03/02/2014

ریشه در خاک


نگاه  زیبای زنده یاد "فریددون مشیری"، به حس مهاجرت در شعر ریشه در خاکش


تو از این دشت خشک تشنه 
روزی کوچ خواهی کرد 
و 
اشک من تو را بدرود خواهد گفت
 نگاهت تلخ و افسرده است 
دلت را خار خار ناامیدی 
سخت آزرده است
غم این نابسامانی 
همه توش و توانت را 
ز تن برده است 
تو با خون و عرق
 این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی 
تو با دست تهی 
با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی 
تو را کوچیدن از این خاک 
دل بر کندن از جان است
ترا با برگ برگ این چمن
 پیوند پنهان است
ترا این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
ترا این خشکسالی های پی در پی
ترا از نیمه ره برگشتن یاران
ترا تزویر غمخواران 
زپا افکند
ترا هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش 
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش
خوش تر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود
و
اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است
خواهی رفت
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت
من این جا ریشه در خاکم
من این جا عاشق این خاک 
اگر آلوده یا پاکم
من این جا تا نفس باقیست می مانم
من از این جا چه می خواهم نمی دانم
 امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
من این جا باز در این دشت خشک  تشنه می رانم
من این جا روزی آخر، از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم
 من این جا روزی آخر، از ستیغ کوه چون خورشید، سرود فتح می خوانم
و می دانم تو روزی باز خواهی گشت


2 comments:

  1. سلام
    من این جا روزی آخر، از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم
    من این جا روزی آخر، از ستیغ کوه چون خورشید، سرود فتح می خوانم

    ReplyDelete

لحظه ها می شکنند در عبور سایه تو