14/01/2008

به تمام مردمان

یکی از شعرهای رویا بیژنی

سالیان عمر من
دور و دیر می شوند
ازمن این فرشته های از خدا رسیده / سیر می شوند
گوشه های پلک ِ من / پیر ِپیر می شوند
من ولی هنوزهم
هی دوباره پشت ِ هی دوباره اشتباه می کنم
من ولی هنوز هم
هی گناه پشت ِ هی گناه می کنم
هی بزک پشت ِ هی بزک دروغ
این قیافه ی شکسته ی پریده را مثل ماه می کنم
این
تمام اعتراف یک زن است
بی خیال ِ خوشدلی
بیست نمره ی حماقت من است
مثل ِعنکبوت ِ گم نشسته ای به تار خود
ابلهانه فکر می کنم که زنده ام
ابلهانه تر که در نیافتم
من فقط میان ِ ابلهان
یک برنده ام
ابلهانه تر که زُل زدم و زندگی حرام شد
سهمم از پرنده گی تمامشد

بی خیال ِ خوشدلی
من به انهدام خویشتن نشسته ام
ابلهانه روبروی من نشسته ام
یک دو روز پیش
توی آن اتاق دل دریده ی پریش
بر تن غرور کوچکم کتک زدم
بعد هم
با تمام قطره اشکهای مانده درجهان تمام مردمان
خنده های شادمانه را کنارتان/ کلک زدم
من به زخم خود نمک زدم
بی خیال خوشدلی
هیچکس درین زمین برای یک فرشته جا نداشت
خوشدلی به وعده اش وفا نداشت
ایستگاه آخرم رسیده است
در میان جمعتان
هیچ کس / جامه دان کوچک مرا ندیده است؟
جامه دان کوچکی که قدِ مشت بسته ام حقیر بود
تلخ مثل قیر بود ... جامه دان کوچکی که گوشه ی شکسته اش
نخ نمای غصه های نان شده
قلب کوچک دریده اش
پایمال طعنه هایتان شده
پیر ِ پیر بود
در میان جمعتان... ای تمام مردمان...؟
او برای دست بُردتان / تازه تر ازین سیاه ِ لعنتی / هوا نداشت
او برای سقف ِگوشهایتان / جیغهای بی صدا نداشت
جز پناه بر خدایتان
چاره ای برای دردهای سخت بی دوا نداشت
گرچه در تمام سالها
یک نگاه ِ کوچک ازخدا نداشت
دستهای رگ به رگ
کار پشت ِ کار
پوزخند ِِ انتظار
جز همین و چند / غصه ی بلند ارجمند
طفلک ِ شکسته جا نداشت
رودخانه ی غریب از بد ِ زمانه گل شده
سرفه های تو نشسته ای که سل شده
مادری که از گرسنه ی نگاه کودکش
روی سفره ی به هیچ باز ِ پاپتی
روی برکشیده و خجل شده
جز همین و چند/ غصه ی بلند ارجمند
ایستگاه آخرم رسیده است
ای تمام مردمان ِ
بی خیال...
ایستگاه آخرم رسیده است
ای تمام مردمان ِ
هیس / بی که یک گله/ یک کلام ِ کال
ایستگاه آخرم
در میان جمعتان؟
بزک
من ... فرشته ؟...نه
دیو ِ دیگرم
در میان جمعتان؟
بزک
بی خیال خوشدلی
گیج می رود سرم
در میان جمعتان؟
بزک
بزک
بزک
این بزک بصورتم حلال
لال می شوم وسخت
لال می شوم و لال
بی خیال

7 comments:

  1. سلام
    در این شعر حزن دلخواسته ای موج می زنه....

    ReplyDelete
  2. سلام فروغ جان
    تي احوال خوبه
    با خوشحالي تي وبلاگ بازه گودم
    فكرگوديم تي وبلاگ همش گيلگي يه
    اما اتو نوبو

    چراهمش فارسي نوشتي؟

    ReplyDelete
  3. اعطم قدردانTuesday, January 15, 2008

    خسته نباشي

    http://azamghadrdan.blogfa.com/

    ReplyDelete
  4. اعطم قدردانTuesday, January 15, 2008

    خسته نباشي

    http://azamghadrdan.blogfa.com/

    ReplyDelete
  5. www.guilanian.blogspot.com

    mitavaanid dar in webloge goroohi ozv shavid .

    A . Y

    ReplyDelete
  6. فروغ جان نمیدونم چطوری تعریفش کنم . غمگین و دلنشین بود.
    شهربانو

    ReplyDelete
  7. راست گفتی سارا جان
    این شعر رویا بیژنی خیلی ار احساساتم را صیقل می دهد، هر وقت دلم از آدم ها می گیرد این شعر را می خوانم
    بی خیال خوشدلی
    گیج می رود سرم
    در میان جمعتان؟
    بزک
    بزک
    بزک
    مهرت پاینده گلم، سلام به خانواده محترم برسان

    اعظم جان
    ندونی چقدر خوشحال ببم وقتی تی دست خطه ایره بدم،مو گیلکی ننویسنم، خیلی فاصله بیتم، اما می زبان مادری هرگز از می یاد نشونه، خوب شد عزیزم؟ اینم گیلکی که می خواستی
    سبز باشی مثل شمال ، زادگاهم

    از عزیزی هم که برام کامنت عضویت در سایت گیلانیان را گذاشته ممنونم

    شهربانو عزیزم
    خوندن این شعر خیلی سبکم می کنه، متن های رویا بیژنی رو اگه وقت کردی بخون عزیزم
    سبز باشی

    ReplyDelete

لحظه ها می شکنند در عبور سایه تو