23/01/2009

***
پارک برام هال در منچستر
Bramhall Park








***
اگر سه تاری را که مانند گلدانی که بگذارنش روی کتابخانه ،هنگام کوچ با خودم آورده بودم را می نواختم شاید می توانستم کمی آرام بگیرم، در سی سالگی تصمیم می گیری تا سازی را یاد بگیری، هر چه می خواهد باشد، فقط یک ساز باشد، اما نمی توانی، دیر شروع کردی، مانند همه کارهای دیگر که دیر شروع کردی و چون پشتیبان و مشوق نداشتی به بوته فراموشی سپردی. نت ها در خاطرت نمی ماند، دستگاه ها را قاطی می کنی، دستت به فرمانت نیست، بدنت می لرزد، پاهایت، کمرت درد می گیرد، حوصله نداری، سازت را باید از چشم همسایه ها پنهان کنی! دختر حاجی و ساز دوش گرفتن؟ هیچ کس نگفت نرو، خودم خجالت می کشیدم. از نگاه مردم. آخرش هم هی در جا زدم و یک روز که داشتم می آمدم همان جا گذاشتم روی کتابخانه. به مادرم گفتم فقط نشکنه، نکنه یکی با پا بره روش، مراقبش باش. انگار بچه ام را به مادرم می سپردم. بچه ای که دوستش داری اما نمی توانی برای خودت نگاهش داری، بعد یک روز ولش می کنی به امان خدا و نگرانش هستی که نکنه گریه کند یا دلتنگت باشد
***

3 comments:

  1. فروغ جان از هر کجا شروع کنی دیر نشده

    ReplyDelete
  2. فروغ جان کجائید شما؟ اگر وقت ودارید پست مرا در مورد حیوانات بخوانید و شما نیز مطلبی در این مورد بنویسید

    ReplyDelete

لحظه ها می شکنند در عبور سایه تو