27/06/2007




زندگی اتفاق است، مرگ یک واقعیت وقاطعیتش در تمام عمر با ماست، نباید به مرگ فکر کنیم و بدانیم در جای دیگر ماندگار شویم و آن جا انسانیت است

زنده یاد شاملو


+ نوشته شده در 15 Nov 2006ساعت 14:14 توسط فروغ
GetBC(13);
آرشیو نظرات



نگین قرمز انگشتر " مریم" هنوز در ذهنم
می درخشد
روبروی خانه ما مدرسه ای ست که هر صبح و عصر
لولی پپ های مهربان بدون حقوق و مواجب، به نوبت با پوشش محافظ فسفری و مجهز به تابلو ایست، مسئول عبور و مرور بچه ها و حتی بزرگسالان هستند، تنها عشق به بچه هاست که بعضی از آنها را با وجود سن بالا وادار به این کار می کند خیابانی که خانه ما در آن واقع شده است عرض چندانی ندارد، با پنج قدم معمولی می توان ازعرض آن گذشت، روزهای اول ورودم به انگلیس، وقتی در پیاده رو راه می رفتم می ترسیدم ماشین ها منحرف شوند و به من برخورد کنند چون پیاده روها باریک و هم سطح با خیابان بودند اما رفته رفته ترسم فرو ریخت زیرا با سرعت مجاز و حفظ فاصله از پیاده رو حرکت می کردند، به خیابان های بسیار عریض و طویل تهران عادت کرده بودم، یکی از آنها میدان هفت تیر، یک دور قمری باید می زدی تا از این سر خیابان به آن سر خیابان می رفتی و آنقدر مراقب خودت بودی تا با موتوری، دوچرخه ای تصادف نکنی که گردنت درد می گرفت
غرض این است که می خواهم بگویم مدارس اینجا بابای مدرسه ندارد که زنگ های تفریح مراقب بچه ها باشد تا فرار نکنند، اینجا با توجه به رعایت قوانین رانندگی، لولی پپ ها هم خود را موظف نگهداری از جان بچه های مدرسه می دانند صاف و پوست کنده بگویم حسودی ام می شود و ناخودآگاه در ذهن خود مدارس ایران را بیاد می آورم، روی سخنم با مدارس غیر انتفاعی نیست، حرفم بر سر هزاران مدرسه دولتی در تهران و شهرستان ها ست که لولی پپ تو قصه پدر بزرگ، مادربزرگها هم نیست
تعطیل شده بودیم، هر چه داد زده بودم مریم نشنیده بود، می دوید به سمت در مدرسه، چند لحظه بعد گویا پیکانی کرم رنگ با مریم برخورد کرد، از مدرسه که خارج شدم یک لنگه از کفش مریم وسط خیابان افتاده بود و خودش... ، بی اختیار مشتم را باز کردم و به انگشترش چشم دوختم ، زنگ تفریح از او گرفته بودم تا دستم باشد ، از رنگ قرمز نگین شیشه ای اش خوشم می آمد، انگشتر را چرخاندم ، نگین اش گم شده بود


Lollipop Lady/ Man

*
+ نوشته شده در 19 Nov 2006ساعت 2:41 توسط فروغ
GetBC(14);
آرشیو نظرات



اینجا منچستر است، یکی از شهر های شمالی بریتانیا، جایی که من زندگی می کنم، با مردمی محترم و دوست داشتنی، فرهنگ ما ایرانیان با آداب و سنن آنها تفاوت بسیار دارد، می توانید از آنها فاصله بگیرید یا دوست باشید هیچ وقت نمی گویند چرا و اما قصه غصه های مهاجرهایی که جذابیت و قدرت آزادی و انتخاب، آنها را به این جزیره کشانده بسیار غم انگیز و دردآور است، بسیاری از آنها سالهاست سرگردانند بدون آنکه بدانند، دفتر رنج نامه های آنها را خواهم گشود

نخستین پائیزی بود که به روستای گلک نابینایم می رفتم ، وارد اتاقشان که شدم ، تنها تاریکی بود و دود هیزم سوخته داخل بخاری ، چند ثانیه طول کشید تا توانستم چشمانم را به تاریکی عادت دهم ، مادر گلگ با فانوس وارد شد؛
اول بعد ازظهر خونه می شه عین قبرستون
وقتی نشستم تازه متوجه پیرزنی شدم که گوشه اتاق در زیر پتوئی کز کرده بود و از گوشه چشمانش به من نگاه می کرد ؛ سری تکان دادم - هیچی نمی فهمه ، صبح تا شب کارش چرت زدنه . بفرمائید
بشقابی پر از پرتقال مقابلم گذاشت و ناگهان از جا پرید ، من هم از ترس با او پریدم ، چوب نازکی از زیر یک گاز سه شعله بیرون آورد ، رفت میان دو لنگه چوبی در ایستاد و فریاد زد - آهای جوون مرگ شده کجایی؟ معلمت اومده
بعد بلافاصله دوید تو حیاط رو برگرداندم ، چشمان آبی پیرزن می درخشید ، اشاره کرد تا پرتقالی بردارم ، آه خدایا ، این مرد است یا زن؟ انسان یا جن و پری ؟
با عجله پرتقالی از داخل بشقاب برداشتم و رفتم بیرون ، ترسیده بودم
*
بیرون از اتاق صدای برگ ها بود و پارس سگی از دور شیون گلک بند از بند دلم پاره کرد ، اگر می ماندم کتکی که خورده بود را از چشم من می دید وهرگز دل به درس نمی داد . تمام راه ، تا جاده را دویدم ، نمی خواستم گلک مرا ببیند ، التماس دردآلود دخترک ناقوس مرگ را در گوشم می نواخت
*
چند روز بعد پیرزن مرد . بعد از مرگ او، هر مرتبه که به منظور آموزش مفاهیم ساده زبان به خانه گلک نابینایم می رفتم پیرزن را می دیدم که گوشه اتاق نشسته و به چشمانم زل زده ، به حفره خالی چشمان گلک که نگاه می کردم چشمان آبی پیرزن را دوست نداشتم
+ نوشته شده در 17 Oct 2006ساعت 14:30 توسط فروغ
GetBC(1);
آرشیو نظرات

22/06/2007


بدون شرح
posted by فروغ at 4:37 PM 2 comments links to this post

جوجه ساعتی


غروب یکی از روزهای ماه اکتبر بود ، برگ درختان کاج و بلوط و بید به زردی می گرائید وسرخ
 وارغوانی روی زمین می ریخت و کوچه و خیابان را فرش کرده بود. بوی نم و رطوبت چمن و برگهای خیس از باران عصرگاهی، رخوت خاصی به فضای کوچه داده بود
شب از راه می رسید و هوا رو به سردی می رفت، هر چه در زده بود کسی در را باز نکرده بود، ساعتها روی همان پلهً سنگی در ورودی ساختمان سنگی جا خوش کرده بود، جائی که نخستین مرتبه او را دیده بود، بعد با او به داخل ساختمان رفته و سه هفته با او زندگی کرده بود، باد سردی وزیدن گرفته بود، صورت و نوک بینی اش از سرما یخ زده بود، حتماً گل هم انداخته بود، همین طور پف زیر چشمهایش، چون دوباره درد خفیف و کهنهً شکمش شروع شده بود. تشنه اش بود و به خودش فحش می داد چرا دراین هوای سرد تشنه اش شده است، تصمیم گرفت بلند شود و قدم بزند، چند بار تا سر کوچه رفت وبرگشت، هر مرتبه که بر می گشت ساختمان بلند سنگی را برانداز می کرد، هیچ روزنهً نوری از خروجی های ساختمان دیده نمی شد، کسی داخل ساختمان نبود، ناگهان صدای پائی از پشت سر شنید، برگشت، مرد میان سال انگلیسی نگاهی از روی بی تفاوتی به او انداخت و از کنارش گذشت و به داخل خانه ای در همسایگی رفت، پس از چند دقیقه به همراه زنی از همان خانه خارج شد و این دفعه دیگر حتی آن نگاه سرد و خونسردانه را هم به او نینداخت. صدای آواز ملایم پرندگان را شنید، بهتر بود به جای فکرکردن آوازی زیر لب زمزمه کند، اما هیچ آوازی به مغزش خطور نکرد، دوباره روی همان پلکان سنگی نشست و کز کرد، حالا علاوه بر سرمای گزنده ای که بدنش را می سوزاند، دردی هم توی دلش پیچیده بود، اگر پول داشت بدون معطلی بر می گشت خانه و یک مسکن می خورد و تخت می خوابید! ناگهان صدای جغدی او را بخود آورد. ساعت چند بود؟ زمان را گم کرده بود، ساعتش را چند ماه پیش دزدیده بودند، یادگاری بود، تنها شیء که همراه خودش آورده بود و هر بار به آن نگاه می کرد یاد پدرش می افتاد، یاد دستهای زمخت و چروکیده اش ! دستهای پدر مانند یک تصویر ضبط شده در مغزش حک شده بود، شبهی درمیان تاریکی و خلوت کوچه نمایان شد، خودش بود، همان که بیاد داشت! لبخندی بر لب نشاند و از جای بلند شد و منتظر ماند، سلام واحوالپرسی و دستی از روی دوستی گذشته؛ ساعتی بعد، هم اتاقی ها یکی پس از دیگری از راه رسیدند؛ اتاق گرم و مطبوع بود، بوی پیاز داغ و گوشت سرخ شده درد شکمش را بیشتر کرده بود،
خوب تعریف کن ببینم
اومدم پولمو بگیرم
کدوم پول ؟
سه هفته هر روز همرات کار کردم
منظور؟
شنیدم دستمزدمونو یکجا گرفتی
غلط به عرضت رسوند ند
خود صاحبکار گفت که حقوق منم داده به تو
واسه چی حقوق تو رو بده به من ؟ مگه خودت دست نداشتی ؟
فکر کرده بود هنوز با تو زندگی میکنم
چرند نگو! همه عالم و آدم می دونن که خونه تو عوض کردی
خودت جار زدی و به همه گفتی قرارمون نصف ، نصف بود
کدوم قرار؟
جون مادرت اذیت نکن، پولمو بده برم
پول تو پیش من نیست
از عصر تو این سرما رو اون پلهً لعنتی نشستم و منتظر تو شدم که بیای و پولمو بدی، راستشو بخوای اصلاً حالم خوب نیست، می خوام برم خونه، پولمو بده، برم
ببین جوجه ساعتی ! خوب گوشاتو باز کن بهت چی میگم
به من نگو جوجه ساعتی
اصلاً می خوام بگم ، بینم چیکارمی کنی ؟
پولمو می دی یا نه ؟
نه! حالا چی میگی ؟
همه او را به این نام می شناختند ، جوجه ساعتی
ماجرای همان ساعت یادگاری پدر و بلند کردن آن از سوی یکی از هم خانه ای ها شده بود لق لقهً زبان این جماعت! بلند شد و راه افتاد، صدای قدم های او را از پشت سر می شنید، می گفت شب بماند، از شنیدن صدای شب حالت تهوع به او دست داد. از پله ها پائین آمد. دست به جیب برد. انگشتانش یک سکهً یک پوندی و دو یا سه سکه بیست پنسی را لمس کردند. دقیقاً نمی دانست چه مقدار پول دارد؛
حالا بمون ، فردا صبح برو ، جوجه خوشگل خودم
پولمو می دی ؟
اگه بمونی شاید یه کاریش کردم
ناگهان صدای شلیک خنده ای را از پشت سر شنید، صاحب خنده کمی دورتر از آنها ایستاده بود، در یک دست چند تکه لباس چرک و سیاه که از لکه های چربی و روغن کبره زده بود و در دست دیگر یک جعبه پودر داشت
برو بچه جون، برو اینجا واینسا، خراب می شی، بد جائی اومدی، راست می گه این رفیقمون، اگه پول داشت که بهت می داد ، برو جوجه ساعتی
دیگر چیزی نمی شنید، از شنیدن کلمهً جوجه ساعتی متنفر بود. وارد کوچه شده بود . صدای بسته شدن محکم در خانه داخل گوشش می پیچید، با قدم های بلندی که بر می داشت، می خواست هر چه زود تر از آنجا دور شود، نمی دانست چقدر از راه را دویده بود. سرما را احساس نمی کرد، بدنش خیس عرق شده بود، دیگر اثری از درد کهنهً شکمش نبود، باران تازه شروع کرده بود به باریدن
***
وقتی به خانه رسید پاسی از شب گذشته بود، لباس هایش خیس بود. هم اتاقی جدیدش هنوز نیامده بود! دیشب سر
آشپز او را جریمه کرده بود و مجبور شده بود تا ساعت چهار صبح در آشپزخانه بماند، اما امشب نمی دانست برای چه دیر کرده است. لباس های خیسش را از تن بیرون آورد. خانه سرد بود، تصمیم گرفت یک مسکن بخورد و بخوابد. از فردا می توانست برود دنبال یک کار دیگر، از کار کردن در رستوران خسته شده بود، در همین فکر بود که یکباره نگاهش به کاسه ای سوپ افتاد که مطمئن بود سرد است ! با دیدن آن گل از گلش شکفت ، قاشق اول سوپ را که به دهان برد و بلعید موجی از سرما تو دلش پیچید، قاشق دوم را که مزمزه کرد
نوشته ای را کنار کاسهً سوپ دید. هم اتاقی اش روی یک برگه کاغذ نوشته بود
بقیه اش مال تو ، جوجه ساعتیposted by فروغ at 11:20 AM 4 comments links to this post

29/05/2007

سخنی با خوانندگان


انسان ها در تقابل با محیط تابع شرایط اند و انگیزه و خواسته هایشان با شرایط زیستی اطراف تغییر می کند و اما شیوه زندگی در خارج از کشور تفاوت بسیار با زندگی در داخل دارد ، تا زمانی که در اینجا زندگی نکرده بودم متوجهً این همه تفاوت نبودم و حالا هر چه زمان می گذرد در می یابم که تفاوت از زمین است تا آسمان
اگر در بسیار ی از متن هایم از تاثیر پذیری ناموزون روح قهرمان هایم در تقابل با اجتماع آینه ای شدمد رمقابل شما تنها واکنش متقابلی بوده که بر خود من گذاشته اند ، من تنها برشی کوتاه از طول عمر آنها را به قلم کشیده ام، بدرستی واقفم که موفقیت تنها به تحصیلات عالی و کسب مدرک و کار پر درآمد و شهرت نیست، در این وادی انسان های گمنامی هستند که بدون انتخاب این گزینه ها سرشار از زندگی اند مهاجرهائی دیده ام که در کسب درجات مادی و معنوی به اندکی راضی اند و آنها که هر چه می اندوزند
کم می آورند در حالی که محیط یکی است و تنها ناهمگونی حاضر نوع شخصیت آنهاست و این است که بنیاد آنها را متغیر ویا واضح تر بگویم زندگی در خارج از کشور باعث می گردد تا از هم متمایز گردندو اما اگر نا زیبائی هائی در رفتارشان به چشم می خورد و قالب متن هایم علارغم پرداخت به آدم ها ی واقعی و تراژدی زندگی آنها گاهی به سمت طنز سوق می یابد عمدی نیست و ناخودآگاهانه است
posted by فروغ at 2:10 PM 15 comments links to this post
Thursday, May 04, 2006

16/04/2007

بهانه



به بهانهً آزادی ماهی های قرمز سفرهً هفت سین داخل تنگ در آبی دریاچه؛
در نسیم خنک صبحگاه هنگامی که به جهان آب نگریستم قلبم سخت به هم فشرده شد، چرا این همه را از آنها دریغ کرده بودم؟
دو روز قبل از عید مهمان خانهً ما بودند، دنیایشان را از آنها گرفته بودم تا احساسم را زینت دهند؛
اما اینک من سبک بالم
آزادی تو چه زیبا و شگفت انگیزیposted by فروغ at 12:00 PM 6 comments links to this post

07/04/2007

گذشته



گذشته بمانند کتابی می ماند کهنه ، که می توانی هر لحظه بخواهی آن را ورق بزنی و به عکس هایش نگاه کنی ، دیدن بعضی عکس ها به وجد ت می آورد و از دیدن بعضی از آنها احساس انزجار می کنی، من نیز گاهی از سر خوشحالی اشک شوقی ریختم و زمانی از سر انبوه رنج ، مانند مجسمه ای متحرک زندگی کردم

***

روزهای جوانی و کلاس های درس دانشکده در ملال و خستگی روزهای جنگ و رها کردن روح خود در پناه درس معلم ها و یافتن آسایشی اگر چه کوچک در همان زمان کوتاه دو ساعته به آدمی چنان انرژی می بخشید که انگار دوباره زنده شده ای، کلاس های ادبیات نمایشی بهزاد فراهانی و داستان نویسی جمال میر صادقی و ناصر زراعتی و ... در مرز بیست ودو و سه سالگی مرا سرشاراز وجد و سرور می کرد، با این که در آن سال پها شدید ترین سیلی عمرم را از روزگار خورده بودم اما شور و اشتیاق حضور در کلاس ها لحظه ای از من دور نمی شد. با اتمام دانشکده و خداحافظی از درس ها، زندگی، مرا به سمت دیگری پرت کرد و زمانی که دوباره خود را یافتم سال ها از آن روزها گذشته بود. چند سال قبل، روزی یکی از دوستان به من گفت آقای زراعتی نشانی گذاشته اند و پیغام داده اند که اگر شاگردانش متنی نزدشان
دارند بروند و از ایشان بگیرند، اما از آنجائی که همیشه دیر از خواب بیدار می شدم، نرفتم، نمی دانم از سر بی همتی بود و یا داشتم به غول خستگی و رنجی که به جانم افتاده بود عادت می کردم . در همین راستا، پنج یا شش سال قبل در یکی از روزهای بهار پیاده و به طور اتفاقی از کنار درختان چنار حاشیه خیابان سهروردی می گذشتم و به سمت خانه می رفتم که توجه ام به یک کتاب فروشی جلب شد، داخل رفته و سراغ کتابی را گرفتم، کتاب فروش یک زن بود، نمی دانم چرا صحبت من و او به آقای میر صادقی کشیده شد، او گفت که آقای میر صادقی گاه گاهی به اینجا می آیند و جلسه کتاب دارند، می خواستم دوباره بعد از سالها او را ببینم و از او بخواهم یکی از نمایش نامه هایم را بخواند و راهنمایم باشد، شماره تلفن گذاشتم و آمدم، یک ماهی گذشت، اتفاقی نیفتاد، دوباره به آنجا رفتم و نشانی گذاشتم، باز خبری نشد و بعد از آن، هر وقت با ماشین از آنجا می گذشتم کتابفروشی بسته بود. به هر حال وقتی بیدار شدم که آقای زراعتی از ایران رفته بود و من با غول خفته در وجودم در روزمرگی غرق شده بودم، آقای فراهانی را می توانستم هر روز ببینم اما هراس اینکه مبادا او روزی متن های رادیویی ام را در رادیو بخواند و بگوید این چرندیات چیست که به هم بافته ای مرا از او دور کرده بود! شور و شوق یافتن آقای میر صادقی نیز از سرم افتاده بود، اتفاقی افتاده بود، بارها از خودم می پرسیدم چه بر سرم آمد ؟ نتیجهً آن همه پرسش و پاسخ خنجری برداشتن و به سینهً غول خفته فرو کردن بود، پرواز بود و در آسمان آبی غوطه ور شدن بود، اگر چه کمی دیر بود اما شاد و مسرور بودم از این رهائی، من نجات پیدا کرده بودم

تابلوی بالا یکی از نقاشی های " هدیه" دوستم در منچستر است (*)posted by فروغ at 1:00 PM 5 comments links to this post

27/01/2007

پاریس


اولین سفر دختر به پاریس بود، ایستگاه قطار خلوت بود. پسری که روبروی او روی صندلی نشسته بود، چهرهً استخوانی زشتی داشت با دماغی عقابی و چشمانی به گود نشسته، دستکش چرمی سیاه رنگی پوشیده بود و به نظر می رسید یکی از دست هایش فقط یک انگشت داشت و این تصویر دختر را بیش از هر چیزی تحت تاًثیر قرار داده بود
به ساعت خود نگاه کرد، ده دقیقه دیگر قطار از راه می رسید؛ از گورستان " پرلاشز
بر می گشت، روز اول عید بود، رفته بود سر قبر " صادق هدایت" و کلی گریه کرده بود، هنگام سال تحویل آنجا بود، کنار هدایت، حالا دیگر باید بر می گشت به هتل و خودش را برای رفتن به کاباره " مولن روژ" آماده می کرد، بلیطش را از لندن تهیه کرده بود و می خواست با یکی دو تا از هم سفرهایش به آنجا برود و این کافه مشهور را از نزدیک ببیند
به نظر او همه چیز جالب بود، از سگ های پودل گرفته تا چوب سیگارهای بلند زنان شان و پالتوهای بلند مشکی پسران فرانسوی با یقه های بلند و ایستاده و کفش های چرمی مشکی شان تا آلودگی خفه کنندهً پاریس و برج ایفل غبارگرفته، ازبی سر و سامانی ورودی های موزهً " لوور" و این که راهنماهای داخل موزه سیگار می کشیدند و بدون هیچ ممنوعیتی دود سیگار را به سمت تابلوها می فرستادند ومهم تر از همه این که خیابان " شانزه لیزه"، آن طور که شنیده بود دیدنی نبود و جز یک خیابان پهن و طولانی چیزی از آن در خاطرش نمانده بود واما در بین همه این دیدنی ها "مونت مارت" زیباترین خیابانی بود که دیده بود، دیدار نقاشان او را به وجد آورده بود، احساس این که شاید در آینده خودش نیز نقاش بزرگی شود و یا با یکی از آن پیرمردهای نقاش خوش لباس و مهربان فرانسوی که قلم مو به دست چون عروسکی زیبا در خیالش می رقصیدند معاشر شود واین معاشرت او را به یک عشق عظیم نزدیک سازد و پیوند این عشق از او یک هنرمند مشهور بسازد او را به وجد می آورد
در همین حین متوجه دو پسرایرانی شد که با هم فارسی حرف می زدند، پسر یک انگشتی هم کنار آن ها نشسته بود، پس پسرایرانی بود، گوش تیز کرد، گفتگو در بارهً دختری مو قرمز بود، آنجا پر بود از زن هایی با گیسوان قهوه ای و قرمز و بلوند و مشکی، کنجکاو شد و به اطراف نگاه کرد، کسی را به غیر از خودش با موهای قرمز ندید
حالا بدون این که به پسرها نگاه کند با دقت به حرف هایشان گوش می داد، یکی می گفت: " نگاه کنید چه نازه" و آن دیگری می گفت: " نه بابا اونقدرها هم آش دهن سوزی نیست"، هر کدام نظری می دادند وبعد با هم می خندیدند
دختر با خودش فکر می کرد این ایرانی ها مانند لشگر شکست خوردهً ناپلئون می مانند، همه جا هستند
از لابلای صحبت آنها دریافت که پسر زشت رو در صدد است به او چشمک بزند! نگرانی شان این بود اگر چشمک بزند چه اتفاقی می افتد؟
به تنگ آمده بود، دوباره به ساعت نگاه کرد، از قطار خبری نبود.دقایقی
بعد گویا داشت کار به جاهای باریک می کشید وصحبت ها مردانه می شد، به نظر
می رسید حتی یک در صد هم احتمال نمی دادند دختر ایرانی باشد. هنوز بحث بر سر این بود که پسر زشت رو چشمک را بزند یا نه که ناگهان دختر با صدای بلند گفت
بابا می خوای چشمک بزنی بزن دیگه، بزن، چرا معطلی؟ بزن و خیال تو راحت کن دیگه! یک ساعته داری می گی چشمک بزنم یا نه؟ بابا بزن، خجالت نکش
پسرها بهت زده به هم نگاه می کردند، همگی از این که دختر مو قرمز ایرانی بود جا خورده بودند، پسر زشت رو زودتر از بقیه به خودش آمد و بدون معطلی عذر خواهی کرد، دو پسر دیگر بی هیچ حرفی سرشان را پایین انداختند و از آنجا دور شدند، شاید هم با خودشان فکر می کردند بلکه هم قطاری شان در این میان فرصتی پیدا کند و چشمک را بزند اما درهمان لحظه قطار از راه رسید و دختر موقرمز بلند شد و به سمت قطار رفت، داشت سوار قطار می شد که شنید " راستی عید تون مبارک
وقتی برگشت از قاب بسته پنجره تنها انگشت بریده پسر را دید که بدون دستکش سیاهش به منظور خداحافظی در هوا تاب می خورد



+ نوشته شده در 6 Jan 2007ساعت 15:35 توسط فروغ
GetBC(25);
10 نظر

06/09/2006


باران می بارد، نگاه آسمانی گل ها، پنجره روشن، در بسته، چشمان خیس من روی برگ های سبز درخت کهن اقاقیای باغچه همسایه، خودخواهی حاکمان قدرت، تقه های بلند پستچی بر در، هیاهوی باد لابلای خوشه های تمشک روی پرچین خانه، رویش دوباره من، فراری ها، دوشنبه ها، خستگی روزانه، زنگ تلفن، رز قرمز باغچه، جسمی ناتوان، اندیشه ای فراخور مصلحت، از دست دادن ها، سه شنبه ها
گفتگویی خاموش؛
غم ندیدن خانه، فراموشی پرواز آخر درنا، پرداخت هفتگی پول آب، برق، گاز، تلفن، تلویزیون، مالیات، بیمه و قسط نوای محزون سه تار، لذت دیدار چشمانی عاشق، صدای جوجه پرستوهای مشتاق پرواز زیر شیروانی، سنگ صبور بودن، امید رویش پیچک نیلوفر تازه کاشته شده از دل خاک، پیگیری همیشگی اخبار ایران و جهان، دیدن هر روزه ساقه نورس بنفشه های جوان، غرور و تواضعی دروغین؛
خنده ای کمرنگ، پختن و روفتن و شستن، جسد های افتاده بر خاک، پارک سبز و بزرگ شهر، ساختمان های مدرن چهارشنبه ها، حسرت در آغوش کشیدن هر آن که دوستش می داری، باز شدن چشمان خواب آلود کودک دلبند، قطره اشکی از روی دلتنگی سالیان رفته، زباله ها، گذران لحظه ها و دقایق زندگی، گذشت شنبه ها، سکوت، فروشگاه ها و اجناس نو و رنگین، زندانی ها، خانه های تاریک و قدیمی، نگاه های سرد و تهی، لبخندی مصنوعی، هویت های مخفی، خواندن ترانه ای، یاد آوری دوستان، پنجشنبه ها، ترس و اوهام، انتظار خبری از ایران، پرداختی های عقب افتاده، خرابه ها، جمعه ها، دل تسلائی، رفتن، قهقهه بلند من، شمع های خاموش گورستان، پرواز دسته جمعی کلاغ ها، یک شنبه های فراری، خرید هفتگی، عکس های وطن، زمزمهً شعری؛
هنوز باران می بارد
posted by فروغ at 1:03 AM 31 comments links to this post

24/08/2006


یک عمارت قدیمی و چهار دیوار بلند سنگی در شهری شلوغ و کوچه ای باریک و بن بست با جانی تبدار و تشنه باران ؛
فهیمه منتظر خواهرش است
***
ستاره کوچکترین خواهر از یک پیوند ناخواستنی ، پدری که هرگز ندید ومادری که تنها بیماری او را هنگام مرگ بیاد دارد و برادرانی که هر کدام در پیلهً تنیده خود گرفتار اند؛
فهیمه باید زندگی کند ، او هر روز چندین مرتبه تنهایی پیرزنی را می خورد ، پوشک او را عوض می کند ، ماساژ می دهد ، می شوید و می پزد؛فهیمه می گوید ستاره چشمش را به روی حقیقت بسته است ، می گوید او خود را اسیر شب زنده داری های مردانی نموده که از زن تنها نشان او را می جویند اما ستاره می گوید فهیمه می خواهد همه دردمندی های یک آدم را در خودش جا بدهد؛
***
شب از راه رسید و ستاره نیامد ، فردا و فرداهای دیگر نیز؛

کاش فهیمه می توانست خواهرش را در خانه بخت فراموش شده خود پنهان کند و قفلی بزرگ به در آن بیاویزد؛
سالی گذشت و سالهایی دیگر نیز از پی هم ؛
فهیمه هم چنان بغض انتظار آمدن خواهرش را با خود به خانه پیرزن می برد ، انسانی که شاید هرگز برنگردد؛ گره بختی باز نشد و پیرزن مفلوک بدبخت بخت برگشته نیز نمرد، فهیمه باید یادش بماند سر راه رفتن به خانه پیرزن برای او پوشک بخرد؛
posted by فروغ at 11:56 PM 16 comments links to this post
+ نوشته شده در 15 Dec 2006ساعت 1:54 توسط فروغ
GetBC(19);
11 نظر

11/08/2006

جوجه اردک زشت قصه های تو


با جسمی بیمار و روحی خسته و رنجور بدنیا آمدم . بیست مرداد شصت و شش؛امروز سالگرد تولد من است؛
چند سال گذشته است؟
کمتر از پنج ثانیه سال های رفته را با انگشتان دستم می شمارم ، یک ، دو ، سه ، چهار، پنج ، شش، هفت ، هشت، نه ، ده؛
ده سال است او را ندیده ام ، مادرم را می گویم ، در این مدت حتی صدایش را نشنیده ام؛غروب پائیز یکی از روزهای نه سالگی ام دست های کوچک و محتاجم را غریبانه از دست های بزرگ خود جدا کرد و رفت؛
در خانه پدر نامش را به زبان نمی آورم؛ممنوع است؛من به اجبار اطاعت می کنم؛
همه فکر می کنند مادرم را فراموش کرده ام اما هنوز پیراهن گلدار بنفش با گلهای سرخابی او را بیاد دارم ، قصه جوجه اردک زشت را که هر شب برایم می خواند و شعر آدامسی را وقتی می خواست مرا بخنداند و کشیده محکمش، وقتی یک روز بی هوا دستش را در خیابان ول کردم و به سمت ماشین ها دویدم را؛
ده سال است که چشم براه اویم، بسیاری از شبها خاموش و بی صدا در حسرت آغوش گرمش گریه کردم، فکر
می کردم اگر گریه کنم
صدایم را می شنود و می آید و مرا می بوسد و برایم قصه می گوید تا خوابم ببرد اما نیامد یا که شنید و نیامد؛
مادرم آیا هرگز شده دلتنگ من شوی ؟ من در نه سالگی خود و در همان حیاط جدایی باقی مانده ام؛ آن پسر بچه کوچک نه ساله اکنون جوان نوزده ساله ای ست که در تمام این سالها با رویای شیرین حضور تو زندگی کرده است صدایم را می شنوی ؟ آیا هنوز پشت آن پنجره ایستاده ای ؟
. تولدم مبارک مادر
posted by فروغ at 11:47 PM 34 comments links to this post