27/06/2007
تا هنگامی از کسی که خصوصاً بین افراد شناخته شده است تعریف و تمجید می کنید بدون نقص و ایراد هستید اما به محض این که زبان به انتقاد باز کنید بی اهمیت جلوه داده می شوید و در نظر او هنوز دانش کافی را در خصوص ارتباط درست بدست نیاوردید
از تعصبات فردی و قومی دوری کنیم و با افراد رفتاری یکسان نداشته باشیم زیرا واکنش آنها در برخورد با مسائل، آنها را از هم متمایز می سازد و ما باید کاملاً آگاه به درک واقعی این تفاوت ها باشیم
+ نوشته شده در 4 Dec 2006ساعت 15:58 توسط فروغ
GetBC(16);
12 نظر + نوشته
افرادی که امروز را به فردا واگذار می کنند، پنداری اختیار دار تام ابدیت اند؛
جهان بسیار شگفت انگیز، درعین حال زیبا و اسرار آمیز است، ما فرصت بسیار کمی برای کشف
شگفتی های آن داریم زیرا مدت کوتاهی روی زمین هستیم، باید کاری کنیم تا هرعملی به حساب بیاید.اگر فکر نمی کردیم که زمان زیادی داریم همه کارهای نیمه تمام را به اتمام می رساندیم، به خودم می گویم که طرح ها و داستان های نیمه کاره بسیاری گوشه این ذهن دشوار خاک می خورد
بابک مدیریت می خوند، از صبح تا ظهر دانشگاه و شب ها هم تو یه رستوران کار می کرد
اون شانسش خونده بود و اقامت گرفته بود اما من هنوز اندر خم یک کوچه، این در و اون در می زدم، کالج رو تموم کرده بودم و منتظر بودم تا جواب بگیرم و برم دانشگاه، اجازه کار هم نداشتم، تا اینکه یک روز به طور اتفاقی صاحاب کار آینده امو تو خونه بابک دیدم، قرار بود داماد آینده شون بشه، شنیده بودم مغازه داره، به بابک گفتم وساطت کنه و بهش بگه تا برم پیشش کار کنم، بابک هم بهش گفت و اونم منو برد کنار دستش شاگردی؛ همهً کارها از تمیز کردن مغازه تا پاک کردن شیشه ماشینش و حتی گاهی خرید خونه اش، به عهدهً من بود، به همه گفته بود این محسن، یعنی من، شازده پسره، هیشکی نبایستی از گل بالاتر بهش بگه اما خودش هر وقت که سرحال نبود تا دلت بخواد فحش و فضیحت بارم می کرد، من شده بودم مدیربدون اجر و مواجب و پادوی مغازه اش تا اینکه زیر پام نشست و حسابی هوایی ام کرد و گفت تا کی می خوای بلاتکلیف باشی و سیاه کار کنی؟ خلاصه دردسرتون ندم، فوت و فن رفتن به کانادا رو یادم داد و گفت که اگه گیر پلیس افتادم همه چیزو انکار کنم و خلاصه چی بگم و چی نگم
از شما چه پنهون، دور از چشم همه فلنگ رو بستم و رفتم کانادا وازاونجائی که شانس هیچوقت در
خونه مو نزده بود گیر پلیس کانادا افتادم و با اولین پرواز برگشتم انگلیس اما این دفعه به اجبار، دیگه نه رنگ خونه مو دیدم و نه رنگ وسایلمو و نه رنگ صاحاب کارعزیزمو، فردا که بیاد درست صد وهشتاد و شش روزه که تو زندانم وهر یکشنبه منتظر بابکم که بیاد ملاقاتم واز این در و اون در حرف بزنه تا دلم واشه، روم نمی شه به بابک بگم بابا این فامیلتون راه بهتری برای از سر باز کردن من نداشت که اینطوری دستمونو گذاشت تو حنا وانداختمون گوشه زندون
می دونی امشب دلم بدجوری هوای طرف های خودمونو کرده، یاد قدیما افتادم، دلم واسه شنیدن بوق ماشین عروس ودوماد وبوق زدن های دوست وآشنا وفامیلی که پشت سرشون ویراژ می دادن ودیدن پسرهای جوون فامیل که ازماشینها و موتورها آویزون می شدن لک زده، دلم واسه منقل کوچک ننه سلطان و بوی اسپندش توعروسی فامیل تنگ شده، نقل ونباتی که روسرعروس خانوم ها وشاه دومادها می ریختن، روح آدموزنده می کرد، یادمه توعروسی خواهرم کلی مایکلی رقصیده بودم ویه عالمه شاباش گرفته بودم اماالان نمی تونم حتی توخواب هم دستاموازشدت درد تکون بدم
اینجا، تو دیارغربت هرگز صدای بوق ماشین عروس نمی شنوی، تو خیابون وکوچه و بازارهم کسی بوق نمی زنه حتماً می پرسید چرا من حال وهوای عروسی به سرم زده، خوب طبیعیه، وقتی هرروز وهر شب به آدم زنگ بزنن که بابا چه نشستی که دختره از دست مون رفت خوب آدم هوائی می شه دیگه ازشما چه پنهون یه زمانی پدربزرگ هامون، ناف مونو به اسم هم بریده بودند، من ودخترعموجانم رومی گم، اما سرورم که شما باشید ما یکی تصمیم گرفتیم مهاجرت اختیار کنیم وترک یار ودیاراما دخترعموجان بنده نه، همونجا موندن ورفتن دانشگاه وهی نامه پشت نامه که دلم تنگ شده، کی
برمی گردی؟ منم هرروزهی لاف پشت لاف که درسم تموم بشه برمی گردم، بچهً پرروئی هم نبودم که بهش بگم دخترخوب برو دنبال زندگیت وبا هرکسی که فکر می کنی خوشبخت می شی ازدواج کن
داداش بزرگه ما هم هروقت زنگ می زنه، می گه اگه اونجا اینقدر خوبه و نمی خوای برگردی، کار و بارما رو درست کن تا ما هم بیائیم، پسرخاله ها ودائی ها و پسرعمه ها وعموها هم حسابی سلام می رسونند و التماس دعا دارند
امروز که از کار برمی گشتم خونه، بارون می زد تو صورتم و گوشام از سرما کرخت شده بود کلی منتظراتوبوس ایستادم، دست و پام یخ زده بود، فکرمی کردم تواین بهشت غربت شدم یه آدم مقوائی، اگه داداشم می دونست اونجائی که کار می کنم سقف نداره، دوتا پا داشت، هشت تای دیگه هم ازبزرگ های فامیل قرض می کرد ومی اومد اینجا وهر طوری شده منو برمی گردوند
خلاصه مطلب این که، مدت ها بود راجع به این قضیه با خودم جنگ داشتم، از یه طرف دلم
نمی خواست دل دخترعمومو بشکنم، ازطرف دیگه نمی تونستم ازاین جا دل بکنم، راست می گن آدم هر جا بمونه به همونجاعادت می کنه، این بود که تصمیم گرفتم دلموقرص کنم و به خونواده ام بگم که اجازه بدن دخترعمو بره دنبال سرنوشتش
خیلی تلخه، آدم توغربت بعضی وقت ها حس می کنه دستش به هیچ جا بند نیست، همه از توصحبت
می کنند که شانس بهش رو آورد ورفت انگلیس وزندگی ئی بهم زده که نگو و نپرس، ماشین مدل بالا و خونه و مدرک تحصیلی و کار تمام وقت و حقوق بالا، تازه لهجه وصحبت کردنش هم ازخود انگلیسی ها بهتر شده! دیگه خبر ندارن ماشینم از دور خارج شده و اوراقش کردن ودوماهه که به علت اجاره خونهً بالا، هم خونهً یکی ازدوست های قدیمی شدم و قصهً تحصیل تو دانشگاه هم که از اولش واسه دلخوشی دخترعموم ساخته بودم واز کارم هم دیگه نپرس ونگو و لهجه و صحبت کردنم هم که بماند، بدتر ازآپاچی های تو فیلمهای سرخپوستی
حالا امشب دخترعموم عروس شده، حتماً یه تاج گل فریبا گذاشتن رو سرش و یه دسته گل زیبا هم دادند دستش، همه می زنن ومی رقصن وشادن که بعد ازمدت ها یکی ازدخترهای فامیل عروس شده
دختر عموهم رفت خونه بخت، منم اینجا تو این غربت بختمو دارم با یه خط کش بزرگ اندازه
می گیرم، نمی دونم اسمشو چی بذارم؟ عادته یا سرنوشت؟ اما خودمونیم حداقلش اینه که من
خط کشه رو دستم گرفتم تا اندازه بگیرم، بعضی ها تا آخرعمرشونم خط کش بختشونو نمی گیرن دستشون
عروسی ات مبارک دخترعموجان
زمستان 2۰۰۳
برمی گردی؟ منم هرروزهی لاف پشت لاف که درسم تموم بشه برمی گردم، بچهً پرروئی هم نبودم که بهش بگم دخترخوب برو دنبال زندگیت وبا هرکسی که فکر می کنی خوشبخت می شی ازدواج کن
داداش بزرگه ما هم هروقت زنگ می زنه، می گه اگه اونجا اینقدر خوبه و نمی خوای برگردی، کار و بارما رو درست کن تا ما هم بیائیم، پسرخاله ها ودائی ها و پسرعمه ها وعموها هم حسابی سلام می رسونند و التماس دعا دارند
امروز که از کار برمی گشتم خونه، بارون می زد تو صورتم و گوشام از سرما کرخت شده بود کلی منتظراتوبوس ایستادم، دست و پام یخ زده بود، فکرمی کردم تواین بهشت غربت شدم یه آدم مقوائی، اگه داداشم می دونست اونجائی که کار می کنم سقف نداره، دوتا پا داشت، هشت تای دیگه هم ازبزرگ های فامیل قرض می کرد ومی اومد اینجا وهر طوری شده منو برمی گردوند
خلاصه مطلب این که، مدت ها بود راجع به این قضیه با خودم جنگ داشتم، از یه طرف دلم
نمی خواست دل دخترعمومو بشکنم، ازطرف دیگه نمی تونستم ازاین جا دل بکنم، راست می گن آدم هر جا بمونه به همونجاعادت می کنه، این بود که تصمیم گرفتم دلموقرص کنم و به خونواده ام بگم که اجازه بدن دخترعمو بره دنبال سرنوشتش
خیلی تلخه، آدم توغربت بعضی وقت ها حس می کنه دستش به هیچ جا بند نیست، همه از توصحبت
می کنند که شانس بهش رو آورد ورفت انگلیس وزندگی ئی بهم زده که نگو و نپرس، ماشین مدل بالا و خونه و مدرک تحصیلی و کار تمام وقت و حقوق بالا، تازه لهجه وصحبت کردنش هم ازخود انگلیسی ها بهتر شده! دیگه خبر ندارن ماشینم از دور خارج شده و اوراقش کردن ودوماهه که به علت اجاره خونهً بالا، هم خونهً یکی ازدوست های قدیمی شدم و قصهً تحصیل تو دانشگاه هم که از اولش واسه دلخوشی دخترعموم ساخته بودم واز کارم هم دیگه نپرس ونگو و لهجه و صحبت کردنم هم که بماند، بدتر ازآپاچی های تو فیلمهای سرخپوستی
حالا امشب دخترعموم عروس شده، حتماً یه تاج گل فریبا گذاشتن رو سرش و یه دسته گل زیبا هم دادند دستش، همه می زنن ومی رقصن وشادن که بعد ازمدت ها یکی ازدخترهای فامیل عروس شده
دختر عموهم رفت خونه بخت، منم اینجا تو این غربت بختمو دارم با یه خط کش بزرگ اندازه
می گیرم، نمی دونم اسمشو چی بذارم؟ عادته یا سرنوشت؟ اما خودمونیم حداقلش اینه که من
خط کشه رو دستم گرفتم تا اندازه بگیرم، بعضی ها تا آخرعمرشونم خط کش بختشونو نمی گیرن دستشون
عروسی ات مبارک دخترعموجان
زمستان 2۰۰۳


نگین قرمز انگشتر " مریم" هنوز در ذهنم
می درخشد
می درخشد
روبروی خانه ما مدرسه ای ست که هر صبح و عصر
لولی پپ های مهربان بدون حقوق و مواجب، به نوبت با پوشش محافظ فسفری و مجهز به تابلو ایست، مسئول عبور و مرور بچه ها و حتی بزرگسالان هستند، تنها عشق به بچه هاست که بعضی از آنها را با وجود سن بالا وادار به این کار می کند خیابانی که خانه ما در آن واقع شده است عرض چندانی ندارد، با پنج قدم معمولی می توان ازعرض آن گذشت، روزهای اول ورودم به انگلیس، وقتی در پیاده رو راه می رفتم می ترسیدم ماشین ها منحرف شوند و به من برخورد کنند چون پیاده روها باریک و هم سطح با خیابان بودند اما رفته رفته ترسم فرو ریخت زیرا با سرعت مجاز و حفظ فاصله از پیاده رو حرکت می کردند، به خیابان های بسیار عریض و طویل تهران عادت کرده بودم، یکی از آنها میدان هفت تیر، یک دور قمری باید می زدی تا از این سر خیابان به آن سر خیابان می رفتی و آنقدر مراقب خودت بودی تا با موتوری، دوچرخه ای تصادف نکنی که گردنت درد می گرفت
غرض این است که می خواهم بگویم مدارس اینجا بابای مدرسه ندارد که زنگ های تفریح مراقب بچه ها باشد تا فرار نکنند، اینجا با توجه به رعایت قوانین رانندگی، لولی پپ ها هم خود را موظف نگهداری از جان بچه های مدرسه می دانند صاف و پوست کنده بگویم حسودی ام می شود و ناخودآگاه در ذهن خود مدارس ایران را بیاد می آورم، روی سخنم با مدارس غیر انتفاعی نیست، حرفم بر سر هزاران مدرسه دولتی در تهران و شهرستان ها ست که لولی پپ تو قصه پدر بزرگ، مادربزرگها هم نیست
تعطیل شده بودیم، هر چه داد زده بودم مریم نشنیده بود، می دوید به سمت در مدرسه، چند لحظه بعد گویا پیکانی کرم رنگ با مریم برخورد کرد، از مدرسه که خارج شدم یک لنگه از کفش مریم وسط خیابان افتاده بود و خودش... ، بی اختیار مشتم را باز کردم و به انگشترش چشم دوختم ، زنگ تفریح از او گرفته بودم تا دستم باشد ، از رنگ قرمز نگین شیشه ای اش خوشم می آمد، انگشتر را چرخاندم ، نگین اش گم شده بود
تعطیل شده بودیم، هر چه داد زده بودم مریم نشنیده بود، می دوید به سمت در مدرسه، چند لحظه بعد گویا پیکانی کرم رنگ با مریم برخورد کرد، از مدرسه که خارج شدم یک لنگه از کفش مریم وسط خیابان افتاده بود و خودش... ، بی اختیار مشتم را باز کردم و به انگشترش چشم دوختم ، زنگ تفریح از او گرفته بودم تا دستم باشد ، از رنگ قرمز نگین شیشه ای اش خوشم می آمد، انگشتر را چرخاندم ، نگین اش گم شده بود
Lollipop Lady/ Man

اینجا منچستر است، یکی از شهر های شمالی بریتانیا، جایی که من زندگی می کنم، با مردمی محترم و دوست داشتنی، فرهنگ ما ایرانیان با آداب و سنن آنها تفاوت بسیار دارد، می توانید از آنها فاصله بگیرید یا دوست باشید هیچ وقت نمی گویند چرا و اما قصه غصه های مهاجرهایی که جذابیت و قدرت آزادی و انتخاب، آنها را به این جزیره کشانده بسیار غم انگیز و دردآور است، بسیاری از آنها سالهاست سرگردانند بدون آنکه بدانند، دفتر رنج نامه های آنها را خواهم گشود
نخستین پائیزی بود که به روستای گلک نابینایم می رفتم ، وارد اتاقشان که شدم ، تنها تاریکی بود و دود هیزم سوخته داخل بخاری ، چند ثانیه طول کشید تا توانستم چشمانم را به تاریکی عادت دهم ، مادر گلگ با فانوس وارد شد؛
اول بعد ازظهر خونه می شه عین قبرستون
وقتی نشستم تازه متوجه پیرزنی شدم که گوشه اتاق در زیر پتوئی کز کرده بود و از گوشه چشمانش به من نگاه می کرد ؛ سری تکان دادم - هیچی نمی فهمه ، صبح تا شب کارش چرت زدنه . بفرمائید
بشقابی پر از پرتقال مقابلم گذاشت و ناگهان از جا پرید ، من هم از ترس با او پریدم ، چوب نازکی از زیر یک گاز سه شعله بیرون آورد ، رفت میان دو لنگه چوبی در ایستاد و فریاد زد - آهای جوون مرگ شده کجایی؟ معلمت اومده
بعد بلافاصله دوید تو حیاط رو برگرداندم ، چشمان آبی پیرزن می درخشید ، اشاره کرد تا پرتقالی بردارم ، آه خدایا ، این مرد است یا زن؟ انسان یا جن و پری ؟
با عجله پرتقالی از داخل بشقاب برداشتم و رفتم بیرون ، ترسیده بودم
با عجله پرتقالی از داخل بشقاب برداشتم و رفتم بیرون ، ترسیده بودم
*
بیرون از اتاق صدای برگ ها بود و پارس سگی از دور شیون گلک بند از بند دلم پاره کرد ، اگر می ماندم کتکی که خورده بود را از چشم من می دید وهرگز دل به درس نمی داد . تمام راه ، تا جاده را دویدم ، نمی خواستم گلک مرا ببیند ، التماس دردآلود دخترک ناقوس مرگ را در گوشم می نواخت
بیرون از اتاق صدای برگ ها بود و پارس سگی از دور شیون گلک بند از بند دلم پاره کرد ، اگر می ماندم کتکی که خورده بود را از چشم من می دید وهرگز دل به درس نمی داد . تمام راه ، تا جاده را دویدم ، نمی خواستم گلک مرا ببیند ، التماس دردآلود دخترک ناقوس مرگ را در گوشم می نواخت
*
چند روز بعد پیرزن مرد . بعد از مرگ او، هر مرتبه که به منظور آموزش مفاهیم ساده زبان به خانه گلک نابینایم می رفتم پیرزن را می دیدم که گوشه اتاق نشسته و به چشمانم زل زده ، به حفره خالی چشمان گلک که نگاه می کردم چشمان آبی پیرزن را دوست نداشتم
چند روز بعد پیرزن مرد . بعد از مرگ او، هر مرتبه که به منظور آموزش مفاهیم ساده زبان به خانه گلک نابینایم می رفتم پیرزن را می دیدم که گوشه اتاق نشسته و به چشمانم زل زده ، به حفره خالی چشمان گلک که نگاه می کردم چشمان آبی پیرزن را دوست نداشتم
22/06/2007
جوجه ساعتی
غروب یکی از روزهای ماه اکتبر بود ، برگ درختان کاج و بلوط و بید به زردی می گرائید وسرخ
وارغوانی روی زمین می ریخت و کوچه و خیابان را فرش کرده بود. بوی نم و رطوبت چمن و برگهای خیس از باران عصرگاهی، رخوت خاصی به فضای کوچه داده بود
شب از راه می رسید و هوا رو به سردی می رفت، هر چه در زده بود کسی در را باز نکرده بود، ساعتها روی همان پلهً سنگی در ورودی ساختمان سنگی جا خوش کرده بود، جائی که نخستین مرتبه او را دیده بود، بعد با او به داخل ساختمان رفته و سه هفته با او زندگی کرده بود، باد سردی وزیدن گرفته بود، صورت و نوک بینی اش از سرما یخ زده بود، حتماً گل هم انداخته بود، همین طور پف زیر چشمهایش، چون دوباره درد خفیف و کهنهً شکمش شروع شده بود. تشنه اش بود و به خودش فحش می داد چرا دراین هوای سرد تشنه اش شده است، تصمیم گرفت بلند شود و قدم بزند، چند بار تا سر کوچه رفت وبرگشت، هر مرتبه که بر می گشت ساختمان بلند سنگی را برانداز می کرد، هیچ روزنهً نوری از خروجی های ساختمان دیده نمی شد، کسی داخل ساختمان نبود، ناگهان صدای پائی از پشت سر شنید، برگشت، مرد میان سال انگلیسی نگاهی از روی بی تفاوتی به او انداخت و از کنارش گذشت و به داخل خانه ای در همسایگی رفت، پس از چند دقیقه به همراه زنی از همان خانه خارج شد و این دفعه دیگر حتی آن نگاه سرد و خونسردانه را هم به او نینداخت. صدای آواز ملایم پرندگان را شنید، بهتر بود به جای فکرکردن آوازی زیر لب زمزمه کند، اما هیچ آوازی به مغزش خطور نکرد، دوباره روی همان پلکان سنگی نشست و کز کرد، حالا علاوه بر سرمای گزنده ای که بدنش را می سوزاند، دردی هم توی دلش پیچیده بود، اگر پول داشت بدون معطلی بر می گشت خانه و یک مسکن می خورد و تخت می خوابید! ناگهان صدای جغدی او را بخود آورد. ساعت چند بود؟ زمان را گم کرده بود، ساعتش را چند ماه پیش دزدیده بودند، یادگاری بود، تنها شیء که همراه خودش آورده بود و هر بار به آن نگاه می کرد یاد پدرش می افتاد، یاد دستهای زمخت و چروکیده اش ! دستهای پدر مانند یک تصویر ضبط شده در مغزش حک شده بود، شبهی درمیان تاریکی و خلوت کوچه نمایان شد، خودش بود، همان که بیاد داشت! لبخندی بر لب نشاند و از جای بلند شد و منتظر ماند، سلام واحوالپرسی و دستی از روی دوستی گذشته؛ ساعتی بعد، هم اتاقی ها یکی پس از دیگری از راه رسیدند؛ اتاق گرم و مطبوع بود، بوی پیاز داغ و گوشت سرخ شده درد شکمش را بیشتر کرده بود،
خوب تعریف کن ببینم
اومدم پولمو بگیرم
اومدم پولمو بگیرم
کدوم پول ؟
سه هفته هر روز همرات کار کردم
سه هفته هر روز همرات کار کردم
منظور؟
شنیدم دستمزدمونو یکجا گرفتی
غلط به عرضت رسوند ند
غلط به عرضت رسوند ند
خود صاحبکار گفت که حقوق منم داده به تو
واسه چی حقوق تو رو بده به من ؟ مگه خودت دست نداشتی ؟
فکر کرده بود هنوز با تو زندگی میکنم
چرند نگو! همه عالم و آدم می دونن که خونه تو عوض کردی
خودت جار زدی و به همه گفتی قرارمون نصف ، نصف بود
کدوم قرار؟
جون مادرت اذیت نکن، پولمو بده برم
جون مادرت اذیت نکن، پولمو بده برم
پول تو پیش من نیست
از عصر تو این سرما رو اون پلهً لعنتی نشستم و منتظر تو شدم که بیای و پولمو بدی، راستشو بخوای اصلاً حالم خوب نیست، می خوام برم خونه، پولمو بده، برم
ببین جوجه ساعتی ! خوب گوشاتو باز کن بهت چی میگم
به من نگو جوجه ساعتی
اصلاً می خوام بگم ، بینم چیکارمی کنی ؟
پولمو می دی یا نه ؟
نه! حالا چی میگی ؟
پولمو می دی یا نه ؟
نه! حالا چی میگی ؟
همه او را به این نام می شناختند ، جوجه ساعتی
ماجرای همان ساعت یادگاری پدر و بلند کردن آن از سوی یکی از هم خانه ای ها شده بود لق لقهً زبان این جماعت! بلند شد و راه افتاد، صدای قدم های او را از پشت سر می شنید، می گفت شب بماند، از شنیدن صدای شب حالت تهوع به او دست داد. از پله ها پائین آمد. دست به جیب برد. انگشتانش یک سکهً یک پوندی و دو یا سه سکه بیست پنسی را لمس کردند. دقیقاً نمی دانست چه مقدار پول دارد؛
ماجرای همان ساعت یادگاری پدر و بلند کردن آن از سوی یکی از هم خانه ای ها شده بود لق لقهً زبان این جماعت! بلند شد و راه افتاد، صدای قدم های او را از پشت سر می شنید، می گفت شب بماند، از شنیدن صدای شب حالت تهوع به او دست داد. از پله ها پائین آمد. دست به جیب برد. انگشتانش یک سکهً یک پوندی و دو یا سه سکه بیست پنسی را لمس کردند. دقیقاً نمی دانست چه مقدار پول دارد؛
حالا بمون ، فردا صبح برو ، جوجه خوشگل خودم
پولمو می دی ؟
اگه بمونی شاید یه کاریش کردم
ناگهان صدای شلیک خنده ای را از پشت سر شنید، صاحب خنده کمی دورتر از آنها ایستاده بود، در یک دست چند تکه لباس چرک و سیاه که از لکه های چربی و روغن کبره زده بود و در دست دیگر یک جعبه پودر داشت
برو بچه جون، برو اینجا واینسا، خراب می شی، بد جائی اومدی، راست می گه این رفیقمون، اگه پول داشت که بهت می داد ، برو جوجه ساعتی
دیگر چیزی نمی شنید، از شنیدن کلمهً جوجه ساعتی متنفر بود. وارد کوچه شده بود . صدای بسته شدن محکم در خانه داخل گوشش می پیچید، با قدم های بلندی که بر می داشت، می خواست هر چه زود تر از آنجا دور شود، نمی دانست چقدر از راه را دویده بود. سرما را احساس نمی کرد، بدنش خیس عرق شده بود، دیگر اثری از درد کهنهً شکمش نبود، باران تازه شروع کرده بود به باریدن
ناگهان صدای شلیک خنده ای را از پشت سر شنید، صاحب خنده کمی دورتر از آنها ایستاده بود، در یک دست چند تکه لباس چرک و سیاه که از لکه های چربی و روغن کبره زده بود و در دست دیگر یک جعبه پودر داشت
برو بچه جون، برو اینجا واینسا، خراب می شی، بد جائی اومدی، راست می گه این رفیقمون، اگه پول داشت که بهت می داد ، برو جوجه ساعتی
دیگر چیزی نمی شنید، از شنیدن کلمهً جوجه ساعتی متنفر بود. وارد کوچه شده بود . صدای بسته شدن محکم در خانه داخل گوشش می پیچید، با قدم های بلندی که بر می داشت، می خواست هر چه زود تر از آنجا دور شود، نمی دانست چقدر از راه را دویده بود. سرما را احساس نمی کرد، بدنش خیس عرق شده بود، دیگر اثری از درد کهنهً شکمش نبود، باران تازه شروع کرده بود به باریدن
***
وقتی به خانه رسید پاسی از شب گذشته بود، لباس هایش خیس بود. هم اتاقی جدیدش هنوز نیامده بود! دیشب سر
آشپز او را جریمه کرده بود و مجبور شده بود تا ساعت چهار صبح در آشپزخانه بماند، اما امشب نمی دانست برای چه دیر کرده است. لباس های خیسش را از تن بیرون آورد. خانه سرد بود، تصمیم گرفت یک مسکن بخورد و بخوابد. از فردا می توانست برود دنبال یک کار دیگر، از کار کردن در رستوران خسته شده بود، در همین فکر بود که یکباره نگاهش به کاسه ای سوپ افتاد که مطمئن بود سرد است ! با دیدن آن گل از گلش شکفت ، قاشق اول سوپ را که به دهان برد و بلعید موجی از سرما تو دلش پیچید، قاشق دوم را که مزمزه کرد
نوشته ای را کنار کاسهً سوپ دید. هم اتاقی اش روی یک برگه کاغذ نوشته بود
نوشته ای را کنار کاسهً سوپ دید. هم اتاقی اش روی یک برگه کاغذ نوشته بود
29/05/2007
سخنی با خوانندگان
انسان ها در تقابل با محیط تابع شرایط اند و انگیزه و خواسته هایشان با شرایط زیستی اطراف تغییر می کند و اما شیوه زندگی در خارج از کشور تفاوت بسیار با زندگی در داخل دارد ، تا زمانی که در اینجا زندگی نکرده بودم متوجهً این همه تفاوت نبودم و حالا هر چه زمان می گذرد در می یابم که تفاوت از زمین است تا آسمان
اگر در بسیار ی از متن هایم از تاثیر پذیری ناموزون روح قهرمان هایم در تقابل با اجتماع آینه ای شدمد رمقابل شما تنها واکنش متقابلی بوده که بر خود من گذاشته اند ، من تنها برشی کوتاه از طول عمر آنها را به قلم کشیده ام، بدرستی واقفم که موفقیت تنها به تحصیلات عالی و کسب مدرک و کار پر درآمد و شهرت نیست، در این وادی انسان های گمنامی هستند که بدون انتخاب این گزینه ها سرشار از زندگی اند مهاجرهائی دیده ام که در کسب درجات مادی و معنوی به اندکی راضی اند و آنها که هر چه می اندوزند
کم می آورند در حالی که محیط یکی است و تنها ناهمگونی حاضر نوع شخصیت آنهاست و این است که بنیاد آنها را متغیر ویا واضح تر بگویم زندگی در خارج از کشور باعث می گردد تا از هم متمایز گردندو اما اگر نا زیبائی هائی در رفتارشان به چشم می خورد و قالب متن هایم علارغم پرداخت به آدم ها ی واقعی و تراژدی زندگی آنها گاهی به سمت طنز سوق می یابد عمدی نیست و ناخودآگاهانه استposted by فروغ at 2:10 PM 15 comments links to this post
Thursday, May 04, 2006
کم می آورند در حالی که محیط یکی است و تنها ناهمگونی حاضر نوع شخصیت آنهاست و این است که بنیاد آنها را متغیر ویا واضح تر بگویم زندگی در خارج از کشور باعث می گردد تا از هم متمایز گردندو اما اگر نا زیبائی هائی در رفتارشان به چشم می خورد و قالب متن هایم علارغم پرداخت به آدم ها ی واقعی و تراژدی زندگی آنها گاهی به سمت طنز سوق می یابد عمدی نیست و ناخودآگاهانه استposted by فروغ at 2:10 PM 15 comments links to this post
Thursday, May 04, 2006
Subscribe to:
Posts (Atom)



