لمسم کند
خودم را عقب می کشم
نمی دانم چرا؟
دوباره می گوید
فروغ؟
طاقت نمی آورم
خودم را می اندازم توی بغلش
و می گویم
مهربانو کاش مرا می دیدی
می بینمت دخترکم
رد عطر نارنج ها را که می گیرم تا زیر درخت
تو را می بینم که آن جا نشسته ای




***
(همه بهارهای کودکی ام زیر آن درخت نارنج سپری شد)

04/09/2008





این که فکر کنی بیشتر از دیگران می دانی و بزرگی سخت در اشتباهی، هر کس به خودی خود و بسته به میزان فراخور و توانایی اش بزرگ است و می داند؛ تنها موضوع این است که تو او را کشف نکرده ای؛

*
احساس ناتوانی می کنی؟ همه آن چه درتوانت است را بکار گیر تا این حس را در خود از بین ببری، این حداقل کاری ست که در مرحله اول صعود خود می توانی انجام دهی؛

03/09/2008





نیمی از جولای را باران بارید
امروز باران می بارد
تمام ماه اگوست باران بارید
سپتامبر از راه رسید
هنوز باران می بارد

30/08/2008







پیتچو، گوریل ماده ای ست که در جنگل های آفریقای مرکزی بدنیا آمده است. هنگامی که پیتجو یک ساله بود ، شکارچی ها مادرش و همه اعضاء خانواده و گروه شان را کشتند؛ پیتجو چون بسیار کوچک بود و نمی توانستند گوشتش را بفروشند او را از اعضاء گروهش جدا کردند و تو گویی سگ یا گربه یا پرنده ای را به معرض فروش بگذارند او را فروختند. این بچه گوریل ماده یک ساله، بعد از دیدن صحنه مرگبار کشتار مادر و اعضاء خانواده، سخت بیمار شد و ایجاد خال های پوستی و ریختن ناگهانی موهای بدنش یکی از عوارض آن بود؛ می گویند گریه این حیوان در طول شبانه روز قطع نمی شد و جیغ های گوش خراش می کشید
قلب شکسته پیتچو کوچک در مرکز نگاهداری حیوانات پس از گذشت نود روز التیام پیدا کرد و سرانجام هنگامی که او را در یک گروه یازده نفره جدید جای دادند، زندگی عادی خود را دوباره از سر گرفت.
این زندگی تاًثر بار میلیون ها گوریل در روی زمین است. کشتار همچنان ادامه دارد و به نظر یکی از کارشناسان حیات وحش اگر این وضعیت تغییر نکند، در غرب جنگل های افریقا دیگر اثری از گوریل ها نخواهیم دید و به زودی نسل شان از بین خواهد رفت؛

25/08/2008



Photo by: David Behrens




زمان از دستم می رود، شبانه روز را گم می کنم، سیاهه های کاغذ به ریشخند تعظیم می کنند، پا روی پا، لم داده اند و تمام رطوبت زمین را نفس می کشند؛ کتاب خانه کوچک من در خارج از وطن مهربانی را از یاد برده است. قلم های رنگی دامن های بلند نارنجی پوشیده اند، زن داخل قاب مات زده نگاه می کند، صدای قهقهه اش در گوشم می پیچد. ماه بر می تابد، درد موذی و مزمن لجام گسیخته می تازد، می دوم تا خیابان، مه زده هوا را؛
کوکویی تنها می خواند، کو...کو.........کو... کو

17/08/2008




زبان سکوت را خوب نیاموخته ام که اگر آموخته بودم در این روزها که سرمستم هیچ نمی گفتم
وطن مرا باز به نام می خواند
فروغ

07/08/2008

دستش را گرفت به دیوار و بلند شد، نگاهی به دور و برش انداخت، زنی با کالسکه از دور می آمد، تصویرش تار و روشن می شد، زن راه خود را کج کرد و داخل کوچه دیگری پیچید، زنی دیگر پرده اتاقش را کشید، او را دیده بود؟ جغدی بالای سرش می خواند، همیشه فکر می کرد آن ها فقط شب ها می خوانند، باران شروع به باریدن کرده بود، خانه کجا بود؟ یادش نمی آمد، یادش نبود صبحانه چه چیزی خورده بود؟ تنها کسی را که بیاد داشت هرمز بود! دست به جیب برد، کلید سر جایش بود اما خانه را نمی دانست کجاست. هرمز کیست؟ پدرش؟ برادرش؟ دوستش؟ تلفن همراهش را روشن کرد و روی زمین ولو شد، سر گیجه داشت، اگر به اورژانس زنگ می زد، می آمدند و او را می بردند و به او می گفتند که خانه اش کجاست. شماره اورژانس را فراموش کرده بود؛ تکیه داد به دیوار کوتاه حیاط پشت سرش که پر بود از گلهای اطلسی سفید. باغ خانه شان بزرگ بود اما اطلسی نداشت. مادر بزرگ مریض بود و علف های هرز تمام باغچه را پوشانده بود. شلوارش خیس بود. کی این کار را کرده بود؟ داغ می شد و یک لحظه بعد لرز می کرد. مردی از دور می آمد، نزدیک شد و از او حالش را پرسید؟ جوابش را نداد! مادر بزرگش گفته بود با غریبه ها حرف نزند، مرد به اورژانس زنگ زد. یک نفر این جا افتاده روی زمین. می شنید که مرد گفت این جا خیابان پرنسس است. پرنسس؟ کدام پرنسس؟ خانه اش کجا بود؟
نام: هرمز
سن: 55 سال
متاًهل و دارای دو فرزند
شغل: بیکار
ملیت: ایرانی
زمین سبز بود و آسمان آبی و قلب من شاد. از در بیمارستان که رفتم داخل شنیدم گفتند ایرانیه! گوش هایم تیز شد، به من می گفتند؟ نه، به مردی می گفتند که آن جا خوابیده بود و به آسمان نگاه می کرد. یک مرد ایرانی. دخترش به مانند بهاری که یک آسمان پائیز را در آغوش گرفته باشد دستش را می فشرد؛
و
من اما، دست های خالی مردی را می دیدم که در دورترین نقطه این زمین سبز هنوز منتظر "هیچی" ایستاده بود؛

31/07/2008










STONEHENGE

یک اثر تاریخی مربوط به عصر نو سنگی
که از سه هزار و صد، تا هزار و پانصد قبل از میلاد، در چند دوره ساخته شده است و در "سلز بری پلن" انگلستان بنا شده است؛
در این مکان تاریخی مهم دنیا، تشریفات مذهبی انجام می شده است
سنگ های سترگ با حجم دایره وار نمادی بوده از عالم باطنی و ظاهری آدمی
محققان در یافته اند که هاله ترکیبی سنگ ها قبل و بعد از طلوع وغروب آفتاب تغییر می کند
احتمالاً از این مکان به منظور کارهای رصد خا
نه ای هم استقاده می شده است

Salisbury Plain

29/07/2008




زرد، سرخ، آبی
کلام تو را مرا رنگ کرد
روی موهایم دست کشیدی و برگی از گل برگ شمعدانی گذاشتی میان دفتر خاطراتم
زرد، سرخ، آبی
پیراهن چین دارم را "نفیسه"، به غارت چشمان خود برد
آن روز که همه فریاد می زدند

مرگ بر شاه
کوچه باریکی بود
کرم ها همهً سیب های گلاب کنار دیوار شمالی را خورده بودند

می دانم
بن بست آن کوچه خاطره های تو را ویران می کرد
وقتی آخرین نفس های وفا ریخت روی دامنم
سختی دیوار سیمانی کنار رودخانه و پنجه خونین خشک شده "بهمن"، قلبم را هر روز می کاوید
وقتی می رفتم تا برای مشق های ننوشته ام از بازار، مداد و پاکن بخرم
زرد، سرخ ، آبی

می گذری








خاطرات روزهایی که نجوا می کردی همه آرزوهایت را در کنج اتاق تاریکت، همواره هم نشین لحظه های من است ؛ وقتی مادرت تو را روی صندلی چرخدارت می نشاند و می آوردت کنار در خانه، تا در کوچه هوایی بخوری، لبخند شیرینت را دوست داشتم. با کف دستت در حالی که بی مهابا می خندیدی انارها را می کشیدی دور لب هایت، صورتت اناری شده بود چشم هایت برق می زد، نمی دانم از فرط خنده بود یا مسبب، انارها؛
هنگامی که باد می وزد و دریا تو را می نوازد و باد تو را می فشارد در ساحلی که روزگاری کودکانه هایمان را در شن زارهایش دفن می کردیم، همیشه باز است در آبی اتاق من روبروی خورشیدی که می درخشد و نسیم ملایمی که از سمت دریای" آتلانتیک " می وزد؛ دریای ما آن روزها زیباتر بود، زمانی که بچه بودیم و روی شن های داغ آن می دویدیم تا به ماسه های خیس از آب برسیم و بی پروا جانمان را به آب های سرد و روح بخش "خزر " بسپریم، شن ها، کف پاهایمان را می سوزاند، داغ و تفدیده مثل قلب آهویی که به دام شکارچی افتاده باشد؛


تو آنی، محبوب دقایق شیرین همه آن چه که روزی بودند و در میان این طبیعت زیبا گم شده اند. از کجای این وادی خاکی تو را بیاد بیاورم وقتی در گوشه گوشهً وجودم منزل کرده ای. می بینمت با همان بلوز لی وایز سبزت و شلوار جین مشگی ات در میان پاهای لاغری که راه خود را در میان هزار توی مغزت که هرگز از آن تو نبود گم کرده بودند و من چقدر تلاش کردم تا تو بی مانند باشی در گرما و سرمای این فصولی که آغاز و پایان نداشت؛


سرچشمه همه آن محبت در کلام شیرین تو بود وقتی مادرت را به نام می خواندی و غرق شعفم می کردی. ساده بودم وقتی ندیدم همه روزهای بی تویی را و سفر کردم به جایی که تو را دیگر برای همیشه نداشته باشم. صندلی تو آبی بود مانند همان ماشین کوکی که برای همیشه هم سفر باد شد، باد اگر بگذارد تو همیشه هم سفر او خواهی بود؛

17/07/2008


سهم او یک درخت
با یک آسمان، زمین
سهم من تنها اشتیاق یک رهگذر
در شیب تند یک عبور


---------------------------------------------------------

شهربانو جان، مدیر وبلاگ "زن متولد ماکو"، ممنونم که بیادم بودی و مرا هم به نقل این قصه فرا خواندی، دوستان قصه از این قرار است ؛
وضعیت برق شما چگونه است؟
در این شش سالی که در انگلستان زندگی می کنم دو مرتبه خاموشی داشتیم، دفعه اول مربوط به چند سال گذشته بود، ما در آپارتمان قبلی مان زندگی می کردیم، ظهر بود، پشت کامپیوتر نشسته بودم که دستگاه ناگهان خاموش شد، به فکرم خطور نکرد که ممکن است برق رفته باشد، شک نداشتم که دستگاه سوخته است؛ خم شده بودم و داشتم با سیم ها کلنجار می رفتم که برق آمد، خاموشی، بیشتر از دو یا سه دقیقه طول نکشید؛
خاموشی دیگر زمانی اتفاق افتاد که به این خانه آمده بودیم. سال گذشته، قبل از کریسمس، دوستم عازم سفر بود، یکشنبه بود و آبگرمکن منزلشان ناگهان خراب شده بود؛ این جا روزهای تعطیل اگه سقف خونه تون هم بریزه تعمیر کار پیدا نمی کنید، به هر حال چون عازم سفر بود به منزل ما آمده بود تا دوش بگیرد، هنگامی که در حمام بود ناگهان متوجه شدم برق رفته است، دیوانه شدم، به خودم گفتم الان چه وقت برق رفتن بود، رفتم بالا تا سر و گوشی آب بدهم، خوشبختانه دوستم از زیر دوش بیرون آمده بود اما برق هنوز نیامده بود؛ در همین بین، یکی از همسایه ها در زد و مطمئن شد که برق ما هم رفته است، هنگام رفتن او، سرم را بیرون بردم وخنده ام گرفت، چهرهً همسایه ها دیدنی بود، انگار ترسیده بودند و با تعجب به هم نگاه می کردند، اما من به خاموشی عادت داشتم و مقوله عجیبی برایم نبود! دردسرتان ندهم یک ربع بعد برق ها وصل شد وهمه دوباره در آن یک شنبه سرد بارانی به اتاق های گرم شان برگشتند تا به بازی های کامپیوتری و تلویزیونی شان ادامه دهند ؛
--------------------------------------

...

ولگردها راحتم نمی گذاشتند، یه کم پول داشتم، یه آدم خوب پیدا شد و این بساط رو برام راه انداخت. از اول که این جوری نبودم. بهم آمپول زدن، فلج شدم؛
دستش را می گیرم، خودش را روی زمین می کشد، پاهایش را جمع می کند و با فشار پای راستش روی زمین خودش را به جلو می کشد، یک دستش را به من داده و هنگام راه رفتن، دست دیگرش را مشت کرده و روی زمین می گذارد، چادرش را بسته به کمر و از بس پاهایش را روی زمین کشیده است رنگ جوراب سیاهش زرد شده است، موهایش را از دوطرف گیس کرده و با هر حرکت به جلو، گیس هایش هم با تنه اش به عقب و جلو می روند؛

بیست سالم بود، اول هدایت مرا بیرون کرد، بعد هم غلام رضا. پدرم خان بود و کلی ملک و املاک داشت، هدایت همه رو بالا کشید. پدرم که مرد، هدایت شروع کرد به امر و نهی کردن. منم زیر بار نمی رفتم. یه شب افتاد به جونم و تا می تونست منو زد. صبح فردا هم ساکمو گذاشت دم در و منو از خونه بیرون کرد. چند ماه اول را با عمه ام زندگی کردم اما بعد از یه مدت اونم خیالات به سرش زد که من با شوهرش رو هم ریختم و منو بیرون کرد. بعدش گوشه پارک ها شد خونه ام؛
به چهار راه "گلوبندک" که رسیدیم دستش را از دستم کشید بیرون و گفت: تا همین جا هم خیلی محبت کردی. دستت درد نکنه. برو به کارت برس؛

نگاهی به من انداخت و جعبه های سیگار را یکی پس از دیگری از داخل کیسه ای که دستش بود کشید بیرون و جعبه ها را مرتب و با فاصله گذاشت کنار دیوار؛
...
نامش "بلقیس" بود. می خواهم یک بار دیگر، گیسوانش را شانه کنم و بریزم روی شانه هایش تا هوای جوانی را دوباره نفس بکشد، جوراب هایش را از پایش بیرون بیاورم و با صابون گلنار سبز کنار حوضش آن ها را بشورم و به ساق های خشکیده و نحیفش دست بکشم و روی ناخن های زردش حنا بگذارم، پنداری تمام زخم روزگار در خشونت صدایش جاری بود؛ نگاهش همه فریاد بود و تصویر همهً آن چه که روزگار از او دریغ کرده بود؛




10/07/2008


می توان مهربان تر نگاه کرد؛
تمام خشونت صدای تو در گردی صورتت هاله ای از خود غیرواقعی تو نشانده بود؛
-----------------------------
یک جمله از "گراهام گرین"، نویسنده انگلیسی
.من درهنگام بیداری خواب می بینم نه هنگام خواب