01/12/2011

فرزین ملکی/...پائیزانه چهاردهم




فردی که مهاجرت می کند همیشه مهاجر خواهد بود؛ او هیچ وقت به طور کامل به دنیای جدیدش تعلق نخواهد داشت و به همین شکل هرگز تعلق خود را به دنیای کهن خود به آن شکلی که وجود داشت دوباره به دست نخواهد آورد! او تجاربی را از دست داده که اگر در محیط قدیمی به زندگانی ادامه می داد آن را کسب می کرد و تجاربی را در زندگی جدیدش بدست آورده که اگر مهاجرت نمی کرد آن ها را بدست نمی آورد؛ 
***
یک مهاجر هر زمان سخنی بر لب بیاورد همیشه محکوم به بیگانه بودن است
***
بازگشت به وطن در حقیقت یک مهاجرت دوباره است و ترک سرزمین منتخب که نسبت به آن علاقه ای وجود دارد حسرت گذشته را دوباره به همراه خواهد داشت، همان حسی که در آغاز مهاجرت بوجود آمد
***

22/11/2011

پائیزانه سیزدهم



همیشه برای" مهر ورزی"، فرصت نداریم، گاهی شرایط دست به دست هم می دهند و ما می توانیم دراین زمینه موفق عمل کنیم، گاهی هم دیگران این فرصت را از ما و از خودشان می گیرند؛ ما مجبور نیستیم به کسانی که فکر می کنند محبت ما تنها یک سرگرمی برای ما است، مهر بورزیم؛ بعد از این، آن ها ما را قضاوت می کنند، تنها مایه دلگرمی این است که به طور قطع آن ها قاضی های با انصافی نیستند

17/11/2011

پائیزانه دوازدهم





شاید کسی منتظر این خبر نباشه اما لازم دیدم که به دنبال پست قبلی، بگم:  دخترک، پس از گذشت دو هفته  سرانجام خوب شد و منم تونستم چشمامو باز کنم و سرحالم و افسردگی تموم شد و حالا می تونم پائیز رو زیباتر ببینم؛ 

09/11/2011

پائیزانه یازدهم



کوچک خونه مون آبله مرغون گرفته
...
هوای منچستر، زمستونی شده
...
تهران، سفید پوش برف شده
...
خونه نشین شدم
...

03/11/2011

پائیزانه نهم




...

گرامیداشت
 بعضی از رویدادهای شیرین زندگی مون اون قدرها سخت نیست که مرور 
کابوس وار
 ده باره آن ها در ذهن

25/10/2011

غربت خانگی/ پائیزانه هشتم




در شامگاه روزی که دست ها
در جیب
دهان ها بسته
.
 ای با خاطره آذر ماه شوم
قوز کرده
سرد و یخ زده
درساختمان آجری دادگاه
آدم های از هم دور
 نفرین شده گان محبت
هر کس به آن دیگری می گوید
به من نگاه کنید
من از همه تان گرفتار ترم
غریب و دور افتاده
از هم گریزان
.
برگ ریزان بود آن سال
مثل امسال
مثل همه سال هایی که آمدند و رفتند
قرابتی ناهمگون با زردی وسرخی آذر ماه
آذر ماهی شوم
.
سکوت خانه
سردی شب
پائیز سرد
.



24/10/2011

غرش زمین/ پائیزانه هفتم




قلبم پیش همه اونائیه که عزیز از دست دادند
زلزله زدگان را دریابیم

23/10/2011

من دیگر نمی شنوم/ پائیزانه ششم

چند سال از دوستی مان گذشت و حالا دیگر دل و دماغ دل دادن به حرف هایت را ندارم، دلخور نشو، بد نیست یاد سال های نخست آشنایی بیفتی که بارها خواستم درد دل کنم و از پدرم بگم که چقدر دلم برایش تنگ شده و سال هاست که از دست دادمش و از مادرم که همه عمرش تیمار داری کرد و از همه آن ها که دوست شان داشتم وهمه عمرم ازشان خاطره داشتم و تو انگار نمی شنیدی و یا حوصله شنیدن نداشتی؛ حالا تنها فقط جای مان عوض شده، حالا من دیگر حوصله شنیدن حرف های تو را ندارم، نا بینایی و ناشنوایی هم عالمی دارد، از امروز من در مقابل تو کر و کورم

17/10/2011

خوشبختی/ پائیزانه پنجم



 از بیرون اومده بود و هنگام اومدن به خونه، کبوتری رو دیده بود که دم در آپارتمانش افتاده و نمی تونست پرواز کنه، وقتی از روی زمین بلندش کرده بود، مثل یه پرنده سالم از خودش واکنش نشون داده بود، بهم زنگ زد و گفت دامپزشکی می شناسم تو این حوالی یا نه؟ گفتم آره؛
ساعت نزدیک پنج عصر بود و نزدیک به تعطیلی اداره ها؛ گفت میای با هم بریم و به یه جایی برسونیمش؟ گفتم حرفی نیست اما ماشین دستم نیست، گفت: باشه، پس خودم به یه جایی می رسونمش، شاید زنده بمونه، اگه امشب پیشم بمونه ممکنه بمیره. بعد از یک ساعت بهم زنگ زد و گفت کبوتر رو برده به یه مرکز دامپزشکی که تقریبا تو محل مون بوده و سپرده دست اونا و برگشته؛ می گفت نمی دونی خانم هایی که کبوترو تحویل 
 ، گرفتند چقدر از بردن کبوتر احساس رضایت از خودشون نشون دادند 
 دردل بسیارتحسینش کردم؛

... 
این موضوع مربوط به دو ماه قبل می شه حدودا، وقتی امروز متوجه حال آشفته یکی از دوستانم شدم که چقدر نگران نگهداری از سگش در ایران بود ناگهان یاد این اتفاق افتادم و باز مطمئن شدم که
 ،حیوان های این جا خوشبخت ترند 
...
گربه ای تو کوچه ها  ویلون وسرگردون نیست و همه گربه ها و سگ ها صاحب و  خونه دارند، دم و سبیل هیچ گربه ای کنده نیست و هیچ سگی مورد نفرت قرار نمی گیره  و کشته نمیشه مگر بیمار باشه  
...

07/10/2011

پائیزانه سوم


نفس خیال بر انگیز هوای پائیز خرامان خرامان بر جانم می نشیند، برگ درختان از سبزی یکدست بیرون آمده و این موجودات منحصر به فرد، جامه های ارغوانی و زرد وقرمز و نارنجی به تن کرده اند، باد می وزد، سرد و شتابان، مثل همه پائیزهای دنیا، مثل همه پائیزهای ایران. لباسم گرم است و سفره ام پر. دامنم پر گل و چهره ام سرخ. این جا، این جا است، مختص همین جا. جایی دور از همه آن ها که خاطرات مشترک با هم داریم، جایی دور تر از یک آب و خاک



01/10/2011

ترانه تو رو دوست دارم مازیار فلاحی/ پائیزانه دوم





خواننده: مازیار فلاحی
........................
تو رو دوست دارم 
مثل حس نجیب خاک غریب
مثل عطر شکوفه های سیب
تو رو دوست دارم عجیب
....
تو رو دوست دارم 
مثل خواب خوب بچگی
مثل لحظه خواب عجیب ستاره ها
...
....
بغلت می گیرم و
می رم به سادگی
تو رو دوست دارم
مثل کودکی تو 
بغلت می گیرم و
این دل غریبم و با تو می سپرم به خواب
...

21/09/2011

رنگینه ها/ نخستین پائیزانه

در رخوت روزانه های دیوارهای خاموش /آسمان ابری /باران ریز /برگ های زرد و قرمز باران خورده /در خشان و رقصان /زمین خیس و مرطوب /پلک های خسته /خوابی سنگبن /پائیزی دوباره

08/09/2011

همین و تمام/ مارگارت دوراس. تابستانه پانزدهم

...
تا که شیرین شود زندگی، چه باید کرد؟
هیچ کس نمی داند. برای زنده ماندن تلاش باید کرد
خود را به دست مرگ نباید سپرد
همین و تمام
گفتنی هایم همه این است
...

05/09/2011

تبسم نیکی... تابستانه جهاردهم


...





امروز پنج سپتامبر، مدرسه ها باز شد و گلک رفت مدرسه، کلاس اول و پنج سالگی و یک دنیا شور و عشق و هیجان کودکانه.  زنده باد کودکی


04/09/2011

جهالت/ میلان کوندرا. تابستانه سیزدهم


...
نمی توانند بفهمند که ما می رویم بی آن که هیچ امیدی به بازگشت داشته باشیم
ریشه دواندن در جای جدید، نیروی زیادی می برد
...
وقتی قرار است مراحل مشخصی از زندگی به ورطه فراموشی بروند، انسان خود را از فراز آن چه دوست ندارد کنار می کشد و خود را راحت تر و آزاد تر احساس می کند
...
زندگی پشت سرمان، این عادت بد را دارد که اغلب از سایه بیرون می آید، به ما شکوه می کند و ما را به دادگاه می کشاند
...
بیچاره کشورهایی که در برابر روزهای تاریخی بزرگ می لرزند
...
زمان تند می گذرد و زندگی باید همان جایی تمام شود که آغاز شده



میلان کوندرا

02/09/2011

همین و تمام / تابستانه دوازدهم



...

می بوسمتان
چشم به راهتانم
همان طور که چشم به راه چیزی هستم که این ملاحت از شکل افتاده را
ملیح و ملتهب هنوز، نیست می کند
ملاحتی نثار تو با تمام وجود

...

مارگارت دوراس از کتاب همین و تمام

26/08/2011

کتاب فاصله ها/ تابستانه یازدهم





نگاهش به آن سوست
آن سوتر
کمی دورتر
آن جا که فاصله ها می میرند
 و
مادر خاطرات هر لحظه آبستن ست
**
او هر روز خود را دفن می کند
و شب ها با جغد پیری هم آواز می شود
که مسموم بلعیدن رویاهای او است

15/08/2011

تشویش از هوشنگ ابتهاج/ تابستانه نهم









تشویش از هوشنگ ابتهاج از دفتر چند برگ از یلدا
..... 
بنشینیم و بیندیشیم
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما
با این دل های پراکنده؟
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
 وینک انبوه درختانی تنهاییم
مهربانی به دل بسته ما مرغی ست
کز قفس در نگشادیمش
و به عذری که فضایی نیست
وندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده
هوایی نیست
ره پرواز ندادیمش
هستی ما که چون آینه
تنگ بر سینه فشردیمش
از وحشت سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟
دشمنی دل ها را با کین خوگر کرد
دست ها با دشنه همدستان گشتند
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینه دوست
خون فرو می ریزد
دوست کاندربر وی گریه انباشته را نتوانی سر داد
چه توان گفتمش؟
بیگانه ست.
و سرایی که به چشم انداز پنجره اش
نیست درختی که بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ زندان است
من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی ست
با تو
از خوبی می گویم
از تو دانایی می جویم
خوب من دانایی را بنشان بر تخت
و توانایی را حلقه به گوشش کن
من به عهدی که وفاداری
داستانی ملال آور
و ابلهی نیست دگر افسوس
داشتن جنگ برادرها را باور
آشتی را
به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
می کنم تلقین
وندر این فتنه بی تدبیر
با چه دلشوره و بیمی نگرانم من
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل های پراکنده؟
بنشینیم و بیندیشیم.

11/08/2011

تابستانه هشتم

The whole past years, I couldn't forget you never ever, cause you were in my heart! Happy Birth Day honey.

10/08/2011

تابستانه هفتم



A story is told about a soldier who was finally coming home after having fought in Vietnam. He called his parents from San Francisco.
"Mom and Dad, I'm coming home, but I've a favor to ask. I have a friend I'd like to bring home with me."
"Sure," they replied, "we'd love to meet him."
"There's something you should know the son continued, "he was hurt pretty badly in the fighting. He stepped on a land mind and lost an arm and a leg. He has nowhere else to go, and I want him to come live with us."

04/08/2011

01/08/2011

تابستانه پنجم


 

درس می خوانم
 و
حقوق می گیرم
چون رئیسم از من خوشش می آید
 کار خوب می کنم
و
شیرین حقوق می گیرم
سفر می روم
سوار هواپیماهای غول آسا می شوم
پشت کوه ها و اقیانوس ها گم می شوم
برای  زن ها و بچه هایم سوغاتی می گیرم
یه چیزهایی هم ته کیف لپ تاپم می ماند برای موقتی های در  راه
برای وقت مبادا
چون حقوق می گیرم
 دو تا موبایل دارم و سه تا ساعت و لپ تاپ 
تا دلت بخواد یورو و پوند و دلار
من زنده ام
من خوشبختم چون عرضه شو دارم و پول خوب می گیرم
راستی تا یادم نرفته بگم که
من گل رز هم دوست دارم

31/07/2011

تابستانه چهارم




هوای تازه و خنکای نسیم چله تابستان همه یاد تو را به همراه داره، باران هم که می باره یاد تو م ی اف ت م، یاد آن شبی که دو ساعت زیر باران راه رفتیم و وقتی برگشتیم خیس خیس بودیم، تو بودی و من تنها نبودم، تو بودی و من شاد بودم، تو بودی و من ساعت ها و شبانه ها را نمی شمردم، حالا کشان کشان  یاد توام، جاهایی که با هم رفتیم وبرام خاطره شد، تو بایستی می رفتی و من بایستی می موندم. این جا میون این همه سبزی و زیبایی، بین این همه هوای تازه و درخت ها و پرنده های شاد و آسمون آبی، من می مونم م ع ل ق در هوا. نه زمین دارم، نه ه وا! من همه چیز دارم، می دانم. من همه چیز دارم، یک خواهر خ وب و زی ب ا هم دارم که وقتی یاد حرفاش می افتم اول بغض و بعد اشک میاد و خنده کجایی خنده... خنده.... بخند  

01/07/2011

تابستانه سوم






ماه قشنگ جولای 2011 من، دور از ایران
....................

چقدر خوبه منتظر دیدن خواهری باشی که سه ساله ندیدیش و دلت براش تنگ شده باشه، برای خودش، علائقش، دغدغه هاش، کنار هم
  چند صباحی زندگی کردن! قدم زدن و خندیدن و حرف زدن و نشستن و چای خوردن و نگاه کردن هم ، نازنین خواهرم فردا داره میاد پیشم و من چقدر خوشبختم! از خوش حالی زیر پوستم نمی گنجم، امروز حال عجیبی دارم، تو دلم  کله قند داره آب می شه، خواهر بزرگم برام یه دنیا عزیزه اگر چه اون  فقط منو داره، یه خواهر کوچک 
............
ایرانم من مثل درخت ها ایستاده ام
مال من باش و نذار ستاره ها
مثل فانوس های مرده بد بشن 
...
.....

27/06/2011

تابستانه دوم




چگونه می توان زیارت کرد خاک زمینی را؛ و مقدس شمرد آن را، هنگامی که زنان را در آن جا، به گناهی واهی، گردن می زنند!

24/06/2011

تابستانه نخست



بچه که بودم وقتی می افتادم خجالت می کشیدم و فکر می کردم همه دیدند که افتادم؛ بچه که بودم، پررویی را بی ادبی می دونستم اما امروز فکر کردم کاش مادرم منو کمی پررو بار می آورد تا من هم  رو داری رو به بچه ام یاد بدم، آخر مادرم که رودار نبود تا ازش این خصیصه رو به ارث  ببرم! امروز فهمیدم که بچه بودن و تو دنیای بچگی مدیریت کردن از احساسات و عواطف خود، کار آسانی نیست، امروز فهمیدم که چقدر راحت می توانند آدم های پررو از همان کودکی اعتماد به نفس ما را بگیرند و باعث شوند تا نزد خودمان کوچک و خوار شمرده شویم و احساس ضعف کنیم
از دور می دیدمشون، اولش تحمل کرد، لبخند زد و سپس حتی خندید، اما رفته رفته فشار پی در پی آرنج هم کلاسی اش که به پهلوی او می خورد چشم هایش را خیس کرد و چقدر مغرورانه اولش اشک هاشو تند تند پاک می کرد تا کسی نبینه اما گویا فشار بغضش سنگین بود که ناگهان اشکش را سرازیر کرد و دیگر نتوانست به مسابقه ورزشی ادامه بده، هم کلاسی اش در دور نخست بازی ها اول شده بود و به نیکی فخر فروخته بود!  نمی دانم بایستی متعجب شد یا مباهات که یک کودک پنج ساله چگونه می تواند این گونه احساسات ظریف و نازک دیگری را جریحه دار کند
هنوز بعد از گذشت چهار ساعت که از مدرسه نیکی برگشتم یک بغض بد به گلوم چنگ زده، همیشه و از همون لحظه دلم پیش بزرگ هائیه  که درد و رنج  بچه هاشونو از نزدیک لمس و حس می کنند و یه بغض،  یه بغض کهنه و کشنده همیشه باهاشونه 

21/06/2011

بهاریه پانزدهم

 مظلومان تا ابد مظلوم باقی نمی‌مانند و اگر انرژی آنها از طريق بی‌خشونتی آزاد نشود، به خشونت روی می‌آورند، اين تهديد 
نيست، يک حقيقت تاريخی است
لوتر کینگ
___________

18/06/2011

بهاریه چهاردهم




برای گل مریم خانه فرجام 
...............

   دوری از باغ شمالی بود و دلتنگی من و انس با گل، گیاه، باغ و طبیعت یا مهربانی های ذاتی مادر "مینا" و حس حضور شادمانه خود مینا و یا هم که نه، کوچ غریبانه مان به تهران و زندگی در یک آپارتمان، نمی دانم کدامشان بود که مرا می کشاند به باغ خانه پدری مینا تا خودم را دوباره اما این بار در جنب و جوش نوجوانی و در حصار پیرامون حس و غریزه باز یابم.باغ خانه پدری مینا در شکوفایی بهارهایی که انگار برای من نمی خواست بمیرد رنگ دیگری به روحم می داد، بعد از تعطیل شدن مدرسه هم تقریبن همیشه تا غروب خورشید با هم بودیم. خواهرکش "مریم"، مرا هنوز بیاد دارد، خواهرکی با موهای خرمایی صاف که گاهی توی صورتش می ریخت و زبر و زرنگ بود و اجازه نداشت زیاد دور و بر مینا بپلکد، دخترکی که بعد ها جوان شد و جوان تر و حالا از شهامت از دست رفته یا بدست آمده من حرف می زند! تصویری که از نوجوانی من در خاطر عزیزش باقی است، دختری با چشمان روشن و آرام، گاه پر خروش که همیشه لبخندی به لب داشتم و خودم یادم نیست، من، اما گل های سپید و یاس خانه شان را و میز و صندلی های فلزی سفید رنگ با پشتی های آبی رنگش را یادم است، همان طور که بی بی اش را یادم است، هنگامی که روی ایوان خانه، حمام آفتاب می گرفت و من چقدر صورت گرد و آن عینک قاب مشکی اش با آن چارقد سفید تمیز و آن لهجه سبزواری اش را دوست داشتم و در این رفت و آمدهای گاه و بی گاهم اگر توتی، شکلاتی یا کشمشی به من می داد قند دلم بیشتر آب می شد.سال ها بعد که شنیدم خانه قدیمی را خراب کردند و چند واحد آپارتمان ساختند، دلم گرفت و روزی که رفتم به دیدن شان، خانه شان برایم غریب تر از هر آشنایی بود! درخت ها، بوته زارها، گل ها و گربه های جورواجور و همین طور پیچک های درخت انگور که مادر مهربان و خوش برخوردشان مرتب با برگ آن ها دلمه می پخت دیگر نبودند تا جانم را نوازش دهند...چند سال بعد من از فرجام و ایران کوچ کردم        
حالا از آن همه جذابیت، تنها یاد عزیزش در خاطرم مانده






14/06/2011

بهاریه دوازدهم



وقتی که دور می شوم و به سفر عادت می کنم و به لالایی باد و آواز باران و نورافشانی خورشید گوش می سپارم، انگاری که مادرم دو گهواره برایم تدارک دیده بود، یکی در وطن و یکی دور از مام و وطن، هنگامی که یک همسایه که فرسنگ ها از من دور بوده و حالا چون دانه های زنجیر به من متصل شده مرا در آغوش می گیرد و بهترین یادگاری های خود را به من می دهد تا بعد از او از آن ها نگاهداری کنم احساس غرور به من دست می دهد، دو جعبه موزیکال که یکی مربوط می شود به سی سال قبل که از شوهر متوفی به یادگار مانده برای من و دیگری ازمادرش که چند روز قبل از مرگش به او رسیده بود  به نیکی، دخترم، مرا به اوج انسانیت خواهی و نوع دوستی می برد. من آن ها را به قلبم خواهم نشاند وچون جانم از آن ها محافظت خواهم کرد و هرگز این موهبت را از یاد نخواهم برد و سعی می کنم به فرزندم بیاموزم که عشق  ورزی جزئی از زندگی ماست که نباید آن را فراموش کند


24/05/2011

بهاریه دهم

خرم شهر آزاد بود
اسیر شد
دوباره آزاد شد
و اکنون
به نام آزادی
... 

17/05/2011

بهاریه نهم


پدر همیشه می خواست به یک سفر برود
ساک سیاه بزرگش در کمد آماده بود
گاهی لباس های پشمی و گرم را از داخل آن بیرون می آورد و می پوشید
شاید روز سفر امروز نباشد
مادر همیشه دلواپس و توی فکر بود
غمگین بود لاله
وقتی نمی توانست سکوت مرگ بار خانه را بشکند
پدر همیشه خواب بود
تنها پچ پچ های لاله غبار هوای بی کسی را می تکاند
 زنگ تلفن
 می رود لاله
سفر بی بهانه
خسته از دیوار 
مادر بی خدا حافظی
رو بر می گرداند
...
هنگامی که پدر به سفر ابدی رفت
خانه را فروخت مادر
بعد از آن کلید خانه را در آب انداخت
لاله
 ...
حال نگون بخت
و 
خسته تر از هنگام تولد
گویا در بن بست تاریک
زهدان یک زن
فریاد می زند
منم لاله
دختر مردی که همیشه می خواست برود

16/05/2011

بهاریه هشتم



یک روز آمد از پس روزهای بی شمار که دست باد تمام مهر مرا به تو به یغما برد، می دانم؛ بعد از آن هر سال بهاران، هنگامی که برگ های کوچک درختان نارون، با آهنگ خوش نواز باد، عاشقانه، می رقصند، تو را، احساس می کنم، اگر چه حس تلخی باشد اما به جانم نشسته است؛

09/05/2011

بهاریه ششم


  عکاس این عکس

.....

سوسویی در دور دست
آن سوی پنجره
خیابان
تپه 
آسمان 
شبی بر البرز می ایستم
و 
زمین را عاشق می شوم
فردا که بیاید 

08/05/2011

بهاریه پنجم



بعد از روزهای مدید که هوا آفتابی بود و خاک این جزیره، تشنه قطره ای باران، حدود سه روز است که باران می بارد، باران که می بارد زمین سیراب می شود و خیالم بال و پر می گیرد؛ فردا صبح که بیدار شوم موج شادی پرنده ها  را می توانم ازارتعاش صدا و آوازشان حس کنم
 باران را دوست دارم چون پرنده ها را شاد می کند و تو را دوست دارم زیرا پرنده ها را دوست داری
تو آواز می خوانی و هنوز خواب ستاره ها را می بینی، مانند باران
،گوش بده، آوازک قمری کوچک زیر شیروانی را می شنوی
حالا دیدار شکوه باغ، فوران همه احساس من است در اردی بهشت ماه غربت

04/05/2011

بهاریه چهارم

 هنوزهم یادمه اون خط کش چوبی زرد رنگ ناظم کلاس پنجمم، خانم میاندهی که بالا و پایینش می برد و هی می زد روی کف دست چپش و با خشونت به بچه ها نگاه می کرد تا بچه ها ازش حساب ببرن. کم حرف بودم و کم رو. زود خجالت می کشیدم و ناراحت می شدم و اشک تو چشمام جمع می شد
آقای صالحی معلم ریاضی رو هم خوب یادمه. اونم یه خط کش داشت درست هم رنگ خط کش خانم میاندهی، کلفت و چوبی و سنگین و یه خط کش بلند و چوبی و ظریف تر. پسرها رو محکم تر می زد و دختر ها رو ملایم تر. آقای صالحی هنوز فشار و درد اون انگشت های سفتت که از سمت استخونی ش توی سر ما بچه ها فرو می کردی که چرا روی فلان مسئله گیر کردیم یا بلد نیستیم توی سرم باقی مونده
بارت سنگینه آقای صالحی
خیلی سنگینه
-------------------------------
گفتم ننویسم/ ، نشد

19/04/2011

بهاریه سوم




روزهای زیادی اومد و رفت، چیزی نتونستم بنویسم. حرف ها خروار خروار توی سرم می ریزه و بعد انگار یکی با جرثقیل
 می بردشان و یه جای دیگه خالی می کنه 
پرم از گفتن اما بیشتر وقت ها سکوت می کنم، گاهی وزن واژه ها این قدر سنگین اند که اگر ذره ذره بتراشیم شان و به عبارتی دچار خود سانسوری شویم مرکزیت  خود رااز دست می دهند؛ پس بهتره الان هم چیزی نگم چون شرف 
قلم دوباره از بین می بره
..............
الان فقط صدای پری زنگنه آرومم می کنه 
شکار آهو، پری زنگنه

28/03/2011

بهاریه دوم

یادت است عید آن سال

ما روی پله های خانه" مادر بزرگ" نشسته بودیم

بنفشه ها گل داده بودند

و

تمام حیاط را "مهرانه"،  شسته بود

یادت است "مادر" آن روز، آشِ پشت پا پخته بود

برای "فرخ"؛

من و تو دست در دست هم، به رقص پروانه ها نگاه می کردیم

و

می خندیدیم به اشک شور "مهرانه"؛

بی خبر از این که

باید چند سال بگذرد و من بشوم "مهرانه" و تو بشوی "فرخ"؛

حالا این جا در شهر دوری

نه "مادر" هست تا برایت آش پشت پا بپزد

نه "مادر بزرگ" زنده  که گرمای حیاط خانه اش به جانم بریزد

این جا

بوی عید را باید از هوا بدزدی و آن را در جیب خود پنهان کنی

من برایت آش پشت پا نپختم

شاید تو "یکی"، بیایی

اما تو را به بنفشه های حیاط خانهَّ "مادر بزرگ" و به دانه دانه اشک های "مهرانه" قسم

اگر "فرخ" را دیدی

بگو یک روز که عید بود وبهار بود و بنفشه بود و عاشقی بود من و تو به اشک های شور "مهرانه"، خندیدیم



19/03/2011

بهاریه نخست

نوروزتان مبارک
...
شادی و پیروزی تان آرزوی من است
...
سبز باشید امروز و هر روز
دوستدار همه تون
فروغ



15/03/2011

چهار شنبه های سوری


چهارشنبه های سوری؛ قدیما، سور می دادند چلچله ها 
 چهارشنبه های سوری؛ قدیما، گل می دادند درخت ها
چهار شنبه های سوری؛ قدیما، دل می دادند غریبه ها
...
اون روزا، بچه بودیم، شاد بودیم، می خندیدیم، می پریدیم؛ 
اون روزا، صفا بود، وفا بود، حیا بود، رضا بود
یه روز، تو شهر ما؛
 طوفان اومد، باد اومد، ابر اومد، بارون اومد، برف اومد
 تو بی خبر؛ من بی خبر؛
 دویدیم و دویدیم
تو کوچه ها گم شدیم، از خونه ها دور شدیم
...
چهار شنبه های سوری؛ قدیما
... 






02/03/2011

پرنده های زندانی


پرنده های زیبا و بی آزار و باهوش، بیش از سایرین مورد آزار و اذیت قرار می گیرند و به قفس می افتند
پرنده هایمان را آزاد کنید





پرنده های در قفس شهر "الغدیر"، مراکش