10/09/2008



از پشت همه دیوار های عالم صدای تو را می شنوم وقتی پنجه می کشی به روی احساسم
حتی اگر در این شهر فرنگی تنها نباشم
***
نارنج ها؛ گردنبند های خشکیده گل برگ های شکوفه باغ دل گشا
کجاست آن باغ؟
باغ مهربانو
روی نقشه این جهان باغی ست که خیلی کوچک است
اما درخت نارنجش می تواند کهن ترین درخت نارنج این دنیا باشد
همیشه منتظر است مهربانو
کوچک است
قلبش مانند دریا وسیع
دست هایش حنا دارد
چارقدش تمیز است
مردمک چشمانش سفید
آتش چشمانش را از او گرفته است
آتش، مردش، فرزندش، پدرش، مردمان سرزمینش را از او گرفته است
برایش گردنبند درست کرده ام
روی تختی از مخمل سبز
نشسته است
شکوفه های نارنج را از پشت می غلتانم به دور گردنش
بر می گردد
تویی؟
خاموش نگاهش می کنم
آتش نیستم من
دستش را دراز می کند تا لمسم کند
خودم را عقب می کشم
نمی دانم چرا؟
دوباره می گوید
فروغ؟
طاقت نمی آورم
خودم را می اندازم توی بغلش
و می گویم
مهربانو کاش مرا می دیدی
می بینمت دخترکم
رد عطر نارنج ها را که می گیرم تا زیر درخت
تو را می بینم که آن جا نشسته ای




***
(همه بهارهای کودکی ام زیر آن درخت نارنج سپری شد)

10 comments:

  1. چقدر با احساس نوشتی فروغ...کودکی برنمیگرده درست، ولی همیشه میشه تو ذهن دوباره و چند باره کودکی کرد... اون درخت نارنج هنوز هست؟

    ReplyDelete
  2. اون درخت نارنج هنوز هست هدیه جان، یعنی باید باشه اما دیگه مال من نیست، متعلق به دیگری ست، همه اون باغ و خونه کودکی رو بابا فروخت، اما در خاطر من هیچ کس قادر نیست آن را بفروشد

    ReplyDelete
  3. دختر همسایهWednesday, September 10, 2008

    فروغ جان درخت نارنج و بوی عصر بهارش هم قسمتی از شمیم کودکی من رو در بر داره....برای خودم یه درختش رو در یه گلدون کاشتم تا گاهی با بوی برگهاش به سفر اون ساله برم....نوشته ات زیبا بود مثل همیشه

    ReplyDelete
  4. خوب فکریه کاشتنش تو حیاط این جایا تو یه گلدون بزرگ. مرسی یادم انداختی دختر همسایه عزیزم اما ایا عمرم کفاف می ده تا سایه اش رو بالا سرم ببینم؟

    ReplyDelete
  5. مرا یه کودکیهایم بردی.... دوباره باید اشک بریزم؟

    ReplyDelete
  6. محمد حسين بهراميانThursday, September 11, 2008

    نگاه گاه گاهت مي نوازد جان مشتاقان
    خدا از من نگيرد آن نگاه گاه گاهت را

    فروغ عزيز از همه محبت هايت ممنونم
    يك جمله كوتاه تو براي نوشتن چندين كتاب به آدم انگيزه مي دهد
    كاش مي دانستي چقدر چشم به راه همين كامنت هاي كوتاه محبت آميز توام
    اين روزها چشم هاي شيشه اي رايانه فقط به شوق خواندن تو به روي من باز مي شود

    ReplyDelete
  7. کجائی دوست عزیزم.نکنه واسه کمرت مشکلی پیش اومده.من چند روزه بعد از ظهر ها هم منتظرت هستم اما انگار به کل نیستی.منو از نکرانی در بیار فروغ

    ReplyDelete
  8. خاطرت آزرده مباد ناشناخته عزیزم

    استاد عزیزم
    آقای بهرامیان
    همیشه آرزو داشتم که خواننده ای داشته باشم ،حالا که تقریبا دو سال و اندی از عمر وبلاگم می گذره به آرزوم رسیدم و وجود شما سروران عزیز به من هم انگیزه ای قوی در نوشتن می دهد،آنقدر وب سایت شما ارزشمند و غنی است که بدون گذاشتن کامنت نمی توانم پنجره زیبای اینترنتی شما را ترک کنم

    بریدا جان
    ممنونم از این همه دلجویی ات نازنین،من حالم خیلی بهتره، نگرانم نباش. خوشبختی و شادی تو آرزوی من است

    ReplyDelete
  9. سلام
    خون تكونيت مبارك
    مدت ها بود بوي بهار نارنج را از ياد برده بودم
    راستي چه معناي مباركي داره بهار نارنج، اگه من مترجم بودم معنيشو مساوي با
    مي كردمlife
    !

    ReplyDelete
  10. مهدی عزیز
    از محبتی که داری ممنونم، برای من هم در عمرم تاکنون هیچ عطری با بهار نارنج و اقاقیا و نرگس برابری نکرده است
    من این سه موهبت طبیعت را به حد پرستش دوست دارم

    ReplyDelete

لحظه ها می شکنند در عبور سایه تو