12/03/2015

همان جا بایست


همان جا بایست
بگذار خوب نگاهت کنم
لباس سپیدت را دوست دارم
وعده دیدار ما سال آینده
مهربان بودی امسال
تو هر سال مهربانی
...
خوب است
لباس سپیدت حالا دیگر می درخشد
الماس گونه ای تو
باور کن 
دروغ نمی گویم
خیال بافی نمی کنم
تو جوان ترین زمستان عمرم بودی... هنوز تمام نشده ای
توهرگز تمام نمی شوی


01/03/2015

Abilities


Take extra time to think of the possibilities; then, try to see things from all angles
...

27/02/2015

جمعه روزی

1
هوا ابری ست
تیره است
باران می بارد
باید بروم بیرون
 نمی روم
باید بروم چند عکس بگیرم
 در خانه می مانم
می خوانم
می نویسم
می پزم
تمیز می کنم
هرچیزی را سر جایش می گذارم
اضافات را دور می ریزم
اطرافم را خلوت می کنم
خالی می شوم

2

جمعه هایم که تهی شوند
دوباره هوای شان را پر می کنم
از خیال خوش تو
از رویای ناب تو

3

جمعه روزی
ابری روزی 
تکرار لحظه ها
حضور زمان
بی واسطه
بی تاًمل
می رود
بی پرسش
این زمان
این زمان پرشتاب و بی درنگ
تنها خیال شیرنت می ماند 
بمان 
خیال شیرینم
و 
لباس صورتی به تن هوای امروزم بپوشان
ای تو 
دل آویزترین عطر جهان جمعه هایم
...

...

18/02/2015

آسمان عاشق است

زمستان
ای مرد سپید پوش خاکستری من
کم کم باید بروی
دل تنگت خواهم شد
...
 بهار خواهد آمد
...


14/02/2015

بهارم آرزوست


بهارم آرزوست

آدم کوچولوها


پسندیده نیست تعدادی از آدم ها، طوری نشان دهند که به برخی از انسان های مشهور و شناخته شده در بین مردم، نزدیک هستند 
 و یا نزدیک تر از بقیه هستند. این نشان از حقارت آن ها دارد. انسان بودن به عکاس خوب بودن، نویسنده خوب بودن، نقاش خوب بودن، خبرنگار خوب بودن، شاعر خوب بودن، سیاستمدار خوب بودن، روزنامه نگار خوب بودن، دخلی ندارد 
 انسان بودن و انسان ماندن این "چیزها"، را بر نمی تابد
بگردید و بچرخید و جار بزنید ومرتب در شیپورهایتان بدمید
صدا ندارد
شما حقیرید، خودتان نمی دانید
این همه هندوانه های آبدار، رسیده و له شده را چه کسی زیر بغل تان می گذارد
ترش شده اند
خواهش می کنم کمی از آن هندوانه ها میل کنید

06/02/2015

کوکب خیال


ییلاق بود. کوهستان بود. ابرها را می توانستی با دست هایت بگیری مشت مشت، بروی بالا، بالاتر، تا نوک قله. می توانستی همان جا، میان ابرها آغوش باز کنی و هوا را بنوشی. یادت است کوکب؟ هوای سپید لیلا کوه را یادت است
 *
 آن روز ایستاده بودم کنار در مدرسه، منتظر؛ گریه ام گرفته بود در حسرت دیدار وفا و یاد حرفش، تنم را به لرزه می انداخت که گفته بود؛ فروغ، بدان اگر روزی نیامدم، دیگرهرگز نمی آیم. مگر چند ساله بودم من؟ سال 57، انقلاب، ده قبر خاموش 
دیگر بازنگشت، وفا. از میانه آن جنگل تاریک، عبور کرد و گم شد
*
بیا کوکب. بیا در آغوشم. آغوش تو، تنها جان پناه آن روزم بود. همان روز، پدرت، بی دلیل، دوباره با کمر بندش افتاده بود به جانت؛ جانم را سوزانده بود آن مرد! تو کنار من، همان جا، روی همان کوه نشسته بودی و اشکهای شورت را مزمزه می کردی و من با سر آستین های گل و گشاد ژاکت گلی رنگی که مادرت برایم بافته بود، نمه شان را از روی صورتت پاک می کردم 
*
حسرت کودکی مان، آخرمرا می کشد. بیا بالا. بالاتر. من هنوزهمان جا نشسته ام. کنار ابرها. اندکی که سرت را بالا بگیری، مرا می بینی. همکلاسی پاک و معصومم، بالاتر بیا. قدم بردار. محکم. محکم تر
*
 بگذار حسرت بازگشت به کودکی بشود، شراب تلخ بزرگسالی مان 
*
تو را می بوسم. تو اکنون در کدامین اتاق این جهان، خانه داری؟ 


  

28/01/2015

زمستان


سال ها قبل تر از این، من جوان تر بودم. تهران بود، زمستان بود، بهمن ماه و خط مستقیم جاری احساسات پنهان من در هزار توی  زندگی دهشتبارم... چنین زاده شدم، نگرانی و کودکی و ترس و گرگم به هوا بازی کردن هایم و حسرت از دست دادن تنها عروسک موطلایی ام که یک روز همبازی ام، "زهرا"، مژه های بلند او را کند و دو حفره برایش بجا گذاشت به جای چشم های عسلی درشتش. تهران بود، برف بود، پل سید خندان بود و فریاد در گلو مانده من. تمام راه را از میدان آرژانتین تا میدان رسالت پیاده طی کردم... در حسرت به آغوش کشیدن خاطره چرک و آلوده روزهایی که بی مهابا و طوفان زده مرا می گداخت
حالا سال ها از آن روزها گذشته است و من هر روز هی می گردم و هی می چرخم و هی می رقصم و هی، هی، هی  می نوازم خود را تا همه هجاهای چرکی گلویم را بیرون بریزم تا دوباره بهمن ماه بیاید و زمستان بیاید و هوا بیاید 
... 
و 
این زندگی ادامه دارد

24/01/2015

خانه


...
زمستان بود... شال نارنجی من... ترافیک سنگین میدان ارک... تاکسی... خیابان فردوسی... برف... پارک اندیشه... قرار آشنایی... چشمان خواب آلود من...  آش رشته.... شکم های گرسنه... چای و دو حبه قند در کنارش... زمستان بود

16/01/2015

07/01/2015

بی بی چلچله، امروز باران می بارد


...
چند سال گذشته؟ سی سال. سی سال گذشته است... چه سال هایی آمد و رفت. سال 63 بود. هنوز مدرسه می رفتم. هوای قلبم؟ استنباط خاطر؟ تهران سال های شصت. چقدر زود گذشت... کیومرث پوراحمد، فیلم بی بی چلچله اش را همان سال ساخته بود. سینما بود و هوا بود و تهران بود.  جنگ بود و جنگ بود و جنگ...همه چقدرسالخورده بودند، همه چه جوان بودند، همه کودک بودند، همه تازه بدنیا آمده بودند. از آن سال های دور تردید، تعقیب و گریز، بسیار گذشته است. بعد از سال ها چهره جوان آقای شجاع نوری و سیامک اطلسی را که دوباره دیدم یاد سال های دانشجویی و سینما شهر فرنگ و سینما شهر قصه و سینما افریقا افتادم... "چلچله"، نام درختی ست که مجید کاراکتر اصلی فیلم، با آن حرف می زند. این درخت، دوست مجید است. تک درخت پر شاخ و برگی که بالای تپه ای است. مجید  چلچله را می شنود و تنهایی، ترس، تردید وعشقش را به پای چلچله می ریزد.  مجید در همان سال های نخستین طفولیت  به خوبی با مقوله عشق و دغدغه های دوست داشتن آشناست. فضای شاعرانه جاری در فیلم، انعکاس مابین دنیای واقعی و دنیای خیال ست. در واقع در این فیلم خیال هم واقعی ست
   
جمله آخر فیلم: زندگی بدون دوست داشتن، بدون محبت به زحمتش نمی ارزد