28/04/2006










Do you sometimes forget to pray?Sending unconditional love to the universe,A thought of love or gratitude is a prayer.




* * *


Everyone hears what you say.Friends listen to what you say.Best friends listen to what you don’t say.A real friend is one who walks in when the rest of the world walks out.posted by فروغ at 12:40 PM 11 comments links to this post

25/04/2006



شرایط را برای تو می آفرینند بی آنکه بخواهی و بتوانی آن را تغییر دهی، شاید سالها بدوی اما همان طوراسیر و در مانده و گرفتارانتخاب از پیش تعیین شدهً دوران کودکی ات هستی
***
اول مهر سال پنجاه ، دخترک یازده ساله بود، با شور و شعف کیف و کتاب مدرسه را که از شب قبل آماده کرده بود
برانداز می کرد و منتظر دوستش بود که زنگ خانه را بزند تا با هم به مدرسه بروند؛ مقابل آینه ایستاد و چتری مشگی و براق خود را مرتب می کرد که صدای مادرش او را پای سفره صبحانه کشاند، به محض این که نشست زنگ در بصدا در آمد، لقمه ای برداشته و بلند شد، داشت بند کفش های قرمز نو خود را می بست که ناگهان صدای پدرش را شنید:
دختر روسری بذار سرت
خشکش زد، همان لحظه احساس کرد آزادی اش تمام شده، دیگر نمی توانست با شلوارک و آستین کوتاه به کوچه برود و با دوستانش دوچرخه سواری کندهمان روز بزرگ شده بود، دیگر کلمه ای بین آنها رد و بدل نشد، از پدرش می ترسید، بغض کرده بود، به داخل اتاق رفت و روسری سبز براقی که روز گذشته مادرش به همراه همان کفش های قرمز خریده بود را برداشته و سرش گذاشت و دوباره مقابل آینه ایستاد، دلش نیامد چتری سیاه و مرتبش را زیر روسری پنهان کند.
دوستش که او را دید خنده ای کرد و گفت: چرا روسری گذاشتی؟، بابام گفت، شدی مث امل ها ؛ دخترک چیزی نگفت ، نگاهی کوتاه به موهای کوتاه، طلائی و موج دار دوستش کرد و بغض خود را فرو داد؛
بعد از آن روز علاوه بر اینکه با روسری به مدرسه می رفت، برای خرید یا رفتن به خانهً فامیل و دوست و آشنا چادر می گذاشت، چادرش زمینهً آبی نفتی داشت با گل های شبدر ریز سفید و گلی. خودش رنگ آن را انتخاب کرده بودposted by فروغ at 12:58 PM 17 comments links to this post
Friday, April 21, 2006

21/04/2006



هستی دایره ا ئیست؛ در زندگی لحظه ائیست که تو می توانی شادی را در آن باز یابی و رنج زمانه را به فراموشی بسپاری لحظه ای که به هم نوع خود لبخند می زنی بنگر که چگونه در آن لحظه مقدس، سپیدار بلند تو را بنام می خواند وچشمان آسمان به تو می نگرد؛ نیز بدان هر گاه بی تفاوت و بدون تعمق از کنار هر واقعه گذشتی قادرنخواهی بود به معنای حقیقی زندگی دست بیابی
وهیچ گاه به عمق و نهان این دایره پی نخواهی برد
posted by فروغ at 5:19 PM 11 comments links to this post

13/04/2006

همکلاسی


چشم ها را نمی شد بست و همینطور گوش ها را، شوهر مرتب از فضائل و دارائی اش در داخل ایران و خارج ایران می گفت، رانندهً تاکسی بود البته نه یک رانندهً معمولی! او خیلی حرفه ای می راند، نقل از این سو وآن سو، درست مانند مسابقهً اتومبیل رانی بود، من و دوستم هم مجبور بودیم در تاًئید گفتار او مرتب سر خود را تکان بدهیم املاکش از شمارش انگشتان دستش خارج بود، ده، بیست دستگاه خانه و ماشین در ایران و انگلیس و پول کلان در بانک ومعتقد بود کافیست آدم در ایران فقط پول داشته باشد، باقی مسائل حل است، دیگر داشت با حرف های بی مورد و نابجا حوصلهً ما را سر می برد! راه چاره را پیدا کردم و با پسرکشان سرگرم بازی شدم و او هم در یک چشم بهم زدن از آن سوی اتاق هر چه اسباب بازی داشت آورد و روی سرم آوار کرد، یک لحظه کافی بود سر را بچرخانی و به آن سو نگاهی بیندازی، یک تخت دو نفره که هیچ گونه سلیقه ای در چید مان دیده نمی شد به اضافهً یک عالم وسایل خانه که مانند کوهی کنار تخت تلنبار شده بود، در همان حین کافی بود به مرد که مدام از خود تعریف و تمجید می کرد نگاه کنی، آن قدر این دو تصویراز هم فاصله داشت که آدم را سر درگم می کرد، هم کلاسی من دورتر از مردش و نزدیک به ما نشسته بود، بلوز پلیستر چسبان مشکی بتن کرده، رژ لب بسیار تیره ای به لب مالیده و با موهای فر کردهً بلوندی که بیشتر به حنائی می زد روی مبل کهنه و درب و داغانی نشسته و پا روی پا انداخته و به صفحهً تلویزیون چشم دوخته بود، سرم را چرخاندم و چشمم به دیدن کانال جام جم منور شد، برنامهً کودک، برنامه ای در حد جیم و دال، نمی دانستم آن برنامه چه جذابیتی داشت؟ یقیناً از صحبت های شوهر جذاب تر بود، کاش حداقل از جماعت انگلیسی تقلید نمی کردند وچراغ های خانه را روشن می کردند، همه جا تاریک بود، تنها روشنائی آباژور کم نور گوشهً اتاق بود، داشتیم کور می شدیم، چشمهایم سیاهی می رفت، شاعرانه بود یا ما رفته بودیم تا فضا را شاعرانه کنیم؟ از ترس نمی توانستم به دوستم نگاه کنم چون مرد و مادر زن جان چشم از ما بر نمی داشتند، حتما داشتند ما را با همکلاسی مان مقایسه می کردند، تا این که هم کلاسی ام به داد مان رسید، شوهر جان را به زور از خانه بیرون کرد، نمی دانم این همه ثروت و مکنت را در ایران و خارج ایران برای چه همین طور بدون استفاده گذاشته بود تا مجبور نباشد شبهای تعطیل تا چهار صبح کنار در دیسکوها منتظر مسافر باشد؟
به گفتهً خودش مجبور بود کار کند، کارگرها حقوق می خواستند تا بعد از یک وقفهً یک ماهه، سه اتاق بالا را تعمیر و نقاشی آن را تمام کنند، بدون شک خانه موش هم داشت چون از دهن مادر زن جان در رفت که من از ترس نمی رم بالا، به هر حال خدا را شکر کردم که شوهر پرحرف بعد از متلکی که هم کلاسی ام به او انداخت منزل را ترک کرد، اما قبل از رفتن دریغ از یک خداحافظی از جانب زن، با رفتن مرد از خانه گویا هم کلاسی ام و مادر جان، روح تازه ای گرفته و شروع کردند به ورجه و ورجه کردن و صحبت از این در و آن در، اتاق تاریک بود، می خواستم داد بکشم و بگم بابا اول این چراغ بالای سرمونو روشن کنید بعد، اما فکر کردم بی ادبیست، تازه بعد از رفتن مرد باید عکس های عروسی شان را می دیدیم آن هم درسوسوی بی رمق آباژور کز کردهً گوشهً اتاق تاریک ! همین طور عکس های زن در بیمارستان هنگام وضع حمل و پسرک دوسالهً او که معلوم نبود چرا این قدر زود بدنیا آمده بود تا زن بیچاره دست و پایش بسته شود و نتواند مرتب به کالج برود و زبان انگلیسی یاد بگیرد، به گفتهً مادر زن، داماد سن و سال دار زود این بچه را در دامان دختر عزیزدردانه اش گذاشته بود تا او را خانه نشین کند، داشتم فکر می کردم چرا هم کلاسی ام اینقدراصرار داشت تا به خانهً نابسامانش برویم که ناگهان پرتقالی پوست کنده را مقابلم دیدم، اما نمی توانستم بخورم، بوی تند عرق حالم را داشت بهم می زد، می خواستم فریاد بکشم، خلاصه کلام، بعد از اینکه تاریخچهً زندگی من و دوستم را دقیق بیرون کشیده که کجا زندگی می کنیم و با کی و از کی و برای چه به اینجا آمدیم و اصلاً اینجا چکار داریم و چرا مثل بقیه در ایران نماندیم، از منزلشان بیرون آمده و دیگر به آنجا نرفتیم و این مرتبه هم از داشتن هم زبانی دیگر خودمان را محروم کرد یمposted by فروغ at 6:15 PM 15 comments links to this post

11/04/2006


بعد ازسه سال به او زنگ زدم ، با شنیدن صدایم مجال نداد و گریهً طولانی اش پشت تلفن راه را بر هر گونه کلمه بست و من تنها به ریختن اشکهایش گوش دادم تا هر چه می خواهد از آسمان چشمانش ببارد، چهرهً پاک و آرامش و صفای باطنش در مقابلم قد بر افراشته بود و ترنم غمناک صدای او بر شبنم گل های نو رستهً احساس غربت گونه ام، مرا از نو بدنیا آورده بود، پشت تلفن به تماشای تصاویر بی مهری همسرش نسبت به او نشستم، تابلوئی به رنگ ارغوان، هیچ گاه گریستنش را ندیده بودم حتی در آن دوره که دست سرنوشت خواهرک زیبا رویش را از آن ها گرفته بود! او گریست و مرا نتوانست وادار به گریه کند، دلم از آن همه سیاهی گرفته بود، بدبینی در سرزمین من غوغائی داشت، تنها توانستم زبان دل بگشایم و به او بگویم در این وادی شک و ریا و تزویر قدر خود را بداند و مهمان حقارت را از خانهً قلب خود بیرون کند، نمی توانستم به او بگویم بمان و کوچک بمان، چنان که مردت از تو می خواهد، به او گفتم بمان به شرط، بمان اما بزرگ بمانposted by فروغ at 11:55 AM 6 comments links to this post

01/04/2006

هادی


داشت از وحشت می مرد، هادی. پدرش او را صدا می زد، اما او از ترس، پشت خانه پنهان شده بود. باد تکه های کاغذ را به این طرف و آن طرف می برد، اگر پدرش می آمد و می دید که او باز نامه نوشته با کمربند به جانش می افتاد، به پدرش قول داده بود دیگر نامه ننویسد و حالا زده بود زیر قولش نمی دانست چه مدت آنجا ایستاده بود، دوباره پایش درد گرفته بود، روی نردبان چوبی که به دیوار تکیه داده شده بود نشست، اما همین که نشست پشت پایش سوخت، حشرهً ریز سیاه رنگی با شتاب از روی پایش جست زد، شپش بود، در یک چشم به هم زدن یکی شد دو تا و دو تا سه تا و ناگهان سیل شپش ها بود که به روی پاهای او جست می زدند و مرتب از این سو به آن سو می پریدند
***
ساعتی گذشته بود و اوهمانطورسرگرم کشتن شپش ها بود، آنها را می گرفت ومی گذاشت لای دو تا ناخن دستهایش و فشار می داد، صدای ترق تروق ترکیدن شکم شپش ها که بعضی از آنها خونی هم نوش جان کرده بودند آب از دهانش سرازیر کرده بود، یک عالم شپش کشته بود، داشت آنها را می شمرد که صدای بسته شدن در حیاط را شنید. با شنیدن صدای در، شپش ها را به حال خود گذاشت ، لباسش را تکاند و به آرامی از مخفی گاه خود بیرون آمد و به اتاق پدر سرک کشید. پدرش پنجرهً اتاق را باز گذاشته بود تا دود و دم تریاک بیرون برود، با دیدن پنجرهً باز اطمینان پیدا کرد که پدرش از خانه بیرون رفته است با خیالی آسوده دوباره برگشت
تکه کاغذ ها را جمع کرد و یک کبریت آورد و رفت داخل باغ و همهً آنها را آتش زد، کاغذ ها می سوختند، اول قهوه ای می شدند، بعد خاکستری و بعد از آن هم ، سیاه خیالش راحت شد، هیچ کس نمی فهمید او دوباره نامه نوشته است، اما بالاخره چه ؟ او باید یک نامه می نوشت و به مادرش می گفت که دوستش دارد و می خواهد نزد او برود، می خواست بگوید که پدرش او را کتک می زند و او دیگر نمی تواند نزد پدرش بماند، اگر می رفت پیش مادرش، کار می کرد و نان آور او می شد و مادرش دیگر مجبور نبود کار کند، شنیده بود مادرش از خانهً پدر بزرگش رفته است، کاش نشانی خانه اش را داشت اول باید به خانهً پدر بزرگش برود و از او نشانی مادرش را بپرسد، پدربزرگش مهربان بود، بخاطر داشت یک روز پدر بزرگش او را از زیر دست و پای مادرش که او را گرفته بود زیر مشت و لگد بیرون کشیده بود و برده بود بقالی آقا غلام و برایش بستنی چوبی کیم خریده بود و بعد با هم رفته بودند بازار و پدر بزرگش یک توپ پلاستیکی برایش خریده بود . پدر بزرگش حتماً می دانست مادرش کجا زندگی می کند، چند بار به کاظم گفته بود تا او را به آنجا ببرد اما هر بار کاظم بهانه آورده بود و گفته بود تا پدرت اجازه ندهد تو را نمی برم، کاظم تنها دوست او بود، از مدرسه اخراج شده بود، بچه ها ی مدرسه از بزرگ ترها شنیده بودند که مادرش زن خوبی نیست اما کاظم می گفت مردم به مادرش تهمت می زنند . در
یک دوچرخه سازی نزدیک خانهً پدربزرگ کار می کرد
***
نزدیک ظهر بود، باید می رفت مدرسه ، گرسنه اش شده بود، کاغذ سوخته ها را به حال خود رها کرد وخواست برود
تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کند که صدای در را شنید ، در را که باز کرد، زن مستاًجر پشت در ایستاده بود
تو خونه ای ؟ پس چرا مدرسه نرفتی ؟
من ...
بابات خونه نیست ؟
نه رفته مغازه
از مدرسه در رفتی ، ها ؟ بابات می دونه ؟ ... با توام ... لال مونی گرفتی؟
هادی خودش را کنار کشید و زن مستاًجر خودش را انداخت داخل حیاط . چادر را که از سر برداشت دید پیراهن مادرش را پوشیده ، عنابی رنگ بود با گل های بنفش و سرخابی . همین طور که دور می شد می گفت
شنیدم بازم فیلت یاد هند ستون کرده ، اگه یک بار دیگه بابات بفهمه واسه مادر بی عاطفه ات نامه نوشتی تموم تنتو سیاه می کنه
هادی زن را دوست نداشت ، به محض اینکه زن رفت داخل اتاقش ، اوهم دوید و رفت داخل خانه ، کمربند پدرش به میخی از دیوار آویزان بود، ته ماندهً بوی تریاک هنوز باقی مانده بود ، به بوی تریاک عادت داشت، پنجره را بست و پرده را کشید تا زن مستاًجر هنگام عبور از حیاط او را نبیند ، گرسنگی و مدرسه از یادش رفته بود، سریع یک ورقه کاغذ از دفترش جدا کرد و نشست به نامه نوشتن ، قرار بود غروب کاظم بیاید و نامه ً مادرش را بگیرد و ببرد خانهً پدربزرگش هزار بار نوشت و پاره کرد ، دیکته اش ضعیف بود، هنوز کلاس دوم را تمام نکرده بود، دورش پر شده بود از مچاله های کاغذ ، سرانجام فقط نوشت
مامان نشانی خانه ات را بده به کاظم ، می خواهم بیایم تو را ببینم
هادی
فقط همین ، ننوشته بود دلش برای مادرش تنگ شده و اگر به حرف پدرش گوش ندهد و تریاک عزیز آقا ، دوست پدرش، که افلیج و خانه نشین شده بود را بموقع به او نرساند حسابی از پدرش کتک می خورد ، ننوشته بود که چند بار دمپائی های پدرش را پشت در اتاق
زن مستاًجرشان دیده بود و خیلی چیزهای دیگر را هم ننوشته بود
***
شب شده بود و کاظم هنوز نیامده بود ، ابری تیره چهرهً ماه را پوشانده بود ، حیاط تاریک بود، هادی خودش را مچاله کرده و پشت در حیاط نشسته بود و پنهان از چشم پدر، درحیاط را طوری باز گذاشته بود که کسی متوجهً باز ماندن آن نمی شد. امروز باز پدرش فهمیده بود که او نامه نگاری کرده است. از بس کتک خورده بود و گریه کرده بود پلکش سنگین شده وخوابش می آمد ، سرش می سوخت و دهانش تلخ بود، گاه گاهی قطره ای خون از بینی جاری می شد و او با زبان خود ، آنرا از روی شیار لب فوقانی به داخل دهان برده مزمزه می کرد وهنگامی کهخوب با آب دهان قاطی می شد آن را قورت می داد
بوی تریاک داشت حالش را بهم می زد ، پایش دوباره درد گرفته بود ، بالاخره نفهمیده بود این درد پا که مدتیست از بالای ران تا پشت پاشنه کش می آید و نفسش را می برد چیست! اگر مادرش بود حتماً او را می برد دکترسایهً پدرش را از داخل اتاق می دید ، بلند می شد و دوباره می نشست اما این مرتبه آمده بود کنار پنجره و به سمت اتاق زن نگاه می کرد، برق اتاق زن خاموش بود، هادی خود را بیشتر مچاله کرد و در تاریکی حیاط مخفی شد، کف دستش خیس عرق شده بود، نامه ای را که نوشته بود در مشت داشت
ناگهان بخودش آمد ، در خانه باز شد و یک جفت پا را کنار خود دید . دمپائی های کاظم ! آنها را بخوبی می شناخت. خودش بود ، کاظم ، چه بی صدا آمده بودخوشحال شد ، سرش را بلند کرد ، زن مستاًجر بالای سرش ایستاده بود
چرا اینجا نشستی ؟ بلند شو برو تو، دوباره می افته به جونت ا
کاظم
کاظم چی ؟
اینا دمپائی های کاظمه ، نه ؟
خب که چی ؟ آره ! دمپائی های کاظمه ، پاک خل و چل شده مادر مرده
زن از کنارش گذشت و بدون معطلی، یک راست رفت به طرف دستشوئی ، بوی بدی می داد
سر در نمی آورد ، اگر زن کاظم را می شناخت پس کاظم هم زن را می شناخت ، اما چرا کاظم هیچوقت به او نگفته بود که زن را می شناسد؟ یادش آمد که چند مرتبه داخل مشت و دهان کاظم از همان آب نبات هائی دیده بود که پدرش می خرد و مزمزه می کند، او اجازه نداشت به آنها دست بزند، از کاظم پرسیده بود که آب نبات ها را از کجا خریده است اما کاظم بجای جواب دادن ، تنها خندیده بود . چقدر دندان های کاظم سیاه و زشت بودند
***
همان طور که نشسته بود دست به جیب خود برد، سه اسکناس پنجاه تومانی داشت ، با این پول می توانست به قدر کافی از آنجا دور شود، زن از دستشوئی بیرون آمد ونیم نگاهی به هادی انداخت و سری تکان داد و رفت به سمت اتاقش، در اتاقش را که بست
هادی بلند شد و پاورچین پاورچین به سمت پله ها رفت و کتانی هایش را برداشت و بدون معطلی از خانه زد بیرون
کوچه سیاه بود، مشتش را باز کرد، کاغذ نامه خیس شده بود، نگاهی به آن انداخت و آن را پرت کرد داخل آب لجنی که از میان کوچه می گذشت، سپس با قدرت هر چه تمام تر دوید و از آنجا دور شد
فوریه 2003
posted by فروغ at 3:15 PM 2 comments links to this post

29/03/2006

خدای خوب و خدای بد




خدای خوب و بد بر بالای کوه با هم روبرو شدند
خدای خوب گفت" روزت به خیر ، برادر
خدای بد پاسخ نداد
خدای خوب گفت " امروز سر دماغ نیستی
خدای بد گفت نه زیرا که این روزها غالباً مرا به جای تو می گیرند و به نام تو می خوانند و با من چنان رفتار می کنند که انگار من توام . این مرا خوش نمی آید
خدای خوب گفت ولی مرا هم به جای تو گرفته اند و به نام تو خوانده اند
خدای بد به راه افتاد و رفت
دشنام گویان به بلاهت انسانخلیل جبران
ترجمه: نجف دریا بندری
posted by فروغ at 2:52 PM 3 comments links to this post

25/03/2006



دو ساعت بعد از سال تحویل گوشی تلفن را برداشتم و صدای آرام و دلنشین مهتاب را شنیدم ، مثل همیشه غم جاری صدایش، غصهً دردمندی های سالیان را در وجودم ریخت، می خواست عید را تبریک بگوید، دوست سالیان پیدا و پنهان من کاش می توا نستم از ارسلانش بگویم و مهر مادریش را بستایم اما نتوانستم
امروز عید ، صدای مضطرب اما تندرست مادرم را شنیدم، مانند همیشه دلسوزانه و عاشق خجالت کشیدم، شب قبل هر چه تلاش کرده بودم نتوانسته بودم با او تماس بگیرم، نه با او و نه با خواهر و برادرم، برای اولین بار در این چند سال که دور از آن ها بودم بعد از سال تحویل زنگ نزده بودم، صدایش می لرزید، او نباید دیگر نگران من باشد، او خسته است
هضم و حس عمیق دنیا ئی آرزومندی لابلای جملات نامه ای که روز سوم عید از مرضیه بدستم رسید ساده نبود، پشت آن خط آشنا رفاقتی آشیانه داشت که کتمان ناپذیر بود، دوباره نامه ای از وطن ، درس صبوری و یادآوری سه سال قبل و دلتنگی من برای او و آرامش همواره خواب من در اعماق جانم باعث شد تا بنویسم اما خاموش
روز چهارم عید صدای مهربان فرشته از آن سو مرا از رخوت ملال انگیز تماشای فیلم بیرون آورد ، تصویر خنده ها و چشمان پر از اشتیاق او به زندگی وقتی همراه هم به منظور خرید به خیابان می رفتیم به خلوت ذهنم تلنگر زد، از قشم می گفت و زیبائی حیرت انگیز و جادوئی این جزیرهً ناب، همیشه غیر متعارف عمل می کرد، یک هفته قبل از عید رفته بود قشم، دل شورهً نهفته در کلماتش را در کمتر کسی دیدم، حسی دلپذیر داشت، قلبی مهربان و بیادگار از ایرانمposted by فروغ at 3:53 PM 4 comments links to this post

20/03/2006

نوروز مبارک



نوروزتان مبارک
دوستان و عزیزان من
تندرست و سربلند باشید

posted by فروغ at 4:00 PM 2 comments links to this post

19/03/2006

مخملی های باغچه می خندند


بهار همیشه زیباست، من بهت زده به آفتاب سرد بهاری آن سوی پنجره می نگرم تا نشانی ازاو بیابم، پرنده های دم سیاه شاد من روی بلند ترین شاخهً چنار کهنسالی می خوانند و بدین سو می نگرند، انتظار مرا می بینند، من منتظر من غایب، دیگر
دیر شده ، مرغ نگاهم از روی تنهً درختان تا شاخ و برگ آنها می پرد و دوباره به پائین و چمن سبزی که ریشه های کهن را در خود جای داده می لغزد، بوته خودروهنوز گل نداده است، به نگاه آسمان خیره می شوم، ابری نیست، آبی و زلال به مانند چشمهً آب کودکی هایم، آن ها که همواره از درخشش ماه در آسمان شکفته اند واز دیدن پیچش گیسوان باد لابلای شاخ و برگ درختان شمالی از شعف بر خود لرزیده اند، آه، باد از راه رسید، ابرها آمدند، صدای باران مرا به خود می آورد، ضربات ریز و درشت باران پشت شیشهً بهار، باران خاموش بمان، گل پونه های باغ کودکی ام باید به بار بنشینند، باد می کوبد، پنجره را باز می کنم و درآن هیاهو فریاد
می کشم که بر روی نقشهً این جهان، ایران من زخم های قلب خود را تنها با نقش سبزینه ها التیام می دهد، با همان شکوفه های ململین آغازین سفر، کسی نمی شنود، هیچ غریبه ای با من به باغ کودکی هایم نیامده است
هواپیمائی در دور دست ها پرواز می کند، خاطرهً نخستین زنده می شود، روزی که آمدم، در میان سکوت مهربان
دست هایش، ماندگاری زمین و آسمان را به خلوت مبهم شب ها و روزهایم پیوند زدم و آسمان دشت سینه ام پر شد ازعطر خوش زندگی و بعد از آن زنده شدن دوباره خاطرات بود همراه با انبوه ناگزیر فاصله، کاش این همه نبود و اندک تحملی و تاًملی
و
من از این همه دوری ، نبودم دلتنگposted by فروغ at 3:56 PM 1 comments links to this post

17/03/2006

باران


به من گفته بودی باران خواهد بارید و اگر باران بارید مرا به نام خواهی خواند
سال ها گذشت و باران نبارید و من همچنان منتظر ماندم تا با باریدن باران مرا به نام خوانی
به من گفته بودی پرنده از راه می رسد و اگر پرنده آمد مرا به نام خواهی خواند
سال های دیگر نیز گذشت و پرنده نیامد و من در این زاویه از جهان ماندم به انتظار بازگشت پرنده
باران نبارید و پرنده نیامد
دیگر بهتر است برای این گوشه نامی انتخاب کنم
نامی به بیگانگی عادت
19/12/02
+ نوشته شده در 22 Feb 2007ساعت 15:15 توسط فروغ
GetBC(35);
16 نظر
posted by فروغ at 12:28 PM 1 comments links to this post

12/03/2006

One word
Frees us of all the weight and pain of life:
That word is love.
Sophocles
posted by فروغ at 4:12 PM 3 comments links to this post

11/03/2006

پژواک



هنگامی که خورشید پشت کوه ها پنهان می شد پسر هم مانند همیشه آرام و بی سر و صدا می آمد پشت پنجره، قد بلند ولاغرو تکیده با موهائی مشگی و شاید پوستی گندمگون بود، تک پوشی سفید بتن داشت و گاه ژاکتی شکلاتی رنگ، بندرت پیش می آمد که دختر به آن نقطه نگاه کند و پسر پشت پنجره نایستاده باشد، بعضی از شب ها تمایلی به کشیدن پردهً اتاقش نداشت به طور حتم پسر او را می دید که پشت میز خود نشسته و زیر نور پر رنگ چراغ مطالعه سرگرم خواندن و نوشتن است، هیچ چیز از او نمی دانست دختر، شاید اگر روزی او را می دید به سادگی مانند یک رهگذر عادی از کنار او می گذشت اما حالا این تودهً حجیم پشت پنجره او را به فکر واداشته بود. شب ها می آمدند و می رفتند، دختر نمی دانست این دیدارهای شبانه از سرعادت بود یا وابستگی و یا احساس دیگری پشت پنجره بود که او را فریاد می زد تا اینکه یک شب به جای یک پیکر، دو پیکر را پشت پنجره دید، بی درنگ برخاست و پرده را کامل کشید و آن شب زودتر از وقت معمول نوشتن را ترک کرد و پس از آن دیگر هیج شبی از پنجرهً اتاق به بیرون نگاه نکرد؛ روزها هم پرده را می کشید دیوار اتاق او روزها هم تاریک بود
*
ماه ها گذشت، پسر فراموش شده بود، حالا دیگر هر روز پشت دیوار خانه قدم هائی دیگر انتظار چشمهای دختر را می کشید؛ هیچ نقطه ابهامی در میان نبود، می توانست چین و شکن پوست چهرهً او را به هنگام خندیدن ببیند و صدای او رابشنود؛ اما پسر با باد آمده بود و بی خبر روزی، همراه با باد رفت
*
سالهای پیاپی یکی پس از دیگری گذشت، از آن هنگامهً شیرین و دلپذیر، دیگر نه خنده ای پدیدار بود و نه ترنم خوش بارانی، همه چیز در گذر ایام رنگ باخته بود، شبی دختر پشت میز نشسته و سرگرم نوشتن بود که ناگهان صدای قهقهه ای موهوم او را از انزوای مبهم پیرامون خود بیرون کشید، سر بلند کرد و گوش سپرد، صدای آوازی می شنید، کسی در دوردستها می خواند، برخاست، به کنار پنجره رفت، نور مهتاب بر دیوارخانه ها سایه انداخته بود، پرده را کشید و با دقت به دور دست خیره شد، اشتباه نمی کرد، پسر پشت پنجره ایستاده بود
سپتامبر دو هزار و دوposted by فروغ at 10:35 AM 4 comments links to this post