07/08/2008

دستش را گرفت به دیوار و بلند شد، نگاهی به دور و برش انداخت، زنی با کالسکه از دور می آمد، تصویرش تار و روشن می شد، زن راه خود را کج کرد و داخل کوچه دیگری پیچید، زنی دیگر پرده اتاقش را کشید، او را دیده بود؟ جغدی بالای سرش می خواند، همیشه فکر می کرد آن ها فقط شب ها می خوانند، باران شروع به باریدن کرده بود، خانه کجا بود؟ یادش نمی آمد، یادش نبود صبحانه چه چیزی خورده بود؟ تنها کسی را که بیاد داشت هرمز بود! دست به جیب برد، کلید سر جایش بود اما خانه را نمی دانست کجاست. هرمز کیست؟ پدرش؟ برادرش؟ دوستش؟ تلفن همراهش را روشن کرد و روی زمین ولو شد، سر گیجه داشت، اگر به اورژانس زنگ می زد، می آمدند و او را می بردند و به او می گفتند که خانه اش کجاست. شماره اورژانس را فراموش کرده بود؛ تکیه داد به دیوار کوتاه حیاط پشت سرش که پر بود از گلهای اطلسی سفید. باغ خانه شان بزرگ بود اما اطلسی نداشت. مادر بزرگ مریض بود و علف های هرز تمام باغچه را پوشانده بود. شلوارش خیس بود. کی این کار را کرده بود؟ داغ می شد و یک لحظه بعد لرز می کرد. مردی از دور می آمد، نزدیک شد و از او حالش را پرسید؟ جوابش را نداد! مادر بزرگش گفته بود با غریبه ها حرف نزند، مرد به اورژانس زنگ زد. یک نفر این جا افتاده روی زمین. می شنید که مرد گفت این جا خیابان پرنسس است. پرنسس؟ کدام پرنسس؟ خانه اش کجا بود؟
نام: هرمز
سن: 55 سال
متاًهل و دارای دو فرزند
شغل: بیکار
ملیت: ایرانی
زمین سبز بود و آسمان آبی و قلب من شاد. از در بیمارستان که رفتم داخل شنیدم گفتند ایرانیه! گوش هایم تیز شد، به من می گفتند؟ نه، به مردی می گفتند که آن جا خوابیده بود و به آسمان نگاه می کرد. یک مرد ایرانی. دخترش به مانند بهاری که یک آسمان پائیز را در آغوش گرفته باشد دستش را می فشرد؛
و
من اما، دست های خالی مردی را می دیدم که در دورترین نقطه این زمین سبز هنوز منتظر "هیچی" ایستاده بود؛

9 comments:

  1. salam foruogh jan. behtar shodi azizam? kheili negaranetam.
    emrooz ye khabare khoob baram reside. lancaster university 15 reshte behem offer dade. baazi az oona ro mitoonam az sale 2 dar daneshgahaye usa, canada, australia, new zealand edame bedam. kheili khoshalam. avalin ghadam kheili khoob bood. midoonam kheili khoshal mishi. baram kheili doa kon azizam.moraghebe khodet bash.

    ReplyDelete
  2. سلام فروغ جان
    کامنت مریم خانم نگرانم کرد . حالت که خوبه ؟
    شهربانو

    ReplyDelete
  3. آها به این میگن پست وبلاگ....
    داستانت جالب بود ولی واقعا وحشتناکه کسی دچار فراموشی بشه حتی اگر برای چند لحظه باشه.

    ReplyDelete
  4. سلام فروغ عزیز...اگه خواستی نامه یه عاشقو بخونی خوشحال میشم یه سر اون ورا بزنی.

    ReplyDelete
  5. سلام فروغ عزیز.
    پسا درباره ی پشرعمویم بود .
    سامان دوست صمیمی اش بود که حدودا 2ماه پیش خودش را دار زد.

    ReplyDelete
  6. محمدحسين بهراميانFriday, August 15, 2008

    فروغ عزيز سلام
    خوشحالم كه با همه نامهرباني هم همچنان عزيز و مهربان مانده اي
    محال است لطف هميشه شما را فراموش كنم
    امروز داشتم عكس هاي افغانستان را مي ديدم. حيفم آمد با من در انهدام ثانيه هاي سكوت
    سهيم نباشي
    اين صفحه را امروز به شوق شما طراحي كردم
    هنوز در سايت به آن لينك نداده ام
    مي خواهم تو اولين ببينده و شنونده اين صفحه باشي
    تا بداني كسي نمي تواند بر مهرباني ها تو كلون در خانه اش را بياندازد

    ممنونم كه قابل دانستي و به من سر زدي
    محال است لطف بي نهايت شما را فراموش كنم
    نيكي عزيز را از طرف من ببوسيد و امير عزيز را سلام برسانيد

    نشاني صفحه اين است

    http://sarapoem.persiangig.com/link7/amirjansaboori765.htm

    ReplyDelete
  7. محمدحسين بهراميانFriday, August 15, 2008

    http://sarapoem.persiangig.ir/link7/amirjansaboori765.htm

    ReplyDelete
  8. http://sarapoem.persiangig.ir/link7/amirjansaboori765.htm

    ReplyDelete
  9. محمد حسين بهراميانSaturday, August 16, 2008

    فروغ عزيز سلام
    ممنون از كامنت محبت آميزتان
    لطفا ايميل تان را ببينيد
    تصوير چند...چند
    اصلا خودتان ببينيد
    ممنونم

    ReplyDelete

لحظه ها می شکنند در عبور سایه تو