27/06/2007
به دعوت باران نازنین ، راوی عزیز و نخستین وب خوبم من هم بازی، اگر چه نمی دانم چرا نامش را یلدایی گذاشته اند
این هم از پنج ناگفته من
*
کلاس سوم دبستان بودم که در یکی از امتحانات ریاضی ثلث نمره تک گرفتم، دروغ چرا! سر از حساب و معادله و احتمالات در نمی آوردم، هنوز هم، بگذریم، خلاصه این که از ترس مادرم صبح زود قبل از این که کسی بیدار شود کارد نه چندان تیز آشپزخانه را برداشتم و رفتم به حیاط پشت خانه ، رو به خورشید و کنار شمعدانی ها دراز کشیدم و چند بار تلاش کردم تا کارد را به داخل قفسه سینه خود فرو کنم، می خواستم خودکشی کنم اما نتوانستم. بیشتر از آنکه از مرگ وحشت کنم از سرما به خود می لرزیدم، بدین ترتیب از خودکشی صرف نظر کردم و تا به امروز این موضوع را هیچ کدام از اعضای خانواده نمی دانند
کلاس سوم دبستان بودم که در یکی از امتحانات ریاضی ثلث نمره تک گرفتم، دروغ چرا! سر از حساب و معادله و احتمالات در نمی آوردم، هنوز هم، بگذریم، خلاصه این که از ترس مادرم صبح زود قبل از این که کسی بیدار شود کارد نه چندان تیز آشپزخانه را برداشتم و رفتم به حیاط پشت خانه ، رو به خورشید و کنار شمعدانی ها دراز کشیدم و چند بار تلاش کردم تا کارد را به داخل قفسه سینه خود فرو کنم، می خواستم خودکشی کنم اما نتوانستم. بیشتر از آنکه از مرگ وحشت کنم از سرما به خود می لرزیدم، بدین ترتیب از خودکشی صرف نظر کردم و تا به امروز این موضوع را هیچ کدام از اعضای خانواده نمی دانند
*
حیوانات را دوست دارم به غیر از حشرات و خزندگان و همین طور گوشت خواران، شاید علت دوست نداشتن خزندگان و گوشت خواران ترس از حمله آن ها باشد، اما به شدت به پرندگان عشق می ورزم
حیوانات را دوست دارم به غیر از حشرات و خزندگان و همین طور گوشت خواران، شاید علت دوست نداشتن خزندگان و گوشت خواران ترس از حمله آن ها باشد، اما به شدت به پرندگان عشق می ورزم
*
بی نظمی در انجام برنامه های روزانه مضطربم می کند و ترجیح می دهم اگر میهمانی قرار است به خانه ام بیاید حتما از روز قبل بدانم، شلوغی و به هم ریختگی خانه خلقم را تنگ می کند درست مانند مادرم
بی نظمی در انجام برنامه های روزانه مضطربم می کند و ترجیح می دهم اگر میهمانی قرار است به خانه ام بیاید حتما از روز قبل بدانم، شلوغی و به هم ریختگی خانه خلقم را تنگ می کند درست مانند مادرم
*
به راحتی بی وفایان نسبت به خود و باری به هر جهت ها را فراموش می کنم حتی اگر دوست شان داشته باشم
به راحتی بی وفایان نسبت به خود و باری به هر جهت ها را فراموش می کنم حتی اگر دوست شان داشته باشم
*
خواب بسیار سبکی دارم و به کوچکترین صدا از جا می پرم. در ضمن از تاریکی هم می ترسم
خواب بسیار سبکی دارم و به کوچکترین صدا از جا می پرم. در ضمن از تاریکی هم می ترسم
***
بیشتر از پنج اعترافیه شد، ببخشید؛ حالا پنچ نفر را به این بازی دعوت می کنم: حمیدرضا، حبیب، نرگس ، طاهر و هنی.امیدوارم حوصله ای برای بازی کردن پیدا کنید
کاش می تونستم بیشتر از پنج نفر را دعوت کنم، اصلاً مگر حکم و قرار دادی وضع شده ، هر کسی دوست داره بیاد بازی، باران جان، راوی جان، ببخشید من بازی رو بهم زدم
+ نوشته شده در 27
بیشتر از پنج اعترافیه شد، ببخشید؛ حالا پنچ نفر را به این بازی دعوت می کنم: حمیدرضا، حبیب، نرگس ، طاهر و هنی.امیدوارم حوصله ای برای بازی کردن پیدا کنید
کاش می تونستم بیشتر از پنج نفر را دعوت کنم، اصلاً مگر حکم و قرار دادی وضع شده ، هر کسی دوست داره بیاد بازی، باران جان، راوی جان، ببخشید من بازی رو بهم زدم
+ نوشته شده در 27
اگر مانند دیگرانی که از آن سوی دریای مانش به این سو آمده بودند اقامت خود را گرفته بود زندگی اش تغییر می کرد. آخرین ماه بهار بود و شاخه ً لخت درختان پر شده بودند از برگهای سبز و زرد نو رسته، بهار انگلیس او را بیاد شهر عشق می انداخت با بوی بهار نارنج هایش و شکوفه های صورتی و سپید درختان میوهً کوچه باغ هایش، شهری که سال ها قبل آن را ترک کرده بود
*
چقدر روزها و شبها آمده و اوهام و خیالات او را به تاراج برده بودند، دریغ از دوست دختری، محبوبی شاید؛ یک مرتبه دل بستهً دختری انگلیسی شده و بعد از مدتی از او درخواست ازدواج کرده بود، ابتدا دختر به او خندیده بود و به شوخی گرفته و بعد که سماجت بی دلیل او را دیده بود عصبانی شده و او را از خود رانده بود
*
در ذهن خسته اش تنها مادری فرتوت نشسته بود و دو خواهر و یک پدر بازنشسته؛ چقدر مادر به پایش نشسته بود و اشک ریخته بود تا کنار آنها بماند؛ دیگر نمی توانست برگردد، بر می گشت و چه می گفت؟ می گفت تمام این مدت زبان انگلیسی خوانده تا کار بهتری پیدا کند اما پیدا نکرده و حتی نمی تواند آنطور که باید احساساتش را به زبان بیگانه بیان کند؟
چقدر برای یادگیری زبان تلاش کرده بود و روزها و شبها با خودش حرف زده بود و لغت یاد گرفته بود! مهندس شیمی بود، مدرک خود را از یکی از دانشگاه های معتبر ایران گرفته بود اما نتوانسته بود کار دلخواهش را در انگلیس پیدا کند
مدتی از سر بی پولی در یک پیتزا فروشی مشغول به کار شده بود، یاد گرفته بود چطور خمیر درست کند و کف سینی های پیتزا را چرب کند، خمیر وزن کند و پهن کند، به او گفته بودند این مرحله مهم ترین مراحل پخت یک پیتزا است و شل یا سفت شدن پیتزا به همین مرحله مربوط است اما آنجا هم نتوانسته بود دوام بیاورد
*
از وقتی به این خانه آمده بود روحیه اش بهتر شده بود اما این زن مسن انگلیسی هم زیاد حال او را خوب
نمی کرد؛ از جا بلند شد، به آینه کوچک روی میز نگاهی انداخت، موهای سفید کنار شقیقه دوباره پیدایشان شده بود، باید موهایش را رنگ می کرد، ناگهان در اتاق نیمه باز شد و گربهً یک چشم زن
صاحب خانه سلانه سلانه قدم به داخل اتاق گذاشت، از گربه خوشش نمی آمد، او را بدون حرف طوری که زن نشنود از اتاقش بیرون راند، در همین حین صدای زن او را بخود آورد، از اتاقش بیرون آمد و از روی پله ها زن را آمادهً بیرون رفتن دید، یادش رفته بود، شنبه بود، قرار بود با هم بروند بیرون
با عجله به اتاقش برگشت و لباس پوشید و رفت پائین، زن اسباب گردش را آماده کرده بود، یاد مادرش افتاد، روزهای سیزده بدر و بخچه و پتو و ظرف آب وهندوانه تگری و توپ فوتبالش
زن به او گفت نامه دارد و چون فکر کرده بود که او خواب است خودش نامه را از پستچی گرفته است، تشکر کرد و نامه را از زن گرفت و با عجله نگاهی به آن انداخت، نامه از وزارت خارجه بود، دیدن این نوع نامه ها دلش را هری می ریخت پائین! روی نزدیک ترین کاناپه نشست و پاکت را باز کرد و سرگرم خواندن شد، گربه آمد و خودش را به او مالید و کنارش روی کاناپه نشست، ممنوعیت کار! اجازهً کارش را گرفته بودند
*
نمی خواست برگردد، هوای مرطوب و بارانی انگلیس را دوست داشت و آرامش اسرار گونه اش را
می خواست روزهای میان سالی خود را مخفیانه در گاراژی سیاه و قدیمی که بتازگی مشغول به کار شده بود سپری کند و مدرک مهندسی شیمی خود را در صندوق خانهً مغز خود دفن کرده و روزهای تعطیل با زن مسن صاحب خانه به گردش رفته و هر شب با صدای بلبلان و خرخر گربه یک چشم به خواب برود
+ نوشته شده در 24 Dec 2006ساعت 23:29 توسط فروغ
GetBC(21);
15 نظر
تا هنگامی از کسی که خصوصاً بین افراد شناخته شده است تعریف و تمجید می کنید بدون نقص و ایراد هستید اما به محض این که زبان به انتقاد باز کنید بی اهمیت جلوه داده می شوید و در نظر او هنوز دانش کافی را در خصوص ارتباط درست بدست نیاوردید
از تعصبات فردی و قومی دوری کنیم و با افراد رفتاری یکسان نداشته باشیم زیرا واکنش آنها در برخورد با مسائل، آنها را از هم متمایز می سازد و ما باید کاملاً آگاه به درک واقعی این تفاوت ها باشیم
+ نوشته شده در 4 Dec 2006ساعت 15:58 توسط فروغ
GetBC(16);
12 نظر + نوشته
افرادی که امروز را به فردا واگذار می کنند، پنداری اختیار دار تام ابدیت اند؛
جهان بسیار شگفت انگیز، درعین حال زیبا و اسرار آمیز است، ما فرصت بسیار کمی برای کشف
شگفتی های آن داریم زیرا مدت کوتاهی روی زمین هستیم، باید کاری کنیم تا هرعملی به حساب بیاید.اگر فکر نمی کردیم که زمان زیادی داریم همه کارهای نیمه تمام را به اتمام می رساندیم، به خودم می گویم که طرح ها و داستان های نیمه کاره بسیاری گوشه این ذهن دشوار خاک می خورد
بابک مدیریت می خوند، از صبح تا ظهر دانشگاه و شب ها هم تو یه رستوران کار می کرد
اون شانسش خونده بود و اقامت گرفته بود اما من هنوز اندر خم یک کوچه، این در و اون در می زدم، کالج رو تموم کرده بودم و منتظر بودم تا جواب بگیرم و برم دانشگاه، اجازه کار هم نداشتم، تا اینکه یک روز به طور اتفاقی صاحاب کار آینده امو تو خونه بابک دیدم، قرار بود داماد آینده شون بشه، شنیده بودم مغازه داره، به بابک گفتم وساطت کنه و بهش بگه تا برم پیشش کار کنم، بابک هم بهش گفت و اونم منو برد کنار دستش شاگردی؛ همهً کارها از تمیز کردن مغازه تا پاک کردن شیشه ماشینش و حتی گاهی خرید خونه اش، به عهدهً من بود، به همه گفته بود این محسن، یعنی من، شازده پسره، هیشکی نبایستی از گل بالاتر بهش بگه اما خودش هر وقت که سرحال نبود تا دلت بخواد فحش و فضیحت بارم می کرد، من شده بودم مدیربدون اجر و مواجب و پادوی مغازه اش تا اینکه زیر پام نشست و حسابی هوایی ام کرد و گفت تا کی می خوای بلاتکلیف باشی و سیاه کار کنی؟ خلاصه دردسرتون ندم، فوت و فن رفتن به کانادا رو یادم داد و گفت که اگه گیر پلیس افتادم همه چیزو انکار کنم و خلاصه چی بگم و چی نگم
از شما چه پنهون، دور از چشم همه فلنگ رو بستم و رفتم کانادا وازاونجائی که شانس هیچوقت در
خونه مو نزده بود گیر پلیس کانادا افتادم و با اولین پرواز برگشتم انگلیس اما این دفعه به اجبار، دیگه نه رنگ خونه مو دیدم و نه رنگ وسایلمو و نه رنگ صاحاب کارعزیزمو، فردا که بیاد درست صد وهشتاد و شش روزه که تو زندانم وهر یکشنبه منتظر بابکم که بیاد ملاقاتم واز این در و اون در حرف بزنه تا دلم واشه، روم نمی شه به بابک بگم بابا این فامیلتون راه بهتری برای از سر باز کردن من نداشت که اینطوری دستمونو گذاشت تو حنا وانداختمون گوشه زندون
می دونی امشب دلم بدجوری هوای طرف های خودمونو کرده، یاد قدیما افتادم، دلم واسه شنیدن بوق ماشین عروس ودوماد وبوق زدن های دوست وآشنا وفامیلی که پشت سرشون ویراژ می دادن ودیدن پسرهای جوون فامیل که ازماشینها و موتورها آویزون می شدن لک زده، دلم واسه منقل کوچک ننه سلطان و بوی اسپندش توعروسی فامیل تنگ شده، نقل ونباتی که روسرعروس خانوم ها وشاه دومادها می ریختن، روح آدموزنده می کرد، یادمه توعروسی خواهرم کلی مایکلی رقصیده بودم ویه عالمه شاباش گرفته بودم اماالان نمی تونم حتی توخواب هم دستاموازشدت درد تکون بدم
اینجا، تو دیارغربت هرگز صدای بوق ماشین عروس نمی شنوی، تو خیابون وکوچه و بازارهم کسی بوق نمی زنه حتماً می پرسید چرا من حال وهوای عروسی به سرم زده، خوب طبیعیه، وقتی هرروز وهر شب به آدم زنگ بزنن که بابا چه نشستی که دختره از دست مون رفت خوب آدم هوائی می شه دیگه ازشما چه پنهون یه زمانی پدربزرگ هامون، ناف مونو به اسم هم بریده بودند، من ودخترعموجانم رومی گم، اما سرورم که شما باشید ما یکی تصمیم گرفتیم مهاجرت اختیار کنیم وترک یار ودیاراما دخترعموجان بنده نه، همونجا موندن ورفتن دانشگاه وهی نامه پشت نامه که دلم تنگ شده، کی
برمی گردی؟ منم هرروزهی لاف پشت لاف که درسم تموم بشه برمی گردم، بچهً پرروئی هم نبودم که بهش بگم دخترخوب برو دنبال زندگیت وبا هرکسی که فکر می کنی خوشبخت می شی ازدواج کن
داداش بزرگه ما هم هروقت زنگ می زنه، می گه اگه اونجا اینقدر خوبه و نمی خوای برگردی، کار و بارما رو درست کن تا ما هم بیائیم، پسرخاله ها ودائی ها و پسرعمه ها وعموها هم حسابی سلام می رسونند و التماس دعا دارند
امروز که از کار برمی گشتم خونه، بارون می زد تو صورتم و گوشام از سرما کرخت شده بود کلی منتظراتوبوس ایستادم، دست و پام یخ زده بود، فکرمی کردم تواین بهشت غربت شدم یه آدم مقوائی، اگه داداشم می دونست اونجائی که کار می کنم سقف نداره، دوتا پا داشت، هشت تای دیگه هم ازبزرگ های فامیل قرض می کرد ومی اومد اینجا وهر طوری شده منو برمی گردوند
خلاصه مطلب این که، مدت ها بود راجع به این قضیه با خودم جنگ داشتم، از یه طرف دلم
نمی خواست دل دخترعمومو بشکنم، ازطرف دیگه نمی تونستم ازاین جا دل بکنم، راست می گن آدم هر جا بمونه به همونجاعادت می کنه، این بود که تصمیم گرفتم دلموقرص کنم و به خونواده ام بگم که اجازه بدن دخترعمو بره دنبال سرنوشتش
خیلی تلخه، آدم توغربت بعضی وقت ها حس می کنه دستش به هیچ جا بند نیست، همه از توصحبت
می کنند که شانس بهش رو آورد ورفت انگلیس وزندگی ئی بهم زده که نگو و نپرس، ماشین مدل بالا و خونه و مدرک تحصیلی و کار تمام وقت و حقوق بالا، تازه لهجه وصحبت کردنش هم ازخود انگلیسی ها بهتر شده! دیگه خبر ندارن ماشینم از دور خارج شده و اوراقش کردن ودوماهه که به علت اجاره خونهً بالا، هم خونهً یکی ازدوست های قدیمی شدم و قصهً تحصیل تو دانشگاه هم که از اولش واسه دلخوشی دخترعموم ساخته بودم واز کارم هم دیگه نپرس ونگو و لهجه و صحبت کردنم هم که بماند، بدتر ازآپاچی های تو فیلمهای سرخپوستی
حالا امشب دخترعموم عروس شده، حتماً یه تاج گل فریبا گذاشتن رو سرش و یه دسته گل زیبا هم دادند دستش، همه می زنن ومی رقصن وشادن که بعد ازمدت ها یکی ازدخترهای فامیل عروس شده
دختر عموهم رفت خونه بخت، منم اینجا تو این غربت بختمو دارم با یه خط کش بزرگ اندازه
می گیرم، نمی دونم اسمشو چی بذارم؟ عادته یا سرنوشت؟ اما خودمونیم حداقلش اینه که من
خط کشه رو دستم گرفتم تا اندازه بگیرم، بعضی ها تا آخرعمرشونم خط کش بختشونو نمی گیرن دستشون
عروسی ات مبارک دخترعموجان
زمستان 2۰۰۳
برمی گردی؟ منم هرروزهی لاف پشت لاف که درسم تموم بشه برمی گردم، بچهً پرروئی هم نبودم که بهش بگم دخترخوب برو دنبال زندگیت وبا هرکسی که فکر می کنی خوشبخت می شی ازدواج کن
داداش بزرگه ما هم هروقت زنگ می زنه، می گه اگه اونجا اینقدر خوبه و نمی خوای برگردی، کار و بارما رو درست کن تا ما هم بیائیم، پسرخاله ها ودائی ها و پسرعمه ها وعموها هم حسابی سلام می رسونند و التماس دعا دارند
امروز که از کار برمی گشتم خونه، بارون می زد تو صورتم و گوشام از سرما کرخت شده بود کلی منتظراتوبوس ایستادم، دست و پام یخ زده بود، فکرمی کردم تواین بهشت غربت شدم یه آدم مقوائی، اگه داداشم می دونست اونجائی که کار می کنم سقف نداره، دوتا پا داشت، هشت تای دیگه هم ازبزرگ های فامیل قرض می کرد ومی اومد اینجا وهر طوری شده منو برمی گردوند
خلاصه مطلب این که، مدت ها بود راجع به این قضیه با خودم جنگ داشتم، از یه طرف دلم
نمی خواست دل دخترعمومو بشکنم، ازطرف دیگه نمی تونستم ازاین جا دل بکنم، راست می گن آدم هر جا بمونه به همونجاعادت می کنه، این بود که تصمیم گرفتم دلموقرص کنم و به خونواده ام بگم که اجازه بدن دخترعمو بره دنبال سرنوشتش
خیلی تلخه، آدم توغربت بعضی وقت ها حس می کنه دستش به هیچ جا بند نیست، همه از توصحبت
می کنند که شانس بهش رو آورد ورفت انگلیس وزندگی ئی بهم زده که نگو و نپرس، ماشین مدل بالا و خونه و مدرک تحصیلی و کار تمام وقت و حقوق بالا، تازه لهجه وصحبت کردنش هم ازخود انگلیسی ها بهتر شده! دیگه خبر ندارن ماشینم از دور خارج شده و اوراقش کردن ودوماهه که به علت اجاره خونهً بالا، هم خونهً یکی ازدوست های قدیمی شدم و قصهً تحصیل تو دانشگاه هم که از اولش واسه دلخوشی دخترعموم ساخته بودم واز کارم هم دیگه نپرس ونگو و لهجه و صحبت کردنم هم که بماند، بدتر ازآپاچی های تو فیلمهای سرخپوستی
حالا امشب دخترعموم عروس شده، حتماً یه تاج گل فریبا گذاشتن رو سرش و یه دسته گل زیبا هم دادند دستش، همه می زنن ومی رقصن وشادن که بعد ازمدت ها یکی ازدخترهای فامیل عروس شده
دختر عموهم رفت خونه بخت، منم اینجا تو این غربت بختمو دارم با یه خط کش بزرگ اندازه
می گیرم، نمی دونم اسمشو چی بذارم؟ عادته یا سرنوشت؟ اما خودمونیم حداقلش اینه که من
خط کشه رو دستم گرفتم تا اندازه بگیرم، بعضی ها تا آخرعمرشونم خط کش بختشونو نمی گیرن دستشون
عروسی ات مبارک دخترعموجان
زمستان 2۰۰۳


نگین قرمز انگشتر " مریم" هنوز در ذهنم
می درخشد
می درخشد
روبروی خانه ما مدرسه ای ست که هر صبح و عصر
لولی پپ های مهربان بدون حقوق و مواجب، به نوبت با پوشش محافظ فسفری و مجهز به تابلو ایست، مسئول عبور و مرور بچه ها و حتی بزرگسالان هستند، تنها عشق به بچه هاست که بعضی از آنها را با وجود سن بالا وادار به این کار می کند خیابانی که خانه ما در آن واقع شده است عرض چندانی ندارد، با پنج قدم معمولی می توان ازعرض آن گذشت، روزهای اول ورودم به انگلیس، وقتی در پیاده رو راه می رفتم می ترسیدم ماشین ها منحرف شوند و به من برخورد کنند چون پیاده روها باریک و هم سطح با خیابان بودند اما رفته رفته ترسم فرو ریخت زیرا با سرعت مجاز و حفظ فاصله از پیاده رو حرکت می کردند، به خیابان های بسیار عریض و طویل تهران عادت کرده بودم، یکی از آنها میدان هفت تیر، یک دور قمری باید می زدی تا از این سر خیابان به آن سر خیابان می رفتی و آنقدر مراقب خودت بودی تا با موتوری، دوچرخه ای تصادف نکنی که گردنت درد می گرفت
غرض این است که می خواهم بگویم مدارس اینجا بابای مدرسه ندارد که زنگ های تفریح مراقب بچه ها باشد تا فرار نکنند، اینجا با توجه به رعایت قوانین رانندگی، لولی پپ ها هم خود را موظف نگهداری از جان بچه های مدرسه می دانند صاف و پوست کنده بگویم حسودی ام می شود و ناخودآگاه در ذهن خود مدارس ایران را بیاد می آورم، روی سخنم با مدارس غیر انتفاعی نیست، حرفم بر سر هزاران مدرسه دولتی در تهران و شهرستان ها ست که لولی پپ تو قصه پدر بزرگ، مادربزرگها هم نیست
تعطیل شده بودیم، هر چه داد زده بودم مریم نشنیده بود، می دوید به سمت در مدرسه، چند لحظه بعد گویا پیکانی کرم رنگ با مریم برخورد کرد، از مدرسه که خارج شدم یک لنگه از کفش مریم وسط خیابان افتاده بود و خودش... ، بی اختیار مشتم را باز کردم و به انگشترش چشم دوختم ، زنگ تفریح از او گرفته بودم تا دستم باشد ، از رنگ قرمز نگین شیشه ای اش خوشم می آمد، انگشتر را چرخاندم ، نگین اش گم شده بود
تعطیل شده بودیم، هر چه داد زده بودم مریم نشنیده بود، می دوید به سمت در مدرسه، چند لحظه بعد گویا پیکانی کرم رنگ با مریم برخورد کرد، از مدرسه که خارج شدم یک لنگه از کفش مریم وسط خیابان افتاده بود و خودش... ، بی اختیار مشتم را باز کردم و به انگشترش چشم دوختم ، زنگ تفریح از او گرفته بودم تا دستم باشد ، از رنگ قرمز نگین شیشه ای اش خوشم می آمد، انگشتر را چرخاندم ، نگین اش گم شده بود
Lollipop Lady/ Man

اینجا منچستر است، یکی از شهر های شمالی بریتانیا، جایی که من زندگی می کنم، با مردمی محترم و دوست داشتنی، فرهنگ ما ایرانیان با آداب و سنن آنها تفاوت بسیار دارد، می توانید از آنها فاصله بگیرید یا دوست باشید هیچ وقت نمی گویند چرا و اما قصه غصه های مهاجرهایی که جذابیت و قدرت آزادی و انتخاب، آنها را به این جزیره کشانده بسیار غم انگیز و دردآور است، بسیاری از آنها سالهاست سرگردانند بدون آنکه بدانند، دفتر رنج نامه های آنها را خواهم گشود
نخستین پائیزی بود که به روستای گلک نابینایم می رفتم ، وارد اتاقشان که شدم ، تنها تاریکی بود و دود هیزم سوخته داخل بخاری ، چند ثانیه طول کشید تا توانستم چشمانم را به تاریکی عادت دهم ، مادر گلگ با فانوس وارد شد؛
اول بعد ازظهر خونه می شه عین قبرستون
وقتی نشستم تازه متوجه پیرزنی شدم که گوشه اتاق در زیر پتوئی کز کرده بود و از گوشه چشمانش به من نگاه می کرد ؛ سری تکان دادم - هیچی نمی فهمه ، صبح تا شب کارش چرت زدنه . بفرمائید
بشقابی پر از پرتقال مقابلم گذاشت و ناگهان از جا پرید ، من هم از ترس با او پریدم ، چوب نازکی از زیر یک گاز سه شعله بیرون آورد ، رفت میان دو لنگه چوبی در ایستاد و فریاد زد - آهای جوون مرگ شده کجایی؟ معلمت اومده
بعد بلافاصله دوید تو حیاط رو برگرداندم ، چشمان آبی پیرزن می درخشید ، اشاره کرد تا پرتقالی بردارم ، آه خدایا ، این مرد است یا زن؟ انسان یا جن و پری ؟
با عجله پرتقالی از داخل بشقاب برداشتم و رفتم بیرون ، ترسیده بودم
با عجله پرتقالی از داخل بشقاب برداشتم و رفتم بیرون ، ترسیده بودم
*
بیرون از اتاق صدای برگ ها بود و پارس سگی از دور شیون گلک بند از بند دلم پاره کرد ، اگر می ماندم کتکی که خورده بود را از چشم من می دید وهرگز دل به درس نمی داد . تمام راه ، تا جاده را دویدم ، نمی خواستم گلک مرا ببیند ، التماس دردآلود دخترک ناقوس مرگ را در گوشم می نواخت
بیرون از اتاق صدای برگ ها بود و پارس سگی از دور شیون گلک بند از بند دلم پاره کرد ، اگر می ماندم کتکی که خورده بود را از چشم من می دید وهرگز دل به درس نمی داد . تمام راه ، تا جاده را دویدم ، نمی خواستم گلک مرا ببیند ، التماس دردآلود دخترک ناقوس مرگ را در گوشم می نواخت
*
چند روز بعد پیرزن مرد . بعد از مرگ او، هر مرتبه که به منظور آموزش مفاهیم ساده زبان به خانه گلک نابینایم می رفتم پیرزن را می دیدم که گوشه اتاق نشسته و به چشمانم زل زده ، به حفره خالی چشمان گلک که نگاه می کردم چشمان آبی پیرزن را دوست نداشتم
چند روز بعد پیرزن مرد . بعد از مرگ او، هر مرتبه که به منظور آموزش مفاهیم ساده زبان به خانه گلک نابینایم می رفتم پیرزن را می دیدم که گوشه اتاق نشسته و به چشمانم زل زده ، به حفره خالی چشمان گلک که نگاه می کردم چشمان آبی پیرزن را دوست نداشتم
Subscribe to:
Posts (Atom)



