05/03/2009

مالک هر کس و هر آن چه دوست می دارم نیستم
متعلق به من است
به من سپرده شده
برای زمانی نا مشخص
امانتی ست
که زمان باز پس دادنش
فرا خواهد رسید

مارگوت بیکل
ترجمه: ندا زندیه، یغما گلرویی
---------------
همیشه دوست دارم و داشتم تا هیچ کس نداند و نتواند بداند و حدس بزند که کجای این دنیا ایستاده ام و چه احساسی دارم، همیشه تصورم این بود که اگر کسی بداند دلم تنگ است تمسخرم خواهد کرد و در این دنیای مجازی یک کلیک ساده و اقاقیا را می بندند، می دانم دیگر هیچ کس حوصله شنیدن واگویه های تلخ یک غربت نشین را ندارد، همه می دوند و می روند به آن جا که خنده باشد و مزاحی هر چند تصنعی و هر چند مضحک تر از هق هق گریه های کسی که قادر نیست فاصله ها را بشکند. ترسی نیست اگر مورد تمسخر قرار بگیرم، کلیک کن و برو، بگذار این خانه با همه کمبود و حقارتش برای خودم بماند، جایی کوچک که می توانم از خودم و دیگرانی که دوستشان دارم بنویسم، آن ها که یک روز بودند و عمری محبت و وقت برایشان گذاشتم، آن ها که عشق و مهر به من هدیه دادند و حالا دیگر نیستند، آن قدر ساده رفتند که خیره ماندم هنوز به سایه و قدم هایشان، خودم رهایشان کردم تا بروند، بسیار ساده. حالا دلم تنگ است برای همه روزها و داشته هایی که از من گریختند، کودکی هایم، نوجوانی، جوانی سوخته ام. این جا، هوا گرفته و مغموم سرد است، نگاه ها بی روح است، غریبه نوازی اگر هست سفره اش برای من خالی ست، آشنایی نمی بینم جز خود خودم، قلب تپنده ای که هر روز زندگی را می نوشد و می نوشاند، عمری می گذرد و هر روز به پایان این سفر نزدیک می شوم. من خورشید می خواهم، من زمینم را می خواهم، مردمم را، آسمانم را می خواهم؛ من ایران را می خواهم؛ من گم شده ام، میان این همه گم شده ام، بن بست؟ نمی دانم. ببخش مرا اگر هنوز پائیزی مانده ام، در این دوری چگونه می توانم زرد و نارنجی نمانم وقتی این همه سال دوری "او" و "آن" را تاب آوردم
یک کلیک ساده، اقاقیا را ببند

7 comments:

  1. .فروغ جان سلام
    امیدوارم که در یکی دو روز آینده خبر
    .خوشی بشنوی و با آن دلت شاد شود
    .با احترام
    .سعید از برلین

    ReplyDelete
  2. چه یادداشت دلنشینی

    ReplyDelete
  3. آخرین برگSaturday, March 07, 2009

    سلام
    فروغ جان خیلی زیبا و مهربون نوشتی
    من با عکسی از باران به روزم

    ReplyDelete
  4. دلت تنگ نباشه فروغ جان

    ReplyDelete
  5. فروغ جان! گاهی وقتها دلم برای خودم هم تنگ می شود.... اینروزها می خواهم دلم را ببرم یک جایی.... یک جای دور از دسترس.... می خواهم از بلندترین کوه پرتش کنم.... یا نه بسوزانمش.... یا همان بهتر که در کارون غرقش کنم..... تو دلم گرگ و میشی به پاست که بره ها گرگها را می درند....

    ReplyDelete
  6. فروغم / من اینطور وقتها اقاقیا را نمی بندم/ میشنومش و همراهش میشوم. راستی می ذانی اقاقیا گل نوستالژی منست؟ از درب خانه ی پدری ام شب بو و اقاقیا می ریخت بیرون و کوچه مان همیشه زیبا بود.هیچکس اقاقیا را فراموش نمی کند مگرکه سنگدل باشد. دوستت دارم

    ReplyDelete

لحظه ها می شکنند در عبور سایه تو