17/09/2008

با دلخوری نگاهی به زن انداخت، عصایش را در دستش جابجا کرد و نایلون گوشت را از روی پیشخوان برداشت و زیر لب از مرد فروشنده خداحافظی کرد و از قصابی بیرون آمد؛
دقایقی بعد صدای زن را پشت سر خود شنید: آقا من منظوری نداشتم، باور کنید قصد توهین نداشتم. ساکت و مغرور دوباره نگاهی به زن انداخت و بدون پاسخ به سمت خانه اش رفت؛
در راه خانه صدای زن در گوشش می پیچید: آقا شما این گوشت ها را می خورید؟ همه اش چربی و پوست و استخونه! جلو حیوون بندازید قهر می کنه! آمده بود دهان باز کند برای گربه ام گرفتم که قصاب پیش دستی کرده بود و گفته بود: تیمور خان گربه هم نداره که بخواد براش گوشت بگیره، اگه می خواست بهش می دادم؛ فروشنده اگر حرفی نمی زد بهتر بود اما ادامه داده بود: هر چی پول بدی همون قدر آش می خوری؛
در خانه را که باز کرد گربهً همسایه میو میو کنان به طرفش آمد و خودش را به پایش مالید، تعجب کرده بود، بیاد نداشت که این گربه لاغر و مردنی قبلاً چنین کاری کرده باشد، نگاهی به تکه گوشت داخل نایلون انداخت، بدون تاًمل گوشت را گذاشت مقابل گربه و همان جا کنار دیوار رو به آفتاب نشست و سرگرم تماشای گربه شد که چطور با حرص و ولعی سیری ناپذیر، گوشت ها را با چنگ هایش محکم گرفته و با صدایی که از ته حلقش بیرون می آمد، می بلعید؛

4 comments:

  1. خوبه آدم قبل از حرف زدن فکر کنه کاری که خود من به ندرت انجامش میدم

    ReplyDelete
  2. فروغ جان.... فروغ عزیز... دلم... روحم... ذهنم... همه خسته است.... انگار دارم تمام می شوم....

    ReplyDelete
  3. برعکس من فکر می کنم تو محتاطی در این زمینه هدی جان، تنها در صورتی ممکنه احتیاطت رو از دست بدی که با شخص مقابل احساس صمیمیت کنی

    ناشناخته عزیز لازم نبود زیاد فکر کنم که تو چه کسی هستی؟ از نوع بکار گرفتن حروف و واژه ها می شناسمت
    بارانی باید که بشوید اندوه مرا
    ...

    ReplyDelete

لحظه ها می شکنند در عبور سایه تو