26/08/2011

کتاب فاصله ها/ تابستانه یازدهم





نگاهش به آن سوست
آن سوتر
کمی دورتر
آن جا که فاصله ها می میرند
 و
مادر خاطرات هر لحظه آبستن ست
**
او هر روز خود را دفن می کند
و شب ها با جغد پیری هم آواز می شود
که مسموم بلعیدن رویاهای او است

15/08/2011

تشویش از هوشنگ ابتهاج/ تابستانه نهم









تشویش از هوشنگ ابتهاج از دفتر چند برگ از یلدا
..... 
بنشینیم و بیندیشیم
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما
با این دل های پراکنده؟
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
 وینک انبوه درختانی تنهاییم
مهربانی به دل بسته ما مرغی ست
کز قفس در نگشادیمش
و به عذری که فضایی نیست
وندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده
هوایی نیست
ره پرواز ندادیمش
هستی ما که چون آینه
تنگ بر سینه فشردیمش
از وحشت سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟
دشمنی دل ها را با کین خوگر کرد
دست ها با دشنه همدستان گشتند
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینه دوست
خون فرو می ریزد
دوست کاندربر وی گریه انباشته را نتوانی سر داد
چه توان گفتمش؟
بیگانه ست.
و سرایی که به چشم انداز پنجره اش
نیست درختی که بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ زندان است
من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی ست
با تو
از خوبی می گویم
از تو دانایی می جویم
خوب من دانایی را بنشان بر تخت
و توانایی را حلقه به گوشش کن
من به عهدی که وفاداری
داستانی ملال آور
و ابلهی نیست دگر افسوس
داشتن جنگ برادرها را باور
آشتی را
به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
می کنم تلقین
وندر این فتنه بی تدبیر
با چه دلشوره و بیمی نگرانم من
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل های پراکنده؟
بنشینیم و بیندیشیم.

11/08/2011

تابستانه هشتم

The whole past years, I couldn't forget you never ever, cause you were in my heart! Happy Birth Day honey.

10/08/2011

تابستانه هفتم



A story is told about a soldier who was finally coming home after having fought in Vietnam. He called his parents from San Francisco.
"Mom and Dad, I'm coming home, but I've a favor to ask. I have a friend I'd like to bring home with me."
"Sure," they replied, "we'd love to meet him."
"There's something you should know the son continued, "he was hurt pretty badly in the fighting. He stepped on a land mind and lost an arm and a leg. He has nowhere else to go, and I want him to come live with us."

04/08/2011

01/08/2011

تابستانه پنجم


 

درس می خوانم
 و
حقوق می گیرم
چون رئیسم از من خوشش می آید
 کار خوب می کنم
و
شیرین حقوق می گیرم
سفر می روم
سوار هواپیماهای غول آسا می شوم
پشت کوه ها و اقیانوس ها گم می شوم
برای  زن ها و بچه هایم سوغاتی می گیرم
یه چیزهایی هم ته کیف لپ تاپم می ماند برای موقتی های در  راه
برای وقت مبادا
چون حقوق می گیرم
 دو تا موبایل دارم و سه تا ساعت و لپ تاپ 
تا دلت بخواد یورو و پوند و دلار
من زنده ام
من خوشبختم چون عرضه شو دارم و پول خوب می گیرم
راستی تا یادم نرفته بگم که
من گل رز هم دوست دارم