31/12/2013

Happy New Year




در هیچ شرایطی این خانه را ترک نخواهم گفت مگر مرگ مرا از این جا دور کند. این خانه را همواره سبز نگاه خواهم داشت و چراغش همواره روشن خواهد بود. این جا راه عبور من است. راه عبور من به خانه برخی دوستانم، اگر چه تعدادی از آن ها راه 
 خانه خود را فراموش کرده و بعضی شان بار سفر بسته و رفته اند 
____________________

Happy New Year My Friends.
سال نو میلادی بر همه دوستانم مبارک و برای همه تان آرزوی شادی و برکت در سال جدید دارم

30/12/2013

ساعات آخرین سال


تعطیلات 
زمستان
دور از خانه
امیدوار

واپسین ساعات سال دوهزار و سیزده میلادی ست



19/12/2013

یلدا


در گذار این عمر
از راه می رسد یلدایی دیگر
یلدا بر همه هموطنان عزیز مبارک
________________________

11/12/2013

منظومه آوار آفتاب


از شب ريشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ريختم
بي پروا بودم : دريچه ام را به سنگ گشودم
مغاك جنبش را زيستم
هشياري ام شب را نشكافت، روشني ام روشن نكرد
من ترا زيستم، شتاب دور دست
رها كردم، تا ريزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند
بيداري ام سر بسته ماند : من خابگرد راه تماشا بودم
و هميشه كسي از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هديه كرد
و هميشه خوشه چيني از راهم گذشت ، و كنار من خوشه راز از دستش لغزيد
و هميشه من ماندم و تاريك بزرگ ، من ماندم و همهمه آفتاب
و از سفر آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام
سايه تر شده ام
وسايه وار بر لب روشني ايستاده ام
شب مي شكافد ، لبخند مي شكفد، زمين بيدار مي شود
صبح از سفال آسمان مي تراود
و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود

___________________________________
سهراب سپهری

06/12/2013

نگاه کن از شمس لنگرودی


نگاه کن چه پیر می شوند
رویاهایی که تو را نیافته جهان را ترک می کنند

03/12/2013

رفته از دست


پاییز به روزهای آخرین خود نزدیک می شود. روزهایم در پیچ و خم شب ها و روزهای این شهر ناملموس می گذرد. می خواستم مانند درختان ببالم. با شکوهت بگردانم، جلالم دهی، زینت زندگانی ات باشم. اما روزهایم را دراین شهر ناماًنوس گم کردم. با خیال تو هم در این سال ها، راه به جایی نبردم
_________________________________
چه بی باکانه، آن روز
تو را به تازیانه های زبان تلخم سپردم
 نمی دانستم
روزی تو را از دست خواهم داد
چه ساده رفتی
چه ساده از تو گذشتم

19/11/2013

برای دفتری که هنوز باز است




محبوب هزار ساله من
کدام پاییز تو را ربود
هنگامی که بادها 
 نسیم خیال تو را با خود می آوردند
و
خاطره خاطره هایت 
هنوز در سلول چشمانم می سوخت
*
 
سال ها باید می گذشت
زمستان ها یکی پس از دیگری 
  تا برگ های سوزنی کاجی که در باغچه خانه مادر بزرگ کاشتی
همواره سبز بماند

فروغ.ص.م
نوامبر 2013






12/11/2013

زرد، سرخ، آبی










زرد، سرخ، آبی
رنگ واژه های تو بودند 
روی موهایم دست می کشیدی و گل برگ گل شمعدانی می گذاشتی میان دفتر خاطراتم
زرد، سرخ، آبی
پیراهن چین دار سبزم را "نفیسه"، دختر همسایه مان، به غارت چشمان خود برد وقتی دیگر نیامدی مهربان. مهربان دیروز
کوچه باریکی بود 
کرم ها همهً سیب های گلاب کنار دیوار شمالی را خورده بودند
بن بست آن کوچه، خاطره های تو را ویران می کرد وقتی آخرین نفس های "وفا"، ریخت روی دامنم؛ آن روز، زیر درخت گردو
روی دیوار سیمانی کنار رودخانه پنجه خونین خشک شده "بهمن"، قلبم را هر روز می کاوید وقتی می رفتم تا برای مشق های ننوشته ام از بازار، مداد و پاکن بخرم
زرد، سرخ ، آبی
آفتاب شمالی دیگر گرمم نمی کرد وقتی تو نبودی در انبوه رهگذران دیروز
تو عبور کرده بودی


15/10/2013

پازل


 پازل نیمه کاره من که شش ماهه تو دستمه
________________


پازل قدیمی

پازل قدیمی تر


14/10/2013

امروز من رویایی نبود

امروز من
______________

 امروز منچستر بارانی و سرد بود؛ با این که آنفولانزا گرفتم و تمام بدنم درد می کرد و تب داشتم باقالی پلو و گوشت پختم و لازانیا درست کردم، کیک هم پختم، خوشمزه تر از هر وقت دیگه شد. خانه را مرتب و تمیز کردم مانند همیشه
کوچک خانه را هم که از مدرسه می آوردم، خرید کردم
حالا هم که خوابیدم و می نویسم، سه تا مسکن خوردم و هنوز تب دارم
و اما
باران دیگر، بند آمده است 

07/10/2013

نادر ابراهیمی




بگذار به شهری برگردم که نخستین خندیدن های شادمانه را به من آموخت
و

نخستین گریستن های کودکانه را
شهری که مرا به خویش می خواند
هم چنان که فانوس فروش دوره گرد، کودکان مشتاق را
...
باز می گردم، همیشه باز می گردم
مرا تصدیق کنی یا انکار
مرا سر آغازی بپنداری یا پایان
من در پایان پایان ها فرونمی روم
مرا بشنوی یا نه
مرا جستجو کنی یا نکنی
من مرد خداحافظی همیشگی نیستم
باز می گردم
همیشه باز می گردم
هلیا ، خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند
من روح جاری این خاکم
من روان دائم یک دوست داشتن هستم
_________________
زنده یاد نادر خان ابراهیمی


02/10/2013

باران


باران می بارد، با هر دانه باران حلزونی خیس می شود و خود  را زیر برگ ها پنهان می کند
 کاش پرنده می شدی 
و
 بر فراز سرم  پرواز می کردی
 می دانی ؟ همیشه این کرم ها نیستند که خوشمزه اند

26/09/2013

شازده کوچولو، با صدای احمد شاملو



فایل صوتی نمایشی "شازده کوچولو"، اثر "انتوان سنت اگزوپری"، با صدای زنده یاد احمد شاملو








24/09/2013

خانه دلتنگ غروبی خفه بود




خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت: چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم: یک روز گذشت
مادرم آه کشید، زود برخواهد گشت
ابری آهسته به چشمم لغزید
 و سپس خوابم برد
که، گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی " هرگز" را
تو چرا بازنگشتی دیگر
آه، ای وازه شوم
خو نکرده است دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزان مان، آه
______________________

هوشنگ ابتهاج
قابل توجه: عکس بالا، از من نیست

19/09/2013

ثمین با غچه بان



 امروز یادم از تو نازنینم پر است. عصر، در کنسرت تجلیل از جبار باغچه بان و ثمین باغچه بان  حضور داری. باید سال ها 
بگذرد تا دوباره به بهانه ای به تالار وحدت بیایم

می دانم آن جا نیستم، اما من امروز تو را در کنار خودم، کنار یادم دارم، این یعنی تمامی بودنم.  گاهی ما انسان ها جایی هستیم اما
 تنها حضور فیزیکی داریم، می دانی، حضور فیزیکی به هیچ وجه مهم نیست، این روح آدمی ست که اهمیت دارد، این روح است که هم دلی و هم راهی  می آفریند، پس هرگز دیگر نگو کاش بودی و می آمدی! من آن جا هستم، خوب ببین، مرا می بینی؟ کافی ست خوب نگاه کنی، من همان جا هستم
سربلند بمانی 









16/09/2013

Rob Scotton


Rob Scotton

Rob Scotton is the bestselling author and illustrator of "Russell the Sheep," and "Russell and the Lost Treasure." His latest book, "Splat the Cat" is the story of a young cat facing all the wonders and worries of his first day at cat school. Rob's work can also be found on greeting cards, ceramics, textiles, prints, stationery, and glassware. An honors graduate of Leicester Polytechnic, Rob now lives in Rutland, England, with his wife, Liz, who is also an artist.






I love lovely Splat!



ایتالو کالوینو __________ Italo Calvino




Italo Calvino was an Italian journalist and writer of short stories and novels.





15/09/2013

روز یکشنبه من

امروز
روز بی حوصله گی
خمیازه کشیدن
کسالت 
 روز پختن
و
 شستن
 و
روفتن 
و
اتوکردن 
...
روز پارک رفتن
و
پیاده روی بود
...
روز یکشنبه من
روز بارانی و سردی بود
...


پارک بازی بچه ها
 تابستان، هنوز به پایان نرسیده 


باد می وزید و هوا سرد بود 
ساعت شش بعد ازظهر


تمام شب گذشته و تمام روز، باران باریده بود
پارک خلوت و خیس
از پرنده ها هم خبری نبود


ابرها را شکار کردم 
به سرعت می گریختند
 از دست باد  
 این باد خشمگین

14/09/2013

06/09/2013

دوباره بی تو


تابستان منجیل 


...
وقتی دوریم از آدم ها، فرصت ها را از دست می دهیم، فرصت نشستن، گپ زدن، از هم گفتن و با هم شنیدن ها از دست مان، می رود، مجال، اندک است و فاصله ها، عجیب بد گمان اند؛ گاهی تمام سعی مان را خرج شکستن فاصله ها می کنیم، اما وقتی این دیوار بد گمان را می شکنیم، این بار، زمان نداریم تا دل به دل دیگران بدهیم، زمان مانند پرنده ای عاصی و هراسان، شوق پرواز و رهایی دارد؛ می پرد و می رود، به خود می آییم ومی بینیم که دوباره در اتاق تنهایی خود نشسته ایم، بی دوستان مان  و بی آن  ها که دوستشان داریم 
...

12/07/2013

قضاوت



قضاوت یکدیگر کار بیهوده ای ست
زیرا از دغدغه ها و خواستگاه های یکدیگر دوریم، ممکن است موضوعی ما را به خنده وادارد، اما دیگری با دیدن یا شنیدن آن سخت غمگین و مایوس گردد. ما با همدیگر متفاوتیم، حتی نزدیک ترین ها به ما!  تحمل یکدیگر، گذشت، و بردباری در رابطه ، آسیبی به ما نمی رساند بلکه ما را قوی تر می سازد
______________




10/07/2013

جاودانگان: اثر بورخس


...
حواس پنجگانه راه درک واقعیت را سد یا مخدوش می کنند، پس اگر بتوانیم خود را از قید آن ها رها کنیم، جهان را آن طور که هست خواهیم دید. بی کران و سرمدی
 صورت ابدی چیزها در کنه ضمیر آدمی نهفته است و اندام های حسی که خالق بزرگ ارزانی مان داشته، موانعی بیش نیستند. این چیزها فقط نکاتی تاریکند که چشم ما را در برابر واقعیات جهان خارج کور می کنند و در عین حال ما را از توجه به شکوه درون مان باز می دارند
...

بورخس
Borges

09/07/2013

حسرت



این جا می نویسم که تو بخوانی، بدانی هنوز نفس می کشم، احساس دارم، شعر و داستان می خوانم، موسیقی را دوست دارم و توانم را هزینه خواهم کرد تا زنده بمانم. روزهایی می آید که حسرت، چاشنی لحظه های دوری و غربت نشینی ام می شود، می دانی چه حسرت هایی؟ حسرت از دست دادن آن هایی که روزگاری با ما بودند، عمه بودند و پدر، مادر بزرگ و پدر بزرگ که جان به جان ما خاطره آفریدند و بعد از این جهان پر کشیدند!  با انبوهی از خاطراتشان هر روز و هر شبم را دوره می کنم، تعدادی از جملات شان، ملکه ذهنم شده است و مغزم همراه با تصویرشان آن ها را دوباره و دوباره کپی می کند، صدها و هزاران عکس سیاه و سفید و رنگی!  فقط عزیزان من در قلب زمین نخفته اند، چه بسیار آدم ها آمدند و رفتند
هنگامی که کودکی بیش نبودم، تصور می کردم مادرم چقدر بزرگ است و من چه راه طولانی دارم تا به سن و سال او برسم! اما حالا فکر می کنم به گذشته های دور، به صد سال قبل و دویست و پانصد و حتی خیلی دورتر، هزار سال قبل یا هزاران سال قبل، اجداد و نیاکانی که روزی آمدند و روزی رفتند، به همین سادگی! تولد یافتند، بزرگ شدند، عاشق ماندند و پیر و از کار افتاده و ناتوان چشم فرو بستند.  

خورشید می درخشد و زمین گرم تولد و زایش است، تابستان است و میوه های شیرین و آبدار هدیه می دهد زمین. دیگر سردم نیست و چشمانم روشن خواهد شد به دیدن آسمانی آشنا که هر روز با طلوع خورشید، به چشمان منتظرم لبخند می زد. انتظار سر آمد 
و سال ها از پی هم آمد و رفت و دارد می رود، می رود... می رود


21/06/2013

28 خرداد


این طور خود را تسکین می دهم
...
زندگی، ترکیبی ست ناهماهنگ از انواع  موضوعات سپید و سیاه
زندگی، ملغمه ای ست از تولد و مرگ
  تولدش شیرین است و مرگ اش تلخ
از تحمل این ترکیب ناهماهنگ و ناموزون، گاهی جان به ستوه می آید 

_______________________________________________________


مصرانه تاکید می کنم

وقتی که تو نیستی
دنیا
چیزی کم دارد
مثل کم داشتن یک وزیدن، یک واژه، یک ماه


من فکر می کنم در غیاب تو
همه خانه های جهان خالی ست
همه پنجره ها بسته است
اصلا کسی
حوصله آمدن به ایوان عصر جمعه را ندارد
پرده هایی که پیدایند
یک جوری شبیه دیوار دیده می شوند
...
بخشی از شعر، مصرانه تاکید می کنم، سروده: سید علی صالحی

01/06/2013

پرنده ی بی قرار: شمس لنگرودی



این پرنده ی بی قرار
با نت زنگ زده در گلو
!دنباله ی آوازش را چه گونه بخواند

آیا زمان آن رسیده که دیگر
با عصایی
از شاخه های سرخ گلی زیر پر
از شاخه ای به شاخه ی دیگر پر گیرم؟

.تا کی باید منتظر بمانم

!چهل و هفت سال
!چهل و هفت خار
که به هر خاری
.دسته گلی بسته است
از این پیش تر چرا
.معنای چهل را نمی فهمیدم

می خواستم در آسمان بهار بنگرم
و مسیح را ببینم
می خواستم ببینم
به صلیب مانندگان، چه گونه
،بر استر جاودانگی می نشینند
.اما نگاه کن که چه بارانی باریده است

می خواستم ترانه داوود را بشنوم
و ببینم
.آوازهای جاودانه را با چه نت هایی می نویسند
آخر من
چهل و هفت ساله ام
و مداد من
بوی خون تاج مسیح می دهد
و نمی دانم دیگر 
آفتاب و پرندگان
.چه هنگامی زیبایند

!چهل و هفت سال
و این برای پرنده ای که آوازش را
 پیشاپیش
قسط لانه ی خود کرده
.هیچ عمر کمی نیست

به کجا خواهی رفت
و روزگارت را چرا
به چراغ های قرمز می بخشی
بی آن که در سراسر عمرت 
.صدای به هنگامی بشنوی

با این همه بازگشتی اگر و مرا ندیدی
و اگر دیدی که اجاق ها خاموش است
و سایه های خانه تو را نمی شناسند
نگران چیزی مشو
بنشین و ببین
شاید کسی به نام محمد
هرگز بدین جهان نیامده باشد
شاید کسی که تو می شناخته ای
مرغی غریب با بالهای سفید بود
که بر ملافه ی ارزانی نقش بسته بود
.و به رهگذرانش بخشیدی


آخر ببین چه گونه سراپایم سفید می شود
بی آن که دانه ای گندم
در هیچ آسیابی
 .آرد کرده باشم
__________________

پرنده بی قرار از شمس لنگرودی

23/05/2013

کوچه شمالی




روزی از آن کوچه گذشتم و دیگر باز نگشتم. غروب اواخر شهریور بود. سال 58؛ حکایت مردانی بود که روزی رفتند و 
هرگز باز نگشتند؛ عده ای با خداحافظی، تعدادی بدون خداحافظی. رزهای صورتی باغچه پر گل و گیاه خانه شمالی، غنچه داده بودند و زنبورها، یک میهمانی بزرگ را تدارک می دیدند. یاد کوچه شمالی، همیشه با من ماند؛ یادش، مانند دست های کسی که از قبر بیرون مانده باشد، همراهم است

26/04/2013

Camilo Sesto, Spanish pop music singer



Camilo Sesto

به تعدادی از موزیک ترانه های "کمیلو"، در  این جا می توانید گوش دهید

_______________________________________


11/04/2013

هم آوا



روزها، آرام می مانم تا شب، از راه برسد
شب ها خاموش، درانتظار سپیده صبح، چشم بر هم می گذارم
روزها، دوباره درتلاشی بی وقفه، شبی دیگر را نفس می کشم
در آمد و رفت روزها و شب هایم،  ابتدا محصور و سپس در خیال تو، گم می شوم
تو روز من هستی ای آفتاب هستی بخش
چهره آفتابی تو درپشت دیوار آبی شب
چشم هر"ستاره"، است
_________________________


27/03/2013

صدای روزها




روزها می گذرند، شب ها پی در پی جا عوض می کنند، ابرهای آسمان خودنمایی می کنند، ماه، پیدا و گاه پنهان می درخشد، خورشید عالم تاب، زرد فام، گرمی بخش، مهربانانه تسلی می دهد، باران می بارد و پاره ای از سخاوت خود را به زمین می بخشد، پائیزی دوباره، فصل همه یادداشت های نیمه تمام جوانی، نوجوانی زودگذر، چراغ ها سوسو زنان در دور دست خیال شب،  پنداری  گیسوان دخترکی را می بافند که چشمهایش تنها صدا را می شناسد.

21/03/2013

عید همگی مبارک



نوروزتان پیروز و قلب هایتان شادباد 

امروز و هر روز
این سال و هر سال

19/03/2013

چهارشنبه سوری تان مبارک


بچه که بودم غروب های چهار شنبه سوری با مادرم می رفتم بازار، مامان آینه می خرید و اسپند و سنجاق قفلی، من هم مثل همیشه می رفتم سراغ سنجاق سر و گل سرهای پشت ویترین، عاشق سنجاق های کفشدوزک  و پروانه نشان بودم، حالا هر سال چهار شنبه سوری آن فروشگاه قدیمی با ویترین چوبی اش  یادم می آید، روسری های رنگی و پولک دار، دامن های گل گلی، چین دار و براق فروشگاه های خیابون اصلی شهر شمالی، هنوز جیک جیک جوجه های یه روزه تو جعبه های مقوایی تو گوشمه و در اشتیاق خرید کفش های نو عیدم هستم، انگار موندم تو ده سالگی ام! دوازده سالم بود رفتیم تهران و دیوارهای آپارتمانی سه طبقه، ما را زندانی خود کردند، زندگی در تهران، بوته آتش درست کردن وسط حیاط خانه شمالی را از خاطرمان برد و مامان که غربت تهران او را از خواهرهایش جدا ساخته بود بدون من  و بی دوست، هر سال  چهار شنبه سوری، باز هم  آینه، اسپند و سنجاق قفلی می خرید... بزرگ تر که شدم حتی دیگر برای تماشای جشن چهارشنبه سوری ها هم از خانه بیرون نمی رفتم!  سال ها گذشته و من اکنون فرسنگ ها فرسنگ از مادرم و چهار شنبه سوری های ایران، دورم
مادرم مرا به کودکی ام ببر، خواهش می کنم یک بار، فقط یک بار دیگر دستت را به من بده، بگذار دست های همیشه گرم و نازکت را از روی چادرت بگیرم و از خیابان و شلوغی خیابون بگذریم و منو ببری و برام یه جفت سنجاق سر بخری ... یک بار مادرم، فقط  یک بار... زنده باشی سال های سال، امروز غروب ، به پاس مهر و عشقی که چهارشنبه سوری ها به پام ریختی و به وجودم هدیه دادی،از این راه دور به آسمون نگاه می کنم و تمام قلب کودکی ام را تقدیمت می دارم  



دوستان عزیزم  چهارشنبه سوری تان مبارک و به خیر و خوشی 

08/03/2013

بیاد نرگس های وطنم




هنگامی که در یک روز سرد زمستانی پستچی می کوبد به در که کارتی را از دوستی به تو برساند که در آن سوی اقیانوس ها و کوه ها روزگار می گذراند، اشک شوق ات سرازیر و روزت غرق امید می شود که هنوز بعد از پانزده سال او هست تا گرمی بخش لحظات سرد و خاموش غربت نشینی ات باشد، هنوز بیاد دارد گل نرگس را بسیار دوست داری و هر سال، زمستان تو را، با فرستادن این نرگس ها گرم محبت بی دریغ خود می نماید... برای دخترکش آرزوی بهبودی کامل دارم و از همین جا به نازنینم زیباترین درود ها را می فرستم
نوروزت پیوسته خجسته باد

________________  این پست را تقدیم به تو می کنم که پیوسته بیادتم  ____________

07/03/2013

روزهایی از زندگی یک پدر

چشم های خسته و خواب آلودش را از نگاه پرسان زن همسایه می دزدد، پنجره را می بندد، روی کاناپه می نشیند و در سکوت چهار دیواری خانه همانطور به حالت نشسته خوابش می برد؛ از نیمه شب که می گذرد بیدار می شود و به عکس همسرش ملوک که در قاب روی دیوار می خندد چشم می دوزد، با ملوک آمد این جا، برای دیدن پسرش، اما یک شب ملوک دچار ایست قلبی شد و از دنیا رفت، او را همین جا به خاک می سپارند، بدون هیچ مراسمی! پسرش هنوز نیامده است، همیشه دیر می آید و روزها تا پاسی از ظهر می خوابد، بی حوصله و کلافه بلند می شود و دوباره به کنار پنجره می رود، دیدن نور نارنجی رنگ خیابان، ذهن او را به هیچ خاطره ای راه نمی دهد، اما صدای پرنده ای در این صبحگاه او را به روستا می برد، باید به زودی برگردد ، فصل برداشت محصول است؛ پرنده ای از دور می خواند، کو کو؛

26/02/2013

Smiling




Studies show that if you frown at strangers, virtually no one will frown back at you, but if you smile at strangers, there is a 50 per cent chance that they will smile back.


12/02/2013

هرمان هسه Hermann Hesse



استمداد از شرافت یک بدخواه، امری ست بیهوده
_______________

برای یک انسان هیچ چیز ارزشمندتر از تعقیب راهی نیست که به نفس خود منتهی می شود
___________

مردم همواره طالب آن چیزی هستند که آسایش را به همراه می آورد و متناسب 
با افکارشان باشد
____________

 اشخاصی که شجاع و قوی هستند کمتر از دیگر افراد قابل اطمینانند
___________

اراده مختار وجود ندارد
____________ 

مباحث خردمندانه دارای هیچ نوع ارزشی نیست، با چنین مباحثی فرد تنها از خودش دور می شود
________________





07/02/2013

Mercury Planet , سیاره مریخ








می گویند سیاره مریخ شبیه به زمین است
اما دریغ از یک تک درخت سبز


31/01/2013

بهار بیا


آدم برفی نیکی 


برف زیباست اما دلم می خواد زمستون زود تموم شه، باز دلم بهار می خواد


آدم برفی نیکی هم مثل این روزهای نیکی، پر از سکوته و چشم هاش پر از غم


بهار که بیاد این درخت پر می شه از اقاقیای زرد


بهار که بیاد همه جا سبز می شه، سبز سبز