31/12/2010

Happy New Year




با عرض تبریکات صمیمانه در آستانه سال نومیلادی
 بهاری شدن قلب های  زمستانی
آرزوی ماست

30/12/2010

 

می خواست بماند و ماندگاری را به قلبت هدیه دهد اما نتوانست. رفت. التماس نکن. راهی ندارد. رفته است. می خواهد آزاد باشد. نمی خواهد در قفس بماند. داوری نکن.  پیمان عشقی  که در روزگار جوانی با تو بست در فراز و نشیب این همه سال های تلخ و شیرین، شکست عزیز من. گریز او، تاوان بیماری تو و به قولی  جوانی به یغما رفته او بود،  کاش آدمی همیشه عاشق بماند،  پا برجا و با ثبات در راًی و نظر. چرا گاهی به تدریج علاقه و محبت آدم کم می شود؟ چطور می شود که زمانی عاشق  دل خسته کسی هستیم و روزی دیگر در پی تصاحب قلبی دیگر، چشم به آینده داریم؟ روزها که می گذرد برای هر کدام از ما رنگی دارد! برای یکی امروز خوب و برای دیگری بد است؛ کسی عروسی دارد و دیگری رخت عزا به تن دارد. کسی می خندد و دیگری می گرید. کسی متولد می شود  و دیگری فرزندی را به خاک می سپارد. آیا کسی می تواند در آن واحد، دو یا سه رویداد را یک جا در مغز خود تصویر سازی کند، تنها دو یا سه تابلو از زندگی را می گویم؟    

29/12/2010

برف و مهین

برف که میاد و زمستون ها گاهی یاد ''مهین"، می افتم. موهایش را هرگز رنگ نمی کرد، فلفل نمکی بود وهمیشه پشت سرش جمع می کرد، صورت سبزه ای داشت و راحت می شد حدس زد که پنجاه سال دارد، زیر چشم هاش همیشه گود افتاده و سیاه بود، بی حوصله نشون می داد و به طور معمول در میهمانی ها حرف نمی زد و فقط نگاه می کرد، یکی می گفت دچار افسردگی شده، دیگری می گفت این هوا همه رو مریض می کنه چه برسه به مهین که شوهرش هم سر پیری رفته زن گرفته، زن گرفته؟ وقتی برای اولین بار از زبون خودش شنیدم گریه ام گرفت و نشستم با خودش گریه کردم. هفت سال بود که در انگلستان بودند و موفق به گرفتن اقامت نشده بودند، می گفت به خاطر پسرشون، ایران را ترک کرده بودند تا موجبات پیشرفت او را فراهم کرده باشند اما از بد روزگار هم تنها پسرشون به خاطر بد خلقی های پدرش رفته بود به یکی از کشورهای اروپایی و در آن جا پناهنده شده بود. هر دو هفته که مهین می خواست بره اداره کار یابی وحقوق بیکاری بگیره، تا می رفت و بر می گشت گوشت تنش آب می شد، خجالت می کشید، می گفت پول مفت از دولت گرفتن در حد و شاًن او نبوده

زمستون دوسال قبل به ایران برگشت، برای همیشه رفت. کنار پنجره ایستادم و به آسمون و درخت های سیاه عریان نگاه می کنم و صداش تو گوشم می پیچه؛ دارم می رم، خونه که ندارم ، می رم خونه خواهرم، خیاطی بلدم، گلدوزی هم بلدم، بالاخره از گرسنگی که نمی میرم، ها؟ هر چی باشه از موندن در اینجا بهتره،مردم از تنهایی، خسته شدم از بس سیاه کار کردم، همش تن و بدنم می لرزه نکنه پلیس گیرم بندازه!، پوست انداختم این جا؛

.......................................................... 

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

هوشنگ ابتهاج



25/12/2010

میلاد عیسی بر همه پیروان حقیقی اش مبارک


 

...
مگرنه این که از جنگ و خشونت دوری کرد، هنگامی که او را به صلیب کشیدند در پی انتقام و خون خواهی بر نیامد، مگر نه این که محبت را ستون زندگانی دانست،  گناه کاران را بخشید و مجازات های همراه با اذیت و آزار های بدنی را بر آن ها تخفیف داد،  مگر نه اینکه مرا برای دوستی به خدا نزدیک خواست نه برای ترس از دوزخ و مجازات و خدا را به محبت به من؛

17/12/2010

میون این همه دیوار که هر غمی خوندنی نیست

 گوش کنید، برای چند لحظه میتونیم فکر کنیم به پرنده هایی که آزاد نیستند تا پرواز کنند، سپس ناچاریم دوباره پروازکنیم ما که آزادیم و به روشنی، زمین و آسمان و هوا را نفس بکشیم

16/12/2010

برای محمد نوری زاد

امروز نوبت من است تا شیر بدوشم. باد می وزد و هوا سرد شده، چارقدم را دور سرم می پیچم و راه می افتم. می دانی دخترکان آن روزهای فیلمبرداری، نگاه تو را گم کرده اند؟ هنوز دلتنگ تواند، نه از پی شهرت و دیده شدن، نه، به خدا! بلکه تنها به خاطر خودت. خواهرکم دیروز سراغ تو را می گرفت! می گفت یادته اون آقاهه، موهای جوگندمی داشت وعینک می زد؟ یه روز صدامون کردند و گفتن یه فیلم می خوایم بسازیم دوست داریم شماها هم توش باشین، من و تو صنوبر و نجوا و بقیه رو به صف کردند، دستامونو می بردیم بالا و کف می زدیم؟ ... چقدر خوب بود. نگاهم در بیکرانگی دشت سیستان می دود ودر میان علفزار های تپه های اطراف قفل می شود وقتی یاد قدم های آرام و استوارت می افتم، ذوق نوشیدن شیر تازه را داشتی و ما دخترکان شیطان و بازیگوش به این احساس تو می خندیدیم؛ خواهرکم فریاد می زند،"مستان" همه شیر را تلف کردی! به خودم آمدم دیدم قطرات شیر از دستم می ریزه روی علفزار و صدای آقام تو گوشم می پیچه. می گن تو زندانه اون کارگردانه؛ بهار که بیاد تمام دشت سیستان گل خواهد داد و ما دوباره کنار هم می ایستیم و پایکوبی و رقص باد را خواهیم دید، مگرنه؟

14/12/2010

تبسم زیبایت و ملاحت چهره ات و صبوری و مهر لحن صدایت، تصویر دلنشینی از تو در ذهنم باقی گذاشته است. هنوز ازدواج نکرده بودی که با تو آشنا شدم. بعد از ازدواجت یک بار به خانه ات آمدم، تمام اجزای خانه خبر از سلیقه خوب تو می داد. اثاثیه خانه ات را با سلیقه چیده بودی و از همه چیز بوی تازگی می آمد، بوی زندگی. هنوز هم وقتی ماهی گوشت خواری را می بینم یاد ماهی گوشت خواری که در آکواریوم منزل داشتی می افتم و هنگامی که به محض رسیدن به خانه، خواستی تا تکه گوشتی را برای او بیندازی، پرید تا با دندان های بزرگ و تیزش، گوشت را از دستت بقاپد، جیغ کوتاهی کشیدی و زود در اکواریوم را گذاشتی! دیگر به خانه ات نیامدم و تو نیز یک بار آمدی. چقدر ساده می دیدی. چقدر خنده ات را دوست داشتم و آن چشم های درشت کشیده قهوه ای رنگت را؛ بعد دیگر تو را ندیدم، محل کارم تغییر کرد و رفتم؛ بعد از مدتی شنیدم تو هم از آن جا رفتی. اما وقتی که دیگر به خارج از کشور آمده بودم. نمی دانم چه موقع بچه دار شدی. من بایستی آن زمان درایران  می بودم. نازنینت بایستی یک سال و نیمه بوده که من ایران را ترک کردم، از خانه تو تا خانه من فاصله ای نبود اما آن قدر سرگرم دست و پنجه نرم کردن با دلقکان اطرافم بودم که گاهی دلخوشی های اندکی را هم که داشتم فراموش کرده بودم. مهربان، حالا چقدر رنج می برم وقتی این قدر فاصله زیاد ست که من بعد از یک سال باید مطلع بشم که تو شریک زندگی ات را در یک تصادف نا به هنگام از دست دادی و خودت یک سال را در بیماری و بیمارستان گذرانی و  اخیراً توانستی کارت را دوباره از سر بگیری. می دانم! دشوار است هر روز زیر سایه نگاه آن هایی باشی که دوست شان نداری؛ سخت است رنج بردن در سرزمینی که رنج کالای ارزانی ست. تکه پاره های خاطرات با تو را کنار هم می چسبانم و غم تو را همراه با یک بغض کهنه به سختی فرو می دهم و لقمه شام در گلویم گیر می کند. با خودم فکر می کنم چگونه بی خبر ماندم و چرا وقتی که نیاز داشتی درکنارت نبودم. این فاصله ها، گاهی سخت امانم را می برند.

10/12/2010

مادر ریانا

وارد سالن نمایش که شدم صندلی های ردیف جلو پر بودند، مادر "ریانا" روی یکی از صندلی کناری ردیف چهارم نشسته بود، نگاهی به من کرد، لبخندی صورتی روی گونه های استخوانی اش نقش کمرنگی بست و چهره نیمه عبوس او را کمی خوشحال تر نشان داد؛ بروشور روی صندلی کناری اش را برداشتم و نشستم. ریانا هم کلاسی دخترم است، دختر مهربانی به نظر می رسد اما لباس هایش اغلب نامرتب و کثیف است، هر وقت سرما می خورد ته مانده آب بینی اش همان جا، بالای لب فوقانی اش می ماند و جا خوش می کند تا خشک شود؛ دختر من او را دوست دارد. بروشور را ورق زدم، موضوع نمایش مربوط به زمان تولد عیسی بود، با دقت به عوامل اجرا نگاه کردم اما اسم دخترم در میان اسامی نبود، به مادر ریانا گفتم: اسم بچه من در فهرست عوامل نمایش نیست؛ او چیزی نگفت. از جایی که نشسته بودم صحنه نمایش را نمی دیدم، افرادی که جلوی من روی صندلی نشسته بودند یا گردن های بلند داشتند یا سرهای بزرگ و یا تنه های درشت و پهن. گفتم: من از این جا نمی تونم چیزی ببینم! سرش را به اطراف چرخاند و باز چیزی نگفت، ته مانده بوی سیگار و سیر از او به مشام می رسید، لباس ورزشی و کفش کتانی پوشیده بود و موهای شرابی رنگ و چربش توی ذوق می زد؛ نگاهش مرتب به روی چهره ام، لباس و حرکاتم می سرید، با این که همان ابتدا متوجه شدم میلی به حرف زدن ندارد اما نمی توانستم ساکت بمانم هوای سالن رفته رفته گرم تر می شد. بنفش شده بودم. منتظر بودم تا گروه نمایش وارد سالن شوند و نقش دختر چهار ساله و نیمه ام و همین طور واکنش او را میان جمع ببینم؛ به مادر ریانا گفتم چقدر این جا گرم است! اما او باز هم چیزی نگفت؛ در طول این دو سال که به مدرسه رفت و آمد می کردم او را می شناختم اما هیچ گاه با او هم صحبت نشده بودم!  به نظر می رسید پر حرف باشد چون اغلب او را سرگرم حرف زدن با دیگر انگلیسی ها می دیدم. سال اول حامله بود و حالا پسری دارد و یک دختر بزرگ تر از ریانا که در طول نمایش او را دیدم که نقش فرشته را بازی می کرد و حتی خود ریانا را که نقش بشارت دهنده را به عهده داشت. در طول بیست دقیقه ای که آن جا نشسته بودم چند بار با این زن جوان انگلیسی سر صحبت را باز کردم اما او فقط به من نگاه کرد و چیزی نگفت، شاید فکر می کرد من کرم و یا گوشم سنگین است و بهتر است ساکت باشد یا شاید هم تمایلی به حرف زدن با یک خارجی نداشت؛

سرانجام تصمیم گرفتم بایستم و ایستاده نمایش را ببینم. دخترم که وارد صحنه شد حواسم رفت پی دخترم؛ جزو دسته سرود خوانان و به عبارتی گروه کر بود و نشسته در میان هم کلاسی هایش سرود می خواند، نمی دانستم مادر ریانا ساعت هفت شب، پسرک کوچکش را نزد چه کسی گذاشته و به نمایش آمده بود؟ در طول مدتی که کنارش نشسته بودم ده بار یا شاید هم بیشتر می خواستم از او بپرسم که بچه کوچکش را کجا گذاشته است چون در این دوسال او را هیچ گاه با مردی که نشان دهد پدر بچه هایش باشد ندیده بودم؛ اما پشیمان شدم؛ به طور حتم اگر از او می پرسیدم خارج از دو حال نبود یا سر حرف را باز می کرد و شروع می کرد به حرف زدن یا هم که یک سیلی محکم حواله گوشم می کرد و می گفت خفه می شی یا خفه ات کنم؟

06/12/2010


این جا همه در تب و تاب کریسمس و جشن سال نو هستند، کلیسا روز 25 دسامبر را مبنای تولد عیسی قرار داد و از این رو همه مسیحیان جهان این روز را جشن می گیرند، دکوراسیون خانه را تغییر می دهند، درخت کریسمس تزیین و برای عزیزان شان هدیه تهیه کرده و غذای مخصوص تدارک می بینند، فامیل و دوست و آشنا دوباره دور هم جمع می شوند و دیداری تازه می کنند؛ با این که این روزها هوا بسیار سرد است و الان که دارم این نوشته را می نویسم هوا، چهاردرجه زیر صفر است و برف شهر را پوشانده و درختان کاج قندیل بسته اند و تارهای عنکبوتان در روی  دیوار و پرچین ها یخ بسته اما شهر شلوغ  است و مرا بیاد اسفند ماه می اندازد؛ مردم این جا در تکاپو و شور و شوق کریسمس و سال نو میلادی هستند؛

01/12/2010

قصاص

دوخانه. در یک خانه، کودکانی که نه سال آموخته اند تا کینه ورز و انتقام جو باشند؛ کودکانی که در سکوت خانه مادر بزرگ اکنون غرق اوهام و خیالات خودند، سایه مادری که سال ها قبل از این که بزرگ شوند، محو شد و سایه پدری که بودنش باطل هر سیاهه عشقی بوده و نبودش خنجر خیانت. در خانه ای دیگر، صدای شیون و ضجه و افسوس و حیرت از آن بلند است، دریغا، مرگ و جان ستاندن در مقابل جان. چهارشنبه آخر فرا رسید. چه فرقی می کند به نام چه باشد. خیالم به خانه ای می رود که روزی پنجره هایش رو به عشق و دوستی باز بود، چشمان زیبای شهلا جاهد  و اشکی که در آن ها نشسته بود خیال مرا می برد تا تصویر دست های کوچکی که جان او را گرفت. شما که لذت قصاص کامتان را سحر گاه امروز شیرین کرد، توان این را دارید تا صدا و گریه های شهلا جاهد را در آخرین دقایق زندگی اش فراموش کنید؟! به نام خدا، دین، انتقام؛ کمر به قتلش بستید! همان که او انجام داده بود با فرزندتان! چرا همواره از خدا تقاضای عفو و بخشش برای خودتان دارید؟ روزانه در دعاهایتان و بر سجاده تان از او می خواهید شما را ببخشد اما خودتان حتی نمی توانید از خطای یک نفر چشم پوشی کنید! قطعن در آخرین لحظات زندگی این زن وقتی التماس او را دیدید به یاد فرزند کشته شده تان بودید. با خود می گفتید: هر چه می خواهد ضجه بزند! آیا وقتی دخترمان را می کشت به فکر این روز بود؟... چه می شد به جای انتقام گرفتن او را می بخشیدید و به کودکانتان می آموختید که بخشش نیز راهی ست. کودکانی که اگر چه انتقام خود را امروز گرفتند اما هنوز چشم به راه دست های محبت پدر و مادرند! بعد از گرفتن جان زن نگون بخت به طور حتم یک استکان چای تازه دم با قندی که شیرینش کرده چسبیده است؛ امشب آسوده خاطر می خوابید؟


30/11/2010

این جا برف می بارد


.....................................
می توانم ببویمت و بگویم هنوز عطر تنت آشناست

می توانم دست به پیشانی ات بکشم و سر انگشتان را سرمه چشم هایت کنم

می توانم به تو نگاه کنم و بگویم دوستت دارم

می توانم همه این ها را داشته باشم

اما تو که نیستی تا همه این ها باشند و تو باشی و من باشم و مهر من باشد

تو نیستی اما دخترک جای خالی ات را پر کرده

ای جان آشنای من

.........................................


دوباره این ده آذر لعنتی از راه رسید تا باردیگر سایه جدایی و تصویر رفتنت را برایم زنده کند، می دانم غریبانه چشم هایم را بستم و از تو دور شدم، آن شب هیچ کس با من نیامد تا غربت رفتن ات را ببیند، اصلا "کسی" نبود تا بیاید؛ می خواستم تنها باشم، همیشه دوست داشتم در بدترین شرایط تنها باشم، از دلسوزی بیزار بودم؛


غروبش، پاییزش، خنکی هوایش، رفتن تو و نبودن من در تمام این سال ها! زمان دیگر از من سایه ای برایت ساخته است، خوب می دانم! چشمان سیاه درشتت، موهای سیاهت، صورت گرد و مهربانت، ژاکت قرمزت، شلوار سیاهت، کت سبزت، قدم های سبک ات، رقص دست هایت، گل شمعدانی پشت پنجره، دست های گره خورده تو به دور کمر من و قلب من که با خودت بردی! چهارده پائیز گذشت؛


هنوز یادت با من است هر روز، وقتی دخترک را نفس می کشم، تو می آیی، موهایش عطر تو را دارد، تو همیشه می آیی، با هر نفسی، هر تبسمی و هر نگاهی که دخترک دارد تو می آیی! خدا دخترک را به من داد تا تصور کنم این تویی که کنارمی! اما می دانم کنارم نیستی؛


..................................


17/11/2010

من این جا بی تاب و قرارم


گاهی یک صدا، یک تصویر، شمیم یک عطر... مرا می برد به نقطه ای معلوم در زندگی ام، مرا وامی دارد به نوشتن، مرا می نشاند سر جایم، قلبم به طپش می افتد، نگاهم به بیرون از پنجره سر می خورد، گاهی نیز از جا کنده می شوم و می روم بیرون، راه می روم، نگاه می کنم و حس عمیق غریبه بودن را درخیابان با خود می کشانم تا سر شاخه های درختان کاج و سرو و مجنون. تو می دانی من چه می گویم، می دانم که می دانی؛ پس فقط بخوان و گوش کن به صدای من از پشت شیشه کلمه ها! گاهی شهامتم کور می شود، زبانم بسته می شود، هیچ از خود نمی گویم، تنها به صدای آن سوی سیم های تلفن گوش می دهم، اگر از من بپرسند سر بسته چیزکی می گویم، اگر هیچ نپرسند، شنونده باقی می مانم و در انتها یک خداحافظی و طلب خیر و آشتی! من هیچ گاه خود را تحمیل نکرده ام، اگر دری روبرویم بسته شد بلافاصله راه رفته را بازگشته ام؛ از ریشه دور مانده ام، مرا با گلبرگ ها کاری نیست؛ تنها زیبایی را به یادم می آورند، زندگی چه زیبا و شگفت انگیزست؛



10/11/2010

کوئیلو

در میان ما کسی بهترین است که سخت تر از دیگران باشد همچون یک صخره و بدون آن که جنگ کند و شمشیر بکشد ثابت کند که یک جنگجوی واقعی ست و کسی قادر به شکستش نیست

04/11/2010

کلمات آنتوان چخوف

صلح و آرامش را خواهیم یافت، صدای فرشتگان را خواهیم شنید، آسمان را با الماس های درخشانش خواهیم دید؛ زیبایی در ابعاد کوچک و بزرگ، همه جا ما را احاطه کرده است، در وجود دوستان مان، خانواده و بستگان مان، در محیطی که در آن زندگی می کنیم حتی در آواز خواندن یک پرنده!  لازم نیست باز تاب آن را همواره تجربه کنیم و در باره آن تاًمل نماییم؛ متشکر باشید از گرفتن این همه زیبایی و به این همه بیندیشید. لمس کنید عجائب زندگی را و همواره به وجد درآیید؛

Anton Chekhov

02/11/2010

یاد من باش


بیاد همه آنهایی که دوست شان دارم



پاییز تو چقدر زیبا و غمگینی، نازنین فصل خدا

27/10/2010

دلم یک پنجره می خواهد





چشم باز کرد و یک پنجره دید. یک نور. یک روزنه. برای فرار از تاریکی. چشم دوخت به نور. به پرنده؛ هیس. چیزی نگو. چشم را بست. تاریکی دوباره آمد. نگاه نکن. تاریک ست، گفتم نگاه نکن، حتی به تاریکی؛ نفس نکش. هیس. خونش نچکد. اگر چکید، پاکش کن.خاکش کن. هیس؛



21/10/2010

روزی که همواره به خاطرت خواهد ماند
امروز روز عروسی توست
و
من دور از تو
 تلخی دقایق بی تویی  را پنجشنبه بازار روح  خود می کنم
و
با تمام قلبم
آرزوی خوشبختی تو را دارم، خواهر زاده نازنینم

19/10/2010

این کبوتر دوست جدید من است




آینده ما را شکنجه می دهد و
گذشته متوقف مان می سازد؛
به همین دلیل است که زمان حال
از لابلای انگشتانمان سر می خورد؛

گوستاو فلوبر

18/10/2010

مرضیه هم به سفر ابدی رفت

 





نخستین ترانه ای که از زنده یاد "مرضیه"، هنگامی که یازده سالم بود در دفترم نوشتم و آن را حفظ کردم ترانه سنگ خارا او بود، وقتی این ترانه را می شنوم یاد زادگاهم، مدرسه "حوری بازرگان"، خانه "شمالی"، هم کلاسی هایم و همه آن روزهای خوب خوب خوب می افتم. حسین عزیز، در وبلاگت ، نوشتی هر کس می تواند یادی از او کند . به بهانه من هم نوشتم. نوشتم تا بماند، تا بمانیم، تا بمانند؛

عزیزانم ترانه صبح امید را هم گوش کنید؛ 

11/10/2010

زن امروز، مادر فردا

زن به آینه نگاه می کند، چقدر شبیه مادرش شده است، گودی گونه ها و یک جفت چشم بی فروغ که تمام عمر دو دو، زده است. دست به کیف می برد، پول یک بسته آب نبات و دوکیلو میوه را ندارد، از خودش خجالت می کشد، سه ماه است که به دیدن مادرش نرفته است، می تواند نرود، انگار توی این دنیا نیست مادرش، چشم هایش نمی بیند، کسی را هم نمی شناسد، مادرش آدم فردا هم نیست؛
*
مردش دست می کشد روی گونه های زن و می گوید: "جانم تو هنوز جوونی، فکر پیری و بیماری از تو بعیده"! اما زن می داند که این حرف دل مرد نیست، همین که چک آخرماهش پاس شود دیگر شب ها هم به خانه نمی آید، سه چک برگشتی به اسم زن، دل توی دلش نیست؛ همین روزهاست که سر از زندان در بیاورد. " تو از اول هم مرد زندگی نبودی"! "مادرم خودش را پیر نا پدری ام کرد که بیفتد گوشه آسایشگاه؟ این حق مادرم بود؟، حالا نوبت من شده، که مشت مشت پول، تو گلوی تو بریزم و یک ریال از حقوقم هم، خرج مادر مریضم نشه که تو بتونی چک هاتو پاس کنی"؟
*
چیزی برای ناهار داری؟، صدای مرد مثل پتک می خورد توی سر زن. دستی به موهایش می کشد و آینه را می گذارد سر جایش.آره ، بشین تا برات آماده کنم؛

امروز هم نمی رود مادرش را ببیند؛



07/10/2010

غم نان





غم "نان" داری

پیدایت نیست

با من باشی نان نداری

بی من همه چیز داری

نان هم داری





04/10/2010

آدم های خوب دیروز


آی آدم ها

آی آدم های خوب دیروز

دوستی چه بود؟

رنگش، شکلش چه بود؟

 
*

فردا دوباره

نوزادی بدنیا می آید

گلی می شکفد

پرنده ای تخم خواهد گذاشت

و

برگ برگ این دفتر پر می شود

از یک حسرت خالی بی انتظار

از همان ها که می ماند

رستاخیزی شاید زود هنگام



26/09/2010

گلی بخند


به چشم "گلی"، "سارا"، هم زیبا بود و هم لباس هایش، نو واتو کشیده؛ انشاء اش را که خواند سارا و نشست، نگاه تحسین برانگیز معلم و هم شاگردی ها را به دنبال خود کشید. گلی اما نگاهی به مانتوی مدرسه خودش انداخت، گوشه جیب ها از حال رفته و لبه ها نامرتب و لوله شده بود، مانتو خودش نبود، دختر همسایه شان از گلی بزرگ تر بود و مانتو مدرسه اش را به گلی داده بودند تا او بپوشد؛ ناگهان صدای معلم توی گوشش پیچید، گلی رحبی؛ با شنیدن اسمش، پوست صورتش کش آمد و قلبش تند تند زد، نمی توانست با آن مانتو رنگ و رو رفته و گل و گشادی که توی تنش زار می زد، برود و جلوی بچه ها بایستد و انشاء اش بخواند، دوباره معلم صدایش کرد، این بار با شرم گفت یادش رفته و دفتر انشایش را نیاورده است و وقتی تکان دادن سر معلم و نگاه شماتت بارش را به همراه چرخش دستش دید که یک نمره منفی با خودکار قرمز توی دفترش گذاشت، اشکش سرازیر شد، سرش را گذاشت روی نیمکت و همان طور که گریه می کرد برگه انشایی را که از شب قبل بارها خواندنش را تمرین کرده بود در دستش محکم فشرد و مچاله اش کرد

23/09/2010

چرا؟

 فصلی دیگر، سالی دیگر، ادامه دارد، زندگی را می گویم، با همه آن چه که بوده و خواهد بود. خون در جریان است و زمین یک بار دیگر از زایش دوباره بازمی ماند، پائیز از راه رسید، باد، باران و برگ ریزان درخت ها، و گاهی در این وادی، آدمی در گذران و رنگ باختن برگ درختان، احساس تولد دارد و ذهن هنرمندانه اش او را به نگاه زمین وامی دارد. زمین شگفت انگیز ست، می گویند بهشتی نیست وبهشت همین زمین ست، می گویند آدمیان به لحاظ کوتاهی های شان در مقابل زمین یان دیگر، در طول مدت عمرشان، مکافات می شوند، می گویند آدمی بعد از مرگ  دیگر تمام می شود؛ کار می کنیم تا سقفی برای خود بسازیم، درس می خوانیم تا موفقیتی در اجتماع کسب کنیم، ازدواج می کنیم تا تنهایی مان پر شود، بچه دار می شویم تا لذتش را ببریم اما نمی دانیم که پشت همه این دانایی ها، نقاط تاریکی در زندگی ما و روی همین زمین وجود دارد که نمی توانیم با روشنایی هیچ خورشیدی راه به آن ها پیدا کنیم؛ تصور می کنیم دیگرانی که مانند ما فکر نمی کنند از ما نیستند و رفته رفته پی می بریم به این که، ما تا زمانی  خوب هستیم که مانند دیگران فکر کنیم. تلخ ست، خودمان نیستیم، می ترسیم و شجاع بودن اغلب دشوار ست. آموخته ایم حرف دل مان را نگوئیم تا قلب عزیزان مان نشکند، عمرمان رفت وما هنوز در دوران کودکی مان ماندیم، همان گونه که تربیت شدیم، ما در دنیای سوء تفاهم ها زندگی می کنیم و بسیاری از اوقات قادر به تشخیص خوب و بد زندگی مان نیستیم. 

21/09/2010

برف می بارید و هوا بسیار سرد بود و تو همان جا ایستاده بودی، کنار همان دکه روزنامه فروشی که پارسال دیدمت، هوا گرم بود و ما حسابی دویده بودیم و نفس مان بند آمده بود... گفتی تنها اومدی؟ گفتم آره. بعد برام آب میوه خریدی و من بعد از آن روز ندیدمت تا امروز. فکر کردم خاک شدی، غبار شدی، رفتی، گم شدی، بارها در این یک سال آمدم پشت آن دیوار های بلند تا هوای تو را نفس بکشم اما... آن روز هیچ آتشی گرمم نمی کرد. هیچ چیز و هیچ کس نمی توانست جلوی لرزیدنم را بگیرد، تو به سمت من می آمدی و من وحشت زده به حفره های خالی چهره زیبای آن روز تو که حال تمام صورتت را پر کرده بود نگاه می کردم و داشتم از تو فرار می کردم. تو به سمتم می آمدی در حالی که تخم چشمهایت در آتش دستهایت می ترکید. حالا گلوی من خون ریزان همه مهری ست که یک روز، یک روز گرم تابستان آن را مانند بغض گلی که خیس قطرات باران بود به دامان تو ریخت.

17/09/2010

انگلستان بخش هفتم








کریکت

بازی "کریکت"، یکی از بازی های ملی در بریتانیاست، اگر چه عده کثیری از مردم بریتانیا بر این عقیده اند که "فوتبال"، بازی ملی شان است. به هر حال از قدمت تاریخی که بگذریم، فوتبال در بریتانیا مردمی تر از بازی کریکت است. در این خصوص تعدادی از تیم های فوتبال انگلستان شهرت جهانی دارند، مشهورترین شان ،" منچستر یونایتد"،" آرسنال" و" لیورپول" می باشند؛



بازی کریکت به صورت حرفه ای، روزهای یکشنبه از ماه آوریل تا آگوست هر سال، در محوطه ای سرسبز و نسبتاً وسیع به طور مرتب انجام می شود. قدمت این ورزش برمی گردد به قرن هجدهم، ودر این خصوص، کلاب بزرگ " کریکت مری لبن"، که  یکی از صدها املاک اشراف زاده های  شمال لندن می باشد، اختصاص به این بازی دارد؛


فوتبال

فوتبال بدون هیچ گونه قید و شرطی یکی از ورزش های پر طرفدار و عمومی در بریتانیا است که قدمت آن به صدها سال قبل می رسد. درانگلستان حدود نود و دو مدرسه فوتبال حرفه ای وجود دارد صدها و شاید هزاران تن از مردم بریتانیا، در پارک ها و زمین های ورزشی آن هم فقط به منظور تفریح و سرگرمی فوتبال بازی می کنند و ماه می هر سال، خلاصه بازی های فوتبال سراسر بریتانیا به تماشای عموم گذاشته و تحلیل و بررسی می شود؛


 
 
 

15/09/2010

ذهن رقصنده

زمان می گذرد. باران می بارد. کودک می گرید. پرنده پرواز می کند. دست های او می سوزد. قلم می شکند. تن مرد می لرزد. قلب زن می تپد. هوا تاریک می شود. لذت تولد نوزادی دیگر. نگاه های حسرت زده. رشک برده دخترک به لباس همکلاسی اش. باد می وزد. ماه در آسمان می رقصد. صبح می شود. شبی دوباره. مهری . زندانی دیگر. گریه زن. خشم مرد. خنده کودک. خانه ای دیگر. دوست غمزده. زندگی می گذرد. مرگی نا به هنگام. زلزله می آید. صلح شکل می گیرد. جنگی دیگر. می کشند. بی پدری. بدون معشوق. خیانت. باز لذتی دیگر. مادری می رود. زمان می گذرد. من تمام می شوم. من پر می شوم از این همه لذت از این همه بی مهری و از این همه مهر بی پایانی که شبانه های خلوتم را دزدید

18/08/2010

...
تنها یک آرزو دارم
بدانم چه چیزی ورای این ظواهر پنهان است
آن رازی را در یابم که مرا به دنیا می آورد و آن گاه می کشد
کشف کنم که ورای دنیای مشهود و همیشه در تغییر، وجودی نامشهود و لامتغیر پنهان است یا نه؛
---------------
...
هدف زمین زندگی نیست
انسان نیست
زمین بدون این ها نیز بوده است و
بدون این ها نیز خواهد بود
انسان و زندگی جرقه هایی هستند که از چرخش تند زمین به بیرون پرتاپ شده اند 
--------------
کتاب بیداری: نیکوس کازانتزاکیس

13/08/2010

ماه رمضان هم ماه رمضان های قدیم، بچه که بودم صفای ماه رمضان بیشتر از این روزها بود، آن سال ها،عمق لحظه های ناب نیایش را با قلب کوچکم حس می کردم. با مادرم هر روز بعد از اذان ظهر به مسجد می رفتم، دختر آقای فرج پور با آن موهای صاف و خرمایی شلال و صورت سفید و گردش دوست محبوب من بود. او را تنها در مسجد می دیدم. سال ها بعد او شد خانم برادر همسر یکی از دختر خاله هایم؛ اما هیچ وقت از این فراتر نرفتم که عکسی از او ببینم یا بدانم نام بچه اش چیست و لیسانس دارد یا فوق یا ...! او هم با مادر بزرگش می آمد، سجاده هایمان را پهن می کردیم کنار هم و به رکوع و سجده می رفتیم. نوای ا.. اکبر و قد قامت الصلاهَ مانند لالایی محزونی بود که احساس مرا به عالم بالا می کشاند، حس این که خدایی آن بالا به بالشتی بزرگ و طلایی تکیه زده است و به زمین می نگرد در تمام آن روزها و ماه ها و سال ها همراه من بود و تصویرش دست از سرم بر نمی داشت. آن تصویر از روی کتابی مصور از رباعیات عمر خیام به روح من کشیده شده بود؛
...
روزهای طولانی را در حیاط و باغ شمالی سپری می کردم تا وقت افطار برسد، مادرم یک ساعت مانده به افطار، نان و پنیر و سبزی خوردن و فرنی را تزئین سفره افطار می کرد، منقل و ذغال را آماده می کرد و بدین ترتیب هر غروب عطر گوشت برشته شده همراه با لوبیای پخته و گاهی کتلتی سرخ شده با صدای ربنا و اذان در سرم می پیچید. از همه بیشتر زولبیا و بامیه روی سفره را دوست داشتم، حتی وقتی در بزرگ سالی روزه بودم هر وقت دریخچال را بازمی کردم فقط دیدن شکل زولبیا و بامیه بود که مرا به هوس خوردن می انداخت؛
...
سال های بعد هم، ماه رمضان آمد، پدر بود و همه بودند، مادرم باز هم گاهگاهی منقل را به راه می انداخت و خانه رنگ و بوی شب های افطار را به خود می گرفت، اما دیگر ایوان شمالی نبود و ورجه و ورجه های من، گربه هایم که همیشه منتظر دور و برمان می چرخیدند و دیگر روزهای رمضان با من صمیمی نبودند، مهربان نبودند و در آغوشم نمی کشیدند حتی اگر ساعت های متمادی تشنه یک قطره آب در انتظار فرا رسیدن افطار بودم... تشنه صمیمیت غارت شده رمضان



11/08/2010



برای تو که چهارده سال است ندیدمت. تولدت مبارک عزیزکم

05/08/2010






خانه برای من حکم پناهگاه را دارد، حتی اگر سقف کوتاهی داشته باشد اما ندارد آن سقف کوتاه را ، بلند و امن است. نمی دانم اگر روزی مجبور باشم، می توانم در شهر دیگری به جز منچستر زندگی کنم یا نه؟ منچستر تنها شهری ست در انگلستان که از بدو ورودم در آن زندگی کرده ام، عادت چیز خوبی ست، همیشه در طول زندگی یادمان می ماند که عادت کنیم، عادت جزئی از زندگی ما است، شاید اگر مجبور باشم تا روزی در شهر دیگری زندگی کنم به خوبی عادت می کنم، گفتم خوب ، نگفتم به آسانی، شاید بتوانیم به خوبی کاری را انجام داده و به پایان برسانیم اما نه به سهولت، حتی در امر محبت



23/07/2010



سه روزه که تو کما هستم، تو خونه که راه می رم، مرتب می خورم این ور و اون ور، تا اومدم به مسافرها عادت کنم برگشتند ایران، خودمو با دیدن فیلم وبازی با نیکی سرگرم کردم. هنوز گیجم. باید برگردم، برگردم پیش خودم، عمرم تو این رفت و اومدها داره تموم می شه؛
از همه تون ممنونم که برام نظر گذاشتید و همراه شادی من بودید، این قدر خوبید که احساستون برام حکم برگ های بارون زده رو داره. این عکس تقدیم همه تون

09/07/2010

مسافر دارم. فردا عزیزانم از ایران می آیند، همان ها که آرزوی آمدنشان را داشتم. خوشحالم. عطر وطن دارند، عطر همبستگی، خویشاوندی، همان که آرزو داشتم به خانه ام می آیند و جای پای مهر همه خواهری دوری را که در عبور این سال ها با خود کشانده بودم را در خاک این سرزمین و در میان دیوارهای خانه به جا خواهند گذاشت؛  

06/07/2010


 درکوبه های چوبین زمان
 تند و تند می کوبند
تق، تق، تق
تق، تق، تق
آهای 
ای روزهای تکرار ثانیه های پر انزوا
اندکی بیاسایید
نفسی می باید
ببینید
هم او را، آدم  را می گویم
او که کودک دیروز و جوان امروز را با دست های خود بساخت 
 پوست انداخته و در آفتابی این زمین
بریان و عریان چشم به عبور شمایان دارد
ای  همه روزهای خاموشی و خلوت پر انزوا 
اندکی بیاسایید  

02/07/2010

دل واپسیم



...
دل‌واپس‌ايم، دل‌واپس جنگ، جنگی دوباره که از هر طرف می‌نگريم جز تهديد و گستاخی بيگانگان نمی‌بينيم، که تازه‌ترين آن‌ها، گستاخی ملک‌عبدالله، پادشاه عربستان است که می‌گويد ايران لياقت موجوديت ندارد و اين تهديدها دل‌واپسی دارد، ندارد؟ آن‌ هم وقتی که هنوز زخمی عميق از جنگ گذشته با همسايه، به تن داريم، جنگی که بوی باروت و تفنگ آن در کوچه‌ پس‌ کوچه‌های شهرهای وطن‌مان چون اهواز و خرمشهر، هنوز به مشام می‌رسد، بی‌آن‌که ويرانه‌های آن را آباد کرده‌ باشيم و يا حتا غرامتی از دشمن گرفته‌باشيم. دل‌واپس‌ايم، دل‌واپس ظهور و رشد لمپن‌ها، دل‌واپس ازدياد کهريزک‌ها، دل‌واپس دل‌واپسی‌های خود هستيم

در باغ بی کسی

تکیه داده یه کسی

گلای اطلسیو

میفروشه یه عباسی

آخه تو شهر دلواپسی

نمی پرسند از کسی

تو شهر دل‌واپسی

نمی‌پرسند از کسی

دلتو کشته کسی

يا اسير قفسی

همه با هم غريبه

همه رنگا پريده

همه آدم‌آهنی

کسی شادی نديده



بيژن صف‌سری

24/06/2010

برای دخترک دیروز و عروس فردا





در این دور دست تنهایی
بی شمایان
از کنارم می گریزد
اما 
به خیال شادی تو
شادمانه هایم بال و پر می گیرد
جوانی ام
آن که در خاک این جهان
به یادگار ماند
و
هر بار که تو می خندی و
حتی فردا
هنگامی که تاج گل به سر بگذاری
من کودکانه های تو را به یاد می آورم
تاتی کردن هایت، لپ های هلویی و حریر گیسوان و دست های تو
خنده ها و گریه هایت
دفترهای مشق و حساب و علوم
جدول ضرب و سعدی و حافظ وخیام وعطار 
و
 فردا که عروس شوی 
من دوباره جوان می شوم
با تو
با نسیم خیال تو

17/06/2010

انگلستان بخش ششم








تماشای پرندگان یک جور تفریح وسرگرمی بین مردم بریتانیا ست. انگلستان در واقع خانهً حدودا 230 نوع پرنده است و خانه موقت 200 پرنده مهاجر. یکی از پرندگانی که به طور مشترک در همه جای بریتانیا دیده می شود پرنده ای است به نام سینه سرخ. فاخته های مهاجر تمام طول بهار را در انگلستان می مانند، پرندگان کوچکی که نسل شان در نیمه شمالی جهان پیدا شده است؛ همین طور پرندگان بسیار کوچک اروپایی، پرندگان دیگر اروپایی با پرهای سیاه و نوک زرد روشن در نوع نرها و پرهای قهوه ای در نوع ماده و یک نوع پرنده قهوه ای اما بدون رنگ روی سینه که به سبب آواز خواندنش مشهور است و نامش "تراش" است



حیوانات بومی بریتانیا: سنجاب اروپایی، آهو کوهی، گوزن کوهی، سنجاب قرمز، سمور دریایی اروپایی آسیایی، موش خرمای وحشی اروپایی، موش زمستانی فندقی رنگ

خرگوش ها جزو حیوانات بومی انگلستان به شمار نمی آیند، آن ها احتمالا توسط "نورمن ها"، حدود میلیون ها سال قبل به عنوان غذا به این سرزمین آورده شده اند و توسط همان ها پرورش پیدا کرده اند

حیواناتی مانند قورباغه ها که هم در آب زندگی می کنند و هم در خشک . قورباغه های معمولی، غوک های معمولی،غوک های بلند، یک نوع حیوان با بدن باریک و بلند و دم دراز و پاهای کوتاه که هم در آب زندگی می کند و هم در خشکی و همین نوع حیوان به صورت نرم آن نیز یافت میشود. و یک نوع پرنده که روی سرش کاکل دیده می شود



خزنده ها: مارمولک معمولی، مارمولک شنی، افعی، مار سبزعلفی، مار نرم

پرندگان: قو، گنجشک، جغد زرد مایل به قهوه ای، سینه سرخ


15/06/2010

سفر برای وطن محمد نوری را این جا گوش کنید

اینجا بخوانید
محمد نوری را دوست دارم چون همواره با شنیدن اجرای ترانه در سفرش، کودکی ام را پرواز می کنم 

محمد نوری هم اکنون در بستر بیماری ست و در تنهایی روزگار می گذراند، برای او نیز مانند همه آن ها که دوست شان می دارم دعا می کنم. اگر چه می دانم بیماری غریب و دور از انتظار نیست برای فرزند آدم که از اذل این بوده و بس
دعا می کنم که برخیزی. تو وهمه آن ها که چشم شان تنها سلول های تاریک شان را می بیند  

13/06/2010

انگلستان بخش پنجم


بریتانیا مشهور است به این که ملت حیوان دوستی ست، و تعداد قابل توجه ای از مردمان این کشور انواع و اقسام حیوانات را در منزل شان نگهداری و پرورش می دهند و طبق آمار گرفته شده بیش از پنجاه در صد از مردم بریتانیا حیوان شخصی در خانه ها یا مزارع خود نگاهداری می کنند؛



در این کشور حدودا 7.7 میلیون گربه، 6.6 میلیون سگ، 1 میلیون مرغ عشق، 18 میلیون ماهی کوچک قرمز نگاهداری می شود. و به طور بسیار فزاینده ای انواع حشرات و موجودات عجیب وغریب، مار و ماهیان گرمسیری و عنکبوت ها و تخمین زده شده که 2000 خزنده توسط مردم این کشور در خانه های شخصی نگاهداری می شود



بریتانیا از حیوانات وحشی بسیار متنوع و گوناگونی برخوردار است. بزرگ ترین پستاندار این جزیره نوعی آهوی کوهی قرمز است، در طبیعت وحش آن روباه ها و خرگوش های بسیاری دیده می شود و اگر جزو خوشبخت ها باشید میتوانید خرسک، راسو و جوجه تیغی را ببینید.تنها مارهای سمی این کشور از جمله افعی ها بسیار نادر هستند و توسط مراکز نگاهداری میشوند. کوچک ترین حیوانی که در این کشور نگاهداری میشود یک نوع موش کوچک و کوتوله است با دماغی بلند و چشمانی ریز. در این کشور حیواناتی همچون فیل و ببر دیده نمی شود جز در باغ وحش ها


The photos on this post don't  belong to me
---------------------------------------------------------

09/06/2010


لندن ، می2010


به امید رستن همه زندانیان در بند و بازگشت تمامی مهاجرین  

------------------------
بگذار به شهری برگردم که نخستین خندیدن های شادمانه را به من آموخت
 و
نخستین گریستن های کودکانه را
شهری که مرا به خویش می خواند
 هم چنان که فانوس فروش دوره گرد، کودکان مشتاق را
...
باز می گردم، همیشه باز می گردم
مرا تصدیق کنی یا انکار
مرا سر آغازی بپنداری یا پایان
من در پایان پایان ها فرونمی روم
مرا بشنوی یا نه
مرا جستجو کنی یا نکنی
من مرد خداحافظی همیشگی نیستم
باز می گردم
همیشه باز می گردم
هلیا ، خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند
من روح جاری این خاکم
من روان دائم یک دوست داشتن هستم

زنده یاد نادر خان ابراهیمی


03/06/2010

همسایه من



مورین، زن خوش قلب 68 ساله ای ست که مبتلا به دیابت است، به علت وزن زیادش به سختی راه می رود. برایم جالب بود، هفته ای دو مرتبه یکی از خواهرهایش عصا به دست، با تاکسی می آمد و خرید مورین را به او می رساند؛ دیده و شنیده بودم که در میان خانواده های انگلیسی از این گونه خواهران بسیار نادرند، خوش حال بودم حالا که مورین، همسرش را از دست داده است می تواند به وجود خواهری نادر از میان پنج خواهر و برادر نا ماًنوس دیگر، امیدوار و دلگرم باشد اما این شادمانی چند روز قبل به پایان رسید

مدتی بود خواهرش را نمی دیدم تا این که چند روز قبل خود مورین پرده از این واقعیت تلخ برداشت. گویا از چندی قبل بدون این که متوجه شود، خواهرش حساب بانکی مورین و همه دارایی اش را که دولت به لحاظ از کار افتادگی و ناتوانی به او می داد را، به مبلغ هشت هزار پوند، خالی کرده بود. خواهر که رمز ورود به حساب بانک مورین را می دانسته، هر روز مبلغی را که مجاز بوده از حساب او برداشت می کرده و روزی که نامه های بانک می آمده، به خانه مورین می آمد و جلوتر از مورین به سر صندوق پستی می رفت و نامه بانک را از چشم مورین مخفی نگاه می داشت؛ در این گونه نامه ها تاریخ برداشت پول از حساب با تاریخ و مبلغ نوشته می شد تا این که مورین متوجه شده بود که از نامه حساب بانکی اش که به طور مرتب به خانه اشخاص صاحب حساب، پست می شود، خبری نیست، به بانک زنگ می زند و در می یابد که در حساب او هیچ پولی نیست


مورین که بعد از دست دادن شوهرش در هشت سال قبل بسیار تنها شده و سگی را آورده بود تا تنهایی او را پر کند و بعد از بیماری و مرگ سگش "چارلی"، در سال گئشته تنهاتر از همیشه به مهربانی خواهرش دل بسته بود، حالا تنهاتر از پیش با قلبی شکسته روزها و شب ها در اتاق خود در طبقه بالای خانه، مقابل تلویزیون  می نشیند و فیلم نگاه می کند تا چشم هایش گرم خواب شود و خواب مهربانی های گمشده را  ببیند

28/05/2010

یک روز تو تهران... بشنوید از سپانلو

آزادی ای آزادی
آزادی ای آزادی
آزادی ای آزادی خوب
یه روز تو تهران بارون می باره
گرد و غبار و می شوره
از تو دل های مردم
....

25/05/2010

Say only a little but say it well.
Life is a gift everyday, hug that and kiss the moments.

21/05/2010

Take responsibility for your citizenship by keeping a keen eye out to what is going on. Information is an important part of gaining power.

در جایی که ایستاده ای، مشتاقانه و با چشمان باز اطرافت را ببین و جستجو کن.همواره معلومات ودانستنی هایت، مهم ترین بخش قدرتی ست که در پی دست یابی به آن هستی  

17/05/2010



بیست دقیقه به ده شب است اما هنوز خورشید غروب نکرده است و تلالو نور زرد آن را از پشت بیدهای پشت پنجره می توان دید، روزهای طولانی بهار در این جا طاقت فرسا می شود گاهی. با خود می گویی دیگر وقتش است، وقت تاریک شدن، باید شب بیاید و گرد سیاه خود را بپاشد اما نمی آید، خورشید گویا وقت بیشتری از خدا می خواهد تا به افقی دیگر بخزد، و ماه که همیشه سر وقت حاضر می شود اما در عین حال خجلت زده است، سفید و توپی و زیبا مثل خودش ماه؛


دستش را گرفتی صنوبر وقتی می خواستید ازخیابان عبور کنید؟ چشم هایش خوب نمی بیند، گفتی عینک به چشم دارد، نگاه به عینکش نکن، تقلبی ست، چشم های شیشه ای اش با عینک یا بی عینک فرقی ندارد. صنوبر دعوایش نکن، مانند گنجشک ست، نگاه به هیکل و قد و قواره اش نکن، قلبش نازک ست مثل برگ گل . اشک هایش اگر بریزد فرشته ها ممکن ست از تو برنجند. گفتم ممکن ست، نگفتم که حتما می رنجند. سرت را بلند کن. دست های خیال مرا بگیر . به دست های ماه گره بزن، تو می توانی. نگاهم می خواهد از پشت پنجره آسمان او را ببیند؛


هنوز آسمان شب طلایی ست؛

11/05/2010

روزها طولانی شده اما باز مانند قبل زود می گذرند، وقتی جای شان را به شب می دهند با همه دوری احساس می کنم می توان پشت شب خود را پنهان کنم، شب با همه مهرش نیز می گذرد و من دوباره روحم را به روز می سپارم، روز می آید و با رنگ آسمان رنگ می گیرم. رنگین کمانی شاید، یا که نه تیره و خاکستری، یا هم که زرد زرد می شود. گرم می شوم و دوباره در انتظار شب می مانم. خواهرم ازم می پرسید چی کار می کنی این روزها؟ گفتم : زندگی، روز را به شب و شب را به روز می رسونم. گفت: ما هم تو ایران همین طوریم، می گفت فروغ، آسمون خدا همه جا یه رنگیه، گفتم: نه، یه رنگ نیست. چرا این همه خبر بد توی ایران باید باشه؟ از یکی که خلاصی پیدا می کنی دیگری آرام آرام میاد و کنج قلبت خونه می کنه! می دونم همه این ها باید باشه تا این جهان در تضاد خیر و شر به انتها برسه، اما نمی دونم چرا گاهی بین زمین و آسمون معلقم. ساعت ها باید بگذره تا به شب برسم و گاهی در سرازیری هفته های خودم گم می شوم

06/05/2010

همواره سرنوشت مردم در دست آنهایی ست که مجهولند؛ هنگامی که جوان تر هستیم به عمق رویدادها و حوادث زمانه به درستی پی نخواهیم برد؛ با گذشت زمان، در می یابیم که چگونه ممکن است تا با کوچک ترین حرکت اشتباه ما انسان های دیگر آسیب ببینند؛

30/04/2010



حلقه


دخترک

خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است ببر

راز این حلقه که در چهره او

این همه

تابش و درخشندگی ست

مرد حیران شد و گفت:

حلقه خوشبختی ست

حلقه زندگی ست

همه گفتند: مبارک باشد

دخترک گفت: دریغا که مرا

باز

در معنی آن شک باشد

سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی

که

به امید وفای شوهر

به هدر رفته، هدر

زن

پریشان شد و نالید که وای

وای

این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی ست

حلقه بردگی و بندگی است



زنده یاد فروغ فرخزاد



------------------------------------------


یازده ساله بودم. در کوچه های زادگاهم گام بر می داشتم وقتی نسیم روح بخش زندگی خبر آمدن طوفان را داد. باد ها دستم گرفتند و مرا هم صدای خود کردند. می دویدم در کوچه ها و باد مرا رقص کنان با خود هم چنان بدین سو و آن سو می کشاند و من چه دلقک وار و خام همراه می شدم. و طوفان چنان افعی گویا هزار جان دارد چه سهمگین آمد و بر سرزمین و زادگاهم چنبره زد