17/01/2008

فخری مگر چند سالش بود؟





هر چه فکر می کنم چه وقت بود که رضا زنگ زد و گفت بالاخره فخری چشماشو برای همیشه
 بست، یادم نمی آید. کامران هنوز برنگشته، از رختخوابم بیرون می آیم و می روم کنار پنجره. پنج صبح است، چراغ های بالای تپه روبرو روشنند، کاش می توانستم کمی قدم بزنم؟ اگر بچه ها بیدار شوند چه! یکی بیدار می شود و آب می خواهد و دیگری پشت سرش بهانه شیر را می گیرد. فخری مگر چند سالش بود که رضا گفت بالاخره فخری چشماشو برای همیشه بست. حتما خیلی از دستش خسته شده بودند. حرف هم که نمی شد زد. تا چیزی می گفتم خود رضا زودتر از همه شاکی می شد و می گفت تو یکی دستور صادر نکن ، پا شدی رفتی اون سر دنیا و خودتو راحت کردی
هوا هنوز روشن نشده اما خواب از سرم پریده. فخری مگر چند سالش بود؟ این زمستان می شد چهل و هفت ساله. از اتاق خواب بیرون می آیم، هر شب چراغ هال را به خاطر بچه ها روشن می گذارم تا موقع رفتن به دستشویی زمین نخورند، اگر چه همیشه خودم بیدار می شوم و می برمشان؛
آینه قدی هال، بی قواره است، وقتی خودم را داخل آن می بینم، می ترسم، چرا این شکلی شده ام! رنگم پریده، موهایم وز کرده و چشمانم قرمز شده، یادم نمی آید گریه کرده باشم؛ شانس آوردم کامران هنوز نیامده ، اگر مرا اینطوری ببیند، به طور حتم می گوید: نمی تونی یه ذره به خودت برسی؟ شدی مثل جادوگرها
رضا گفته بود هزینه مراسم کفن و دفن فخری خیلی می شه، این را هم گفته بود که قبر خیلی گرون شده و نمی دونیم چیکار کنیم؟ شرم اجازه نداد به او بگویم، رضا جان تو که کارخونه داری، تو دیگه چرا! حالا چه طوری به کامران بگویم؟ قرار شده بود که برای کفن و دفن و فاتحه خوانی و مراسم سوم و هفتم همه پول بگذارند؛ اگر به کامران بگویم مثل بمب منفجر می شود و بد و بیراه عالم را نثار رضا می کند. از دست این کامران! زندگی در اروپا یک سر سوزن هم او را عوض نکرده است؛
کامران هرگز فخری را ندیده، او خواهر ناتنی من بود. روزی که بابا جان فخری را به خانه آورد، همه اهالی خانه رو ترش کردند. مادر جان می گفت آقا جان بیخود این دختره، فخری را نیاورده، باباشو می شناسه، خود مامان جان هم حدس می زد چه کسی باشد اما هرگز به ما بچه ها نگفت که فخری از چه ایل و طایفه ئیه؛ رضا همیشه می گفت مامان جان یک روز قبل از فوتش، فخری رو برد پیش خودش و تو گوشش یه چیزهایی زمزمه کرد. فردای آن روز فخری افتاد به سرفه، همان روز که مادر جان از دنیا رفت، همه می گفتند فخری سرفه را بهانه قرار داده تا در عزاداری مادرجان کار نکند، بعد از آن روز فخری دیگر روز خوش به خودش ندید. سرفه ها امانش را برید و بعدها بیماری سل، خانه نشینش کرد؛
صدای بسته شدن در که می آید رشته افکارم پاره می شود. کامران خوشحال و سرزنده است اما وقتی مرا می بیند لب و لوچه اش آویزان می شود، بدون مقدمه می گوید: باز که تو نصف شب مثل ارواح تو خونه راه می ری، بدون مقدمه می گویم: فخری مرده. او هم بی مقدمه می گوید: واسه همین عزا گرفتی؟ خوب راحت شد بدبخت. می خواست زنده بمونه چیکار کنه! یه عمر همون جوری زمین گیر می موند. چیزی داری من بخورم؟
کامران هیچ وقت حال مرا نمی فهمد، فخری همه اش چهل و هفت سالش بود. به آشپزخانه می روم و شام شبش را می گذارم داخل ماکروویو تا گرم شود، می گویم: دوست دارم برم ایران. شاید بتونم به مراسم شب هفت برسم
بچه ها رو چیکار می کنی؟ -
کوچیکه رو می برم، بزرگه بمونه پیش تو. زود بر می گردم -
با کدوم پول؟-
پول؟ حالا چطور بگویم رضا هم سفارش داده برای کفن و دفن فخری پول بفرستم؛
کامران همیشه خیلی زود آب پاکی را می ریزد روی دست آدم؛
لازم نکرده بری. من که هر شب کارم. تاکسیه، نرم گشنه موندیم با این همه قسط و هزینه آب و برق و کوفت و زهر مار. پول ندارم بهت برم بری ایران، می دونی بلیطت چند می شه ؟
دلم هوای ایران را دارد. هوای فخری را دارد. حال و هوای فخری مثل پیچک خانه بهارستان تمام جانم را پر کرده است. دلم می خواهد آن جا باشم. بروم سر قبر فخری. سر قبر باباجان و مادر جان، بروم و یک دل سیر اشک بریزم اما چیزی نمی گویم،
کامران که مشغول خوردن غذا می شود، من هم می روم تا بخوابم؛ گیجم، در تاریک و روشن هال، یکی از بچه ها را وسط هال می بینم که دراز کشیده و مرا نگاه می کند
اینجا چیکار می کنی پسرم؟
گشنمه مامان
بیا برو سر جات بخواب، الان که وقت غذا خوردن نیست
بابا اومده داره چیز می خوره. منم گشنمه
به زور او را به دستشویی می برم و بر می گردانم به رختخوابش . وقتی دوباره دراز می کشم در فکر اینم که چه ترفندی بکار ببرم تا بتوانم کمی پوند از چنگ کامران بیرون بکشم و بفرستم برای رضا تا خرج مراسم عزاداری فخری کنند؛

19 comments:

  1. اعظم قدردانFriday, January 18, 2008

    سلام فروغ جان
    يه كامنت مفصل برات نوشتم اما چون گيلكي يه
    مقداري طول مي كشه تايپ كردن و ويرايشش
    بعد برات ميفرستم
    http://azamghadrdan.blogfa.com/

    ReplyDelete
  2. رویابیژنیFriday, January 18, 2008

    ممنونم عزیزم ! به خاطر همه ی الطافت ممنونم.

    ReplyDelete
  3. اعظم قدردانSaturday, January 19, 2008

    سلام فروغ جان
    خوب ايسي
    اجور روزان كه تعطيلي خوره، تنها به خانه ايسم ومي كاران كونم
    داني چي يه
    فكر بوكودم هر وقت بخايم ايته متن تره بينويسم بعد چند روزم اون سر كار بوكونم،ويشتر مي وقت بي گيفته به
    هتو بدون ويرايش تره نيويسم بهتره، اتو ويشتر هم مره تمرين به
    ديروز وامروز مي دفتر لغت چكوداند ارم قبلن ايته دفتر لغت چكودم كه گيلكي به فارسي بو ،
    ا دو روز ره ايته دفتر لغت چكوداندارم كه فارسي به گيلكي يه
    آخه كتاب لغت نارم
    ايته ضرب المثل هم تره نيويسم انه معني يه مره بوگو

    (مي مورده ره هيچكس ويشتراز من گريه نوكونه)
    http://azamghadrdan.blogfa.com/

    ReplyDelete
  4. سلام
    وقت بخیر

    ReplyDelete
  5. بازم سلام

    ReplyDelete
  6. سلام...درکت میکنم دوری از خاک وطن و عزیزان،سوگ یک عزیز از دست رفته همه و همه بر روح و روان انسان تاثیر گذارند.ایشالله که خدا بهت صبر بده

    ReplyDelete
  7. رویا عزیزم
    ممنونم از حضورت ، همیشه شاد و موفق باشی

    اعظم عزیزم
    ممنونم ازاین که برام نوشتی و یاد ایام گذشته را در ذهنم بیدار کردی، نازنینم این ضرب المثلی که نوشتی معنی اش اینه که هیچکس بیشتر از من فقدان و رنجی را که از مرگ عزیزم بر من رفته احساس نمی کنه یا به معنای دیگه،این صاحب عزاست که بیش از دیگری در رنجه
    سبز باشی

    نازنینی که نامت ثبت نشده
    پذیرای سلام من هم باش

    دوستدار شادمهر نازنین
    خوشحالم که داستان مرا خواندی، اگر زبان راوی قصه، اول شخص مفرد است نشان بر این نیست که کاراکتر داستان تصویر من است؛ خوشبختانه در حال حاضر عزادار کسی نیستم
    مرسی عزیز

    ReplyDelete
  8. teflak Fakhri! fekr mikoni Forough jan chand ta az in Fakhria hastan ke faghat 47 saleshoone? fekr mikoni Reza belakhare ye meghdar pound mide? man ke fekr nemikonam!

    ReplyDelete
  9. فروغ جان قصه غمگینی بود و خوشحالم که عزادار نیستی . من هم برات بهترین ها رو آرزو می کنم و نیکی جانم رو می بوسم
    شهربانو

    ReplyDelete
  10. سلام فروغ جان

    ReplyDelete
  11. سلام دوست عزیز
    از دیدن وبت و همچنین آپ زیبایتان لذت بردم
    بسیار خوشحالم که به بنده افتخار دادید بازم از این کارها بکنید
    در ضمن برای شادی روح دوستتان دعا می کنم

    بعد از مدتی آپ کردم
    خوشحال می شم بهم سر بزنی

    ReplyDelete
  12. سلام فروغ جان
    از شنیدن غمت من هم غمناک شدم.

    ReplyDelete
  13. سلام خاله خوبي؟
    متنت مثل هميشه زيبا بودو از خوندنش لذت بردم.
    من هميشه مي ام اينجا ولي هميشه نمي تونم پيام بذارم آخه معمولا باز نميشه صفحش.:((
    نيكي رو ببوس از طرف من

    ReplyDelete
  14. سلام...به خدا شرمنده شدم.خوشحالم همین طوره که میگین نمی دونم چی بگم فکر کنم زیادی تحت تاثیر قرار گرفتم!!

    ReplyDelete
  15. فروغ به خدا خوندم، منظورم این نبود که نوشتت بوی غم می ده، نه، به لحاظ از دست دادن عزیزی که ازش دوری گفتم. به هر حال ببخش که اینجوری کامنت گذاشتم

    ReplyDelete
  16. سلام...اومدم بخونم...حدث میزدم بازم تلخ مینویسی...راستش اینجا همه چیز اونقدر تلخ هست که قهوه تلخ تو گاهی از گلو پائین نمیره...شاید تو هم باید از غربت دل غریب نشستگانبنویسی...شکایتی نیست...به هر حال یه نفرین تاریخیه...توی این سرزمین شاید از زمان کوروش کبیر...یا هو

    ReplyDelete
  17. salam ... jaleb bood ... kheli jaleb...

    ReplyDelete
  18. دختر همسایهTuesday, January 29, 2008

    فروغ جان نویسنده خوبی هستی ...احساسات کاراکتر ها رو چنان با مهارت بیان کردی ...همه خیال کردند اتفاقی برای خودت افتاده.....قلمت همیشه روان

    ReplyDelete
  19. هدیه جان ممکنه کامران ها از این پول ها بپردازند اما به قیمتی گزاف! ازاین فخری ها هزار هزار تا عزیزم
    مرسی از کامنتت

    شهربانو جان
    ممنونم عزیز، بابت لطفی هم که به نیکی داری متشکرم. تندرست و شاد باشی در آلمان

    دوست عزیزی که برام کامنت گذاشتی که پست جدیدت رو بخونم آدرس وبلاگت ثبت نشده، در ضمن این قصه من نبوده، فخری در دنیای واقعی من حضور نداشته، این طوری و به این سبک از نوشتار نمی تونم از دوستام یاد کنم، من با دوستام زندگی می کنم
    مرسی

    الهام جان
    برات کامنت گذاشته بودم اما منظورم این نبود که چرا گفتی غصه دار نباشم و دوباره این که بابت عزیزی که از من دور است ناراحت نباشم
    الهام جان، فخری و کامران و رضا و دیگران تنها ساخته و پرداخته ذهن منند، آنها در دنیای واقعی من وجود و حضور ندارند

    عرفانه جان
    عزیزکم خوبی خاله؟ مرسی که برام کامنت گذاشتی. نیازی به توضیح نیست، می دونم متن هامو می خونی
    نیکی هم روی ماهتو می بوسه
    سلام برسون

    دوستدار شادمهر عزیز
    دشمنت شرمنده، اشکال نداره عزیز، ممکنه برای خود من هم پیش بیاد، خوشحالم که تاثیر گذار بوده
    سبز باشی

    تمساح عزیز
    خوشحالم که بعد از مدت ها دوباره چند خطی از تو خوندم
    آره من همیشه تلخ می نویسم
    این سبک کار منه،تغییر نمی کنه، همیشه با منه، پیوسته فکرم به سمت ناداشته و یا داشته های مجازی و غیر واقعی می ره و همواره مانند قهواه ای تلخ به قول تو ابتدا خودم آن را می نوشم و گاهی از زهر هم تلخ تر می شم، در ضمن من معتقد به این نفرین تاریخی نیستم
    موفق باشی


    بهرخ جان مرسی عزیزم

    دختر همسایه گل
    ممنونم، شاید این طوری باشه که تو می گی، به این بخشش فکر نکرده بودم
    مرسی عزیز

    ReplyDelete

لحظه ها می شکنند در عبور سایه تو