20/11/2009

انگلستان. قسمت اول



London

بریتانیا

در حدود پانزده هزار سال قبل این جزیره سراسر پوشیده از یخ بود، بتدریج که هوای زمین رو به گرمی گذاشت، یخ ها آب شدند و این جزیره حدود هشت هزار سال قبل کشف و از هزاران سال پیش به "اروپا" ملحق شد. نخست، این رومی ها بودند که به این جزیره پا نهادند، حدود دو هزار سال قبل؛ به طوری که حدود چهارصد سال، "بریتانیا"، بخشی از پادشاهی روم بود اما چهار صد و ده سال بعد از "میلاد مسیح" بود که رومی ها بریتانیا را ترک کردند؛رومی ها بخش قابل توجه ای از چگونگی ساخت دارو و قانون ابتدایی و اجتماعی و ساختمان سازی و جاده سازی را در این جزیره به ودیعت نهادند، همین طورتعدادی از لغت های لاتین و رومی از همان زمان در زبان انگلیسی ماندگار شد و تاکنون ثابت ماند. مجموعه ای از مردمان انگلیسی و اسکاتلندی و ایرلندی و ولزی که به آن ها "کلتیک" گفته می شد ساکن این جزیره شدند، کلتیک ها سخت کار می کردند و بسیاری از آن ها در جنگجویی خبره بودند، تعدادی هم کشاورزان و کارگران قابلی بودند که آغاز به ساختن دهکده های کوچک و بزرگ و برج و باروهایی با دیوارهای عظیم و سنگین نمودند تا آن ها را در مقابل بیگانگان حفظ کند، همین طور شروع به ساخت ابزار و آلات فلزی کردند. آن زمان گروه "کلتس ها" مشهور به "گیلزها" بودند که در ایرلند زندگی می کردند؛
uk
هم اکنون فقط مجموع مردمانی که در انگلستان، اسکاتلند، ولز و ایرلند شمالی زندگی می کنند، یوکی را تشکیل می دهند و به آن دسته از مردمان که در یوکی زندگی می کنند بریتانیایی می گویند؛ به این ترتیب "ایرلند جنوبی" شامل بریتانیا نمی شود؛ جمعیت بریتانیا نیز مانند جمعیت کشورهای دیگر،آمیخته ای از فرهنگ های متفاوت است؛ لندن یکی از بزرگترین پایتخت های جهان است که مردمانش را تنها سفید پوستان اروپایی تشکیل نمی دهند، درحدود دویست و پنجاه زبان در لندن صحبت می شود، در نتیجه همه بریتانیایی ها سفید پوست یا مسیحی نیستند وجمعیت کثیری از نژادهای متفاوت را در بریتانیا مشاهده می کنیم که به زبان های مختلف صحبت می کنند؛
...
ادامه دارد

12/11/2009

دوم: تغییر

سال های اول دوری از ایران دلتنگیم، بی تاب دیدن آسمان ایرانیم، درست مثل من، نخستین بار که به ایران سفر کردم از آمدنم چهار سال و نیم می گذشت، وقتی خلبان هواپیما اعلام کرد که در آسمان ایران هستیم گریه ام گرفت، گویا سال ها از ایران دور بوده ام اما دومین بار که رفتم این اتفاق نیفتاد، من قوی تر شده بودم یا سنگ تر؟ احساسم تغییر کرده بود. دوستانی را که در سفر اول دربدرشان بودم ، اشتیاقی به دیدن شان در سفر دوم نداشتم، چون میزان علاقه از جانب دوستانم کم شده بود، به دو سه نفرشان که زنگ زده بودم و قرار بود به دیدنم بیایند، نیامده بودند، راه دور و ترافیک را بهانه قرار داده بودند، یکی از آن ها هم که زمانی بسیار عزیز بود و دلتنگم و ودلتنگش، در آخرین غروبی که در ایران بودم به دیدارم آمد. این شد که در سفر دوم مشتاق دیدار نبودم و اکثر اوقات به دلیل نگهداری از نیکی وقتم را در خانه سپری کردم. بعد از سال ها که در خارج کشور می مانیم به دوری عادت می کنیم. دوری برای ما دور از انتظار نیست، از بس آدم هایی را که می شناسیم کم می بینیم عادت می کنیم. شاید اگر در انگلیس زندگی نمی کردم این حس بسیار کم رنگ تر خودش را نشان می داد، در انگلیس روابط بسیار از هم گسیخته و سرد و بی روح است، ممکن است همسایه های خود را دو ماه به دوماه هم نبینیم، خصوصا در فصل زمستان و گاهی هم که می بینیم می خواهند خودشان را از اشتیاق بکشند، انگار که طاقت دوری ندارند اما می روند و دیگر پیدایشان نمی شود. این جا در خانه ها خیلی کم به روی عمه ها و خاله ها و دایی هاو عموها باز می شود، خیلی کم حتی به روی پدر و مادر و فرزند باز می شود، بچه ها وقتی بزرگ می شوند می روند پی زندگی و علائق خود، دولت از مردم به طور کامل حمایت می کند، به همه خانه می دهد و حقوق و امکانات اولیه؛ شاید اگر در یکی از کشورهای آسیایی یا عربی و یا حتی کشورهایی مانند ایتالیا یا اسپانیا زندگی می کردیم این احساس از خود گریزی بندرت پیش می آمد، سردی روابط این جا ما را خونسرد کرده است، عادت های انسان تابع شرایط اند و احساسات خود به خود، پس از مدتی ماندن در یک شرایط همسان، خود را با محیط سازگار و مکانیزه عمل می کنند؛ و ما با حضور این دست احساسات فکر می کنیم سنگ دل شده ایم، در حالی که اگر محیط آماده باشد ما به قولی فرنگ نشینان می توانیم ساعت ها پا به پای دوست هایمان اشک بریزیم یا بخندیم، اما از حق نگذریم درست گفته اند: از دل برود هر آن که از دیده برفت

احساس من چیست؟

11/11/2009

شمال، لقمان ادهمی، "ویدیو"

یادم نیست "زهرا "را اولین بار چه موقع و کجا دیدم. خجالتی بود، در عین حال همیشه می خندید. فامیل بودند. پدرش پسر عمه بابام بود. به بهانه بازی با من و اسباب بازی هایم زیاد به خانه ما می آمد. آخرش یکی از عروسک های زیبا و بزرگی را که داشتم به خودش دادم؛ مژه هایش را کنده بود و من دیگر موهای بلوند و بلندی که زبر و ژولیده شده بود را دوست نداشتم. هر وقت که به آن عروسک نگاه می کردم دوست داشتم دوباره مثل روز اول، نو وتمیز برگردد به داخل جعبه اش تا دوباره تازگی موها و پلاستیک بدنش را بو بکشم. زهرا، نمی دانم الان کجاست! به طور حتم ازدواج کرده و صاحب بچه یا بچه هایی شده، چیز زیادی دیگر از او نمی دونم . درس نمی خوند. مادرش به خاطر همین، یک بار کتکش زد و عمه بابام که زهرا، عزیز در دونه اش بود به هواداری از نوه، خودش را سپراو کرد اما سطل بزرگی را که مادر زهرا پرت کرده بود خورد پای چشم عمه بابام و همین کبودی عمیق پای چشم عمه جون، شد مصیبت و مردهای فامیل، دیگه نذاشتند مادر زهرا با آن ها رفت و آمد داشته باشد تا این سال های اخیر؛ همون مردهایی که مادر زهرا را به خاطر کتک زدن زهرا مورد شماتت قرار دادند، زن هایشان را گاهی سیلی زده و تحقیر می کردند و کتک خور نبودند. زهرا یکی از هم بازی های دوران بی دردی من بود؛ آیا همه درد من از نداشتن یک اتاق عروسک بود و این که چرا عروسک مو بلند بلوند من مژه ندارد؟

04/11/2009

روز 13 آبان. فریدون فرخزاد:ویدیو

شرقی غمگین
--------------------
ای شرقی غمگین
وقتی آفتاب تو رو دید
تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید
شب راهشو گم کرد
تو گیسوی تو گم شد
آفتاب آزادی از تو چشم تو خندید
ای شرقی غمگین
تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی
مثل دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره
ای شرقی غمگین
بازم خورشید در اومد
کبوتر آفتاب
روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
بوی گل گندم تو رو بیاد من میاره
ای شرقی غمگین
زمستون پیش رومه
با من اگه باشی
گل و بارون کدومه
آواز دست ما می پیچه تو زمستون
ترس از زمستون نیست که آفتابش لب بومه
-----------------------
ایرج جنتی عطایی

03/11/2009

اول:شکار آهو، پری زنگنه. آهنگی که خاطرات مرا همواره زنده نگاه می دارد


زندگی در خارج از کشور سر فصل های جدیدی به آدم نشان می دهد، سال های اول هنوز با تنهایی و دلتنگی های خود زندگی می کنیم، در کوچه های خاطرات مان قدم می زنیم و عطر اقاقیا را با دست های خیال مان از سر پرچین های وطن می چینیم و با خود به این سوی دنیا می آوریم، همه چیز تغییر کرده از جمله مکان زندگی مان اما هنوز در حال و هوای زادگاه و وطن سیر می کنیم، بعد از چند سال زندگی در خارج کشور، دلتنگی جای خود را به تسلیم می بخشد و آرزو جایگزین رویاهایمان می شود، همان آرزوهای بزرگ و کوچکی که روزگار ما را می سازند، اگر روزی آن ها را نداشته باشیم افسرده و مغمومیم، با تمام این ها رفته رفته سرد و سنگ می شویم، کسی که روزی از راه رسید وعزیزمان بود، می تواند باشد یا نباشد، نه برای رفتنش دلسرد می شویم و نه برای ماندنش احساس شعف داریم، شور و شوق اولیه مان مانند خوابی سبک گاه از سرمان می پرد، می دانیم، چشم اشتیاق مان کور شده است. عادت می کنیم. ناچاریم عادت کنیم. راهمان را پیدا می کنیم، راه رویارویی با همه آن چه که از دست داده ایم؛ همان روز که پرواز کردیم به این سوی دنیا یافتیمش، آن پرواز، پرواز روح و جانمان بود، ماندنی ترین پرواز زندگی مان، پا به سرزمینی گذاشتیم که می دانستیم متعلق به ما نیست، به ما آموخته بودند حق زندگی کردن بر روی هر آب و خاکی را داریم، اما واقعیت خلاف این را نشان می داد، بعد از گذشت این همه سال، خستگی ها و ناگواری های سال های نخستین مانند یک خواب می ماند، خوابی که هنوز بر روی قلب مان سنگینی می کند، چند سال دیگر که بگذرد خواب مان سنگین تر می شود، سنگ تر می شویم، محکم تر از اکنون، عمرمان می گذرد. راضی می شویم راضی تر از اکنون. ما با خیال پرواز آن روز تنها جدایی هایمان را نفس می کشیم و در انتظار موجودیت مشابه آن چه که در وطن داشتیم و یا بهتر از آن روزگار را می گذرانیم. تلاش می کنیم با تمام جانمان تا مفید باشیم، خودمان باشیم و محروم نباشیم

24/10/2009

رازدل
از علیرضا قربانی

20/10/2009

...
زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگلی آزاده روئیده
سربلند و سبز باش، ای جنگل هستی، انسان
...
سیاوش کسرایی
___________
هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته مي‌شود، دري ديگر باز مي‌شود ولي ما اغلب آن چنان به در بسته چشم مي‌دوزيم كه درهاي باز را نمي‌بينيم
...
هلن کلر
___________‌

12/10/2009





































پائیز امروز شهری که من در آن زندگی می کنم؛
منچستر

08/10/2009

دوستان عزیزم که مرا می خوانید. این من نیستم. من بیرون این پنجره ایستادم. مرا دور از همه شخصیت هایم ببینید
...
می دونی رویا؟ همه از بیرون نگاه می کنند، حرفش که می شه میگن، زن هم زن قدیم، قدیما هر بلایی سر زن ها می اومد خم به ابرو نمی آوردند، اما این زن های جدید، نازنازی و تیتیش مامانی شدن! هیچ کس نیست بگه زنی که تو خونه شوهرش عذاب می کشه قدیم و جدید نمی شناسه. همیشه حرف سر زن جماعته! خودتو ببین، وقتی عموهات شنیدن می خوای یه آپارتمان اجاره کنی و از پدر و مادرت جدا شی چه قشقرقی به راه انداختند؟ " فریده " هم مثل تو، تازه فکر می کنم اون عذرش موجه تر از تو بود، دوتا شوهر کرده بود و جدا شده بود و سومی هم در شرف اقدام بود که برادرش دوتا پاشو تو یه کفش کرد که اگه به سومی شوهر کنه باید قید خونواده و فامیل رو بزنه، اونم کم نیاورد و با سومی از ایران رفت و حالا تو کالیفرنیا واسه خودش یه سالن آرایشگری زده و برو و بیایی داره که انگشت به دهن می مونی!؛ باهاش که تلفنی صحبت می کردم صدای خنده اش گوش فلک رو کر می کرد، می گفت من خوشبخت ترین زن روی زمینم، وقتی از شوهر سومش پرسیدم، گفت همون روز اول از هم جدا شدن و همه اون کارها واسه این بود که پاش به امریکا برسه، حالا یکی نیست به این "کیوان" بگه تو که هی جانماز آب می کشی چرا بند می کنی به زن مردم؟ مرتب یا از من ایراد می گیره یا از زن های دیگه. دیشب می دونی تو جیبش چی پیدا کردم؟ باور نمی کنی، یه پاسپورت جعلی که می خواست بدون این که من بفهمم فلنگ رو ببنده؛ منم کم نیاوردم و زنگ زدم به فریده تو کالیفرنیا که یه ترتیبی بده تا منم برم اون ور آب. می گن اون جا کسی به کسی کاری نداره و زن ها ارج و قربشون بیشتر از مردهاست. تو چی رویا؟ می خوای چیکار کنی؟ تا کی می خوای هی این ور و اون ورتو بپایی، اگه از من می شنوی یه فکری واسه اون دماغ عقابی ات بکن و سرتو از تو دفتر و کتاب هات بیار بیرون؛ آخه تو که نمی دونی بیرون از اون صفحه های سیاه و سفید غلط انداز، با یه دماغ عمل کرده و یه کم سفید و سرخاب مالیدن چه دنیایی رو تجربه می کنی؛
...